بررسی جنبه های تاثیر گذاری غزالی در اسلام معاصر( دانشگاه یال،9-10دسامبر2011)

فراخوان مقاله

بررسی جنبه های تاثیر گذاری غزالی در اسلام معاصر ومدرن(کارگاهی در دانشگاه یال،9-10 دسامبر2011)

 

دسامبر 2011 برابر با نهصدمین سالگرد درگذشت غزالی یکی از بانفوذترین متکلمان ومتفکران جهان اسلام است. سهم غزالی در اندیشه اسلامی، حوزه وسیعی از پاسخ به پرسش های فیلسوفان پیروی ارسطو(مکتب مشاء)تا ایجاد گونه ای جدید از عرفان اسلامی و در آمیختن هر دو این سنت ها در جریان اصلی تصوف،را دربرمی گیرد.

 

علاقمندان می توانند خلاصه ای (در 600 کلمه )از مقالات خویش همراه ضمیمه ای  از فعالیتهایشان را تا 12 ژانویه 2011 از طریق پست الکترونیکی

 amaar.al-hayder@yale.edu. ،عمرو الحیدر،مشاور مطالعات خاورمیانه دانشگاه یال،ارسال نمایند.

برای آگاهی بیشتر به پایگاه زیر مراجعه نمایید:

www.yale.edu/macmillan/cmes/al-GhazaliCallForPapers.pdf

 

Leif Stenberg

 

Leif received a Ph.D. in Islamic Studies from Lund University, Sweden in 1996 with the publication of his award winning thesis The Islamization of Science: Four Muslim Positions Developing an Islamic Modernity. In 1997 until 1999 he was a Visiting Scholar at the Center for Middle Eastern Studies at Harvard University. The following year, 1999-2000, Stenberg was a visiting scholar at the Institut Français d’Études Arabes de Damas (IFEAD) in Damascus, Syria. Since 2001 he has held a position at Lund University in Islamology and became an Associate Professor in 2003. Today he is the director of Islamology at Lund University and the supervisor of six Ph.D projects. In 2004 Stenberg co-edited Globalization and the Muslim World: Culture, Religion and Modernity published by Syracuse University Press and in recently he co-edited Sufism Today to be published at IB Tauris in 2008. In 2007 Stenberg was appointed director of the Center for Middle Eastern Studies at Lund University.

Stenberg’s list of publications include:

  • “The Reaveled Word and the Struggle for Authority. Interpretation and Usage of Islamic Terminology among Muslim Islamists in Algeria”, in D. Westerlund (ed.) Questioning the Secular State , C. Hurst, London , 1996.
  • “Seyyed Hossein Nasr and Ziauddin Sardar on Islam and science: Marginalization or modernization of a religious tradition”, in Social Epistemology, 1996: 3/4.
  • “Naqshbandiyya in Damascus : Strategies to Establish and Strengthen the Order in a Changing Society”, in E. Özdalga (ed.) Naqshbandis in Western and Central Asia - Change and Continuity . Swedish Research Institute in Istanbul , vol. 9, Curzon Press, Richmond
  • “Science in the Service of God: Islamizing Knowledge”, in ISIM Newsletter 2000:6.
  • “Islam in Scandinavia : Notes on History, Organization and Present Situation”, i S. Hunter (ed.) Islam, Europe ’s Second Religion. The New Social, Cultural, and Political Landscape . Center for Strategic and Cultural Studies, Washington DC 2001.
  • “Young, Male and Sufi Muslim in the city of Damascus”, in Jørgen Bæck Simonsen (ed.) Youth and Youth Culture in the Contemporary Middle East. Aarhus University Press, Aarhus, 2005.
  • “Islamisation d’un quartier: l’héritage du cheikh Ahmad Kuftaro”, in Baoudouin Dupret, Zouhair Ghazzal, Youssef Courbage and Mohammed al-Dbiyat (eds.) La Syrie au present: Reflets d’une société. Sindbad, Actes Sud, Arles. 2007.
  • “Translocal Mobility and Traditional Authority: Sufi Practices and Discourses as Facets of Everyday Muslim Life”, in Catharina Raudvere & Leif Stenberg (ed.) Sufism Today. Heritage and Tradition in the Global Community. I.B. Tauris, London, 2008.

 

Sufism Today

Edited by Dr. Leif Stenberg and Dr. Catharina Raudvere

This book offers the first sustained treatment of Sufism in the context of modern Muslim communities. It is also innovative, in that it broadens the purview of the study of Sufism to look at the subject right across international boundaries, from Canada to Brazil, and from Denmark to the UK and USA Subjects discussed include: the politics of Sufism, the remaking of Turkish Sufism, tradition and cultural creativity among Syrian Sufi communities, the globalization of Sufi networks, and their transplantation in America, Iranian Sufism in London, and Naqshbandi Sufism in Sweden. In its thorough examination of how Sufi rituals, traditions and theologies have been adapted by late-modern religiosity, this volume will make indispensable reading for all scholars and students of modern Islam.

Published by I.B. Tauris in February, 2009.

This page was published on Friday, July 31st, 2009 at 4:02 pm in the section Books. You can follow any responses or comments to this page through its dedicated RSS 2.0 feed. You can link back to this page from your own site.

مقایسه عرفان آمریکای جنوبی با عرفان اسلامی ( محدوده آثار کاستاندا )‬


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: رهبرنیا٬ بی بی زهرا
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: زبان و ادبیات فارسی
دانشگاه: دانشگاه آزاد اسلامی
استاد راهنما: رضا اشرف زاده
استاد مشاور: تقی وحیدیان کامیار - محمد فاضلی
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1384
کلمات کليدي:
واحد: مشهد
منابع:
چکيده:
عرفان شناخت زیر و بم روح آدمی است و روح آدمی رودی خموش و نرم را ماند؛ زلال؛ پویا و در جنبش دائمی٬ که هدف او رسیدن به سرچشمه است. عرفان در هر ملیت و مذهبی٬ به شناخت خود و در نتیجه به شناخت خدا می انجامد. هدف بررسی مواردی از عرفان اسلام و آمریکای جنوبی٬ ( محدود به آثار کاستاندا ) است.

نقدو بررسی اومانیسم ( انسان گرایی ) در دیوان حافظ شیرازی


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: مقدم، نیکان
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: زبان و ادبیات فارسی
دانشگاه: دانشگاه آزاد اسلامی
استاد راهنما: عبدالحسین فرزاد
استاد مشاور: منیره احمد سلطانی
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1385
کلمات کليدي:
واحد: تهران مرکزی
منابع:
چکيده:
هدف از این پژوهش شناختن انسان فرهیخته و آرمانی در ادبیات عرفانی ایران و بخصوص در دیوان حافظ شیرازی و یافتن مصداقهای این آرمان گرایی در اشعار اوست. روش پژوهش به صورت کتابخانه ای بوده و از طریق راهنمایی ها و مراجعه به منابع معرفی شده توسط استادان راهنما و مشاور بوده است. در طرح پژوهش ابتدا به عنوان مقدمه به بررسی اومانیسم و چگونگی پیدایش آن در غرب پرداخته شده است و سپس شکل گیری جنبش اومانیسم ایران و انسان گرایی در عرفان اسلامی مورد توجه قرار گرفته و بعد از آن ابعاد انسانگرایی در دیوان حافظ بررسی شده است. این تحقیق نشان می دهد که حافظ یک شاعر اجتماعی است که با زبان توانا و هنرمندی بی نظیر خویش، هم به نقد اوضاع و احوال زمانه خود می پردازد و هم به همه ابعاد وجودی انسان اعم از زمینی و آسمانی توجه می کند.

نقد و بررسی اومانیسم در اشعار عرفانی عطار نیشابوری ( منطق الطیر )


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: ظاهری، حمیدرضا
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: ادبیات فارسی
دانشگاه: دانشگاه آزاد اسلامی
استاد راهنما: منیره احمد سلطانی
استاد مشاور: عبدالحسین فرزاد
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1385
کلمات کليدي:
واحد: تهران مرکزی
منابع:
چکيده:
پس از به انحراف رفتن بسیاری از نحله های عقیدتی در سرزمین ایران و دور شدن آنان از مرزبندی ها الهی پیرامون انسان و ارزشهای او، عرفان به عنوان مکتبی آرمان گرا به میدان آمد. این پژوهش سیر این روند را در منطق الطیر عطار پی میگیرد تا به مرز بندی های عطار پیرامون انسان در این منظومه دست یابد . روش پژوهش کتابخانه ای و مراجعه به اسناد و روش اصلی تحقیق توضیحی بوده است. این پژوهش به دنبال آن است که انسان مطرح شده در منطق الطیر عطار که به آخرین مرحله از سیر عرفانی میرسد و میتواند در سرانجام سفر خویشتن را بیابد مورد بررسی قرار دهد. نتیجه کلی نشان میدهد. با آنکه انسان کامل عطار و دیگر عارفان ایرانی با انسان کامل قرآن که مثل اعلی آن همان پیامبر اکرم (ص) است از جهاتی همسانی و هماهنگی ندارد و میتوان گفت که انسان نیمه کامل است اما شناخت انسان آرمانی عطار ما را در مرز بندی انسان معاصر یاری میکند.

مجادلات میان فلاسفه مشاء وعرفان اسلامی

 


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: صادقی حسن آبادی، مجید
مقطع: دکترا
رشته گرايش: الهیات
دانشگاه: دانشگاه تهران
استاد راهنما: ابراهیمی دینانی، غلامحسین /حبیبی، نجفقلی
استاد مشاور:
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1380
کلمات کليدي: ،
واحد:
منابع:

چکيده:
این رساله در هفت فصل بشرح ذیل تنظیم شده است: فصل اول؛ تحت عنوان «سیستم های اعتقادی در جهان اسلام» به معرفی اجمالی دستگاههای معرفتی فلسفه، کلام وعرفان، تخصیص یافته است. فصل دوم؛ به تفاوتهای اساسی فلسفه و عرفان تحت هفت عنوان «وحدت و کثرت» «خدا، موضوع یا مسئله» ، «علیت و تجلّی» ، «تنزیه و تشبیه» ، «ظهور و بطون» ، «عقل و دل» و «برهان و تمثیل » پرداخته است. فصل سوم؛ تحت عنوان «چالش با فیلسوفان» به جایگاه اختلاف در اعتقادات بشری وگروههای مخالف فلسفه نظری افکنده و تشنیعات برخی عرفا نسبت به فلاسفه را مورد توجه قرار داده است. فصل چهارم؛ «عقل فسلفی» مورد تاکید حکما را با شقوق مختلف آن مدّ نظر و مداقّه قرار داده است. فصل پنجم؛ تحت عنوان «عقل در نگاه عارفان» به اصلی ترین مسئله اختلافی آنان با فلاسفه پرداخته و عقل ستیزی و انگیزه آنان را بیان کرده است. فصل ششم؛ با عنوان «حیرت، تعقل عارفانه» به مقوله حیرت عارفان در مقابل عقل مورد تاکید فلاسفه پرداخته و با بررسی اقسام حیرت، نسبت آن را با مفاهیمی همچون معرفت، جهل، هدایت، ایمان، دین، عشق و راز که بعضاً متناقض می نمایند، کاویده است. فصل هفتم؛ با عنوان «دفاع از عقل» با رویکردی همگرایانه بین مواضع عرفا و حکما، در حمایت عقل و تعقل در چند فراز مطالبی را مطرح کرده است.

مقایسه مقامات العارفین ابن سینا با آراآ خواجه عبدالله انصاری

 


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: طلوع ، معصومه
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: علوم انسانی
دانشگاه: دانشگاه قم
استاد راهنما: عابدی ، احمد
استاد مشاور: حشمت پور
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1378
کلمات کليدي:
واحد:
منابع:
چکيده:
"الطرق الی الله بعد انفاس الخلایق " والاترین کمال انسان به وصول به حق است . علوم مختلف ، هرکدام روشی را ارائه کرده اند. چون روش عقلی ، قلبی ، نقلی . و از هر کدام انشعابهایی حاصل شده است . حال مساله این است که آیا این روشها که عنوانشان با یکدیگر متفاوت است آیا حقیقت و غایت و مقصد آنها نیز متفاوت است ؟ و چون ابن سینا که امام مشائین است سرانجام فلسفه بحثی و استدلالی مشائی را به عرفان و درجات سیر و سلوک رسانده است و به عرفان نظری و عملی پرداخته . بر آن شدم که "مقامات العارفین " ابن سینا را با آرای خواجه عبدالله انصاری که عارف بزرگ جهان اسلام است مقایسه کنم تا روشن شود که آیا سرانجام تمامی روشها، من جمله روش مشاآ که عقلی است در نهایت به عرفان ختم می شود یا خیر؟ و برای این منظور رساله را در سه بخش تنظیم نمودم در بخش اول ، بررسی کلی از "مقامات العارفین " شیخ و "منازل السائرین " و "صد میدان " خواجه عبدالله انصاری و اصطلاحاتی چون : صوفیه ، عارف ، منزل و مقام و ... است و بخش دوم بررسی مراحل سیر و سلوک از نظر ابن سینا و خواجه عبدالله انصاری را ارائه می دهم . بخش سوم هم در برگیرنده مراحل عرفان عملی از نظر شیخ رئیس و خواجه عبدالله و راههای پیشنهادی در این باره و بررسی آنان است . و سرانجام فلسفه را نشان داده ایم که چگونه به عرفان و سیر و سلوک ختم شده و آنچه را ابن سینا می دانسته خواجه عبدالله نیز همان را دیده است

‫مفهوم « زمان» و «وقت» در عرفان اسلامی ( با توجه به عرفان مسیحی )

 


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: نوری تاجر٬ سوسن
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: تاریخ ادیان و عرفان‬
دانشگاه: دانشگاه تهران
استاد راهنما: محمد بنی هاشمی
استاد مشاور: علی مهدی زاده
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1383
کلمات کليدي: ،
واحد:
منابع:
چکيده:
هدف پژوهش شناخت مفهوم » وقت « در عرفان اسلامی و مسیحی و اهمیت وقت از دیدگاه عرفان است. روش پژوهش کتابخانه ای است. ابزار اندازه گیری کتب فلسفی و عرفانی٬ احادیث و شرح اشعار و منابع انگلیسی که در این رابطه نوشته شده است. نتیجه کلی : بر ارزش و اهمیت زمان و وقت همگان تاکید دارند. هر چند به ظاهر وقت و زمان مانند وجود مفهومی کاملا بدیهدی است ولی فلاسفه و عرفا برآنند که تاکنون به کنه و ذات آن مفهوم کسی پی نبرده است و با آنکه حکما و عرفا نظرات مختلفی برای مفهوم » وقت « داده اند اما چون انسان دارای مراتبی است پس بنا به هر مرتبه ای که باشد درکی ویژه از آن دارد

وضعیت خانقاه ها دردوره قاجار


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: زینت رحمانی
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: الهیات و معارف اسلامی
دانشگاه: آزاد تاکستان
استاد راهنما: علی ذاکری
استاد مشاور: جمشید صدری
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1385
کلمات کليدي: ،
واحد:
منابع:

چکيده:
(شامل خلاصه ، اهداف ، روشهای اجرا و نتایج بدست آمده): خانقاه : اقامتگاه و محل اجتماع زندگی درویشان و صوفیان است که در آن گرد می آیند و ذکر خدای می گویند . بسیاری از مورخین اسلامی و صوفیه ، خانقاه را جای همانند صفّه ی پیامبر (ص) می دانستند ، خانقاهها در اکثر ممالک اسلامی برای صوفیان باهزینه امیران ،بزرگان ومالداران اداره می شد . خانقاهها بافعالیت ها و برنامه هایی که داشتند توانستند در طول حیات خود به عنوان یکی از کانون های تعلیم و تربیت اسلامی قرار گیرند . از جمله برنامه ها و فعالیت های خانقاهی عبارتند از : تفسیر قرآن ، آموزش کتابهای عرفانی ، وعظ ، تدریس علوم اسلامی ، برنامه شعر و موسیقی ، ایجاد کتابخانه و مطالعه در خانقاه . کانون هایی که همچون خانقاه در عصر اسلامی مورد استفاده صوفیان قرار می گرفت عبارت بودند از : رباط ، مسجد ، صومعه ، دویره ، زاویه ، مدرسه ، تکیه ، لنگر . این مکانها کانون هایی بودند که در آن تمام یا برخی از اعمال و برنامه های خانقاهی انجام می شد . از جمله اعمال داخلی خانقاه ها عبارتند از : ذکر ، چله نشینی ، سماع ، خرقه پوشی . عرفان و تصوف در سده ی چهارم و پنجم هجری رو به گسترش بود و نفوذ علمی و تربیتی و عرفانی توسعه می یافت و نیز عرفای بزرگ ظهور کردند و کتابهایی دربارة عرفان و تصوف تألیف شد و نیز در این دوران طلایی افکار صوفیه در شعر و ادب فارسی نفوذ کرد . از جمله خصوصیات عرفان وتصوف قرن های مذکور توسعه خانقاه ها و نظم و ترتیب آنها و تعلیم و ارشاد صوفیه در آنها بود . از جمله عرفای شاخص و نامدار سده ی چهارم و پنجم هجری می توان : «ابوبکر شبلی ، ابن خفیف شیرازی ، ابو نصر سراج ، ابوعلی دقاق» و «شیخ ابوالحسن خرقانی ، شیخ ابوسعید ابوالخیر . خواجه عبداللّه انصاری ، امام محمّد غزالی و ...» رانام برد .

