رضا اسدپور - عضو هيأت علمى دانشگاه آزاد اسلامى، واحد قائمشهر 
اشاره: سماع يكى از مراسم مهم عرفان عملى در تصوف است كه از قرن سوم هجرى در ميان صوفيان رواج يافت آمد و توسط عارفان بزرگى چون ابو سعيد ابوالخير و جلال الدين مولوى به نوعى عبادت و ذكر عاشقانة معبوددر خانقاهها مبدل شد.
سماع كه در ظاهر حركات موزون و دست افشانى و سرخواني ناشى از شور و وجد الهى همراه با نغمههاى موسيقى است كه بى اختيار به سالكان عاشق دست مىدهد، در باطن داراى معانى عميق عرفانى است.
طريقت مولويه با الهام از مولوى، سماع را در قالب آداب و رسوم و لباسهاى خاصى درآورده است كه تا امروز در ميان پيروانشان برپاست و هرساله در سال روز وفات مولوى بر سر تربت او در قونيه در برابر چشم ناظرانى كه از نقاط مختلف جهان در آنجا گرد هم مى آيند اجرا مىگردد. اين مقاله پس از بيان اجمالي معناي سماع و سير تاريخي آن تا عصر مولوي، به رمزشناسي آداب سماع و بيان معاني عرفاني هر يك از اركان آن در تصوف ايراني (به طور عام) و در طريقت مولوية تركيه (به طورخاص) مىپردازد.
***
1. تعريف سماع
سماع از نظر لغوي مصدري است از ريشة سمع به معناي شنيدن و گوش دادن که مجازا به معني سرودخواني و دست افشاني و پايكوبي و شوروحال و وجد و سرور بكار مىرود.1 از نظر اهل تصوف، موسيقي و آواز و سرخواني در ظهور حال فنا و پديد آمدن حال و وجد عوامل بسيار مؤثري هستند. بنابراين آنان معتقدند كه سماع حالتي در قلب ايجاد مىکند كه وجد ناميده مىشود و اين حال موجب ايجاد حركات بدني مىگرددكه اگر حركات غير موزوني باشد «اضطراب» و اگر حركات موزوني باشدكف زدن و سرخواني است.2
صوفيه آواز خوش را آواز خداي مىشمرند كه طنين آن در گوش انسان وجد و جذب ايجاد مىکند. اين نوا ممكن است بانگ مؤذن باشد يا آواي تلاوت قرآن يا نغمة چنگ و يا وزش باد.3
نكتة قابل توجه در اين خصوص اين است كه سماع امري ارادي و اختياري نيست بلكه واردي است بر دل و حالتي است كه بي اختيار به سالك سرمست از عشق الهي دست مىدهد و چنان روحش را سرشار از شوق مىسازد كه بسان پرنده اي محبوس در قفس تن به جنب و جوش درمىآيد و آنقدر خود را به ديوارهاي قفس مىكوبد كه قفس را هم با خود به حركت در مىآورد.4
به بيان ديگر«سماع را مي توان رقص روح دانست، چرخي كه روح انسان را در قوس صعودي آن به پرواز مىآورد و مرغ روح را در اين پرواز به فضاي هويت حقيقت مىرساند».5
دربارة پيشينة سماع ديدگاههاي گوناگوني مطرح شده است، اما به نظر مي رسد كه اين رسم از قرن سوم هجري در ميان صوفيان مرسوم بوده است.6 و تاكنون نيز در ميان بعضي فرقههاي صوفيه و به خصوص موسوية تركيه رواج دارد. البته اين سماع ارادي است وآن مجلسي است كه صوفيان با حضور پير تشكيل مي دهند و اشعاري را با آواز گرم مي خوانند كه گاهي با نغمة دف و ني و ديگر سازهاي زهي همراه مىشود و صوفيان به ذكر قلبي مىپردازند و بيتي، مصرعي يا كلامي را تكرار مىكنند. در اين مجلس، وجد و حالي به آنان دست مىدهد که سماعشگويند و مجلس يا حلقة سماعش مىخوانند.7
2. سماع از نگاه صوفيان
با جستجو در آثار اهل تصوف درمىيابيم كه اكثر نوشتههاي بر جاي مانده از قرن چهارم به بعد كم و بيش بخشي را به موضوع سماع و احكام و آداب و تأويل آن اختصاص داده اند كه برخي از مهمترين اين آثار عبارتند از: اللمع في التصوف، قوت القلوب، تعرف و شرح آن، رسالة قشيريه، كشف المحجوب، احياء علوم الدين، كيمياي سعادت، عوارف المعارف، مرصاد العباد، مصباح الهدايه، اوراد الاحباب و... .
استاد نجيب مايل هروي، گلچيني از سماع نامههاي فارسي را از قرن چهارم تا هشتم در كتاب «اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن» آورده است كه از مستملي بخاري تا مسعود بك بخارايي را دربرمىگيرد؛ و در اين ميان، صفحاتي چند از نوشتههاي صوفيان بنامي چون سنايي غزنوي، احمد جام، عبادي مروزي، ابوالنجيب سهروردي، روزبهان بقلي، نجم الدين كبري، شهاب الدين سهروردي، عزيزالدين نسفي، علاء الدوله سمناني، ابوالمفاخر باخرزي و ... را نقل كرده است. علاوه بر اينها، بايد از رسالة مستقلي كه در قرن هفتم در دفاع از سماع توسط احمد بن محمد طوسي تحت عنوان «بوارق الالماع في الرد علي من يحرم السماع بالاجماع» و ترجمة فارسي آن توسط مؤلفش با نام «الهدية السعدية في معان الوجدية» ياد كرد كه در جاي خود بدان خواهيم پرداخت.
