جايگاه شريعت در قلمرو عرفان (2)
سيديحيي يثربي
2. شرط نديدن عمل
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است
راهروگر صد هنر دارد، توكل بايدش
يكي ديگر از آفات زهد و عبادت آن است كه انسان به اعمالي كه انجام داده است، مغرور گردد. همه اعتماد سالك بايد به لطف و عنايت حق باشد كه: "نرود بيمدد لطف تو كاري از پيش"، نه به سعي و تلاش خود كه كارساز اصلي، جذبه و عنايت حق است, نه تلاش و كوشش سالك. اگر رحمت و عنايت حق نباشد، كوشش سودي نخواهد داشت.
به رحمـت سـر زلف تـو واثـقـم ورنـه
كشش چو نبود از آن سو، چه سود كوشيدن
آري تا ميتوان بايد كوشيد، اما نبايد به حاصل كوشش اعتماد كرد.
كي به طاعت اين به دست آرد كسي زان كـه كـرد ابليس اين طاعت بسي
ور كـسي گويد: "نبـايـد طـاعـتـي" لـعنـتـي بـارد بـر او هـر سـاعـتـي
تو مكن در يـك نفـس، طاعـت رها پس منه طاعت، چو كردي، بر بها
و به طـاعـت عمر خـود مـيبـر بـه سـر تـا سـليـمـان بـر تـو انـدازد نظر
آري طاعت آنگه ارزش مييابد كه نظر حق را به سوي تو جلب كند.
ج. منشأ توهم
"اما آن قوم (عرفا) كه ايشان را همچون خود ميبيني به صورت و ظاهر، ايشان را معني ديگر، دور از تصور تو و انديشه تو." (شمس تبريزي)
از آنجاكه عرفا، به جهان ديگري تعلق دارند و در عين حال همانند همه مردم در اين دنيا و با اين مردم زندگي ميكنند، بسيار طبيعي است كه مردم درباره آنان و اظهارات و مطالب آنان، گرفتار خطا و اشتباه شوند. يكي از اين خطاها اين است كه چنين پندارند كه عرفا به اعمال ديني اهميت نميدهند. اكنون دراين قسمت از بحث، هدف ما آن است كه منشأ و مبناي اين خطا و توهم را توضيح دهيم كه به قول معروف "تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها"!
اين توهم علل و عوامل گوناگوني دارد كه آنها را به اختصار يادآور ميشويم:
1. تندروي مخالفان
زاهد ظاهرپرست از حـال ما آگاه نيـست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست!
در طول تاريخ عرفان و تصوف اسلامي، هميشه كساني بودهاند كه با اين مكتب به مخالفت برخاستهاند و اين يك امر طبيعي است. براي اينكه همه مذاهب و مكاتب جهان، مخالف دارند و هيچ مكتب و مذهبي نيست كه مقبول همه مردم بوده باشد. اما برخي ازاين مخالفان براساس تعصب و تندروي، بيآنكه اندكي با انصاف و منطق به بررسي اين مكتب بپردازند، براساس اطلاعات ناقص و شايعات، تهمت و افترا را از حد گذراندهاند.
مخالفان عرفان از طرف علماي سني و شيعه، صدها كتاب و رساله در رد عرفان و تصوف نوشتهاند و گاه در اين رد و انكارها، هيچ حد و مرزي را رعايت نكردهاند. يك فقيه شافعي كتابي در رد عرفان و تصوف نوشته است كه در آن هر چه خلاف عقل، شرع و منطق است، به عرفا نسبت داده است، از اعتقاد به زن بودن خدا! تا بتپرستي و انكار شريعت! از اينگونه كتابها در ميان سني و شيعه كم نداريم.
2. عملكرد نااهلان
از خدا بويـي نه او را، نـه اثر دعويش افزون ز شيث و بوالبشر!
حرف درويشان بدزديده بسي تا گمان آيد كه هست او خود كسي
خرده گيرد در سخن بر بايزيد نـنـگ دارد از درون او يـزيـد !
اين نااهلان كه اعمال و رفتارشان زمينه تهمت به عرفان و تصوف را فراهم آورده است، خود به چند دسته قابل تقسيماند:
اول. ناآگاهان و خامان طرفدار تصوف و عرفان كه گرچه قصد بد نداشته و در فكر ترويج تصوف نيز بودهاند، اما با اظهارات سخيف و رفتار ناشايست خود از ارج و احترام اين مكتب كاستهاند. خود عرفا از اين دسته به عنوان "جاهلان صوفيه" دوري جسته و به نكوهش آنان پرداختهاند.