بررسی مقایسه ا ی جامعه شناسی دین ماکس وبر ودکترعلی شریعتی


عنوان انگليسي:
عنوان عربي:
نويسنده: شفیعی ، محمد جو اد
مقطع: کارشناسي ارشد
رشته گرايش: علوم اجتما عی
دانشگاه: علامه طباطبایی
استاد راهنما: یوسفیان، دو اد
استاد مشاور:
استاد ناظر:
تاريخ دفاع: 1380
کلمات کليدي: ،
واحد:
منابع:

چکيده:
این پایان نامه تحت عنو ان " بررسی مقایسه ا ی جامعه شناسی دین ماکس وبر و دکتر علی شریعتی " در هفت فصل نگاشته شده است . مهمترین فرضیه این تحقیق به ارتباط دین و تغییر اجتما عی در اندیشه ها ی این دو جامعه شناس می پرد ازد. شریعتی در تحلیل مهمترین تز فکر ی خود ،یعنی پروتستانتیزم اسلامی رویکرد ی وبر ی برگزیده است . از این نظر پژو هش در این نو ع رویکرد ا همیت قابل توجهی د ارد . هدف اصلی این پژو هش دست یابی به رویکرد ی بومی - نظر ی بر ا ی تحلیل دین در جامعه ایر ان و خصوصا اسلام می باشد.روش تحقیق این پژو هش اسناد ی و مقایسه ا ی بوده است .یافته اصلی این پژو هش تاثیر فرضیه بالا بوده است . شریعتی ووبر در تاثیر دین در تغییر ات اجتما عی از رویکرد مشابهی برخورد ار بوده اند.

پیر استیر

 

استیر، روستایی است از توابع بخش مرکزی و در شهرستان سبزوار استان خراسان رضوی ایران.آرامگاه پیر استیر از نقاط دیدنی این روستا است.

بنای پیر استیر در روستای استیر متاسفانه در حال تخریب است و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری سبزوار هیچ گونه اقدامی برای تعمیر این بنای ارزشمند انجام نداده اند.

با توجه به موقعیت این بنا که در حاشیه جاده اصلی قرارگرفته است می توان با اندکی توجه به آن، به خوبی از آن در جذب گردشگر بهربرداری نمود. 

 متاسفانه اخیرا شاهد گچ ریزی در روبروی این بنا برای احداث ساختمان هستیم  که  این اقدام در بخشی که جزو حریم این بنا می باشد می تواند صدمه ای جبران ناپذیر بر پیکره ی این بنای قدیمی و جزئی از میراث کهن و فرهنگ غنی این سامان وارد نماید

زن در آئينه حديقه سنایی      

نويسنده : حوريه شيخ مونسي

از دير باز ادبيات هر قوم و ملتي، تصويرگوياي اوضاع و احوال سياسي آن جامعه بوده و آئينه تمام نمايي از روش‏ها و منش‏ها و احساسات ملت‏ها بشمار مي‏رفته و اينك نيز چنين است. شعر، يكي از مهم ترين شاخه‏هاي ادبيات در تمام فرهنگ‏ها و ملل گوناگون است و از آنجا كه تمام رشته‏هاي هنري ـ و از آن جمله شعر ـ انعكاس و بازتاب درك و احساس هنرمند نسبت به محيط زندگي و مسائل عاطفي او است، لذا سروده‏هاي شعرا مي‏بايست نشانگر واقعيات اجتماعي و فرهنگي آن زمان باشد.
از سوي ديگر مي‏دانيم كه جامعة سياسي، ادبيات سياسي، جامعة متفكر، ادبيات روشنفكرانه و محيط‏هاي استبداد زده، ادبيات مدحي و چاپلوسانه مي‏پرورند و اين عاملي است كه گاه ضمن تأثير بر نبوغ و هنر شاعر، آن را از شاهراه احساسات طبيعي منحرف كرده و به وادي پر سنگلاخ تكلف و گزافه گويي مي‏راند و بدون ترديد در اين شرايط، شاعر راوي صادقي از اوضاع و احوال جامعه خويش نيست و اگر چنين باشد، سروده‏هايش نشان دهندة بخش اندكي از واقعيات است، چنانكه سرايندگاني چون فرخي، عنصري، عسجدي، منوچهري و ديگر مديحه سرايان درباري، به دليل بي خبري، رفاه و اشرافيت خيره كننده، چكامه‏هائي سروده‏اند‏ كه زندگي و تصوير واقعي جامعة بيرون از دربار را در آن اشعار نمي‏يابيم و اگر به دلائل بسيار متنوع و متفاوت اشعار آنها از محدودة تنگ دربار بيرون بيايد و بخواهد از زندگي واقعي افراد الهام گيرد، فراتر از مدح يا هجو نمي‏باشد. اين ادعا با مراجعه‏اي بسيار گذرا به ديوان شعرائي چون عنصري و فرخي ]خصوصاً قصيده فتح سومنات در ديوان فرخي كه در آن چكامه، محمود غزنوي، به عنوان بزرگترين جهانگشاي تمام دوران‏هاي قبل و بعد از خود معرفي شده و از تمامي‏افتخارات و فتوحات اسكندر مقدوني بس فراتر رفته است. [ اثبات مي‏شود.
پيش از اين گفته شد كه سروده‏ها بازتاب عواطف و احساسات شاعر هستند، ولي عوامل و انگيزه‏هاي گوناگوني نيز وجود دارد كه خواه ناخواه سراينده از آنها الهام گرفته است. از اين روي جهت بررسي گرايش‏ها و علائق شاعر ـ كه به ناگزير در اشعارش متبلور است ـ بايد شرايط فرهنگي و اجتماعي زمان وي را بازشناسيم، تا علاوه بر آگاهي از ويژگي‏هاي فردي و محيطي او، اثرات آن متغيرها را بر سروده‏هايش دريابيم.
جامعه ايراني پس از قرن 4، با حركتي شتابان و باور نكردني به سوي فرهنگ تصوف و عرفان پيش رفت و به گونه اي حيرت انگيز تحت تأثير عرفان و مقولات مربوط بدان قرار گرفت و شعرا و سرايندگان نيز يا به دليل تأثير مستقيم تعاليم عرفاني بر تفكر و ديدگاههايشان و يا به دليل جو غالب بر جامعه و پسند مخاطبين خود در اين مسير گام برداشتند و الحق خوش درخشيدند و گواه اين مدعا ظهور بهترين و نام آورترين شعراي تمام ادوار ادب فارسي در اين برهه است، يعني در طول اين چند قرن مشخص، سخن سراياني چون حافظ، سعدي، مولانا و سنائي در تاريخ ادب ايران ظهور نمودند.
مي‏دانيم كه در شعر عرفاني «انسان» با تمام ابعاد وجوديش (مانند نوع رابطه اش با پروردگار، مسير حركت و سلوك وي به سوي حق، لطافتهاي روحي و قابليت‏هاي انسان براي دريافت مقوله اشراق) و «زن» به عنوان يكي از دو جنس «انسان» مورد توجه مي‏باشد، هر چند كه نام و كمالات و فضائل بسياري از زنان عارف، فاضل و انديشمند در طول تاريخ، ثبت و ضبط نگرديده، ليكن حضور و نمود آنان در ادب عرفاني قابل تأمل است.
در ادبيات غنايي معمولاً «زن» يك تبلور و تجلي بيشتر ندارد و آن هم به لحاظ «جنس» اوست و ديوان اكثر شعرا گواه اين مدعاست. اما در ادب صوفيانه و عارفانه، «زن» دو تجلي دارد: يكي به اعتبار لطيف بودن و برخورداري از قابليتهاي روحي براي دريافت‏هاي معنوي همانند رابعه و در وجه ديگر «زن» مظهر «نفس» و خواهش‏هاي نفساني است كه جنبه اي منفي پيدا مي‏كند و سعي در نفي وابستگي به او مي‏شود. در اغلب موارد، شعرا به اعتبار وجه دوم تقسيم‏بندي بالا، ديدگاه مثبتي نسبت به «زن» ندارند، اما گاه در خلال حكايات و تعليمات خود از زناني نام مي‏برند كه مي‏توانند در حد يك شيخ يا مرشد و مقتدا قرار بگيرند و به مردان توصيه مي‏كنند كه از ايشان پيروي كنند.
سنائي در مثنوي نام آور حديقة الحقيقه اين دو ديدگاه را نسبت به«زن» بطور واضح و روشن به نمايش گذارده است. مثلاً در حكايت «في توكل العجوز» همسر حاتم اصم را به عنوان زني روشن بين و با تسليم و توكل كامل نسبت به پروردگار اينگونه معرفي مي‏كند:

در تــوكــل يكي سخن بشنـــو
تـا نمـــــاني بدست ديو گــرو
انـــدر آمـوز شرط ره ز «زني»
كه از او خوار گشت لاف زنــي
حاتم آنگــه كه كرد قصد حــرم
آنكه خواني ورا همي به اصــــم
. .. . «زن» به تنها به خانه در بگذاشت
تفقـت هيــچ ني و ره بـرداشت
مرد را فرد و ممتحن بگـــذاشت
بود و نابود او يكـــي پنــداشت
بــــر توكــل زنيش همـره بــود
كه ز رزاق خــويش آگـــه بــود
جمــع گشتنــد مردمـان بر «زن»
شــاد رفتنـــد جمله تا در «زن»

در مابقي حكايت حكيم غزنه مي‏گويد، مردمان گرد آمدند و به طريق نصيحت، وي را از فقر و فاقه در غياب همسر بيم دادند و زن حاتم نه تنها به وسوسه ايشان ايمان و توكل خويش را از دست نمي‏دهد، بلكه رضا و تسليم را به آنان مي‏آموزد و يادآوري مي‏كند كه:

گــفت بگذاشت راضيم ز خـداي
آنچه رزق من است ماند به جــاي
بــاز گفتنــد: رزق تو چنـد است؟
كه دلت قانع است و خرسند است؟
گفت: چندانكه عمر ماندستــم
رزق من جمله كرد در دستــم
اين يكـي گفت: مي‏نداني تــو
او چــه دانــد ز زندگاني تــو
گفت: روزي‏ دهم همي دانــد
تــا بــود روح رزق نستــانــد
آسمان و زمين به جمله وراست
هر چه خود خواسته است حكم وراست
. . . از توكل نفس تو چند زنــي؟
مرد نامي وليك كم ز «زنـــــي»
چون نداري راهرو تو چون مردان
ره بيامــوز رهــروي ز «زنـــان»

و به جمع پنددهندگان خويش يادآوري مي‏كند كه اگر حاتم و غير او در رسيدن رزق سهمي داشته باشند، بيش از واسطه رساندن رزق نيستند.
پير غزنه سنائي در حكايت ديگري كه به تعظيم و تكريم كربلا و ذكر مصائب سيدالشهداء اختصاص دارد، با ستايش پير زني علوي، عاشق، آرزومند و مشتاق زيارت كربلا، او را به دليل چنين اخلاص و صدق نيتي از صد مرد برتر مي‏داند.

بـــود در شهــر كوفه پير زني
سالخورده و ضعيف و ممتحني
… كودكي چند زير دست و يتيم
شده قانع ز كربــــلا به نسيم
زال هر روز بامـــــداد پگاه
كودكان را فكنـدي انـدر راه
… بر ره كــربـــلا باستــادي
بر كشيـــدي ز درد دل بادي
گفتي اطفـــال را: همي بوييد
ويـــن نكــــو باد را بينبوييد
خط از اين باد جملــه برداريد
سوي نا اهل و خصم مگذاريد
من غلام «زني» كه از صد مرد
بگذرد روز بـار و بــــردا برد

حكيم غزنه در حكايت ديگري درباره عبدالله رواحه نقل مي‏كند كه: هنگام نزول آيه شريفه: «ان منكم الا واردها كان علي ربك حتما مقضياً»عبدالله به شدت اندوهگين و افسرده مي‏شود و مدتي از خانه بيرون نمي‏آيد، همسرش وي را قوت قلب مي‏دهد و از ورطة ياس و سرگرداني مي‏رهاند.
سنائي در حكايت ديگريزن خردمندي را معرفي مي‏كند كه از ظلم حاكم شهرش به سلطان محمود شكايت مي‏برد، ولي نامة سلطان محمود مؤثر واقع نشده و زن دوباره به غزنين به نزد سلطان محمود قدر قدرت و قوي شوكت ـ رفته و به او نصيحت مي‏كند، وقتي در كشوري حكومت مي‏كني كه به فرمان تو توجهي نمي‏شود، بايد خاك بر سر بريزي.] عين اين حكايت در قابوسنامه نيز آمده است[

… عاملي در نسا و در بــاورد
قصد املاك و چيز آن زن كـرد
.. . شاه چون حال پيرزن بشنيد
پير زن را ضعيف و عاجز ديد
گفت بدهيد نامه اي گر هست
تا ز امـــلاك زن بدارد دست
[عامل ستمگر] ... .
نه به زن باز داد يك جو خاك
نـه ز شاه و الهـــش آمد باك
زن دگـــر بار راي غزنين كرد
بنگر تا چه صعب لعب آورد
گـــفت زن نامه برده ام يكبار
ليــــك نگرفت نامه را بركار
گفت سلطان كه بر من آن باشد
كه دهــــم نامه تا روان باشد
گـــر بر آن نامه هيچ كار نكرد
آن عميدي كه هست در باورد
زار بخروش و خاك بر سر كن
پيش ماور حديث بي سر و بن
زن سبـــك گفت اين سلطان
چــــون نبــردند مر ترا فرمان
خـــاك بــر سر مرا نبايد كرد
نبود خـــاك مر مرا در خورد
خاك بر سر كسي كند كه ورا
نبـــــود در زمـانه حكم روا

اگر اين حكايت چنانكه نقل شده است صحيح باشد بايد اقرار كرد كه اين پيرزن چنان دلاورانه با محمود غزنوي مباحثه كرده است كه انصافاً هيچيك از مردان آن دوران چنين جرأتي در خود سراغ نداشته‏اند‏.
سنائي در دو حكايت با مضموني بسيار شبيه بهم از مادر يحيي برمكي ـ هنگاميكه يحيي به دست يا به امر مأمون به قتل رسيده ـ و مادر ابوالحسينميمندي ـ كه فرزندش بدست مسعود غزنوي كشته شده ـ ] البته روايت سنائي در خصوص قتل او به دست مسعود و كينه او با مآخذ ديگر متفاوت است[ به عنوان نمونه‏هايي از بزرگواري و شكيبايي نام مي‏برد. در هر دو حكايت هنگامي ‏كه سلطان پس از ندامت و پشيماني از كشتن وزير خويش نزد مادر داغدار مي‏رود تا پوزش بخواهد اين دو زن پاسخ‏هاي خردمندانه اي داده‏اند‏ كه بسيار قابل تأمل است.
مادر يحيي برمكي در پاسخ مأمون كه از او خواسته تا وي را ببخشد و به جاي پسرش به فرزندي بپذيرد مي‏گويد: فرزندي از من كشته شده است كه:
چــون تــويي با هزار حشمت و جاه نيست مــا را به جـــاي آن دلخــواه
بدين سبب، مأمون از كار خود نادم گشت:
گشت از آن يك سخن خجل مأمون
بعـد از ان خود نريخت هرگز خون
اگر اين روايت به اين شرح و تفصيل درست باشد، لااقل نتيجه اي كه سنائي از آن گرفته است، يقيناً با واقعيت منطبق نيست ـ اينكه بعد از قتل يحيي، مأمون هيچكس ديگر را نكشت ـ ناگفته نماند كه در هر دو حكايت سنائي امرا و سلاطين را از نفرين مادران دل شكسته بيم مي‏دهد.
يا در حكايتي ديگر عارف غزنه سنائي از پيرزني سخن مي‏گويد كه مورد ظلم مأموران حكومتي محمود واقع شده و بر سر راه سلطان مي‏نشيند و از وي دادخواهي مي‏كند و شديداً وي را هشدار مي‏دهد كه آه مظلوم بدون هيچ حجاب و مانعي به هدف استجابت مي‏رسد:

. . . من ترا حال خويش كردم درس
از دعــاي من ضعيــف بتــرس
گــر نيــابم به نـزد تــو من داد
در سحــــر گــه بـرآورم فرياد
آه مظلـــوم در سحــر به يقين
بتـــر از تيـــر و ناوك و زوبين
.. . . آنچه در نيم شب كند زالي
نكند خســـروي چه تو سالـي

در حكايتي ديگر حكيم سخنور غزنه گرانبها بودن سخن خويش را به دختري گران كابين تشبيه كرده:
دختر طبع بنده هست چو دين
هم سبك روح و هم گران كابين
نگاه و توجه ديگري كه سنائي به زن داشته از اين قرار است كه در مورد برخي از زنان زيركي و خردمندي و هوشياري ايشان را پذيرفته و طي حكاياتي اين جنبة مثبت ايشان را نقل كرده است. در حكايتي حكيم از زني سخن مي‏گويد كه مردي خام و دغل به وي اظهار عشق و بيقراري مي‏كند و زن دانا جهت امتحان وي مكري ظريف بكار مي‏برد و مرد را رسوا مي‏كند:

رفت وقتي «زني» نكو در راه
شده از كــارهاي مــرد آگاه
ديــد مردي جوان مرآن زن را
كرد پيـــدا در آن زمان فن را
مـــرد گفتـا كه عاشق تو شدم
اي چو عــذرا چو وامق تو شدم
بيــم آن است كز غمت اكنون
بدوم در جهان شــوم مجنون
كــرد حيلت بر او «زن» دانا
زانكـــه آن مــرد بود بس كانا
گفت زن: گر جمال خواهر من
بنگـــري ساعتي شوي الكن
همچو ماه است در شب ده و چار
بنگر آنــك چو صد هزار نگار

مرد بي خرد فريب مي‏خورد و به پشت سر مي‏نگرد تا خواهر زيباتر را ببيند و زن با ريشخند به وي مي‏گويد:

عشق و پس التفات زي دگران؟
سوي غيري به غافلي نگران؟
. . . . ور نهادت مرا بدي مطلق
به دگر كس كجا شدي ملحق؟
سوي جز من چو التفات آري
از جمــال رخــم برات آري

يا در حكايت ديگري، با عنوان «في اشراق العشق»: داستان مرد عاشقي را نقل مي‏كند كه براي رسيدن به منزل معشوق هر شب از دجله مي‏گذشت و نيروي عشق شديد وي را ياري مي‏نمود تا به سلامت از رود بگذرد، تا اين كه شبي در چهره معشوق متوجه وجود خالي شد، زن خردمند به او گفت كه اين خال از آغاز بر رخ من بوده است، اينكه تو امشب آن را ديدي، نتيجه فروكش كردن آتش عشق توست، امشب از رود مگذر كه تا كنون نيروي عظيم محبت، تو را از دجله مي‏گذراند، ولي حالا كه از آن كاسته شده است، بيم غرق تو مي‏رود، البته مرد ] به قول سعدي[ نشنيد و عاقبتش شنيدي.
گونه دوم از تعابيري كه سنائي از «زن» آورده در حكاياتي است كه با ديدگاه منفي به وي نگريسته است، بدينگونه كه يا زن مظهر نفس اماره و امور دنيوي يا مايه گرفتاري و بلا مي‏باشد.
معمولاً سرايندگان ما داستان حضرت يوسف(ع) و گرفتاري و زندان وي را به سبب مكر «زن»، دستاويزي براي تخطئه و محكوميت جنس زن قرار مي‏دهند.
قصـــه يوسف ار نداني تو
چون ز قرآن همي نخواني تو
چون ز «زن» بود آفت و المش
راند قرآن بكــام او قلمش
و نيز داستان ابن ملجم و جنايت او در حق اميرالمومنين علي (ع) كه بنا به نقل معروف به وســوسه زنــي رخ داده است، زمينــه مناسبي مي باشد تا شعرا نتايجي را كه خود در نظر دارند، از اين حكايت بگيرند:

پسر ملجم آن سگ بد دين
آن سزاوار لعنت و نفــرين
بر «زني » گشت عاشق آن مشؤوم
آن نگونسار تر ز راهب روم
. . . . بود آن «زن» ز آل بوسفيان
منعم و مالدار و خوب و جوان
گفت: كار تو با جمال شود
وين چنين زن تو را حلال شود
گر تو در كار خويش شير دلي
هست كابين حرّه خون علي(ع)

طبعاً با مكرر آوردن و پياپي كردن چنين حكاياتي نتيجه اي كه گرفته مي‏شود، همان است كه در فرهنگ عصر جاهلي رواج داشته يعني كشتن يا زنده به گور كردن جنس «زن» و پيشگيري از رسوايي يا محبت و وابستگي بدو.
چنانكه در حكايتيسنائي دقيقاً همين نسخه را تجويز مي‏كند از زبان پادشاهي كه كنيزكي بسيار دلپسند داشت و چون به وي احساس علاقه و دلبستگي كرد، فرمان داد تا وي را در رودخانه غرق كنند ـ زنده به گور كردن جاهلي ـ با اين توجيه كه چون اين كنيزك دل مرا ربوده و مرا بسيار بخود وابسته كرده، بايد اين رشته گرفتاري بريده شود.
يافت شاهي كنيزكي دلكش
شاه را آن كنيزك آمد خوش
هم در آن لحظه اش به آب افكند
گفت: شد خوب نايد اندر بند
موارد ديگري راهم سنائي در ذيل حكاياتي مطرح مي‏كند كه بيانگر اين تفكر است كه «زن» گرفتن يعنيخود را به دردسر و بلا گرفتار كردن، زن بي وفاست و حتي محبت او به فرزندش هم اعتباري ندارد و نقل داستان مادر مهستي لابد نمونه اي است از تمام زنان در تمام ادوار و اگر به نتيجه گيري در واپسين بيت حكايت دقت شود:
من وفايي نديده ام زخسان گر تو ديدي سلام ما برسان
لابد اينكه به جاي «خسان» «زنان» نيامده مشكل قافيه و . . . . در كار بوده وگرنه چنانچه مطلب به صراحت بيان مي‏شد، شايد خوانندگان خوب و نكته سنج، بهتر ارشاد !!! مي‏شدند.
يادآوري اين نكته بسيار ضروري است كه ديدگاه سنائي نسبت به زنان در آثارش گاه با كم لطفي و بي انصافي فراوان ابراز شده است و‌ اختصاص به وي يا حوزه جغرافيايي و ادوار تاريخي خاصي ندارد، اين اصل در مورد اكثر شعرا و نويسندگان ما ـ كه عمدتاً از جامعه مردان هستند ـ نيز صدق مي‏كند و به شدت از شرايط فرهنگي و اجتماعي زمان شعرا از يك سو و محدوديت حضور زنان در جامعه و ناشناخته ماندن قابليت‏ها و استعدادهاي زنان از سوي ديگر متأثر مي‏باشد.
منبع: سایت حوزه

زهرخند شادمانه

زهرخند شادمانه

 

درآمدی بر کتاب «طنز در زبان عرفان» نوشته‌ی دکتر علی‌رضا فولادی

 

 

رویا صدر: در شادمانگی تجربه‌های عارفانه، به‌خصوص در میان عرفای اهل بسط، گونه‌ای از طنز وجود دارد که «طنز عرفانی» یا «طنز صوفیانه» نامیده می‌شود. در آثار شاعران و ادبای صوفی از سنایی و مولوی گرفته تا عطار و در آثار عرفانی از کشف‌المحجوب گرفته تا نفحات الانس، می‌توان نمودهای برجسته‌ای از این طنز را دید. طنزی که از زمین تا آسمان، همه جا را می‌کاود و همه کس را نیش می‌زند تا بیانی باشد برای پنهان ساختن شرنگ خشم و زهر نارضایتی، و یا اعتراضی پرشور بر مصائب بشری و یا حرکتی رندانه در جهت تعلیم و تهذیب . این طنز مورد توجه پژوهشگران ادبی نیز قرار گرفته و در منابع تحقیق ادبی، در بخش ِ گونه‌های طنز به آن اشاره شده یا در زیر مجموعه‌ی طنز عامیانه و یا عامه‌پسند مورد بررسی قرار گرفته ولی تاکنون به آن در قالب رساله‌ای جداگانه و مستقل پرداخته نشده است. از این رو کتاب طنز در زبان عرفان» نوشته‌ی دکتر علی‌رضا فولادی را می‌توان اولین حرکت جدایی‌ طلبانه ی طنز صوفیانه‌ در عرصه‌ی چاپ و نشر دانست!

کتاب ابتدا، در بخش «درآمد»، به معرفی و تعریف طنز و طنز عرفانی به صورتی مجمل می‌پردازد. در بخش دوم (که عمده‌ی صفحات کتاب به آن اختصاص دارد) گزیده هایی از فرازهای طنزآمیز متون عرفانی را می‌آورد و در نهایت در بخش «پیوست»، فهرستی از اصطلاحات طنزآمیز صوفیانه را ارائه می‌دهد.

نگاه فولادی به مقوله‌ی طنز در بخش «درآمدی»، نو، پویا و جست‌وجوگرست و می‌کوشد تعریفی را از طنز فراتر از تعاریف و تصورات رایج و معمول، در دست دهد تا پایه‌ی بررسی او در زمینه‌ی طنز صوفیانه نیز باشد. برای این منظور ابتدا با نگاه گونه‌شناختی و ماهیت‌شناختی به طنز می‌پردازد و در این میان، ساخت و بافت طنز را از نگره‌ی صوری و معنوی طنز مورد بحث قرار می دهد. او در ابتدا تعریف دکتر شفیعی‌کدکنی را (که بی شک پذیرفته ترین دیدگاه در توصیف صوری طنز است) مبنا قرار می‌دهد که «طنز عبارت است از تصویر هنری اجتماع ضدین و نقیضین.» سپس قدم به قدم پیش می رود، از طریق مقایسه‌ی میان تعاریف و تعابیر موجود در زمینه‌ی طنز،  این تعریف را محک می‌زند و در نهایت آن را این‌گونه کامل می‌کند:  

طنز نوعی خلاف عرف مقرون به هزل مثبت است با موضوع انسانی، بر مبنای تعهد، دارای تاثیر خنده و اندیشه همگام.

این تعبیر جامع و مانع است و کامل‌ترین تعریفی است که تاکنون در متون ادبی از طنز ارائه شده است و می‌تواند مبنای خوبی برای ادامه‌ی بحث باشد.

فولادی در صفحه‌ی ۲۳ مجله‌ی«گل‌آقا» را پایه‌گذار نقیضه‌های اشعار نیمایی در طنز امروز ایران تلقی می‌‌کند، در حالی که پیش از گل آقا نیز این امر در نشریات طنز دیگر سابقه دارد و قدمت آن به روزنامه‌ی توفیق می‌رسد.
در ادامه‌ی سخن، نویسنده، تعریفی را که از طنز در دست داده، پایه‌ی ورود به بحث «طنز عرفانی» می‌کند. در این میان، به عامل کاربرد طنز در عرفان می‌پردازد و سپس به بیان ویژگی‌های طنز عرفانی (که آن را از دیگر انواع  طنز متمایز می‌سازد) دست می‌زند.

او سپس، مخاطب را به خواندن مجموعه‌ای از آثار طنزآمیز از میان ۱۶ اثر عرفانی می‌برد که همگی در زمره‌ی آثار منثور ادبیات کلاسیک فارسی قرار دارند ،چرا که به زعم فولادی: «نثر عرفانی برای مطالعه‌ی زوایا و خبایای زبان عرفان مناسب‌‌تر می‌نماید و نمونه‌های منظوم طنز عرفانی، چیزی جز صورت نظم یافته‌ی منثور آن نیست.» در حالی که فولادی در دیباچه برای شاهد مثال آوردن از عقلای مجانین، استفاده از منابع نثر را گویی کافی ندیده و به منابع شعری رجوع کرده و سه نمونه از اشعار منطق‌الطیر را آورده است که الحق مثال‌های گویا و اشعار محکمی است.

مطالب به ترتیب تاریخی منابع آمده است. از فرازهایی طنزآمیز از کشف‌المحجوب آغاز می‌شود و با حکایات طنزآمیز نفحات‌الانس به پایان می‌رسد. همچنین کلمه‌ها و عبارت‌های ثقیل در پاورقی هر صفحه معنا شده است تا برای عموم قابل فهم باشد.

مضمون حکایات متعدد و متنوع است. گاهی متضمن استنتاج‌های بکر و بدیع اخلاقی و عرفانی است که از مضحکه‌ها و داستان‌ها و حکایات مردمی صورت گرفته است:

  ـ  بقالی زنی را دوست می‌داشت، با کنیزک ِ خاتون پیغام‌ها کرد که، من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت، قصه‌های دراز فرو خواند.کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت: بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم! گفت: به این سردی؟ گفت: او دراز گفت،اما مقصود این بود، اصل مقصود است، باقی دردسر است.(ص۲۴۵)

گاهی نیز حکایت طیبت‌آمیز بدون نتیجه‌گیری است و بیشتر به شوخی و لطیفه‌ی صرف می‌ماند، تا طنزی که مورد نظر کتاب است:

ـ چنان‌که هندویی در نماز سخن گفت. آن هندوی دیگر که هم در نماز بود، گوید: هی! خاموش! در نماز سخن نباید گفت! (ص۲۳۷)

ـ آن یکی به (برای) یکی شمشیر هندی آورد و گفت: این شمشیر هندی است. گفت که تیغ هندی چه باشد؟ گفت: چنان باشد که بر هر چیز که بزنی، آن را دو نیم کند. گفت: الصٌوفی ابن‌الوقت. گفت: بر این سنگ که ایستاده است، بیازماییم! شمشیر را برآورد و بر سنگ زد، شمشیر دو نیم شد. گفت که تو گفتی که شمشیر هندی آن باشد که به خاصیت که بر هر چه زنی، دو نیم کند. گفت: آری،امٌا اگرچه شمشیر هندی بود، سنگ از او هندی‌تربود. (ص۲۳۲)

برخی از حکایات، از رهگذر به سخره گرفتن پستی‌های آدمیان، هدف تربیت اخلاقی مخاطب و تهذیب نفس او را دنبال می‌کنند:
ـ اشعب طمٌاع برگذشت بر دکان آن مرد طبق‌گر، از وی خواست که این طبق که می‌سازی بزرگ‌تر بساز، بو که(شاید) ما را بر این طبق،کسی چیزی فرستد! (ص ۱۰۳)

گاهی طنز اثر، حاصل درک جنبه‌های مضحک حیات، در سایه‌ی درک عالی عرفاست.