برخي نقل قولها از صوفيان سدههاي سوم به بعد دربارة سماع را مىتوان در آثاري نظير رسالة قشيريه، كشف المحجوب، تذكره الاولياء و ... مشاهده كرد كه از آن جمله اند:
«ذوالنون مصري گفته: سماع وارد حق است كه دلها بدو برانگيزد و بر طلب وي حريص كند. هر كه آن را به حق شنود به حق راه يابد و هر كس به نفس شنود به زندقه افتد».8
سري سقطي مىگفت :« قلوب اهل محبت در وقت سماع در طرب آيد و قلوب توبه كاران در خوف به حركت درآيد و آتش قلوب مشتاقان در زبانه زدن آيد».9
«جنيد گفت: بر درويشان سه وقت رحمت بارد، به وقت سماع كه ايشان سماع نكنند الا از حق و برنخيزند الا از وجد».10
« نهرجوري را پرسيدند از سماع ،گفت حالي بود كه از سر سوزي پديد آيد مرد باز سر اسرار برد. و گويند سماع غذاي ارواح اهل معرفت است».11
شيخ اشراق، شهاب الدين يحيي سهروردي معناي سماع را اينگونه بيان مىكند:
«شيخ را گفتم كه رقص كردن بر چه مي آيد ؟ شيخ گفت جان قصد عالم بالا كند همچو مرغي كه خواهد خود را از قفس بدراندازد .قفس تن مانع آيد، مرغ جان قوت كند و قفس تن را از جاي برانگيزد. اگر مرغ را قوت عظيم بود، پس قفس بشكند و اگر آن قوت ندارد سرگردان شود و قفس را با خود مىبرد...».12
تعريفهاي صوفيان از سماع فراوان است اما دربارة دلايل تأثير صداي خوش در انسان،آنان معتقدند كه موسيقي ريشه در روح و فطرت انسان دارد و اصل آن به ازل و «عهد الست» بازمىگردد. سر منشأ اصلي همة نواهاي خوش همان خطاب ازلي خداوند با آدميان بود و پيمان دوستي كه در قرآن آمده است.13
«جنيد را پرسيدند كه مردم آرميده بود چون سماع بشنود حركت اندر او پديد آيد، گفت آنكه خداوند تعالي فرزند آدم را از پشت آدم بيرون آورد بر مثال ذره و به ايشان خطاب كرد، گفت الست بربكم ،خوشي سماع كلام خداوند تعالي بر ارواح ايشان ريخت، چون سماع شنوند از آن ياد كنند، روح به حركت اندر آيد».14
برخي ديگر از صوفيان اهل سماع را به لذت خطاب تكوين باز مىگردانند كه همان خطاب «كن فيكون» قرآني (سورة بقره، آية 117) است.
«گروهي گفتند كه اهل سماع از لذت خطاب «كن» پديد آمد و اين نيكو تر است .و آن خطاب آن است كه عالم را گفت: «بباش» ببود. اول لذتي كه به چيزها رسيد، لذت اين خطاب رسيد و خطاب، لامحاله مسموع باشد وليكن چيزها را اندر وقت همت گشتن سمع نبود، اكنون چون مستمع گشته، سماع بر ايشان غذا گشت بر بوي و ياد آن سماع خطاب اول».15
نظرية ديگري نيز اصل سماع را به نظرية موسيقي افلاك و بانگ گردشهاي چرخ كه از حكماي يونان و به ويژه فيثاغورس سرچشمه مىگيرد، بازمىگرداند. اين عقيده توسط اخوان الصفا در سرزمينهاي اسلامي شرح و بسط يافت. آنان اين انديشه را با اعتقادات اسلامي، همچون تسبيح موجودات و جهان ارواح و فرشتگان الهي پيوند مىدهند.16
هم از اين روست كه غزالي مىگويد :«سماع آن سر مناسب را كه روح آدمي راست با عالم ارواح، فراجنباند تا بود كه وي را به كليت از اين عالم بستاند، تا از هرچه در اين عالم هست و رود، بىخبر گرداند».17 به همين دليل است كه اين حركت و چرخش را «رقص وحدت» گفته اند.18
مولوي نيز در دفتر چهارم مثنوي در ابياتي به اين نظر گاه اشاره مىكند:
پس حكيمان گفته اند اين لحنها
از دوار چرخ بگرفتيم ما
بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق
مي سرايندش به طنبور و به حلق
ما همه اجزاي آدم بوده ايم
در بهشت آن لحنها بشنوده ايم
گر چه بر ما ريخت آب و گل شكي
يادمان آيد از آنها چيزكي
پس غذاي عاشقان آمد سماع
كه در او باشد خيال اجتماع
3. آداب سماع
گفتيم كه سماع دو نوع است، يكي بي اختيار و ديگري اختياري. صوفيان براي اينكه در خود آمادگي لازم براي حال سماع بي اختيار را فراهم سازند، مجالس سماع بر پا مىکردند، و با ساز و آواز و خالي كردن فكر از هر چه جز معبود است دلهاشان را آمادة وجد مىنمودند و آنگاه بي اختيار به حركت درمىآمدند و گاه چنان در حال سماع از خود بي خود و سرمست مىگشتند كه به «پاره كردن خرقه» و «دريدن جامه» مىپرداختند. البته مطلوبتر اين بوده كه سالك به اختيار حركت نكند، زيرا حركت به اختيار خلاف ادب محسوب مىشد.19
نجم الدين رازي در مرصاد العباد خويش در اين باره مىگويد:
«و مريد بايد كه در سماع حركت به تكلف نكند، و دل خويش با معاني بيت و اشارات نغمات ني حاضر دارد. و به هر وارد كه بر دل آيد، يا به هر حالت كه روي نمايد در حركت نيايد. تا تواند سماع به دل فرو مىخورد، اگر بر وي غالب شود و بي اختيار او را در حركت آورد آنگه روا بود. و در موافقت ياران تواجد هم روا داشته اند، چون از رعونت نفس خالي باشد».20
دربارة آداب سماع در آثار اهل تصوف مطالب زيادي مىتوان يافت كه در اينجا به جهت اختصار به برخي ار آنها اشاره مىشود.