دوم. مدعيان دروغيني كه براي فريب مردم به تعبير حافظ شيرازي "دام نهاده و در حقه باز كردهاند." گروهي جاه طلب كه براي فريب مردم، خرقه درويشي به تن كرده و بر مسند ارشاد نشستهاند و براي تحكيم موقعيت خود دست به هر حيله و نيرنگي ميزنند.
لاف شيـخـي در جـهان انـداخـته خويشتن را بايزيدي ساخته!
هم ز خود سالك شده، واصل شده! محفلي وا كرده در دعوتكده!
از هزاران يـك نفر زين صـوفـياند باقيان در دولـت او ميزينـد...
اي بسـا ابليـس آدم رو كه هسـت پس به هر دستي نبايد داد دست
سوم. گمراهان عالم سير و سلوك كه گاه پس از رسيدن به مراحل عالي و حتي پس از رسيدن به مقام "جمع"، به دلايلي از حمايت عنايت حق محروم شده و گرفتار وسوسه شيطان و نفس اماره ميشوند و گاه حتي كارشان به زندقه و بيديني و الحاد نيز ميكشد.
چهارم. كجفهمان از مسائل و مطالب عرفان و تصوف. به خاطر شهودي بودن و غيرقابل بيان بودن حقايق و تجربههاي عالم عرفان، هميشه كساني از عارفان و غيرعارفان دچار كجفهمي شدهاند. در كتاب معروف "اللمع" سراج طوسي كه از منابع اصلي، قديمي و معتبر عرفان اسلامي است، بحث مفصلي درمورد اين كجفهميها يافت ميشود. او ميگويد هر كس كه خود را اهل عرفان بداند، اگر كارش بر سه پايه و اساس استوار نباشد، در واقع از اهل عرفان نبوده، بلكه خود را فريفته است، اگرچه بتواند در هوا پرواز كند و سخنش سراپا حكمت بوده و مورد توجه خاص و عام قرار گيرد و آن سه اصل و پايه عبارتند از:
1. اجتناب از گناهان صغيره و كبيره كلاً.
2. اداي همه واجبات دشوار و آسان.
3. وانهادن دنيا به اهل دنيا چه بيش و چه كم.
سپس به شرح موارد كج فهميها پرداخته و گرفتاران غلط و كج فهمان را به سه گروه تقسيم ميكند:
1. كساني كه با پايمال كردن اصول از وصول محروم شدهاند.
2. كساني كه بهخاطر خطا در اصول و نداشتن شيخ و تبعيت از حظوظ نفساني، در قلمرو فروع دچار كج فهميشدهاند.
3. كساني كه منشأ اشتباه آنان، خطا و لغزش بوده، نه نقصان و تعدّي.
سپس با تحليل موارد متعددي از اين خطاها و كج فهميها بحث را ادامه ميدهد. ما در اينجا تنها دو مورد از آن خطاها وكج فهميهايي را كه به بحث رابطه عرفان و شريعت مربوط است، مورد بررسي قرار ميدهيم:
يكي از آن دو مورد، اعتراض عرفا به اعمال و مناسك بيروح و غالباً ريايي عابدان و زاهدان است. عرفاي اسلام هدف هرگونه عبادت و نيايش را ايجاد تحول و تكامل در باطن سالك ميدانند و چون اين كار از عبادت بيروح برنميآيد، آن را نكوهش كرده و بيمقدار ميدانند و گاه عابدِ غافل را از تارك اعمال بدتر ميدانند. ملاحسين واعظ كاشفي (مرگ 910 هـ) حتي توجه به اغراض و پاداش اخروي را نيز شرك خفي ميداند. صدرالمتألهين حكيم نامدار (مرگ 1050 هـ)، با اينكه از مدافعان معاد جسماني است، توجه به لذايذ اخروي را در حدتوجه به لذايذ دنيوي دانسته، عبادت بهخاطر نعمتهاي بهشتي را هم نوعي پيروي از شهوت نفس و فرمان نفس اماره ميداند!
برايناساس است كه سعدي عليه الرحمه ميگويد:
خــلاف طـريـقـت بــود كـاولــيــا تـمـنـّا كـنـند از خـدا جـز خـدا!
گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نه در بند دوست
همه اينها تاكيدند بر لزوم اخلاص و حضور قلب و هيچگونه دلالتي بر بياعتنايي عرفا نسبتبه عبادت ندارند. هر مكلفي درحد توان بايد بكوشد تا نماز و اعمالش همراه با روح اخلاص و حضور قلب باشد؛ اما اين به آن معنا نيست كه اگر نتواند با اخلاص كامل و حضور قلب نماز بخواند، اصلاً نماز نخواند. همين نماز خشك و بيروح نيز ازآنجاكه مجاز مقدمه حقيقت است، نبايد ترك شود و تكليف شرع نيز هميشه در حد توان بندگان است.
و نكته ديگر از آن دو مورد، عقيده عرفا به "سقوط تكليف" است. مسأله سقوط تكليف هميشه بحثانگيز بوده و زمينه كج فهمي را فراهم آورده است.
به خاطر اهميت اين موضوع، آن را جداگانه مورد بررسي قرار ميدهيم.
سقوط تكليف؟ يا شكوه بندگي!
ديدگاه عارفان را در ارج و اهميت شريعت، دربخش گذشته مورد بحث قرار داديم. اينك مسأله سقوط و ادامه بندگي با شكوه واصلان را در اين قسمت مورد بررسي قرار ميدهيم.
1. سقوط تكليف
تـبــه گـردد ســراسـر مـغـز بــادام
گـرش از پـوسـت بـخـراشـي گه خـام
ولي چون پخته شد بيپوست نيكوست
اگــر مـغــزش بــر آري: بركني پوست
شريعت پوست، مـغـز آمـد حـقـيـقـت
مــيــان ايــن و آن بـاشـد طـريــقــت
خـلل در راه سالـك نـقص مغـز اسـت
چو مغزش پخته شد، بيپوست نغز است
در شريعت اسلام، هر انساني با داشتن شرايط تكليف، موظف است كه تكليفهاي خود را انجام دهد. هيچكس با داشتن شرايط، با هيچ بهانهاي نميتواند از زير بار تكليف شانه خالي كند و به اصطلاح ادعا كند كه تكليف از او ساقط شده است!
حال بايد عقيده عرفا را در اينباره بررسي كنيم. عرفا در دو مورد به سقوط تكليف معتقدند، به اين شرح:
الف. در مقام فنا
بود هستي بهشت، امكان چـو دوزخ مــن و تـو در ميـان مـانند بـرزخ
چو برخـيزد تـرا اين پـرده از پـيـش نـمـاند نـيز حكـم مـذهب و كيش
همه حكـم شريـعـت، از منِ تــست كه آن بـر سينه جـان و تـن تـست
مـن و تـو، چـون نـمـانـد، در مـيانه چـه كعبـه، چه كنش، چه دير خانه
سالك با گذر از مقامات سلوك، سرانجام به مقصد و مقصود خود كه "فناي في اللّه" است نايل ميگردد. دراين مقام از خود نيست شده و با حق هست ميگردد. چون در اين مقام، بنياد هستي سالك فرو پاشيده و از او چيزي كه متعلق امر و نهي باشد، باقي نمانده است، حكم شريعت از او ساقط ميگردد. براي اينكه حكم شريعت تا آنجا مطرح است كه قالب بشريت در كار باشد. عينالقضاه همداني ميگويد:
" حكم خطاب و تكليف بر قالب است... اما كسي كه قالب را بازگذاشته باشد و بشريت افكنده باشد و از خود بيرون آمده باشد، تكليف و حكم خطاب برخيزد و حكم جان و دل قايم شود. كفر و ايمان بر قالب تعلق دارد، آن كس كه "تبدّل الارض غير الارض" او را كشف شده باشد، قلم امر و تكليف از او برداشته شود "ليس علي الخراب خراج" :
تو خود حافظا سر ز مستي متاب كه سلطان نخواهد خراج از خراب
عرفا ميگويند كه حساب اين سرمستان باده وحدت از ديگران جدا است. شمسالدين محمد لاهيجي (مرگ 900 هـ) شارح معروف گلشن راز از اين غرق شدگان درياي وحدت، به عنوان "ترخان" نام برده كه ازهرگونه باج و خراجي معاف بوده، در رفتار و گفتارشان آزادند. گرچه پيروي آنان جايز نيست و ديگراني كه درآن مقام نيستند، نميتوانند رفتار و گفتار آنان را داشته باشند، اما انكار و تكذيب آنان نيز درست نيست.
در اينجا نكته ظريفي هست و آن اينكه همه اهل سلوك كه براي نخستين بار به مقام فنا و جمع و توحيد ميرسند، با تجلي اسماء و صفات حق، خود را داراي آن اسماء و صفات دانسته، همه اسماء و صفات حق را بهخود نسبت داده، عملاً خود را منشأ و مصدر همه حوادث جهان دانسته و در بسط و بهجت اين حالت باشكوه، نعره اقتدار زده و نداي "اناالحق" سر ميدهند و بر زمين و زمان فرمان ميرانند:
گداي ميكدهام ليك وقت مستي بين كه حكم بر فلك و ناز بر ستاره كنم!
