سمبل و نماد یعنی یک شکل، موضوع یا یک چیز فیزیکی یا حتی یک تصویر ذهنی یا یک داستان که نماد معنایی باشد. سمبل، نماینده یک معنا و مفهوم است که آن معنا را در درون و در روان انسان زنده می کند.

بشر از دیر باز حیوانی سمبل ساز بوده است. اگر دقت کنیم زندگی خود ما نیزدر نمادها وسمبلها فرو رفته است. از سفره هفت سین که هرکدام از آنها نماد یک چیزی هستند تا در ادیان مختلف که معابد، مساجد و کلیساها، گنبدها، گلدسته ها، ساختمانها و معماری آنها همه سمبلیک و نمادین هستند.

رنگها خود سمبل بسیاری از مفاهیم هستند. رنگ سیاه، سفید و همینطور رنگهای دیگر در فرهنگهای مختلف سمبل امور مختلف هستند.

در کتابهای مذهبی هندو، بودیسم، تائوئیسم، تورات، انجیل و قرآن داستانهای زیادی وجود دارد که همه سمبلیک هستند.

داستانها و رمانهایی که امروز درعصر ما نوشته میشوند، اکثرا سمبلیک هستند. مثلا کتاب کوری نوشته ژوزه سارا ماگو نویسنده پرتقالی کتابی است کاملا سمبلیک. حتی امروز یک مکتب ادبی بنام سمبلیسم وجود دارد.

 در هنرهای تجسمی، مجسمه سازی، سفالگری، نقاشی، تئاتر، پانتومیم و سینما ازنمادها و سمبلها استفاده میشود.

 داستانهای جن و پری، پینوکیو، دراکولا و غیره همه سمبلیک هستند. مثلا دراکولا که دیگران را گاز میگیرد و آنها هم دراکولا میشوند، و دیگری را گاز میگیرند، دقیقا به این معنا است که انسانهایی که اسیر" نفس" یا همان هویت فکری" خود" هستند که اکثرا بزرگسالانند، با انتقال همین نفسانیت یا منیت و یا هویت فکری به کودکان آنها را هم دراکولا میکنند.

در زندگی روزانه ما تمام علائم راهنمایی و رانندگی سمبل و نماد هستند.  یک شاخه گل  یا حلقه ازدواج یا هدیه دادن یا غسل دادن در فرهنگ دینی، رنگ قرمز زدن بین هندوها همه سمبل هستند.

 همین صداهایی که ما میشنویم سمبل مفاهیمی هستند. این صداها و الفاظ هرکدام سمبل یک مفهوم است که به ما منتقل میشود و ما آنها را  فهم و تفسیر میکنیم.

 هر متنی که میخوانیم، مثلا کلمه  " سلام"  به خودی خود فقط چند خط و یک شکل است، وقتی ما آنرا می بینیم، به آن معنا می بخشیم.

 

سمبلیسم در مثنوی معنوی

مولانا هم در مثنوی از نمادها و سمبلها استفاده کرده است تا منظور خود را به ما برساند، ولی جا به جا تاکید میکند که ما از این داستانها برای نزدیک کردن ذهن شما به مفهوم آن، استفاده میکنیم و شما هم به آن مفهوم توجه کنید و به صورت آن داستان نچسبید. مثلا مفهوم اژدها که در داستانها اینقدر از ان استفاده شده یک موجود واقعی نیست. موجودی که آتش از دهان آن بیرون بیاید و بال و پر هم بزند و پرواز کند اصلا وجود ندارد.

مولانا میگوید:

هر دکانی راست سودای دگر             مثنوی دکان فقر است ای پسر

آب حیوان خوان مخوان آب را سخن      روح نو بین در قالب حرف کهن

یعنی مثنوی در قالب  داستانها، تمثیلها و قصه های کهن که در زبان عامه بوده، روح نو و حرفهای تازه دارد تا ما را با فقرآشنا کند و به ما زندگی جاوید ببخشد.

(درعرفان فقر یعنی همان نبود خود و نبود من و منیت، نه فقر مادی، و نداشتن مادیات)

در ادامه میگوید:

این حکایت نیست پیش مرد کار           وصف حال است و حضور یار غار

یعنی این مثنوی، قصه و داستان برای خواندن و لذت بردن نیست، وصف حال خودمان است. لذا باید شخصیتهای این داستانها را در وجود خودمان ببینیم، چون از موضوعات روحی و روانی صحبت می کند و انسانها درهمه زمانها کم و بیش مشکلات روحی و روانی مشابه دارند،  لذا  گویی این داستانها در درون وجود خود ما پیاده میشوند و ما باید شخصیتهای این داستانها را در وجود خودمان ببینیم.

ای برادر قصه چون پیمانه ایست        معنی اندر وی مثال دانه ایست

دانه معنی بگیرد مرد عقل               ننگرد کاسه را گر گشت نقل  

یعنی قصه و داستان مانند ظرفی است که معنا ها را داخل آن ریخته اند. شما اگر یک کاسه گندم را از دست کسی بگیرید، منظور شما از گرفتن کاسه، برداشتن گندمهای داخل آن است، نه گرفتن کاسه.

ماجرای بلبل و گل گوش دار             گرچه گفتی نیست انجا آشکار

 شما این همه داستانهای گل و بلبل را شنیده اید که بلبل و گل و شمع و پروانه با هم حرف زدند، این گفتگوها در دنیای واقعی وجود ندارند، ولی گوینده در قالب گفتگوی گل و بلبل می خواهد چیزی را به تو بگوید و معنایی را به شما برساند.

 

مولانا همچنین تاکید میکند که انسان عاقل باید حتی ازهزلها یعنی سخنان بیهوده، دانه معنی بگیرد و آنها را جدی بشنود و مفاهیم آنها را دریابد و به قصه نچسبد.

  هزل تعلیم است انرا جد شنو           تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

 هر جدی هزل است پیش هازلان        هزلها جد است پیش عاقلان

عاقلی گر خاک گیرد زر شود              جاهل ار زر برد خاکستر شود

 انسان عاقل منظور و معنا را میگیرد و از هزلها و داستانهای چرند، گنج معنا بیرون می کشد و از خاک طلا میسازد. آدم جاهل هم اگر طلا بگیرد آنرا حیف و میل میکند.

مولانا مثال دیگری دارد:

گفت در شطرنج کین خانه رخ است       گفت خانه از کجاش امد به دست

خانه را بخرید یا میراث یافت                 فرخ آن کس که سوی معنا شتافت

کسی در شطرنج گفت که به این میگویند خانه رخ.

 شنونده آنقدر پرت بود که پرسید: این خانه را از کجا اورده؟ خریده یا اجاره کرده است؟

 در پاسخ مولانا میگوید خوش به حال کسی که به سوی معنا رفت و انرا دریافت.

 

نتیجه گیری:

در پایان خوانندگان را توجه میدهیم که مولانا از قصه بصورت سمبل برای رساندن معناها استفاده کرده. داستانهایی در بین مردم وجود داشته حتی داستانهایی که الفاظ رکیک و به اصطلاح زشت در آنها وجود داشته ولی مولانا با استفاده از آنها، مفاهیم جدی و گنج معنا بیرون کشیده است.