هجويري در آخرين فصل كشف ا لمحجوب كه از قديمي ترين آثار صوفيانة فارسي است، در باب سماع و انواع، احكام و آداب آن بحث كرده است. وي در آخرين صفحات كتابش دربارة آداب سماع چنين مىنويسد: «بدانكه شرط آداب سماع آن است كه تا نيايد نكني و مر آن را عادت نسازي، دير به دير كني تا تعظيم آن از دل نشود و بايد تا چون سماع كني پيري آنجا حاضر باشد و جايي از عوام خالي و قوال به حرمت و دل از اشتغال خالي و طبع از لهو و نفور و تكلف از ميان برداشته، وتا قوت سماع پيدا نيايد شرط نباشد كه اندر آن مبالغت كند.
چون قوت گرفت شرط نباشد كه آن را از خود دفع كني، مر وقت را تابع باشي بدانچه اقتضا كند، اگر بجنباند بجنبي و اگر ساكن دارد ساكن باشي ...».21
محمد غزالي در كيمياي سعادت و احياء العلوم خويش از آداب سماع مىگويد. در كيمياي سعادت نگاه داشتن سه چيز را در سماع لازم مي داند كه عبارتند از: زمان و مكان و اخوان؛ و در احياء العلوم آداب سماع را در پنج چيز ذكر مي كند كه عبارتند از:
اول: مراعات زمان، مكان، اخوان؛ دوم: قصد و نظر مستمعين از سماع؛ سوم: سراپا گوش بودن و به اطراف نظر نينداختن و خودداري از كف زدن و رقص؛ چهارم: مستمع نبايد بايستدو نبايد صدايش را به گريه بلند كند؛ پنجم: موافقت با قوم در قيام.22
شهاب الدين عمر سهروردي در عوارف المعارف و عزالدين محمود كاشاني در مصباح الهداية و مفتاح الكفاية بخشهايي را به آداب سماع اختصاص داده اندكه به دليل تشابه مطالب از بيانشان درمىگذريم.
لازم به ذكر است كه مجالس سماع در تاريخ تصوف بر سه دسته بوده است: سماع مبتديان و جوانان، سماع مترسمانه و عادتي، و سماع پختگان و عاشقان وارسته. نوع اول درطول تاريخ تصوف در خانقاهها و مجالس صوفيان با ساز و آواز و سرخواني بر پا مىشد كه گاه با انحرافاتي نيز همراه مىگشت. نوع دوم اگر چه همراه با آداب و رسوم خاص سماع بوده است، اما به منزلة يك رسم و عادت صوفيانه تلقي مىشد و وقت معيني براي انجامش اختصاص مىدادند، به اين اميد كه در اثناي سماع كشف و شهودي دست دهد. اين نوع مجالس، نوعي نمايش رمزي خانقاهيان محسوب مىشدند كه مىتوان سماع دراويش مولوية امروز را از اين دست دانست. اما سماع نوع سوم كه خاص عارفان دلسوخته و سرمست از شراب عشق الهي بوده، اغلب بدون برنامه ريزي قبلي و برخلاف سماع عادتي و حالي، فرود آمده از عالم بالا بر دل عارف است كه او را بي اختيار به وجد و چرخ و پايكوبي وامىداشت. پرشورترين مجالس اينگونة سماع را در ميان پيران و بزرگان مكتب عاشقانة تصوف، همچون ابوسعيد ابوالخير، احمد غزالي، روزبهان بقلي و مولانا جلال الدين مىيابيم.23
سماع در نزد ابوسعيد و مولوي چيزي جز تزكية روحاني تلقي نمىشده است و اساس طريقت آنان بوده است و به اين سبب ابوسعيد آن را عين نيايش و مولوي نيايش باطنش بخواند.24 شيخ محمود شبستري نيز سماع جان را برتر از حرف و صوت مىداند:
گهي اندر سماع شوق جانان
شده بي پا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده
بدو وجدي از آن عالم رسيده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است
كه در هر پرده اي سري شگرف است25
ناگفته نماندكه سماع همواره مخالفاني داشته است كه به نقد و رد آن پرداخته اند و آن را بدعتي در اسلام تلقي كرده اند و در مقابل صوفياني به دفاعياتي جانانه از آن پرداخته اند. بدين ترتيب سماع خود به دو بخش حلال و حرام تقسيم شدكه از شرح و تفصيل آن در اين مجال درمىگذريم و خواننده را به كتابهاي «سماع در تصوف» و «نقد صوفي» ارجاع مىدهيم.