***
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
***
باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم
وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم
امروز همچون آصفم شمشير و فرمان بر كفم
تا گردن گردنكشان در پيش سلطان بشكنم
گر پاسبان گويد كه هي! بر وي بپاشم جام مي
دربان اگر دستم كشد، من دست دربان بشكنم
اين طايفه تا از اين بيخودي و مستي در نيامدهاند، تكليفي بر آنان نيست.
از نظر فقها هم اينان بهدليل نداشتن شرايط تكليف، يعني عقل و هوش و اختيار، مكلف نيستند.
ب. در مقام بقاي بعد از فنا
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پيش مرد سرد
چون شـدي بر بـامهاي آسـمـان سرد باشد جستجوي نردبان
چنانكه گذشت، آنانكه به مقام فنا ميرسند، تا در اين مقام قرار دارند، مكلف نيستند. اما اينان خود به دو گروه تقسيم ميشوند: گروهي در اين مستي مانده و هرگز به عالم عقل و آگاهي ظاهري بازنگشته، به مجذوبان و شيفتگان دايمي حضرت حق ميپيوندند و از كوي دوست به اين عالم باز نميگردند.
خرم آن روز كز اين مرحله بر بندم رخت وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
و گروه دوم كساني هستند كه پس از رسيدن به مقام جمع و توحيد و فنا، بار ديگر به حيات بشري خود بازگشته، قواي ادراكي خود را بازيافته و به مقام "بقاي بعد از فنا" يا صحوبعدالمحو و هشياري پس از بيهوشي وارد ميشوند. اينان همانند ديگران و همانند زماني كه به حال عادي خود بودند، باز هم به رعايت حقوق شرعي و تكاليف ديني خود پرداخته، از اعمال ديني و عبادات خود لحظهاي غفلت روا نميدارند. اينان بايد به تكاليف خود عمل كنند؛ براي اينكه ازنظر كمالات معنوي از دو قسم بيرون نيستند:
ـ يا چنانند كه باز هم در خطر بازگشت به طبيعت بوده و در معرض گرفتار شدن به حجابهاي نوراني و ظلمانياند. اينان بايد اعمال خود را انجام دهند تا اولاً خودشان گرفتار حجاب و تفرقه نشده و از مقامي كه سالها با رنج و خون جگر به دست آوردهاند سقوط نكنند. ثانياً با اعمال و رفتار خود سرمشق و راهنماي ديگران واقع شوند.
ـ يا از نظر كمالات چنانند كه از شدت كمال، كثرتشان حاجب وحدت نبوده و در معرض انحراف و تنزل نيستند. اينان از جهت كمال خودشان نيازمند عبادت و اعمال نبوده، تنها بهخاطر هدايت و تكميل ناقصان و سالكان، مأمور به رعايت اوامر و نواهي شرع بوده و به همه تكاليف خود عمل ميكنند.
جز براي يـاري و تعـليـم غـير سرد باشد راه خير از بعد خير
آينه روشن كه شد صاف و جلي هـل بـاشـد بـر نـهادن صيقلي
پيش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول
2. شكوه بندگي
هر كه را با سر زلفت سرِ سودا باشد پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
"از استاد ابوعلي شنيدم كه گفت: هيچ نام نيست بزرگتر از عبوديت و از بهر آن خداوند عز اسمه، اندر وصف پيغمبر عليهالسلام، شب معراج چنين گفت: شريفترين اوقات او آن شب بود اندر دنيا كه گفت: "سبحان الّذي اسري بعبده ليلاً "؛ "اگر نامي بودي بزرگتر از عبوديت، وي را بدان نام خواندي."
دررابطه عبد و رب و عاشق و معشوق، سخن همان است كه احمد غزالي (مرگ 520هـ) ميگويد: "معشوق، خود به همه حال معشوق است، پس استغنا صفت او است. و عاشق به همه حال عاشق است، پس افتقار صفت او است"
آري هرگز ناز، شايسته عاشق نيست. كار عاشق نياز است و بس. به قول حافظ شيرازي:
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
عارفان كه از رمز و راز عالم عشق باخبرند، هرگز لذت بندگي و عجز و نياز را ناديده نميگيرند. بنابراين در عالم عرفان ترك اعمال بندگي معنا ندارد و اتفاق هم نميافتد.