ـ شیخ ما گفت: ندانی و ندانی که ندانی و نخواهی که بدانی که ندانی. (ص ۱۴۶)

 ـ نقل است که شبلی یک روز یکی را دید، زار می‌گریست. گفت: چرا می‌گریی؟ گفت: دوستی داشتم، بمرد. گفت: ای نادان! چرا دوستی گیری که بمیرد؟(ص ۲۱۸)

گاهی نیز طنز در حکایت، شکل ابزار هنری را برای ارائه‌ی یک اندیشه‌ی ناب و یک تجربه درونی پیدا میکند‌:
نقل است که یک روز فصدش می‌کردند (رگ می زدنذ تا خون بگیرند.) گفت: گوش دارید (مراقب باشید) تا سر نیش به دوست نرسد! (ص ۱۵۳)

می‌دانیم که طنزهای صوفیانه بیشتر قالب حکایت و تمثیل دارند. چرا که حکایت اولاً بیشتر به کار تربیت عامه می‌آید و نیزدر لباس تمثیل ثمره‌ی مجاهده و کشف و وجد و حال را بهتر می‌توان گفت. همچنین سخن گفتن در قالب حکایت به عافیت نزدیک‌تر است، چرا که حرف‌های ناگفتنی و نامتناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتضائات فکری جامعه را در حکایت و تمثیل بیشتر می‌توان بیان کرد. از این رو در کتاب حاضر نیز بیشتر به حکایات طنزآمیز برمی‌خوریم که در آن ماجراهایی از عارفان، دیوانگان ،مستان ،عاشقان، دلقکان و مردم عادی،در قالب طنز عبارتی و یا طنز موقعیت نقل شده است. گاهی نیز حکایات، قالب فابل به خود گرفته‌اند.گاه تصویرسازی در این روایات چنان قوی است که به طنز نمایشی و یا طنز تصویری پهلو می‌زند و تصاویری جاندار و دیدنی را از رندی های عارفانه پیش چشم مخاطب می‌گسترد!
آن چه تمامی این آثار را به هم پیوند می‌دهد، همان خرق عادتی است که در گفتار و فعل و نگاه صوفیان متجلی است و از درک لحظات صوفیانه ناشی می‌شود. خرق عادتی که همه کس و همه چیز را به سخره می‌گیرد، از خود نیز می‌گذرد و از  زبان مجذوبان حق، همه چیز(حتا عنایت و مشیت خداوندی) در موجی از طنز می‌شوید. چرا‌که خدای صوفیان بر عکس خدای مسلمانان قشری، عطابخش، خطاپوش و مهربان است و شوخی را برمی‌تابد! این است که در بسیاری از طنزها می‌بینیم که صوفیان به خالق نیز رحم نمی‌کنند و گاه گفته‌های آنان در نگاه سطحی به کلبی‌مسلکی پهلو می‌زند .با این حال آن‌چه در حکایات کتاب بیش از همه چیز به چشم می‌آید درک تجربه‌های عارفانه و حس و حال رسیدن و وصل است و از این رو وقتی حکایت قالب روابط اجتماعی به خود می‌گیرد در آن استغنا حرف اول و آخر را می‌زند. بسیاری از  حکایات کتاب حاضر حول همین محور است:

 ـ درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت که، ای زاهد! گفت: زاهد تویی. گفت: من چون زاهد باشم،که همه دنیا از آن من است؟ گفت: نی، عکس می‌بینی، دنیا و آخرت و مُلکت، جمله از آن من است و عالَم را من گرفته‌ام، تویی که به  لقمه و خرقه‌ای قانع شده‌‌ای. (ص ۲۴۲)

ـ آن سلطان، غلامی را که در مجلس او بود، فرمود که شراب دهند. اول ساقی را گفتند: قدح به او ده! نستد. ندیم را فرمود، هم نستد. وزیر را فرمود، هم نستد. سلطان به خودی خود، بر پای خاست و قدح پیش غلام داشت، هم نستد. وی را  گفتند: «چرا نمی‌ستانی؟» گفت: «از ناستدن ماست که سلطان پیش ما برپاست.» (ص۱۰۵)

با این حال آثاری نیز در این بخش هست که نه در تقسیم‌بندی فوق می‌گنجد و نه اگر بخواهیم تعریفی را که فولادی از طنز ارائه داده است مبنا قرار دهیم، طنز تلقی می‌شود. این آثار (که تعداد آن‌ها در کتاب کم هم نیست) یا اصولاًدارای تاثیر خنده (آن گونه که فولادی به عنوان ویژگی اثر طنز آورده است) نیستند و یا هزل مثبت تلقی نمی‌شوند و یا متضمن اندیشه‌ی خاصی نیستند و یا نواقص فوق را تواما دارند. از جمله:

 ـ  نقل است که یکی پیش وی(داوود طائی) بود و بسیار در وی می‌نگریست. گفت: ندانی که چنان که بسیار گفتن کراهیٌت است، بسیار نگریستن هم کراهیت است؟ (ص۱۹۸)

  ـ همچنان منقول است که از محله‌ای می‌گذشت و طفلکان خرد بازی می‌کردند. چون از دور مولانا را دیدند، به یکباره دوانه شده، سر نهادند. خداوندگار نیز سر نهاد .مگر از دور کودکی بانگ زد که، تا من نیز بیایم! تا کودک فراغت حاصل کردن و آمدن، توقف کرده بود. (۲۶۱)

کتاب با فهرست الفبایی تطبیقی اصطلاحات طنزآمیز صوفیه به عنوان وجهی دیگر از طنز عرفانی ادامه می‌یابد. برای جمع‌آوری این اصطلاحات از چهار منبع گوناگون استفاده شده است. این اصطلاحات همه از نام‌گذاری خوراکی‌ها پدید آمده‌اند، و رساله‌ی تعریفاتی را پدید آورده‌اند که بر پایه‌ی نقیضه‌سازی فرهنگ‌های واژگان استوار است و مشاهده‌ی آن، یاد رساله‌ی تعریفات عبید را در ذهن زنده می‌کند. با این بخش است که کتاب به پایان می‌رسد، پایانی که می‌تواند آغازگر بررسی‌های گسترده‌تری پیرامون طنز عرفانی باشد.

کتاب «طنز در زبان عرفان» را انتشارات فراگفت در سال ۱۳۸۶ چاپ کرده است.

http://www.bookcity.org/news-536.aspx

سلوک شعری و فکری نظامی در «پنج گنج»

 
سلوک شعری و فکری نظامی در «پنج گنج»

 

گزارش درس‌گفتارها  - گزارش درس‌‌گفتار در سلوک شعری نظامی.

آناهید خزیر: یکی از القاب نظامی، «حکیم» است. این لقبی مجازی برای او نیست و حقیقتی در خود نهفته دارد. حکیم حرف بیهوده نمی‌زند و هنگامی که سخن می‌گوید، سخنان خود را هماهنگ پیش می‌برد. کلمه «حکیم» با آن‌که بارها در زبان جاری می‌شود اما زیبنده‌ی هر شاعری نیست. ما بیش از هر شاعر دیگری، نظامی را سراغ داریم که این لقب درباره او به‌کار برده شده است.

هشتمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌‌ی نظامی به بررسی و تحلیل سلوک شعری و فکری نظامی در «پنج گنج» اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر مهدی محبتی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

هدف این درس‌گفتار بررسی و اثبات این نکته است که «خمسه» حکیم نظامی نوعی سلوک شعری ـ فکری ـ شهودی خاصی است که به صورتی مبنادار و همخوان از «مخزن‌الاسرار» آغاز می‌‌شود و تا «اسکندرنامه»، دایره‌وار ادامه می‌یابد و به همین دلیل درک منطق قصه‌گویی، شعرسرایی و اندیشه‌ی رزمی نظامی ـ خصوصا شخصیت‌های تیپیک او ـ نیازمند درکی همسان و واحد از کلیت «خمسه» او به عنوان یک اثر یگانه است.

دکتر مهدی محبتی در ادامه‌ی سخنانش گفت: اگر فضاهای گوناگونی در شعر نظامی دیده می‌شود و او از فضای ایرانی «خسرو و شیرین» به فضای عربی «لیلی و مجنون» می‌رود، از تشتت افکار نیست. حکیم می‌داند که چگونه سخن بگوید و از پراکندگی فکر دور باشد. با این همه، پرسش مهم این است که آیا «پنج گنج» حکیم نظامی را می‌توان به مثابه یک اثر یگانه دید؟ به سخن دیگر، آیا پنج منظومه او، در امتداد یک اندیشه یگانه و رو به تکامل سروده شده‌اند، یا تکه پاره‌هایی از ذهن نظامی‌اند؟ باز می‌توان پرسید که آیا سلوک شعری نظامی و سلوک فکری او همپای هم پیش رفته‌اند؟ این‌ها پرسش‌هایی است که باید با تکیه بر شواهد و مبانی شعر نظامی به آن پاسخ داد.

شعرا با شعر، سه نوع رابطه دارند: یک عده تا آخر عمر با شعرشان هماهنگ پیش می‌روند مثل منوچهری و انوری که تا آخر زندگی، شعر خوب می‌گویند اما نه ممتاز و درجه یک. یک عده برعکس، شعر بر شاعری آن‌ها سبقت گرفته است. در آغاز، شعر درجه یک می‌گویند اما هر چه رو به کهولت می‌روند به تکرار می‌افتند و سخن تازه‌ای ندارند. اما عده‌ای دیگر کاملا برعکس‌اند و هر چه جلوتر می‌آیند از شعر سبقت می‌گیرند مثل مولانا و حافظ. ما هر چه در حیات فکری آن‌ها دقت می‌کنیم، می‌بینیم که شعر خلاقانه آن‌ها تمام نشده است. آن‌ها در زمان نمی‌میرند. این قدرتی برای شاعر است. اکنون باید دید که نظامی از کدام دسته است.

نظامی مدعی است که هر چه عمرش بیشتر می‌شود، قدرتش در شاعری فزونی می‌گیرد او تمام زندگی‌اش را یک تحول می‌بیند «بلی گر چه شد سال بر من کهن/ نشد رونق تازگیم از سخن/ هنوزم کهن سرو دارد نوی/ همان نقره خنگم کند خوش روی/ هنوزم به پنجاه بیت از قیاس/ صد اندر ترازو نهد حق‌شناس/ هنوزم زمانه به نیروی بخت/ دهد دُر به دامان و دیبا به تخت/ ولی دارم اندیشه‌ای سربلند/ که بر صید شیران گشایم کمند». نظامی خود را سرچشمه همه خلاقیت‌هایش می‌داند.

چرا نظامی شاعری را برگزید؟

مجموع این حرف‌ها ما را به سمت این نکته می‌کشد که بپرسیم مقصود نظامی از گفتن شعر چیست؟ دکتر زرین‌کوب نوشته است که نظامی در «پنج گنج» دنیای آرمانی خود را خلق می‌کند. اولین تجربه‌ی او در «مخزن‌الاسرار» این است که جامعه‌ی پُر از فساد و نادانی روزگارش را بر مبنای شریعت بسازد و دنیای آرمانی خود را در این مسیر پیدا کند. این سخن دکتر زرین‌کوب قابل تامل است. پس هدف نظامی از شاعری، تنها «شاعریت» نیست. او خود می‌گوید «در لغت عشق سخن جان ماست/ ما سخنیم این طل ایوان ماست».

او می‌گوید که تمام وجود من خرابی است، جز «آبادی سخن». به این دلیل است که سخن، جان من شده است. سپس نکته‌ای را یادآوری می‌کند و می‌گوید: خوشحالم که این خرابه نصیب من شد: «گر نه سخن رشته جان تافتی/ جان سر این رشته کجا یافتی». او می‌گوید که اگر سخن نباشد، از آدمی چه باقی می‌ماند؟ پس هدف نظامی از سرودن شعر، نه شاعری، بلکه به دست دادن چنین مضامین والایی است.

در نزد نظامی، شاعری سایه‌ای از پیامبری است

چگونگی سرایش شعر، در نزد هر شاعری تفاوت دارد. آن‌ها به صورت‌های گوناگون شعر می‌گویند و هر کدام، حال و هوایی مخصوص به خود دارند. نظامی می‌گوید شعر برای من کاری بسیار جدی است. می‌دانیم که او به فلسفه و فکر اهمیت می‌دهد اما همواره شعر را مقدم بر آن‌ها می‌شمارد. ابیات زیر، مدعای او در این باره است «قافیه‌سنجان که سخن برکشند/ گنج دو عالم به سخن درکشند/ خاصه کلیدی که در گنج راست/ زیر زبان مرد سخن سنج راست/ آن که ترازوی سخن سخته کرد/ بختوران را به سخن پخته کرد/ بلبل عرشند سخن پروران/ باز چه مانند به این دیگران».

او درست می‌گوید و می‌داند که اگر شاعر نباشد، زبان و فرهنگ هم نخواهد بود. نظامی سخن خود را چنین ادامه می‌دهد: «ز آتش فکرت چو پریشان شوند/ با ملک از جمله خویشان شوند/ پرده رازی که سخن پروری است/ سایه‌ای از سایه پیغمبری است». شعر برای نظامی در این حد اهمیت مطرح است. او شاعری را سایه‌ای از پیغامبری می‌داند.

یکی از جاهایی که نظامی از کار خود پرده برمی‌دارد و به معنای واقعی کلمه، ما را به جهان اندیشه‌اش می‌برد، آن بخش از «مخزن الاسرار» است که «در سبب نظم کتاب» نام دارد. این بخش به ما کمک می‌کند تا بدانیم که آیا منظومه‌های پنج گانه نظامی، پیوسته و به هم مرتبط‌اند، یا پراکنده و از هم جدا. او می‌گوید «من که سراینده این نو گلم/ باغ تو را نغز نوا بلبلم/ در ره عشقت نفسی می‌زنم/ بر سر کویت جرسی می‌زنم/ عاریت کس نپذیرفته‌ام/ آنچه دلم گفت بگو گفته‌ام/ شعبده‌ای تازه برانگیختم/ هیکلی از قالب نو ریختم/ پایه درویشی و شاهی در او/ مخزن‌اسرار الهی در او». اگر بر روی این بیت تامل کنیم، درخواهیم یافت که او چرا نام کتاب خود را «مخزن‌الاسرار» گذاشته است.

نظامی در همان بخش در ستایش از شعر خود، چنین می‌گوید: «نوح در این بحر سپر بفکند/ خضر در این چشمه سبو بشکند». می‌دانیم که نظامی پیشقراول «مکتب ارانی» در شعر فارسی است. این مکتب در بین سبک خراسانی که رو به افول بود و سبک عراقی که در حال شکل گرفتن بود، قرار می‌گیرد. این سبک واسطه، «مکتب ارانی» نامیده می‌شود. بیشتر مضامین شاعران این سبک، عالمانه و اندیشه‌ورزانه است و دارای فشردگی تصاویر است. خاقانی، فلکی شروانی، ابوالعلاء گنجوی و نظامی از نمایندگان برجسته‌ی سبک ارانی به شمار می‌روند. همین هم نشانه‌ای است از این که نظامی در ستایش از شعر خود مبالغه نمی‌کند.

شخصیت‌های تاریخی، ابزار کار نظامی‌اند

نسبت شاعر و شخصیت‌هایی که خلق می‌کند، سه ساحت دارد یا کاملا تاریخی است. مثل کتاب‌های تاریخی که به نظم درآمده‌اند. این دست کتاب‌ها قدرت لذت‌بخشی چندانی ندارند و هدف از خواندن آن‌ها تنها عبرت گرفتن از تاریخ بوده است. می‌توان پرسید که آیا نظامی در طرح شخصیت‌های تاریخی‌اش این گونه بوده است و فقط می‌خواهد سرگذشت شخصیت‌های داستانی‌اش را برای ما بگوید؟

اما نوع دوم، شخصیت‌های تاریخی‌اند که سرگذشت آن‌ها به سمت تخیل پیش می‌رود. اصل ماجرای زندگی آن شخصیت‌ها،  درست است اما شاعر به سرگذشت آن‌ها بال و پر می‌دهد. باز پرسشی که پیش می‌آید این است که آیا شخصیت‌های تاریخی نظامی مخیل‌اند؟ نوع سوم در ادبیات ما شخصیت‌هایی‌اند که اگر چه تاریخی و تخیلی‌اند اما تیپیک و تمثیلی به‌شمار می‌روند و خواننده می‌تواند با این شخصیت‌ها همذات‌پنداری کند. چنین شخصیت‌هایی برای همه زمان‌ها و مکان‌ها به‌کار می‌آیند. با این حساب، آیا نظامی از آفریدن شخصیت‌ها تنها خواسته است که یک مساله تاریخی را طرح کند؟

آیا «هفت پیکر» تنها  داستان عشق‌ورزی‌های بهرام گور در هفت کشور و هفت قصر است و نظامی همین را خواسته است بگوید؟ یا آن که هدف نظامی فراتر از این‌هاست و انتخاب رنگ‌ها و سلوک بهرام و بریدن او از کشورداری و رفتن به ژرفای غار تنهایی، ماجراهایی است که باید روی آن تامل کرد و به سادگی از کنارشان نگذشت؟ به هر حال، یک پرسش دیگر که به موازات آن پیش می‌آید، این است که آیا نظامی بر موضوعات تاریخی و سرگذشت چهره‌های داستانی‌اش اشراف و تسلط داشته است؟ یا آن که تنها بیت‌هایی را، بی‌هیچ هدفی، سروده است؟ برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها، باید سخن او را بررسی کرد.