4. مولوي و سماع
مولوي را مىتوان سرآمد صوفيان اهل سماع دانست. او كه پيش از ديدار شمس تبريزي، فقيه و زاهد و سجاده نشين باوقاري بوده كه در محضر پدرش و برهان الدين محقق ترمذي سلوكي زاهدانه داشته، پس از جرعه نوشي از جام جان سرمست شمس، خود قافله سالار سرمستان عشق الهي گشت و روح بيقرارش سماع كنان به ذكر دوست درآمد و دست افشان و پايكوبان، اشعار پر شور عاشقانه بر زبانش جاري گشت. او هم در وصال با شمس از اوج وجد سماع كنان بود و هم در فراقش براي تسكين غم هجران، چنان كه فرزندش در «ولدنامه» مىسرايد:
روز و شب در سماع و رقصان شد
بر زمين همچو چرخ گردان شد
يك نفس بي سماع و رقص نبود
روز و شب لحظه اي نمي آسود...26
مولوي چنان كه پيشتر گفته شد، نواي موسيقي ساز و آواز را همان «بانگ گردشهاي چرخ» مىداند و سماع را «غذاي عاشقان»مىداندو «نيايش باطن». براي او سماع جز عبادت نيست به همين سبب وقتي در حال سماع مىشنود مىگويد.
«ني، ني، آن نماز ديگر، اين نماز ديگر، هر دو داعيان حقند. يكي ظاهر را به خدمت مىخواهد و اين ديگر باطن را به محبت و معرفت حق دعوت مىنمايد».27
اين نگاه بر آمده از تعليم شمس است كه سماع را بر سه دستة مباح و حرام و واجب تقسيم مىكند.
او اولي را سماع اهل زهد و دومي را سماع بىحالان و سومي را سماع اهل حال مىداند، كه اين سماع در نظرش همچون نيايش و روزه و غذا خوردن در وقت ضرورت است، زيرا مدد حيات سالكان است.28
سماعهاي گرم و آتشين بارها در زندگي مولوي رخ داده است؛ هم در خانقاه و مجلس بحث و هم در كوچه باغها و خيابانهاي قونيه.
يكي از مشهورترينشان همان سماع در بازار زركوبان در اثر به وجد آمدن از ضرباهنگ موزون ضربههاي پتك بر سندان بوده است كه او را بىخودانه به چرخ زدن واداشت،چنان كه صلاح الدين زركوب به شاگردانش گفت كه دست از نواختن برنشكند و همانجا غزلي با اين مطلع بر زبان مولوي جاري گشت:
يكي گنجي پديد آمد در آن دكان زركوبي
زهي صورت زهي معنا زهي خوبي زهي خوبي
اين شوريده حالي از وقت نماز ظهرتا هنگام نماز عصر به طول انجاميد و با نواي سازهاي قوالان همراه شد و موجب دگرگوني حال صلاح الدين و بخشش اموالش به مستحقان گرديد.29
مولوي فريضة شرعي را «نيايش اشراق» و سماع را «نيايش عشاق» مىخواند:
«حضرتش مىفرمود كه چون نماز عشاق دست نداد باري نماز اشراق بگذاريم و چند ركعت نماز كرد تا گويندگان مىرسيدندو پايكوبان سماع مىكردند».30
همچنين آن را بر بحثهاي عرفان نظري ترجيح مىداد. چنان كه روزي در حال بحث دربارة كتاب «فتوحات مكيه» ابن عربي، زكي قوال وارد شد، مولوي گفت: حاليا فتوحات زكي به از فتوحات مكي است و به سماع پرداخت.31
با اين حال مولوي سماع را تنها براي ساكنان محرم اسرار معرفت و آگاهان از رموز طريقت مجاز مىدانست:
بر سماع راست هر كس چيزي نيست
طعمة هر مرغكي انجير نيست
(مثنوي، دفتر اول، ص 2763).
و سرخواني راستين از براي مردان رهيده از خود:
رقص و جولان بر سر ميدان كنند
رقص اندر خون خود مردان كنند
چون رهند از دست خود دستي زنند
چون جهند از نقص خود رقصي كنند
(همان، دفتر سوم، ابيات96 و 97).
سخن در احوال مولوي و سماع بسي بيش از اين توان گفت، اما از آنجا كه پس از او طريقت مولويه راهش را ادامه دادند و هدف از نگارش اين مقاله بررسي كيفيت سماع آنان و رمزپردازي آداب خاص اين آيين باشد، از آن مىگذريم و ادامة روند سماع را در مولويه پي مىگيريم.
5. مولويه و سماع
پس از مولوي، طريقتي كه با او آغاز شده بود توسط مريدش حسام الدين چلبي وپسر و نوه اش ادامه يافت. ولد چلبي «بهاء الدين سلطان ولد» بنيانگذار نخستين خانقاه مولويه بوده است و در پي وفات او در سال713، پسرش اولوعارف چلبي، نه تنها اين طريقه را در مناطق دورتر معرفي كرد، بلكه شرط كرد كه هر كس بر مسند شيخي مىنشيند بايد از نسل مولانا و ملقب به چلبي باشد. وي قونيه را مركز اين طريقه قرار داد. اين طريقه كه حكومتهايي چون سلجوقيان، قره مانيان و ساروخانيان از آن حمايت و پشتيباني مىكردند، پس از يك دورة كوتاه فترت، مورد حمايت عثمانيان نيز قرار گرفت. حوزة تأثير ديدگاههاي مولانا به صورت سازماندهي شده در قالب طريقتي كه پسر و نوه اش بنياد نهادند، فقط به مرزهاي عثماني محدود شد.32 مولويه كه بعد از مولانا به نام وي برپا شده يكي از گروههاي صوفيانه اي است كه از ملامتيه نشأت گرفته است. مولانا از طريق پدرش سلطان العلما و خليفة او سيد برهان الدين محقق ترمذي حال و هواي ملامتيان يافته، سپس به وسيلة شمس، خود يكي از خروشانترين اين شخصيتها شده است.33
آنچه كه اين طريقت را از ديگر طريقتهاي صوفيانه ممتاز مي كند سماع است كه با آداب خاص به عنوان يك مراسم عبادي اجرا مىشود. البته بايد خاطرنشان ساخت كه اين سماع اختياري و آدابمند با سماع بى اختيار و بي ترتيب و آداب مولوي تفاوتهايي دارد، اما با همة تشريفاتش امروزه يادآور و تجسم بخش سماع مولوي است.