اكنون به بررسي هر دو مقام فنا و بقاي بعد از فنا پرداخته و حضور عارف را در مقام عبوديت، در همه حالات و مقامات برابر اظهارات خودشان و بر اساس متون معتبر عرفان اسلامي نشان خواهيم داد.
1. انجام تكاليف در حال فنا
دورم به صورت از در دولت سراي تو ليكن به جان و دل زمقيمان حضرتم
چنانكه گذشت، سقوط تكليف از كسي كه در مقام فنا عقل و اختيار خود را از دست داده است، مورد قبول همگان است. يعني هم عرفا و هم فقها كسي را كه به هر دليل داراي شرايط تكليف نيست، مكلف نميدانند. حتي ابنسينا در توجيه سقوط تكليف همين مبنا را مطرح ميكند كه "تكليف براي كسي است كه آن را درك كند."
اما عرفا حتي سالك را در حال فنا نيز اهل عمل ميدانند؛ يعني عارف در مقام فنا اگرچه عقل و شعور و اختيار ندارد، اما از عمل باز نميماند. نخست به گزارشي در اينباره ميپردازيم و سپس دليل مطلب را توضيح خواهيم داد:
عبدالرحمن جامي (مرگ 898 هـ) از ابنعربي چنين نقل ميكند: "زماني كه مرا از من بازگرفته بودند (در حال فنا بودم) و از خود خبر نداشتم، روزگاري بر من گذرانيدند كه نماز ميگزاردم به جماعست و امام بودم و جميع اعمال نماز، چنانچه ميبايست به جاي ميآوردم و مرا به آن هيچ شعوري نه! نه به جماعت و نه به محل آن و نه به هيچ چيز از عالم محسوس و به اينكه ميگويم، مرا بعد از اقامت خبر كردند! من به خود ميدانستم هر چه از من واقع شده بود، چون حركات نائم بود كه از وي صادر ميشود و وي از آن آگاه نه! دانستم كه حق سبحانه "وقت" مرا بر من محفوظ داشته بود و با من چنان كرده بود كه با شبلي كرده بود كه وي را در اوقات نماز به وي باز ميدادند. اما نميدانم كه وي را به آن شعور ميبود يا نه؟ آن را با جنيد گفتند، گفت: "الحمدللّه الذي لم يجر عليه لسان ذنب"
هجويري هم در كشف المحجوب همين نكته را درباره سهل تستري، ابوحفص حداد، ابوالعباس سياري و عرفاي ديگر نقد ميكند كه اگرچه از خود بيخود بودند، اما به هنگام عمل به خود باز ميآمدند و تكاليف خود را انجام ميدادند و دوباره از خود بيخود ميشدند.
در حالات ابوالحسين نوري چنين آمده است: "جمعي پيش جنيد آمدند و گفتند: چند شبانهروز است كه نوري به يك خشت ميگردد و ميگويد: اللّه، اللّه و هيچ طعام و شراب نخورده است و نمازها به وقت ميگزارد و آداب نماز به جاي آورد. پس اين تكليف است نه فنا، كه فاني از هيچ چيز خبر ندارد. جنيد گفت: چنين نيست كه شما ميگوييد. آنها كه در وجد باشند، محفوظ باشند. پس خداي ايشان را نگاه دارد از آنكه وقت خدمت، از خدمت محروم مانند."
عرفا اين كار را با دو دليل توجيه ميكنند:
الف. تا زبان گناه بر بنده دراز نشود. چنانكه ابنعربي از جنيد نقل كرد كه خدا را سپاسگزار شد كه بر شبلي زبان گناه را دراز نكرد؛ يعني خداوند بندهاش را در حال بيخودي هم از اينكه ولو ظاهراً حالت گناه پيدا كند نگاه ميدارد. يعني دست ولايت حق هميشه پاسدار بندگان است. آنجا كه بنده از خود قدرت و اختيار ندارد، با عنايت و حمايت حق از انجام تكليف باز نميماند تا افتخار بندگي را از دست ندهد.
ب. تا شريعت منسوخ نشود. هجويري ميگويد: خداوند بنده را براي انجام اعمالش درحال فنا واميدارد تا به حكم وعده قيام كند كه من هرگز شريعت محمد (ص) را منسوخ نخواهم كرد.
چنانكه ميبينيم عرفا سالك را حتي در حال فنا كه از نظر همگان تكليف از او ساقط است، اهل عمل ميدانند.
منبع: فصلنامه كتاب نقد، شماره 35