مساله «آب حیات» نمونه‌ی خوبی برای رسیدن به پاسخ این پرسش‌هاست. آب حیات، زندگانی می‌بخشید. اما هیچ‌کس، حتا اسکندر هم، نتوانست بدان دست پیدا کند. تنها خضر بود که به آب حیات دست یافت. چرا اسکندر، با همه‌ی قدرتی که داشت، نتوانست به آب حیات برسد؟ نظامی می‌گوید باید به مغز داستان اندیشید. او به صراحت می‌سراید: «خویشتن را چو خضر بازشناس/ تا خوری آب زندگی به قیاس/ آب حیوان نه آن حیوان است/ جان با عقل و عقل با جان است». نظامی می‌گوید آب حیوان، ظلمت و داستان چشمه نیست، بلکه از مرحله‌ای به مرحله دیگر رسیدن است و دست از حساب‌گری برداشتن و جان با عقل یکی کردن است. آنگاه است که می‌توان به آب حیات رسید. او می‌گوید اگر می‌خواهی به آب زندگانی دست پیدا کنی، تلاش کن تا عقلت از جانت جدا نشود. پس نظامی افسانه اسکندر را نمی‌سراید تا قصه‌پردازی کرده باشد، بلکه می‌خواهد این نکته را بگوید که چگونه آدمی می‌تواند به روشنایی دست یابد.

هنر نظامی در سرایش «خسرو و شیرین»

نظامی در داستان «خسرو و شیرین» هم از کتاب‌ها و هم از فرهنگ عامیانه بهره گرفته و داستانی را پدید آورده است که با روایت تاریخ فرق دارد. او در شخصیت‌ها تحول ایجاد می‌کند و به آن‌ها تازگی می‌بخشد. ضمن آن‌که فضاهای مکانی را تغییر می‌دهد و گسترش می‌بخشد. سومین کار نظامی در این داستان دراماتیک کردن ماجراهاست. از دید کلامی نیز موفق می‌شود که داستان را به اوج برساند.

ما در «خسرو و شیرین» و «لیلی و مجنون»، با دو سنخ عشق متفاوت روبه‌روییم. یکی عشق شاد و سرکش است و دیگری عشقی محزون و محروم. بدین گونه نظامی در هر دو داستان خواسته است که هنر و توانایی‌های خود را نشان بدهد. کافی است که به داستان «خسرو و شیرین» نظامی بنگریم و آن را با شیرین در شاهنامه فردوسی مقایسه کنیم، آنگاه بیشتر به عظمت نظامی پی خواهیم برد. بی‌گمان میزان تسلط و آگاهی نظامی از این داستان، بیشتر از فردوسی بوده است.

شخصیت «شیرین» در داستان نظامی چنین است که زنی شاد است و در عشق‌ورزی، پا به پای خسرو پیش می‌آید. آن‌چه هم در وهله اول به چشم می‌آید، شجاعت اوست. ما چنان شجاعتی را در «لیلی» نمی‌بینیم. دیگر از جلوه‌های بارز شخصیت شیرین، عملگرایی اوست. شیرین خود را زندانی نمی‌کند و به دنبال اهداف خود می‌رود. در ادبیات فارسی، کمتر معشوقی را داریم که همانند او اهل عمل باشد. نقطه مقابل او، لیلی است. او به هیچ وجه اهل عمل نیست. 

شخصیت شیرین به گونه‌ای است که در عین سرکشی، بسیار خویشتن‌دار است و اجازه هر رفتاری را به خسرو نمی‌دهد. نظامی لحظه به لحظه شخصیت او را جلو می‌برد و برای اولین بار در تاریخ فرهنگ ما زنی را خلق می‌کند که از لحاظ شخصیت درونی، بر پادشاه برتری دارد. این را هم باید گفت که عشق شیرین، رنگ‌ورویی غمگینانه و اندوه‌‌زا ندارد. او دچار غم‌های پیچیده نیست و بیشتر ترفندهای عاشقانه را به کار می‌گیرد.

عکس شخصیت شیرین، لیلی است. لیلی در داستان «لیلی و مجنون» توانایی ابراز عشق خود را ندارد. او تسلیم محض است و به جای عمل، صبوری می‌کند و به جای آن که نظرش را بگوید، مدام اشک می‌ریزد. این‌ها تفاوتی دو زن در دو داستان است. البته «لیلی و مجنون» فضایی متفاوت با «خسرو و شیرین» دارد. آن یکی دارای فضایی بسته است و این دیگری فضایی باز و شاد دارد. پس طبیعی است که لیلی با شیرین تفاوت داشته باشد. اما شگفت است که لیلی در همان محدوده و فضای خود هم آن‌قدر توانایی ندارد که خواسته خود را ابراز کند.

برخلاف شیرین که همواره روحیه‌ای سرزنده دارد و به باغ و صحرا می‌رود، لیلی همیشه در منتظر شنیدن خبری از مجنون است. تنها کاری هم که می‌کند رازگویی با باد صباست. عجیب است که شخصیت لیلی با اندوه تاریخی ما آمیختگی بشتری دارد تا شیرین شاد و سرخوش. به هر حال هر چه شیرین شاد است، لیلی افسرده و غمگین است. انگار غم، خمیر مایه‌ی لیلی را ساخته است و او از آن گریزی ندارد. لیلی از هر فرصتی، غم می‌سازد. به همان اندازه هم که شیرین سنت‌شکن است و رسم‌ها را نادیده می‌گیرد، لیلی مراسم‌پذیر است و از قراردادها تخطی نمی‌کند. شیرین با اهل عمل بودن و شرم و وفاداری، به آن‌چه می‌خواهد می‌رسد، اما لیلی با همه صبوری، به خواسته‌اش دست پیدا نمی‌کند.
مقایسه‌ی خسرو با مجنون نیز تفاوت این دو منظومه را نشان می‌دهد. خسرو اهل عشق‌های عمیق نیست. او مشهور است که پادشاه کام و آهنگ بوده است. اتفاقا انحطاط تاریخی ایران از زمان او آغاز می‌شود. با این همه نظامی از او شخصیتی متحول می‌سازد. در پایان داستان نیز می‌بینیم که شیرین توانسته است از خسرو سرکش و خام، مردی با فرهنگ و دانش‌پذیر بسازد. با این همه بنیاد شخصیت او در این داستان، بر قدرت است. مجنون به عظمت‌های درونی‌اش می‌بالد و آن را باعث فخر خود می‌داند، اما خسرو به قدرتش اهمیت می‌دهد.

روان‌شناسی شخصیت‌ها در منظومه «لیلی و مجنون»

نظامی به قصه‌ی «لیلی و مجنون» شیوه‌ی ترکیبی خاصی می‌دهد. او فضاهای بیرونی داستان را کم می‌کند، اما فضای درونی را گسترش می‌دهد و بدین گونه داستان را به سمت روان‌شناسی شخصیت‌ها می‌برد. به عبارت دیگر، خواننده از بیرون به درون داستان راه می‌یابد. بعضی از نویسندگان معاصر از این طرح داستانی نظامی الگو گرفته‌اند و به روانکاوی شخصیت‌ها توجه کرده‌اند.

«لیلی و مجنون» قصه‌ای است که فضایی شاد ندارد. اگر داستان «خسرو و شیرین» پُر از کاخ‌ها و خنیاگران و ابزار موسیقی و سرکشی‌های عاشق و معشوق است، داستان «لیلی و مجنون» مالامال از فضایی خشک و محدود است. در چنان مکان تنگی، روشن است که نمی‌توان دست به فضاسازی زد. اما هنر نظامی در این است که از آن قصه تقریبا ملال‌آور، داستانی جذاب ساخته است، تا بدان اندازه که خواننده با آن همنوایی می‌کند و دل به داستان می‌سپارد.

داستان را عبارت از شخصیت‌پردازی دانسته‌اند. در داستان «لیلی و مجنون» پنج یا شش شخصیت اصلی داریم و چند شخصیت فرعی. برخلاف داستان «خسرو و شیرین» که شخصیت‌ها فراوان‌اند و مدام در حرکت‌اند. داستان «لیلی و مجنون» اندوه مطلق عشق است و تا آخر داستان، قصه‌ای از هجران و حرمان نقل می‌شود. اما شگفت است که وقتی این داستان را از زبان نظامی می‌خوانیم، این اندوه را چندان احساس نمی‌کنیم. مثلا وقتی چنین بیتی می‌خوانیم «مجنون کمر نیاز بندد/ لیلی به رخ که باز خندد»، می‌بینیم که اندوه، تلطیف شده است. نظامی عشق را از حالت بیگانگی درآورده تا خواننده با آن همذات‌پنداری کند.

اوج هنر سخنوری نظامی در «هفت پیکر»

نظامی از مواد خامی که در اختیار دارد مجسمه‌ای می‌سازد که خود می‌خواهد. موادی که در اختیار نظامی گذاشته شده، تاریخی است اما صورتی که نظامی از درون آن بیرون می‌کشد مطلوب خود اوست. او جهانی آرمانی می‌سازد که در بطن این جهان سخت و سنگین قرار دارد. از این دید که بنگریم، شیرین‌ترین قصه او داستان «هفت پیکر» است که هم فضایی شاد دارد، هم متنوع است و هم پُر محتوا. «هفت پیکر» اوج هنر داستان سرایی نظامی است و از جهت زبانی، معانی و طرح قصه، عمیق‌ترین داستان اوست.

کاخی که بهرام در «هفت پیکر» می‌بیند، طرح عجیبی دارد و هفت صورت در آن نقش شده است. بعدها که او به پادشاهی می‌رسد، دستور می‌دهد که هفت کاخ، در هفت رنگ بسازند و هفت دختر زیبا را از هفت گوشه جهان بیاورند و به همسری او درآورند. در همه داستان، عدد هفت چندین بار تکرار می‌شود. رنگ کاخ‌ها، رنگ لباس هفت دختر و ارتباط هر کدام از آن‌ها با مسائل نجومی، پیکره داستان نظامی را می‌سازد. بهرام، پس از چندی، کاخ و همسران را رها می‌کند و پس از آراستن و آرام کردن قلمروش، روزی در پی شکار گورخری، در غار ژرفی فرو می‌رود و برای همیشه ناپدید می‌شود. بدین گونه داستان «هفت پیکر» به پایان می‌رسد.

آن‌چه در این داستان مهم است، این نکته است که چگونه بهرام از یک محیط اشرافی، به محیطی بدوی و ابتدایی بازمی‌گردد و در نهایت به غار تنهایی خود می‌رسد و در آن‌جا محو می‌شود؟ آیا این یک سلوک عرفانی است؟ یا نظامی از سلوکی عاشقانه سخن می‌گوید؟ آیا داستان «هفت پیکر» بازگو کننده جهان بینی ایران کهن است؟ باز می‌توان پرسید که آیا ناپدید شدن بهرام، همانند کیخسرو و سرگذشت اوست؟ چرا نظامی این همه بر عدد هفت تاکید می‌کند؟ اینها پرسش‌هایی است که بسیاری تلاش کرده‌اند تا پاسخی برای آن‌ها بیایند. به همین دلیل است که تفسیرهای متعددی درباره این منظومه نظامی نوشته‌اند و از زوایای گوناگون به آن نگریسته‌اند.

منطق نظامی و طرح قصه‌ی او را می‌توان در همان ابیات آغازین «هفت پیکر» دید. او می‌گوید «چون برید از من این غرض درخواست/ شادمانی نشست و غم برخاست/ جُستم از نامه‌های نغز نورد/ آن‌چه دل را گشاده داند کرد». نظامی سپس توضیح می‌دهد که چگونه برای یافتن داستانی مناسب، جست‌وجو کرده است. آن‌گاه ادامه می‌دهد «گفتمش گفتنی که بپسندند/ نه که فرزانگان بر او خندند». بیت بعدی کلیدی برای فهم این نکته است که نظامی می‌دانسته چه می‌گوید و چرا می‌گوید: «یک سر رشته گر ز خط گردد/ همه سر رشته ها غلط گردد». تا آن‌جا که می‌گوید «بر من آن شد که در سخن‌سنجی/ ده دهی زر زنم نه ده پنجی/ نخرد گر کسی عبیر مرا/ مشک من مایه بس حریر مرا/ نغز گویان که گفتنی گفتند/ مانده گشتند و عاقبت خفتند/ ما که اجری تراش آن گرهیم/ پند واگیر داهیان دهیم/ گر چه ز الفاظ خود به تقصیریم/ در معانی تمام تدبیریم». این که نظامی خود را «تمام تدبیر» می‌خواند، مبالغه نیست. نظامی می‌داند که این قصه‌ها عصاره جان اوست. از همین روست که «هفت پیکر» نظامی  نقد حال  و نوعی آینه برای مکاشفات ماست.

پایه‌ی فضل و دانش نظامی در منظومه «مخزن الاسرار»

«مخزن الاسرار» اولین اثر نظامی است. احتمالا پیش از آن، او شعر می‌گفته است. چون بدون سابقه ذهنی، بعید است که شاعری بتواند چنان بیت‌های استواری بگوید. قطعا قبل از آن ممارست‌ها کرده تا توانسته است کتابی به ارزش ادبی «مخزن الاسرار» را بیافریند. افسانه‌هایی که درباره یک شبه شاعر شدن سخنوران می‌گویند، برای پنهان کردن عدم کامیابی ما در کشف ریشه‌های عقلانی شعر فارسی است، چون چنین امری هر چند امکان عقلی دارد، امکان وقوعی نخواهد داشت.

به هر حال، نظامی در «مخزن الاسرار» سخنور بسیاردانی است که بین سال‌های ۲۷ تا ۳۷  سالگی به سر می‌برده است. تصویری که در این کتاب از خود نشان می‌دهد، مردی است که بسیار به شریعت پای‌بند است و از فضل و دانش خود، فراوان سخن می‌گوید. برای نظامی، ارزش «مخزن‌الاسرار» در بُعد معنایی آن است. او حتا با آن که می‌پذیرد که از «حدیقه» سنایی اثر پذیرفته است، اما کتاب خود را برتر از اثر سنایی می‌داند. یک نمونه از بخش‌های «مخزن‌الاسرار» که میزان فضل و دانش نظامی را نشان ‌می‌دهد، آن‌جایی است که او از فلسفه‌ی خلقت یاد می‌کند. در شعر فارسی سابقه نداشته که کسی پیش از نظامی، فلسفه آفرینش را بدان گونه زیبا و استوار، مطرح کرده باشد. نظامی در این باره حرف‌هایی می‌زند که پیش از او کسی در شعر فارسی بر زبان نیاورده بود. تکیه او در آن بیت‌ها بر فلسفه اشراقی نوافلاطونی، میراث قرآن و حدیث و یافته‌های خود است. او بدین صورت، فلسفه‌ای نیمه عقلانی و نیمه شهودی را بر «مخزن الاسرار» حاکم می‌کند.

دشواری کار نظامی در طرح «اسکندر نامه»

«اسکندر نامه» نظامی در عین حال که پُر مطلب‌ترین داستان اوست، غیر هنری‌ترین اثر او هم به‌شمار می‌رود. «اسکندر نامه» را می‌توان یک «مخزن الاسرار» پراکنده دانست که هر سخنی در آن هست اما حرفی ندارد که خواننده را مجذوب و شیفته کند. هر چند باید «اسکندر نامه» را دفتری دانست که از دید عقلانی، برجستگی خاصی دارد.