اين مراسم هر ساله در سالروز وفات مولوي بر سر مزارش در قونية تركيه برگزار مىشود و تماشاگران فراواني از نقاط مختلف جهان براي تماشا به آنجا مىآيند.
اين مراسم در سالني سه هزار نفره برگزار مي شود. ميدان سماع بيضي شكل است و در اطراف آن قطعه پوستهايي ديده مىشود. در رأس بيضي، رو به قبله، قطعه پوستي سرخ قرار دارد كه شايد تأويلي از راه خونين عشق باشد. در كنار ميدان، آلات موسيقي، از جمله «رباب و دف و ني و چنگ» قرار دارد. گروه بيست و پنج نفرة درويشان با لباس سفيد و بلند كه اصطلاحاً به آن «تنوره» مىگويند و با كلاهي بلند به نام «سكه» وارد مىشوند، در حالي كه بر روي لباس سفيد خود، خرقه اي سياه پوشيده اند.
هر حركت و صدا و رنگ لباس، رمزي و تأويلي دارد، چنان كه تضاد رنگ سياه و سفيد در لباسها، بيانگر طبع دوگانة آدمي و بستگي دو جانبة خاكي و افلاكي انسان است. اين موضوع را سماع كنندگان حين سماع، با حركت دستانشان نشان مىدهند.
تك خوان با فاصلة كمي از گروه نوازندگان، شروع به خواندن اشعار عرفاني مىكند، اشعار او اغلب از ديوان «يونس امره» شاعر عارف مشرب ترك است كه درونمايههاي صوفيانه دارد با مضاميني چون بي اعتباري دنيا و فناي در حق و هجران از معشوق و وصال او .
سه نفر از بيست و پنج صوفي، رهبر نظم دهنده اند و بقيه يكي يكي در مقابل مرشد خود به علامت شكستن تكبر و عجب سر خم مي كنند و تعظيم مىنمايندو مرشد نيز پاسخ مىدهد. همگي دو زانو مي نشينند و با اشاره مرشد، ناگهان چنان دستهايشان را به زمين مىكوبند كه صدايي پر طنين فضاي سالن را مىآكند.
مياندار با صدايي بلند مىگويد «يا حضرت مولانا» و صوفيان چرخ زن، به پا مىخيزند.
صوفيان با نظمي دقيق، دايره وار؛ بر گرد ميدان قرار مىگيرند و در هنگام عبور از مقابل مرشد خود خرقه مىافكنند كه اين خود سنتي ديرينه است و پس از آن چرخيدن شروع مي شود. دستها را به حالت مشت از دو طرف پهلو تا سينه بالا مىآورند، آنگاه انگشتان را باز كرده و دستها را به بالاي سر مىبرند و دست راست را به جانب آسمان و دست چپ را به جانب زمين مىگيرند و چرخش از راست به چپ ادامه مىيابد و تنورههاي سفيد و دايرههاي سفيد آفريده مىشود.34
مولويه مراسم سماع را با «مقابله» كه به معني روبرو شدن است آغاز مىكردند و سماع را «دور سلطان ولد» «يا «دور ولدي» مىناميدند كه در سماع خانه انجام مىشد. پس از برگزاري نماز و خواندن دعا توسط شيخ، شخصي با عنوان «نعت خوان» مدح پيامبر يا ستايش مولانا را مىخواند. پس از او «ني زن باشي» آهنگي را كه مىبايست خوانده شود به تك نوازي مىپرداخت و پس از چندي ني ديگري نيز با او دم مىگرفت. با پايان گرفتن تك نوازي، ني همراه با طبل و ديگر آلات موسيقي همه با هم پيش درآمد را مىنواختند و با شروع همنوازي همه همراه با شيخ يكباره دستها را به شدت بر زمين مىكوبيدند و برمىخاستند. در اين هنگام دور ولدي آغاز مىگشت.35
اين سماع داراي چهار سلام است كه هريك با جزييات خاصي همراه با شيخ اجرا مىشد. پس از پايان چهارمين سلام، فاتحه و دعا مىخواندند و همة درويشان همراه با شيخ ميدان را ترك مىكردند.
6. نماد شناسي عرفاني آداب سماع
صوفياني كه از سماع دفاع کرده اند، براي آن معاني رمزي خاصي قايل گشته و به شرح و تفصيل هر يك از اركانش پرداخته اند. يكي از مهمترين آثار صوفيه در اين باره همان «بوارق الالماع» احمد بن محمد طوسي از صوفيان قرن هفتم هجري است كه پيشتر بدان اشاره شد؛ و ناگفته نماند كه برخي اين اثر را از احمد غزالي دانسته اند كه اين انتساب صحيح نيست.36
وي در اين اثر سماع را روشي براي دست يافتن به جذبة الهي مىشمرد و آن را براي اهل عرفان در صورت حصول شروط زمان و مكان و اخوان ناب، نه تنها جايز بلكه واجب مىداند. احاديث و رواياتي در رخصت آن نقل مىكند و كساني را كه مدعي حرمت آن مىباشند به شدت نقد مىكند و قول آنان را به تحريم، مخالف با سنت پيامبر و كفر مىداند. در جواز دف زدن و آواز و دست افشاني مانند مدافعان ديگر، از تاريخ و سنت پيامبر دلايلي در اثباتش اقامه مىكند.37
طوسي در اين رساله هفت نوع حركت را بيان مي كند كه عبارتند از:
حركت حواس، نفس، قلب، عقل، روح، سر و جوهر انساني و محل حضور آنها را در سماع مىداند. به نظر او، سبب ايجاد اين حركات اگر از داخل انسان نباشد «جذبه» نام دارد و اگر از خارج باشد دف و ني و «غنا».38
وي معتقد است كه هر حركت و سكوني در سماع اشارت به معنايي دارد:
«دايرة دف اشارت است به دايرة اكوان، و پوستي كه بر دايرة دف مركب است اشارت است به وجود مطلق، و ضربي كه بر دف وارد مي شود اشارت است به درود و ارادت الهي كه از باطن بطون بر وجود مطلق وارد مىشود . و جلاجل خمسه اشارت است به ملكيت و مراتب ولايت و مراتب انسانيت و مراتب روحيت ،كه به واسطه اين مراتب حيات حق تعالي و علم وي به كاينات مي رسد.
و نفس مغني اشارت است به حق تعالي كه به واسطة خطاب وي جانهاي مشتاقان در حركت مىآيد. و ني اشارت است به ذات انساني كه حيات حق تعالي در باطن ني انساني نافذ مي شود. و آن نه سوراخ او اشارت است به مراتب قلب، و آن صدر و فؤاد و روع و جنان و خلد و مهجه، حساسه و شغاف، ضمير است... اگر صاحب سماع عارف بود، رقص كند. زيرا كه رقص انتقال است از مقامي به مقامي، چنان كه عارف منتقل مىشود از مرتبه اي به مرتبه اي.
و اگر محقق بود، چرخ زند. زيرا كه محقق اشيا را دانسته است و بر مركز وحدت ايستاده و گرد دايرة كاينات جولان مىكند .و اگر موحد بود، برجهد. زيرا كه حال موحد الفي است و بر جستن صورت الف دارد. و اگر سر عقل وي از حجاب بيرون آيد، دستار را بردارد؛ اگر مغني صاحب حال بود، به وي دهد. وگرنه، دستار به وي دادن ظلم بود. و اگر در سر وحدت مستغرق گردد و از مراتب وجود مجرد شود، جامه بيرون کند. اگر قوال عارف بود به وي دهد و اگر نبود ندهد، زيرا كه جامه صورت معرفت است و جاهل مستحق صورت معرفت اهل حال نبود. و اگر بر وي حالت عيني منعقد گردد شخص ديگري كه مناسب حال وي بود بگيرد و با وي جولان كند تا به نور دل وي آن عقده منحل شود ... و اگر در حاضران اثر كند و فتحي و كشفي در دل خود بيابد به ديدن حاضران در ميان حلقه سر بر زمين نهد و دايره بگردد».39
طوسي شش دليل براي اثبات بزرگي وشرف سماع ذكر مىكند كه در ششمين دليل رمزپردازي حروف سماع را اينگونه بيان مىكند:
«سماع بر احوال كماليه شامل است كه آن نهايت مقامات است. و حرف سين و ميم آن به لفظ سم اشارت است، يعني سد سماع مانند سم است كه آدمي بدان از تعلقات منصرفه مىميرد و به مقامات غيبيه مىرسد. وحرف ميم و عين و آن به معين بودن ذات الهي اشارت دارد، كما قال النبي: «لي مع الله وقت» و سين و ميم و الف آن به آسمان اشارت دارد كه مشعر است به اينكه به وسيلة سماع شخص به مراتب علوي به آسمان مىرسد و از مراتب سفلي بيرون مىآيد. و الف و ميم آن به اُمي اشارت است از اينكه صاحب شرع از جميع ماسوا اُمي است و روح او از عالم غيب مدد مىگيرد، و او بر ماسوايي از مراتب موجودات آگاه مىگردد، كه او را از آن موجودات خبر است و علم كه او را كلمة «ما» مشير است – يعني ذرهاي است از علم او .
و عين و ميم آن به سوي عام اشارت مىكند، يعني صاحب سماع را تصرف به روحانيت و علويات عام كرده شده است. و سفر عالم تحتاني از قلبيات و سفليات و غيرذلك از مراتب غيبيه.