می‌توان منظومه‌های پنج‌گانه‌ی نظامی را از این دید نگریست که پایان هر کدام از آن‌ها به کجا می‌انجامد؟ نظامی در «مخزن الاسرار» دنیا را محل گذران می‌داند. او در این اثر، هر گونه برخورداری از زندگی را نفی می‌کند. اما در داستان «خسرو و شیرین» در نهایت به این سخن می‌رسد که شادی‌ها می‌گذرند و دنیا هر چند سرشار از برخورداری‌هاست اما پایان آن تلخی است. در داستان «لیلی و مجنون» هم هنگامی که به نقطه اوج می‌رسد، باز می‌بینیم که سخن از تلخی و ناکامی دنیاست.

در داستان «هفت پیکر» نیز بهرام پس از آن همه برخورداری از زندگی و لذت‌ها و هفت رنگ و هفت آهنگ‌هایی که تجربه می‌کند، سرانجام‌اش به نوعی فرار از لذت دنیا می‌انجامد. پایان «هفت پیکر» به گونه‌ای است که یکی از تراژیک‌ترین داستان‌های ادبیات فارسی را شکل می‌دهد. کمتر پادشاهی در تاریخ می‌شناسیم که همانند بهرام لذت‌مند زندگی کرده باشد، اما در نهایت، همه لذت‌ها را کنار می‌گذارد و در گور تنهایی‌اش گم می‌شود. اکنون نظامی به جایی رسیده است که می‌خواهد طرح دیگری بریزد و وضعیتی قابل تسکین و آرامش بخش ارایه کند. بدین دلیل است که دست به سرایش «اسکندر نامه» می‌زند.

نظامی برای پی افکندن طرح «اسکندر نامه» مشکلات فراوانی دارد. نخستین مشکل او این است که اسکندر محبوب ایرانیان نیست و از دید آنان گجستگ و ملعون است. متون تاریخی او را ویران کننده ایران دانسته‌اند. اکنون نظامی باید کاری کند که اسکندر نفرین شده به یک شخصیت ملی تبدیل بشود. به این دلیل دچار نوعی از تعارض می‌شود. نظامی خود را با مساله‌ای درگیر می‌بیند که سربلند بیرون آمدن از آن دشوار است. او باید کاری کند که اسکندر از جایگاه پست و ویران کننده‌اش به مرتبه پادشاهی پیغمبروار بالا کشیده شود.

بر اساس مستندات تاریخی، اسکندر در ۱۸ سالگی جانشین پدرش فیلیپ مقدونی می‌شود و در ۲۸سالگی بر اثر افراط در شرابخواری، می‌میرد. اما اسکندر نظامی این گونه نیست. اسکندر تاریخی، جوانی خودکامه و لذت‌جوست، اما اسکندر نظامی دلداده‌ی خضر است و شیفته‌ی سخن حکما.

اکنون می‌توان پرسید که آیا نظامی با همه بزرگی که دارد، قادر به انجام چنان تحولی در شخصیت اسکندر شده است؟ نگاهی به محتوای «اسکندر نامه» نشان می‌دهد که نظامی در خلق شخصیت اسکندر، چندان موفق نیست. به همین دلیل است که کمترین استقبالی که از منظومه‌های نظامی شده، مربوط به «اسکندر نامه» است. کسانی که از نظامی و داستان‌های او سخن گفته‌اند، «اسکندر نامه» را در مرتبه‌ی آخر قرار داده‌اند. همین نکته گواه آن است که نظامی در پرداخت شخصیت اسکندر، ناکام بوده است.

چنین ناکامی به ساختار شخصیت اسکندر بازمی‌گردد. «اسکندر نامه» اساسا ساختاری ناهماهنگ دارد. این ناهماهنگی به دلیل تنوع جغرافیایی حوزه کار اسکندر است. نویسنده هر قهرمان را تا جایی حمایت می‌کند. اما هنگامی که تنوع اقلیمی فراوان می‌شود، داستان افت می‌کند. اسکندر ناگزیر است که از مقدونیه شروع کند و جهان را درنوردد و همچنان چهره‌ای خوب و پسندیده باشد. چنین کاری، با ذات جهانگشایی هماهنگی ندارد.

مکتب عرفان سعدی

 
نیری: مکتب عرفان سعدی سهل و ممتنع است

نیری: مکتب عرفان سعدی سهل و ممتنع است

گزارش درس‌گفتارها  - گزارشی از سخنان دکتر محمدیوسف نیری، استاد دانشگاه شیراز در سیزدهمین درس گفتارهایی درباره سعدی که به بررسی «عرفان سعدی» اختصاص داشت.

سخن گفتن درباره عرفان سعدی هم دشوار است و هم آسان. چرا که مکتب عرفانی او، مانند سخنش، با همه شفاف و زیبا بودنش، سهل و ممتنع است. بحث کردن درباره عرفان سعدی، نیاز به مقدمه دارد که ذهن ما چه تعریفی درباره عرفان، تصوف و شهود ارایه می‌دهد. ما ناگزیریم که چنین مفاهیمی مانند عرفان، تصوف و شهود را تعریف کنیم چرا که نپرداختن به تعاریف، ما را دچار بحران تعریف می‌کند. این بحران، پیش از بحران هویت به وجود می‌آید. حتی اگر تعریف ما، جامع و مانع نباشد، باز این تعریف ضرورت دارد. این روش، ریشه در قرآن هم دارد. قرآن در آغاز می‌گوید که چگونه کتابی است. در نزد عرفای ما نیز چنین اندیشه‌ای وجود دارد. «هجویری» در «کشف‌المحجوب» پیش از آن‌که سخنی را آغاز کند، نخست آن را تعریف می‌کند. از این راه سخنش را شکوفا می‌سازد. از این روست که بزرگان ما هر چیزی را تعریف می‌کنند تا سخن آن‌ها روشن و رسا باشد. پس ما نیز برای آغاز این بحث ناگزیریم که نخست عرفان را تعریف کنیم.
آن‌چه بازگو شد گوشه‌‌ای از سخنان دکتر محمدیوسف نیری؛ استاد دانشگاه شیراز، بود که در سیزدهمین درس گفتارهایی درباره سعدی که به بررسی «عرفان سعدی» اختصاص داشت گفته شد. وی در ادامه سخنانش به واژه صونیز اشاره کرد و گفت:
در روزگار ما، «صوفی» واژه منفوری است. اما عارف منفور نیست. برای توضیح این مطلب باید اشاره کرد که تصوف ایرانی 3 دوره داشته است، دوره نخست از آغاز شکل‌گیری تصوف است تا قرن 6. در این دوره واژه عارف، معادل صوفی است. این وضعیت تا دوره «عبادی مروزی» و کتاب «مناقب‌الصوفیه» او ادامه می‌یابد. در قرن 7 دوره دوم شروع می‌شود. در آن سده واژه صوفی حالت دوگانه‌ای پیدا می‌کند و در آثار عطار، مولانا و سعدی، کلمه صوفی هم حالت منفور دارد و هم محبوب. به ویژه در مثنوی مولوی این دوگانگی بسیار چشمگیر است. از قرن 8، یعنی از زمان حافظ به بعد، صوفی واژه‌ای کاملا منفور می‌شود. این نفرت تا روزگار ما نیز ادامه می‌یابد. به همین سبب، تا واژه عارف را به درستی تعریف نکنیم، علت آن دوگانگی‌ها و نفرت‌ها را درنخواهیم یافت.
نویسنده کتاب «سودای ساقی: چهار گفتار درباره مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» افزود: ما در آثار دینی، جمله و حدیثی داریم که بسیار با اهمیت است. این حدیث در کتابی مانند «مجمع‌الامثال» میدانی نیز آمده است. آن عبارت چنین است: «هر که نفس خود را شناخت، پروردگارش را هم می‌شناسد.» این جمله از حضرت علی (ع) است و در «بحار‌ الانوار» به صورت حدیث نقل شده است. این حدیثی است که در خرد جمعی ما جای خود را باز کرده و مانند کلیدی است که درهای بسته را می‌گشاید. از این حدیث درمی‌یابیم که معرفت یک پدیده قدسی و حاصل دین‌ورزی است. نکته دیگر این است که معرفت پدیده‌ای وجدانی هم هست و نتیجه ذوق و سلوک است و با کوشش به دست می‌آید. پس هم عنایت است و هم کوشش. می‌دانیم که علم یعنی دانستن، اما معرفت، شناختن است. خیلی‌ها عالمند اما عارف نیستند. این شناخت، شناخت خود انسان هم هست. همین است که شناخت پروردگار را وابسته به شناخت انسان دانسته‌اند. هیچ عارفی وجود ندارد مگر آن‌که در شناخت انسان صاحب‌نظر باشد. این‌گونه معرفت، معمولا زایا و سیال است و یک علم جامد و راکد نیست. وقتی انسان دانست که معرفت زایاست، در پی شناخت آن می‌رود. وقتی هم به شناخت رسید، آن را دوست خواهد داشت. متفکران جهان نیز به این نتیجه رسیده‌اند که باید انسان به جایی برسد که خود را بشناسد تا جهان را به آشوب نکشد.
نویسنده کتاب «خورشید جان، قصیده شمسیه در مدح حضرت مولی الموحدین علی (ع)» گفت: یک بحث محوری دیگر آن است که معرفت، انسان را دچار تغییر و تبدیل می‌کند. البته نوعی عالی از تبدیل و دگرگونی داریم که مخصوص بزرگان است. آن‌جایی که مولوی می‌گوید: «از جمادی مردم و نامی شدم»، به همین دگرگونی والا اشاره دارد. این تغییر، نهایت عرفان است. بر اثر این تغییر، کار انسان به جایی می‌رسد که از عقل معمولی فراتر می‌رود و به مرزهای فرا عقلی دست پیدا می‌کند. عقل معمولی تناقضات وجودی انسان را درنمی‌یابد. پس عرفان، شناختی است که با عنایت حق تعالی و کوشش بنده و ابزار سیر و سلوک حاصل می‌شود. این معرفت، مولد و زایاست. ممکن است که راه‌ها برای رسیدن به آن گوناگون باشد، اما مقصد یکی است. عارفان ما هم روش‌ها و بینش‌های مختلف داشته‌اند و مکتب عرفانی آن‌ها به اعتبار جنبه‌های علمی‌شان متفاوت است. مثلا ممکن است که کسی از راه علم به معرفت برسد (که آن را سلوک علمی می‌گویند) و دیگری از راه عبادت به معرفت برسد. در این حالت عبادت آینه‌ای برای شناخت خود خواهد شد. کمال این معرفت را در قرآن می‌توان یافت. بعضی نیز سلوک مجذوبی دارند. این‌ها از زمره کسانی اند که استعدادهای ویژه باطنی دارند. این گروه یا سالک‌اند، یا سالک مجذوب، یا مجذوب سالک. سالک، در راه معرفت گام می‌زند، مجذوب دارای واردات قلبی است و سپس به سلوک می‌رسد. مجذوب سالک هم عنایت الهی را با خود دارد.
وی با اشاره به عرفان سعدی گفت: سعدی نیز یک عارف است. یعنی کسی است که در آثارش، در راه شناخت خود و شناخت انسان گام برداشته است. او مجموعه‌ای است از عقل ابن‌سینایی، ذوق روزبهانی، تجارب شهودی خودش و عوامل زمانی و مکانی. این مجموعه، عرفان سعدی را می‌سازد. این نیز گفتنی است که در این وادی، هیچ‌ یک از عارفان ما به مانند سعدی، روشن و شفاف سخن نگفته‌اند. ما در هیچ یک از آثار سعدی، تصاویر پیچیده‌ای را که مولانا به کار می‌برد، نمی‌بینیم. آن‌جایی که مولانا می‌گوید «آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن/ آینه صبوح را ترجمه شبانه کن»، با تصویر پیچیده‌ای روبروییم اما تصاویر سعدی، ساده و به دور از چنان پیچیدگی‌هایی است. کلام او پیرایه‌ای ندارد و حتی در غزلیاتش هم صنعت پیچیده‌ای به کار نمی‌برد. این سادگی کلام، با صورت ظهوری و شکل تجلی روزبهانی آمیخته می‌شود و ترکیبی از ظریف‌ترین مباحث عرفانی اهل شهود را می‌سازد.
نویسنده «ذوالقرنین در میان نور و ظلمت» افزود: سعدی در عرفان، نقد قدسی دارد. نقد قدسی یعنی اعمال خود را در ترازوی نقد گذاشتن تا دریابیم که این اعمال بر شخصیت ما چه تاثیری گذاشته‌اند. سعدی بسیار زیبا و مو به مو، به نقد قدسی می‌پردازد. از ارباب قدرت گرفته تا مردم عادی، زیر زبان نقد قدسی او قرار می‌گیرند. جالب است که سعدی حتی خودش را هم نقد می‌کند. شاید نقد قدسی را بتوان زمینه‌ساز عرفان اسلامی دانست که زمینه وسیع آن در قرآن و نهج‌البلاغه هم به روشنی آشکار است. باید به قصائد سعدی نیز نگریست. این قصائد بسیار قابل توجه‌اند و معرفت می‌بخشند. آن‌ها را می‌توان زهد واقعی دانست. در آن قصائد شگردهایی از سعدی می‌توان دید که تنها مخصوص خود اوست. برای شناخت این شگرد باید به توضیح مطلبی پرداخت که به آن «شکستن طلسم» می‌گویند. در عالم سیر و سلوک هنگامی که کسی می‌خواهد به معرفت برسد، باید طلسم‌های تو در تویی را بشکند. منشاء این بحث از «مجدالدین بغدادی» است. این بحث در آثار عطار و شیخ نجم‌الدین هم تکرار شده است. منظور این است که انسان جزیی است که کل در او پنهان شده است و بین قواعد وجودش، ارتباط هست. لطیف‌ترین بخش وجود انسان، به بخش ملموس او راه دارد و حالت تن ملموس ما، بر روح ما تاثیر می‌گذارد. این نشان می‌دهد که ظاهر و باطن انسان با هم آمیخته شده است. برای شکستن طلسم‌ها 3 کار باید انجام داد، نخست باید طلسم عادات را شکست، دوم باید طلسم خیال را از بین برد و سوم باید طلسم هستی را از سر راه برداشت. اکنون ببینیم که سعدی چگونه طلسم‌شکنی می‌کند. می‌دانیم که در فرهنگ ما همواره عنصری به نام اصحاب زور، یا همان پادشاهان، وجود داشته است. عده‌ای از شاعران نیز مداح این پادشاهان بوده‌اند. این شاعران مدح‌گو، در وجود پادشاهان طلسم‌هایی را ایجاد می‌کرده‌اند و با این طلسم از راس تا هرم جامعه را غرق در مسیر تاریکی می‌ساختند. مثلا ظهیر فاریابی یا انوری ابیوردی، در مدح ممدوحان خود قصایدی گفته‌اند که دور از واقعیت و بسیار اغراق‌آمیز است. شاهان نیز این اغراق‌ها را باور می‌کردند و طلسمی در آن‌ها پدید می‌آمد.
نیری با بیان این‌که اکنون ببینید سعدی چگونه این طلسم شاهانه را می‌شکسته است، سخنانش را این‌گونه ادامه داد: او در قصیده‌ای که مدح‌گونه است خطاب به ممدوح خود می‌گوید «به نوبتند ملوک اندرین سپنج سرای/ کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای» در واقع سعدی با چنین پندهایی نشان می‌دهد که ارباب قدرت را به چیزی نمی‌خرد. آن‌ها را از اسب قدرت پایین می‌آورد و بعد با زبان نصیحت با آن‌ها سخن می‌گوید. به‌راستی که در زبان فارسی هیچ‌کس مانند سعدی این طلسم‌ها را نشکسته است. چه کسی جرات داشت که مثل سعدی با صاحبان قدرت سخن بگوید و آن‌ها را نصیحت کند؟ این طلسم‌شکنی سعدی، هنر بزرگ انتقال معرفت به کسانی است که اهل چنین سخنانی نبودند. تکریم وجود انسان نیز از هنرهای دیگر سعدی است. با حمله مغول، تمام مظاهر فرهنگی نابود و ارزش انسان بی مقدار شد. کار شایسته‌ای که در این زمان انجام می‌شود آن است که برخی بزرگان، میراث انسانی را که از او هیچ نمانده بود، در شکل مجرد انسانی‌اش، حفظ می‌کنند. این کار توسط کسانی مانند سعدی، مولانا و عطار صورت گرفت. آن‌ها به انسان عصر خود می‌گفتند که حتی اگر در ظاهر نیز از تو چیزی نمانده است، باز تو عالم اکبر هستی.
این مکتبی بود که سبب بقای انسان شد. سعدی، انسان خشن، بی رحم، نابود و خاکستر شده زمانه‌اش را عظمت می‌بخشد و می‌گوید: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت» آنگاه او را تلطیف می‌کند. برای همین است که هنوز هم غزل او بر روح انسان تاثیر می‌گذارد و این هنر والای سعدی است. مولانا، عطار و سنایی هم در این کار با او شریکند و آن‌ها نیز چنین خدمت گرانبهایی را انجام داده‌اند. سعدی در کنار معرفت انسانی از معرفت حق نیز چنان روان و روشن سخن گفته است که حیرت‌آور است. هنر بزرگ او در همین مباحث مهم معرفت‌شناختی است. از سوی دیگر، سعدی زیبایی‌های ظاهر را انکار نمی‌کند اما در ورای آن‌ها لذت‌های برتر را می‌بیند. در پایان باید گفت که اگر چه مکتب عرفانی سعدی دراز دامن و دامن‌گستر است اما در عین حال یکی از عزیزترین و گرامی‌ترین کلماتی که در دریای معرفت او می‌توان یافت «دل» یا همان «قلب» است. این کلمه تمام بار معرفتی عرفان او را به دوش می‌کشد. سخن گفتن درباره عرفان سعدی هم دشوار است و هم آسان. چرا که مکتب عرفانی او، مانند سخنش، با همه شفاف و زیبا بودنش، سهل و ممتنع است. اما بحث کردن درباره عرفان سعدی، یا هر کسی دیگر، نیاز به مقدمه‌ای دارد. آن مقدمه، رسیدن به پاسخ پرسش‌هایی از این دست است که در ذهن ما از مقولاتی مانند عرفان، تصوف و شهود چه تعریفی وجود دارد؟