پس، صاحب سماع به جانب مقامات الهي ترقي مىكند، چنين مقامات كه كسي با هزار اجتهاد و اكمل رياضيات بدان نمىرسد».40
به همين ترتيب، سماع مولوي نيز داراي معاني عرفاني باطني است. براي مثال سپهسالار در اين باره مىگويد: « تمامت حركاتي كه در سماع از محققان صادر مىگردد اشارت است به نكته اي و حقيقتي، چنان كه چرخ زدن اشارت است به توحيد و اين مقام عارفان موحد است كه در آن حال ،محبوب و محجوب را در همة جهات مي بينند... پا كوفتن، غايت شوق اتصال است به عالم علوي ... سالك در آن حال نفس را مسخر خود گرداند ما سوي الله را در پاي همت پست مىگرداند، و دست افشان، اشارت از شادي حصول شرف وصال است و توجه به درجة كمال و ظفر بر عسكر نفس اماره... ».41
اما دربارة نمادشناسي سماع امروزي دراويش مولويه، همان گونه كه قبلا گفته شد، شكل نهايي اين نوع سماع كه مقابله نام دارد مدتها پس از مولانا تدوين شد و رمزپردازي اركانش نيز توسط برخي از نويسندگان همان طريقت بيان گرديد. براي نمونه در «اشارة البشارة» منسوب به ارغون چلبي دور ولدي به دور نهمين فلك « فلك اطلس» كه كاينات را احاطه كرده است، ماننده است.
سماع بعد از سلام اول، مقام فلك ثوابت، بعد از سلام دوم مقابل فلك چهارم «خورشيد»، سلام سوم مقابل فلك قمر است. در نخستين دور از اين ادوار، به دور انفسي در عالم ملكوت در دومين به دور روحي در عالم جبروت، در سومين نيز به دور سري در عالم لاهوت اشاره شده است.
دور بعد از سلام چهارم را در اين عالم نظيره اي نيست و اين دور مختص انسان است.42
در رسالة منظوم ديوان محمد چلبي و رسالة «منهاج الفقرا»ي رسوخي انقروي نيز تأويلات به شرح زير بيان شده است:
«خرقة درويش مولوي قبر اوست و كلاه سنگ مزار وي است. درويش نشسته مرده اي شمرده مي شود كه با شنيدن صداي صور زنده مىشود و دور ولدي را آغاز مىكند. از اين رو، دور ولدي به زنده شدن بعد از مرگ شباهت دارد. ذات الهي تقريبا همانند نقطه اي است. اين عالم كه در واقع وجود ندارد، به علت سرعت گردش به صورت موجود به نظر مىآيد. دور هستي مطلق دايره اي است. قوس جانب راست اين دايره، عالم ظاهرات، و قوس جانب چپ، عالم باطن. بدين سان، نقطة آغاز دايره، هستي مطلق و درست نقطة مقابل آن انسان است. سماع خانه شبيه اين دايره است. مقام شيخ در جايگاه هستي مطلق است. خط استوايي كه از آن مقام به طرف در كشيده شده است، اين دايرة موهوم را به دو قوس تقسيم مىكند. تمام عالم هستي، چون سير علم در معلوم، درون اين دايرة موهوم دور مىزند. سالك نيز از اين دور پيروي مىكند و چرخ مىزند. اما همان گونه كه در دايره آغاز و انجام اعتباري است، در سماع نيز ابتدا و انتها، هم در چرخ زدن سالك و هم در راه رفتن او در سماع خانه، اعتباري است. انسان اگر قوس خروج را به طور معنوي سير كند و به اصل آن دست يابد، مىتواند به هستي مطلق برسد. در آن حال شيخ كه خليفه الله است به سماع زنان سلام مىدهد، كه: اي مومنان، با علم اليقين وحدت مرا دريافتيد، درود بر شما. در دور دوم سماع زنان در حالي كه خدا را يافته اند و شناخته اند چرخ مىزنند. از اين رو شيخ خطاب به آنان چنين سلام مىدهد: شما مرا در مقام علم اليقين شناختيد و هستي مرا مشاهده كرديد، درود بر شما. در دور سوم، به اسرار كمال دست مىيابند. و ذات باري به آنان چنين سلام مىفرستد كه: شما از هستي موهوم رستيد و به هستي من درپيچيديد، درود بر شما. شيخ در مقام الهي قايم است و از اين رو، وي از جانب خدا به سالكان سلام مىدهد».43
گولپينارلي با الهام از شرحهاي پيشين، اينگونه به نمادشناسي سماع مولويه مىپردازد:
«در دور ولدي كه سالكان همراه شيخ در برابر هم سر فرود مىآورند، صورت تعديل شده اي از سجده به انسان را كه مولانا وضع كرده بود به ياد مىآورد. سه بار دور سماع خانه گشتن، اشاره است به سه مرتبة يقين «علم، حق، عين» يا توحيد افعال، صفات و ذات كه در سلوك است.
چهار بار جداگانه چرخ زدن متناسب است با: شريعت، طريقت، حقيقت و معرفت كه به ترتيب قشر، راه، مغز و سرّ دين مىباشند.
دست افشاندن و باز نگهداشتن دست راست و گرفتن انگشتان دست چپ به طرف پايين و خم شدن سر به طرف پايين و برگشتن صورت به طرف چپ كاملاً قبضة شمشير را نشان مىدهد. دو پا سر دو شاخة اين شمشير است و بدين ترتيب يك ذوالفقار تشكيل مي شود. سالك بدين ترتيب هستي موهوم را قطع مىكند و از بين مىبرد.
دستها و پاها هر يك با هم لاي معكوسي را نشان مىدهد. و با خط استوا يعني وجودشان لا الا الا الله را تداعي مىكنند. دستها كه در سماع روزگار مولانا از سر وجد و ذوق افشان مىشد، در اثر تلقيات صوفيانه و باطنگرايانه و تمايلات حروفيه و آيين علوي به چنين صورتي درآمد.