واژه «دل» بسامد بالای در آثار سعدی دارد
مصحح «شرح‌ نهج‌ الب‍لاغه‌» اثر میرزا محمدباقر نواب‌ لاهیجانی خاطرنشان کرد:
هر یک از بزرگان و ارباب معرفت، رابطه ویژه‌ای با زبان دارند. این رابطه نه تنها در فرد، بلکه در عقل کلی اجتماعی یا خرد جمعی هم وجود دارد. یکی از این معانی ویژه در آثار سعدی، واژه «دل» است، این واژه بسامد بالایی در آثار او دارد. تنها در غزلیات سعدی بیش از هزار مرتبه این کلمه به‌کار برده شده است. ارباب معنی قادرند که معانی خاص و ویژه‌ای به کلمات بدهند. آن‌هایی که پیش از سعدی بوده‌اند نیز درباره «دل» اشارات فراوانی دارند. یک نمونه از آن را می‌توان کتاب «مرصاد العباد» دانست. یا مباحثی که امام محمد غزالی با یک هندسه ویژه عقلانی در این باره عرضه کرده، درخور یادآوری است. این معانی، بعدها، دستمایه فیض کاشانی نیز بوده است. یک کتاب از مجموعه مصنفات او، درباره حالات قلب (دل) است. به هر روی عارفان ما به دل توجه بسیار داشته‌اند زیرا بیش از سی بار در قرآن از آن یاد شده است. از نفس و حالات نفس نیز فراوان سخن به میان آمده است. یک نمونه دیگر از سخنان بلندی که درباره «دل» گفته شده است، به «مثنوی مولوی» بازمی‌گردد. داستان «کنیزک و پادشاه» در این کتاب، اشاره به نفس و روح است. کنیزک، اشاره‌ای به نفس و پادشاه، اشاره‌ای است به روح. محور و گفتار مولانا در این داستان، رمزی از قلب انسانی است. در سلسله سهروردیه و نیز در نزد احمد غزالی نیز از این گونه سخنان می‌توان یافت. اما سرآمد همه آنان، بی گمان، سعدی است.
مصحح «م‍ن‍اه‍ل‌ ال‍ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ در ح‍ق‍ای‍ق‌ ولای‍ت‌ و خ‍لافت الهی» ت‍ص‍ن‍ی‍ف‌ محمد هاشم ذهبی شیرازی گفت: در کتاب عارفی به نام «بتلیسی» که در سال 604 قمری نوشته شده است و «صوم القلب» نام دارد، از جمله مباحث جالب توجه که آورده شده، مسأله قلب و دل است. این عارف می‌گوید که قلب گرامی‌ترین مخلوق خداوند است بدان دلیل که خداوند می‌فرماید عزیزترین شما نزد خداوند، پرهیزکارترین شماست. می‌دانیم که «پرهیز کردن»، کار دل است. پس وقتی یکی از صفات دل چنین عزیز و گرامی است، پیداست که خود دل چه جایگاه بلندی دارد. به همین دلیل، غرض سالک در سلوک، این است که به مقام دل برسد. در میان اهل قلم نخستین کسی که در این باره به ژرفی سخن گفته است، امام محمد غزالی است. او در کتاب «کیمیای سعادت» می‌گوید که دل ودیعه‌ای ملکوتی از عالم امر است که در این خاکدان غریب افتاده است. پس دل، جسم فرد و قلب انسانی رمزی از آن است. مشاهده و معرفت حق نیز با دل است. به همین گونه، کمال انسان نیز با دل است. دل در ملتقای غیب و شهادت است. از این رو هم کار ظاهری از دل می‌آید و هم کار باطنی. به این ترتیب، دل عظیم‌ترین وجود انسان است. پیداست که این ودیعه با عالم سخن ارتباط دارد و آغاز کمال دل انسان، با سخن، و به وسیله سخن، است. روشن‌ترین شرحی هم که در این مورد مطرح شده در «نهج البلاغه» آمده است.
مصحح «م‍ف‍ت‍اح‌ ال‍ف‍ت‍وح‌ و رم‍وز ال‍ک‍ن‍وز، ت‍رج‍م‍ه‌ م‍ن‍ظوم دع‍ای‌ ص‍ب‍اح‌ (ام‍ی‍رال‍م‍وم‍ن‍ی‍ن‌ ع‍ل‍ی‍ه‌ال‍س‍لام‌)» اث‍ر ق‍طب‌ال‍دی‍ن‌ م‍حمد ذهبی نیریزی گفت: در هر فترت زمانی، یعنی در دوره‌ای که پیغمبری ظهور نکرده است، خداوند با کسانی سخن می‌گوید. چنین کسانی صاحب دل نامیده می‌شوند. مولانا از آنان به «صاحبنظران» تعبیر می‌کند. «اصحاب صفه» و «اصحاب سر» از این گونه افراد بوده‌اند. آن‌ها دارای علم اشراقی و لدنی‌ و صاحب حقیقت‌اند. شرح اوصاف آن‌ها در حدیث حقیقت «نهج البلاغه» آمده است. یکی ازعرفا می‌گوید که تمام مطالبی که بزرگان معرفت آورده‌اند، نمی و ذره‌ای از حدیث حقیقت است. این حدیث را بسیارانی، همچون شاه داعی شیرازی، شرح و تفسیر کرده‌اند. گفتیم که بین دل و زبان ارتباط هست. دلی که روشن و بارور است، صاحب الهام می‌شود. بزرگان عارف ما از این حالات خود خبر داده‌اند. مولانا آن را «وحی حق» می‌داند. این اتفاق از راه زبان، در دل می‌افتد. الهام نیز یعنی مکالمه با حق. اما در این جا واسطه‌هایی برای یک سالک لازم است تا اتفاقات درونی که برای او می‌افتد، به حقیقت و منبع اصلی بیانجامد. زبان دل هنگامی که باز می‌شود، در زبان ظاهر حالتی پیدا می‌شود که من آن را «عرفان زبان» می‌نامم. این عرفان با هرمنوتیک فرق دارد. عرفان زبان، رابطه زبان انسان‌شناختی است که مرتبه‌ای ورای هرمنوتیک دارد. چنین زبانی در جهت ظاهری مواج می‌شود. موج سخن نیز دلالتی است که درپشت پرده کلمات ظاهری پنهان می‌شود. کسانی که سخنانشان مواج است، انسان‌های معمولی نیستند. این چنین افرادی که می‌توانند درونشان را بیان کنند، از جمله نوابغ به‌شمار می‌روند چرا که سخن با حقیقت انسان ارتباط دارد و هر سخن شکل خود گوینده سخن است.
مصحح «خ‍ورش‍ی‍د ج‍ان‌: ق‍ص‍ی‍ده‌ ش‍م‍س‍ی‍ه‌ در م‍دح‌ ح‍ض‍رت‌ م‍ول‍ی‌ ال‍م‍وح‍دی‍ن‌ ع‍ل‍ی‌ ع‍لیه السلام‌» س‍روده م‍ح‍م‍ده‍اش‍م‌ ذه‍ب‍ی‌ شیرازی‌ گفت: سعدی در باره موج سخن، به بیان حالات دل می‌پردازد. از جمله این حالات، وحدت دل است. یعنی دل یکی بیشتر نیست. به‌راستی هم بهترین سرمنزلی که فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌ها در آن نقطه می‌توانند جمع بشوند، پیام‌های گرانقدری است که در عالم دل وجود دارد. چون حقیقت دل یکی است، هرچند تجلی آن متکثر است. دل، واحدبین و یکتابین است. راه توحید نیز از راه دل می‌گذرد. روشن است دلی که در چند جا سیر کند، دل تربیت ناشده‌ای است. دیگر از اوصاف دل در موج سخن، جمال دل است. بزرگان دل را مرکز جمال می‌دانند. اصل همه زیبایی‌ها خود انسان است. همه بزرگان نیز از خود سخن گفته‌اند. پس شگفت نیست که سعدی درباره والایی زبان و سخن خود می‌گوید «حد همین است سخندانی و زیبایی را». یکی دیگر از صفات دل، مقام جمعیت دل است. یعنی دل به جایی می‌رسد که صاحب جمع می‌شود و صورت، معنا، ظاهر و باطن را در خود جمع می‌کند. چنین انسانی، به قول مولانا، «سلطان شگرف» است. آن‌ها به هر سو که بروند، از سوی اصلی منحرف نمی‌شوند. از دیگر صفات دل، گستردگی دل است. دل انسان بامعرفت، کوچک نیست. در دل بزرگان، حتی دشمنان هم جای دارند. سعدی می‌گوید «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» این اوج بزرگی در فرهنگ ماست. در اینجا دل سعدی دل گسترده‌ای است. وسیع‌ترین قلبی هم که می‌شناسیم، دل انسان کامل است که به تعبیر «بایزید» عرش و هر چه در آن است، در چنین دلی گم می‌شود.
این استاد دانشگاه یادآور شد: تمام بزرگان ما از شاخص‌ترین افراد روزگار خود بوده‌اند. این که درباره آنان می‌گویند که با عقل مخالف‌اند، سخن بسیار نادرستی است. در کتاب‌های حدیث درباره مقام عقل سخنان فراوانی آورده شده است. بزرگان ما عقل را نقد کرده‌اند، نه اینکه طرد کنند. در نظر آنان عقلی مردود است که جزیی‌نگر باشد اما عقل ممدوح آن عقلی است که مایه کمال است و سرمایه اصلی انسان شمرده می‌شود. یکی دیگر از حالات دل، لذات دل است. لذت را همه می‌فهمند. لذت یعنی آن چه ملایم و مناسب با نفس انسانی است. انواعی هم دارد. مانند لذت‌های حسی، لذت های عقلی و لذت های شهودی. تمام اشعار عرفای ما مملو از امواج لذت‌های قلبی است. غزلیات سعدی از مواج‌ترین این لذت‌هاست. شکل بلاغی ویژه‌ای دارد که مخصوص خود اوست و آن موج حیرت در سخن سعدی است. سخن سعدی مواج از حیرت است. این موج حیرت نشان می‌دهد که او مشاهد و مکاشف بزرگی است.
صدق و جمال و وضوح که سه ویژگی سخن سعدی است، آینه‌ای از مقام معنوی و قلبی اوست و شیخ اجل در بسیاری از آثارش، نسبت میان عشق، معرفت و معنویت را در زیباترین و جذاب‌ترین کلمات مطرح کرده است و باید جست‌وجوی بیشتری در باب عرفان و لطایف عرفان سعدی صورت گیرد.

زیباترین واژه‌های سعدی در عشق و معنویت هویداست
محمدیوسف نیری گفت: صدق و جمال و وضوح که سه ویژگی سخن سعدی است، آینه‌ای از مقام معنوی و قلبی اوست و شیخ اجل در بسیاری از آثارش، نسبت میان عشق، معرفت و معنویت را در زیباترین و جذاب‌ترین کلمات مطرح کرده است
زبان دل هنگامی که باز می‌شود، در زبان ظاهر حالتی پیدا می‌شود که من آن را «عرفان زبان» می‌نامم. این عرفان با هرمنوتیک فرق دارد. عرفان زبان، رابطه زبان انسان‌شناختی است که مرتبه‌ای ورای هرمنوتیک دارد. چنین زبانی در جهت ظاهری مواج می‌شود. موج سخن نیز دلالتی است که در پشت پرده کلمات ظاهری پنهان می‌شود.کسانی که سخنانشان مواج است، انسان‌های معمولی نیستند. این چنین افرادی که می‌توانند درونشان را بیان کنند، از جمله نوابغ به‌شمار می‌روند، چرا که سخن با حقیقت انسان ارتباط دارد و هر سخن شکل خود گوینده سخن است. شاعران ایرانی از عوامل طبیعت برای مرابته استفاده می‌کنند یکی از این عوامل طبیعت، حس بویایی است، شعرای بزرگ و صاحب مکتب ما به بو حساس هستند. بو در نظر شعرا ارزش بسیاری دارد. بو از جاذبه‌هایی است که روح انسان را به سمت خود می‌کشد. سعدی می‌فرماید «به بوی تو با باد عیش‌ها دارم». شارل بودلر فرانسوی نیز به بو حساس است و بسیاری از واژگان در طبیعت نقش مرابته با معشوق را ایجاد می‌کند.
وی افزود: مرابته لایه نخست ذکر یعنی ارتباط بین ذاکر و مذکور است و اصل مهمی در عرفان شیعی از قرن 12 هجری قمری به‌شمار می‌آید و حکمت معصومیه الهی است که در فارسی به کار گرفته می‌شود و اصل مرابته سالک با انسان کامل را به تصویر می‌کشد. ذکر در نگاه سعدی ذکر موجودات است. ذکر تمام موجودات عالم در نگاه سعدی مشاهده می‌شود، در ذکر انسان خود را در منظومه بزرگ وجودی احساس می‌کند و چیزی را از ذکر خارج نمی‌کند. ذکرهای سعدی از قرآن سرچشمه می‌گیرد.
بحث سوم سلطانی ذکر است یعنی ذکر بر سراسر وجود سالک غلبه می‌کند. ذکر از نظر ما تکرار است و ماهیتا استمرار و تکرار را نشان می‌دهد. «من مست و تو دیوانه/ ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم/ کم خور دو سه پیمانه» این ابیات وزن و قافیه دارد و عرف شعری در آن به‌کار برده شده است. این هوشیاری دوم شاعر است و به قول شمس این سیستم هوشیاری غیر از عقل جزیی است.
نیری خاطرنشان کرد: نسیان ذاکر این است که خود را فراموش می‌کند. خود را فراموش کردن این نکته را به یاد می‌آورد که پروردگار را یاد کن هنگامی که خود را فراموش کردی. وقتی ذاکر ذکر «لا اله الا الله» می‌کند این ذکر وجودی اوست. خود انسان وجود دارد و ذکر هم صاحب وجود است. هنگامی که انسان خود را در ذکر فراموش کرد و ذکر بر او غالب شد به ذکر شهودی تبدیل می‌شود. نمونه‌های جالبی از نسیان ذاکر در غزلیات سعدی وجود دارد. در زبان زیبا و هنری سعدی نوعی نصیان ذکر به مخاطب القا می‌شود. این نسیان گاه در دل سالک مالک می‌شود و همه چیز را فراموش می‌کند. هنگامی که سخن از فنا می‌زنند تصور می‌کنند فنای عین، مورد نظر است. منظور از وجه ذکر چیست؟ تمام موجودات وجهی از حق هستند یعنی جهت و حضور انسان وسیله توجه است. همان طور که صورت احترام ویژ‌ه‌ای دارد زیرا صورت جهت و حضور انسان است و این وسیله حضور جهت توجه به‌شمار می‌آید. اما این جهت و حضور مراتب دارد، آینه حضور جهت است و در این صورت است که انبیا و اولیا را وجهه‌الله می‌گویند. انا الله یعنی من وجه خدا هستم و این مسأله وسیله توجه موجودات به خداوند است. هم وسیله توجه موجودات به خداست و هم از جهت حضرت انسان کامل قبله حقیقی به‌شمار می‌آید.
این استاد دانشگاه شیراز یادآور شد: رابطه بین ذاکر و مذکور ارتباطی دو طرفه است، هنگامی که ما خدا را یاد می‌کنیم او هم ما را یاد می‌کند. یاد حق، تجلی روحانیت ماست. ذکر نماز نیز طریقت دارد، قبله حقیقت وجه خداست و در مقام احدیت جای گفت و شنود نیست. این مرتبه احدیت محسوب می‌شود و حاصل این اتفاقات بعثت روحانی است. منظور از بعثت، به ویژه برای حضرت رسول اکرم (ص) برانگیخته و برانگیزاننده است و با این بعثت هویت و فرهنگ بشری تغییر کرد. افرادی که برانگیخته می‌شوند روح ایمان می‌یابند و از آن نور خاص تلالو می‌کند. آن نور خاص مقام بعثت روحانی است. منظور ما از بعثت این است و انسان به هدف حقیقی خود و به صفات الهی متصل می‌شود. در سخن سعدی این بعثت با بیان زیبایی‌شناسی ترکیب شده است. از بعثت روحانی ابن سینا نیز در اشارات و تنبیهات می‌گوید که ذکر باعث شوق و شادی باطنی می‌شود. میرداماد نیز معتقد است که تمام اسما عاشق صفات اسم حق هستند، درست مانند نظریه‌ای که در حرکت شوقیه اخوان‌الصفا می‌بینیم. نگاه عرفا و بزرگان معرفت شکل مثلث است. شکل مثلث در حکمت اخلاق بسیار مهم است و نشان می‌دهد که ما دارای مثلث حسی و عقلی هستیم و به سبب آن نیز یک هندسه عقلی و حسی داریم. اسما عاشق اسم ذات حضرت حق هستند و با شوق به اسم حضرت حق حرکت می‌کنند. نخست باید رب را شناخت تا بتوانیم خود را نیز بشناسیم.
نیری به عواطف کلمات اشاره کرد و گفت: کلمات عواطف مختلفی دارند و تأثیر مختلفی بر مخاطب می‌گذارند. در کاربرد کلمات گاهی از عواطف آن استفاده می‌کنیم. به عنوان نمونه سوره حضرت مریم یک نوازش مخملی به گوش انسان می‌دهد ولی در سوره توبه کلمات مشدد مطرح می‌شود و این کلمات مشدد آرایش ویژه‌ای دارند و متفاوت در نوازش‌گری گوش است. کلمه واسطه‌ای بین اسم ظاهر و اسم باطن است و متوسط بین عالم عمل و عالم اندیشه است. در بعثت روحانی کلمه در جمال و کمال ظهور می‌کند و ذکر حقیقی در لباس تجلی ظاهری و باطنی است.
در برخی از ابیات سعدی نوعی توحید ذوقی وجود دارد و نشان می‌دهد که سالک مقام وحدت خود را درک می‌کند. هنگامی که انسان مقام وحدت خود را درک نکند به مقام توحید ذاتی دست نمی‌یابد. حاصل توحید ذوقی مقام فرج الهی است که در اشارات و تنبیهات ابن سینا نیز آمده است. کیفیت سیر و سلوک و مراتب دل و تبدیل دل به مقام توحید، شکوهی است که نهایت بهجت و سعادت انسان را می‌رساند.

مفاهیم و نمادهای عرفانی در هفت پیکر و مخزن‌الاسرار

 
مفاهیم و نمادهای عرفانی در هفت پیکر و مخزن‌الاسرار

 گزارش درس‌گفتار «مفاهیم و نمادهای عرفانی در هفت‌پیکر و مخزن‌الاسرار» با سخنرانی دکتر سهیلا صلاحی‌مقدم.

آناهید خزیر: آنچه نظامی را برجستگی می‌بخشد توجه او به فلسفه یونان باستان، حکمت اسلامی با چاشنی عرفان، به کارگیری اصطلاحات نجومی، نبوغ عالی و تمایل او به حکمت عملی و نظری است. در کارهای نظامی رازهایی نهفته است که نشان می‌دهد او یک شاعر معمولی نیست. افزون بر آن، نظامی پدر داستان‌سرایی ایران است. پای‌بندی او به مسائل اخلاقی نیز ارزش دیگری به نظامی می‌دهد تا بدان اندازه که می‌توان نظامی را در کنار فردوسی و پروین اعتصامی، سه شاعر اخلاق‌گرای ایران نامید.

دهمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ نظامی به بررسی مفاهیم و نمادهای عرفانی در مخزن‌الاسرار و هفت‌پیکر اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر سهیلا صلاحی‌مقدم، عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا، در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار شد.

رمزهای عارفانه منظومه «مخزن الاسرار»

«مخزن الاسرار» اولین اثر نظامی است. این منظومه، راز و رمزهای عرفانی بسیار عمیقی دارد و بُن‌مایه‌های عرفانی، در آن مشهود است. نظامی «مخزن الاسرار» را در بحر سریع سروده است. از این رو، بیت‌ها آهنگ تندی دارند. برخی ایراد گرفته و گفته‌اند که این بحر به درد منظومه تعلیمی او نمی‌خورد. این انتقاد، البته چندان درست نیست. نظامی منظومه‌اش را در بیست مقاله پرداخته و هر مقاله را با داستانی همراه کرده است اما پرسش این است که او چرا نام «مخزن‌الاسرار» را برای منظومه خود برگزیده است؟

مخزن‌الاسرار یک مفهوم عرفانی است و اشاره است به دل. دل تجلی‌گاه عرفان است. نظامی در این کتاب از دو نکته بحث می‌کند، یکی توصیف شب و دیگری شناخت دل. بعد دو بار با خود خلوت می‌کند. نام خلوت نخست را «پرورش دل» می‌گذارد و خلوت دوم را «عشرت شبانه». او از عشرت شبانه، بُعد عرفانی‌اش را در نظر دارد. مقالت اول نیز «قلب شکسته» عنوان گرفته است و با این بیت آغاز می‌شود «اول کاین عشق پرستی نبود/ در عدم آوازه هستی نبود». نظامی بدین‌گونه مساله‌ی عشق را که محور آفرینش عالم است، مطرح می‌کند. بزرگ‌ترین عشق را هم عشق به پروردگار می‌داند.

نظامی داستانی می‌آورد که در آن پادشاه ناامیدی می‌میرد و در آن دنیا می‌بیند که جز رحمت خداوند، یاری ندارد. پس دل او می‌شکند. «لرزه برافتاد به من بر چو بید/ روی سیه گشته و دل ناامید/ طرح به غرقاب برانداختم/ تکیه بر آمرزش حق ساختم/ چون خجلم دید ز یاری‌رسان/ یاری من کرد کس بی‌کسان». سهل‌بن‌عبدالله تستری هم در نشانه‌های محبت، به دو معنی «دل آزرده» و «دل شکسته» اشاره می‌کند. در «حدیقه» سنایی و «کشف‌الاسرار» میبدی هم همین مفهوم آمده است. این همانندی‌ها نشان می‌دهد که ما در منظومه «مخزن‌الاسرار»، با مفاهیم عرفانی سر و کار داریم.

عرفان تنها ارتباط بین انسان و معبود نیست

در داستانی دیگر، زاهدی توبه می‌شکند. این داستان همانند «داستان شیخ صنعان» عطار است. نظامی می‌گوید «مسجدی ای بسته آفات بود/ نامزد کوی خرابات بود/ می به دهن برده و چو می می‌گریست/ کای من بیچاره مرا چاره چیست؟» جالب است که نظامی در این داستان می‌گوید که فسق و فجور زاهد به خاطر قضا و قدر است «گر نه قضا بود من و لات کی/ مسجدی و کوی خرابات کی». کسی که پاسخ زاهد را می‌دهد «همت» است. همت یکی از مفاهیم ناب عارفانه است و دو معنا دارد، یکی به معنی شوق حضرت حق است و یکی هم به معنی دعا. نظامی در این داستان، نمادهای عرفانی را بکار می‌برد.

در عرفان بحثی به نام عرفان اجتماعی وجود دارد. در نزد مولانا و عطار نمونه‌هایی از عرفان اجتماعی را می‌توان یافت. معنای آن هم این است که عرفان فقط ارتباط بین انسان و معبود نیست بلکه با مسائل اجتماعی نیز پیوند دارد. نظامی هم در مقالت چهارم «مخزن‌الاسرار» به موضوع عرفان اجتماعی توجه می‌کند و از «رعایت از رعیت» یاد می‌کند که خود نشانه‌ای است از توجه او به عرفان اجتماعی «ای سپر افکنده ز مردانگی/ غول تو بیغوله دیوانگی/ غره به ملکی که وفاییش نیست/ زنده به عمری که بقاییش نیست». در دنباله داستان بر این نکته تاکید می‌کند که باید به دنبال یک پیر و مراد بود و در این راه استمرار داشت و دائم در جست‌وجو بود. این‌ها نکته‌های عرفانی است که از داستان‌های «مخزن الاسرار» فهمیده می‌شود.

نمادها و مفاهیم عارفانه در «هفت پیکر»

«هفت پیکر» که «هفت گنبد» و«بهرام نامه» نیز نامیده شده است، چهارمین منظومه‌ی نظامی است. او کتاب خود را در بحر خفیف سروده است. این همان بحری است که سنایی نیز در «حدیقه الحقیقه» به‌کار برده است. نظامی در این کتاب، ضمن طرح مسائل و نمادهای عارفانه، زندگی بهرام را از آغاز شرح می‌دهد. از مشخصه‌های اثر او تکرار عدد «هفت» است. در ضمن، نظامی به مساله‌ی معراج هم می‌پردازد تا نشان داده باشد که منظومه‌ی او اثری معمولی نیست و آکنده از مفاهیم عرفانی است.

داستان بهرام در «تاریخ طبری» و شاهنامه فردوسی هم آمده است. علاوه بر ماجرای ربودن تاج توسط بهرام از میان دو شیر و خواستگاری او از هفت شاهدخت زیبا، به داستان اژدها کشی او هم برمی‌خوریم. همان‌گونه که سنایی جنگ رستم و دیو سفید را از زاویه‌ی عارفانه می‌نگرد و می‌گوید که دیو سفید، صفت‌های زشت آدمی است و رستم نماد سالک و رهرو دلیری است که به جنگ آن صفت‌های ناپسند می‌رود، می‌توان اژدهاکشی بهرام را هم از نگاه عارفانه دید و اژدها را نمادی از نفس آدمی دانست. مولانا هم نفس وسوسه‌گر را با داستان اژدها بیان می‌کند. گنجی هم که پس از کشتن اژدها بدست می‌آید، دلی است که انوار الهی در آن قابل مشاهده است.

هفت دختر این منظومه از هفت اقلیم بوده‌اند و نماد هفت ستاره‌اند. آنها روحانیانی در برابر محراب‌های هفتگانه هستند. هفت اختر نیز اشاره به هفت کشور چین، هند، سقلاب، مغرب، یمن، ایران و روم است. هفت رنگ به‌کار رفته نیز عبارت است از زرد، آبی، نارنجی، سرخ، بنفش، سفید و نیلگون. اینها نمادها و مفاهیم درونی متن است.

رمزپردازی هفت داستان منظومه «هفت پیکر»

داستان اول افسانه‌ای است که شاهزاده سیاه پوش هند می‌گوید. این داستان، تمثیلی برای این نکته عرفانی است که انسان لذت‌خواه و ماجراجو، هنگامی که افق دیدش وسیع‌تر می‌شود، درمی‌یابد که در زندان تنگ دنیا گرفتار است. پس سیاه‌پوشی نمادی از انسان دور مانده از وطن و گرفتار غربت است. شاهزاده هندی چون از اصل دور افتاده، ماتم زده است. بهرام در داستان دوم لباس زرد می‌پوشد و به دیدار «همای»، شاهزاده رومی، می‌رود. در این داستان روان انسان‌ها، به ویژه زنان، تحلیل می‌شود اما نکته‌های خاص عارفانه هم دارد. نتیجه‌ای هم که نظامی از آن می‌گیرد، لزوم راستگویی است.

داستان سوم روز دوشنبه و در گنبد سبز یا آبی با شاهدخت «ناز پری» رخ می‌دهد. نکته‌ای که در این داستان بدان تاکید می‌شود، دوری از عشق‌های ننگین است «ترک شهوت نشان دین باشد/ شرط پرهیزکاری این باشد» دانشمند بی‌دین داستان، نماد کسی است که گرفتار عقل جزئی است اما در انتها این انسان کامل است که پیروز می‌شود.

در داستان چهارم، بهرام لباس سرخ می‌پوشد و به دیدار شاهدخت سقلاب می‌رود. این دختر نماد معشوق ازلی و ابدی، یعنی پروردگار جمال و جلال است. می‌بینید که نظامی زن را تا مقام معشوق ازلی و ابدی بالا می‌برد. نظامی در این داستان می‌گوید که باید کبر و غرور را کنار گذاشت. در داستان پنجم بهرام مهمان شاهدخت فیروزه پوش، «آذریون»، است. نکته‌ی عارفانه آن هم این است که شخصیت اصلی داستان دور از حرص و طمع است. داستان ششم در گنبد سبز و در نزد دختر پادشاه یمن می‌گذرد و داستان خیر و شر است. نظامی پیشرفت دنیا را در تضاد میان این دو می‌داند. او به پیروزی خیر بر شر باور دارد.

سرانجام، داستان هفتم در گنبد سفید با شاهزاده خانم ایرانی، «دُرستی»، می‌گذرد. شاهزاده ایرانی می‌گوید که عقل و پاکدامنی بر شهوت‌پرستی ترجیح دارد «در سپدی است روشنایی روز/ وز سپیدی است مه جهان افروز/ همه رنگی تکلف اندود است/ جز سپیدی که او نیالوده است/ در پرستش به وقت کوشیدن/ سنت آمد سپید پوشیدن» از مجموع این حرف‌ها این نتیجه را می‌توان گرفت که نظامی عارف نیست اما تمایلات عالی عارفانه دارد.

http://www.bookcity.org/

حکمت و تاویل رنگ‌ها در هفت پیکر

حکمت و تاویل رنگ‌ها در هفت پیکر

 

برنامه‌های آینده  - دکتر بلخاری رنگ‌های هفت‌پیکر را تاویل می‌کند.

 در حکمت و عرفان اسلامی ظاهر و باطن، دو امر معارض نیستند بلکه ظاهر خود مرتبه‌ای از مراتب باطن و به عبارتی، آخرین مرتبه‌ی باطن است. بر بنیاد چنین اصلی، در ساحت هنر و معماری اسلامی، رنگ، نور، تناسب و در یک کلمه ساختار و فرم تبعیتی کامل از معنا دارند و به یک عبارت خود برآمده از معنایند. به همین دلیل تاریخ فلسفه، حکمت و عرفان اسلامی مملو از تحلیل‌ها و تاویل‌هایی درخشان از رنگ و نورند. یازدهمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ی نظامی به بررسی «حکمت و تاویل رنگ‌ها در هفت پیکر نظامی» اختصاص دارد که با سخنرانی دکتر حسن بلخاری در روز چهارشنبه اول، هشتم و پانزدهم دی ساعت ۱۶:۳۰ در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر، نبش کوچه‌ی سوم برگزار می‌شود و ورود برای علاقه‌مندان آزاد است.

http://www.bookcity.org/news