در تنوره ها و خرقه ها نيز «لا»يي وجود دارد و خط استوايي كشيده شده است. اين اعتقادات از سوي خود مولويان نيز پذيرفته شده است.44
براي هر يك از اين نمادها معاني ديگري نيز ذكر شده است، مثلاً برخي تخته پوست قرمز رنگ را نمادي از شمس تبريزي دانسته اند كه اختصاص به شيخ دارد و او را پوست نشين مىنامند.45
جلال الدين چلبي كه خود از نوادگان مولانا در اين دوران است معاني رمزي سماع را اينگونه بيان مىكند:« سماع نمايانگر معراج انسان است». سماع كننده بنده اي است كه خود را زير پا نهاده و چرخ زنان راه عرش اعلا را در پيش گرفته است و پس از فنا في الله بازمىگردد. درويش، سكه (كلاه مولويه) را به نشانه سنگ قبرش بر سر مىگذارد و «تنوره» (تن پوش سفيد و بلند) را كفن خود مىدانند و با بر انداختن خرقه، كلية علايق مادي را به دور مىاندازند و تولدي تازه مىيابند. با چرخ زدن ، پرواز به سوي حقيقت را آغاز مىكند. كف دست راست كه رو به آسمان است نشانه اي است از پذيرا بودن او براي دريافت واردات و نعماتي الهي است و كف دست چپ كه به سوي زمين است نمادي از نثار آن نعمات بر كائنات .
هنگامي كه از چپ به راست به دور محور قلبش چرخ مىزند، گوياي اين معناست كه 72 ملت از چهار گوشة جهان و كلية مخلوقات روي زمين را در آموزش عشق و محبت خود پذيرا است.
سماع درويشان در هفت قسمت انجام مىشود: در قسمت اول نعت حضرت رسول(ص) خوانده مىشود. در قسمت دوم قدوم نواخته مىشود( قدوم دو تبلك كوچك است كه از مس مىسازند و بر روي زمين مىگذارند و با دو كوب برآن مىنوازند ) و اين قدوم نوازي نمادي است از آية مبارك «كن فيكون» كه مبدأ خلقت عالم از طرف ذات لايزال خداوند تبارك و تعالي مىباشد.
در قسمت سوم ني نوازي با ني حديث عشق مىگويد، و اين جلوه اي است از« صور اسرافيل»كه در روز رستاخيز جان در كالبد كليه مردگان مىدمد و آنها را برمىانگيزد.
از اين به بعد سلامها آغاز مىشود و در سلام معني و مفهوم خاصي وجود دارد كه همراه با اشعار و نواهاي مخصوص خود انجام مىشود.
قبل از سلام اول سه دور گردش حلقه دار به دور مركزي و خانه با قدمهاي سنگين وآهنگين انجام مىشود در حالي كه در دل نام خدا را زمزمه مىكنند. اين سلام همان دور ولدي است كه به نام سلطان ولد پسر بزرگ مولانا ناميده شده است. گردش حلقه دار سماع كنندگان اشاراتي است به حلقة وحدت درويشان.
سلام اول با بوسيدن دست شيخ و اخذ رخصت از او براي چرخ زدن آغاز مىشود و نمادي است از تولدي دوباره براي درك عظمت پروردگار.
سلام دوم كه بدون بوسيدن دست شيخ انجام مىشود. به معناي خروج انساني است از حيرت و رجوعش به محبت و فدا كردنش عقل را در راه و محراب عشق. در همين نشئه است كه نوري در دل سماع كننده مىافروزد و به اوج وجد و جذبه مىرسد و به معشوق وصل مىگردد.
سلام سوم بازگشت سماع كننده از معراج روحاني، و تسليم و عبوديت او در مقابل خداوند يكتا و پيامبر بى همتا و كتاب كريم اوست و همانند سلام دوم انجام مىشود.
در سلام چهارم ، سماع كننده به پيروي از اوليا الله و به حكم «موتوا قبل ان تموتوا » (بميريد قبل از آن كه ميرانده شويد) خودي و خودخواهي را در نفس مىكشد و در نشئه و حال و ذوق و وجد به پرواز درمىآيد و در معشوق فنا مىشود. در اين موقع موسيقي آرام مىگيرد و سكوت محض جانشين مىگردد. در همين سلام است كه شيخ در مركز سماع خانه به چرخ مىآيد.
درنگ و سكوت در فاصلة سلامها به منظور و به نشانة آن است كه سماع كنندگان فيض هر سلام را در عمق جان و دل خود درك و هضم كنند».46
اين مراسم ديدني و باشكوه همه ساله در شب هفدهم ماه دسامبر ميلادي، مطابق با بيست و ششم آذرماه شمسي به مناسبت سالروز درگذشت مولانا كه مولويه شب «عرس»اش نام نهاده اند در قونيه برگزار مىگردد. ارادتمندان و شيفتگان مولانا از هر دياري در روز 26 آذر ماه به هنگام اذان صبح به آرامگاه شمس تبريزي كه زاوية شمس ناميده مىشود و از تربت مولانا زياد دور نيست مىروند و نماز صبح را ادا مىكنند و عصر همان روز مراسم سماع بر سر تربت مولانا برگزار مىشود كه در حدود ساعت 8 شب نيز دوباره تكرار مىشود كه تنها در سلام چهارم و مراسم پاياني تفاوتهايي دارد.
سماع درويشان مولويه هر چند كه با ترتيب و آداب خاص خود با سماع سرخوشانه و بي آداب مولوي متفاوت است، اما سنت حسنه اي است كه هنوز هم پس از گذشت هفت سده، ميراث معنوي مولوي و عارفان پيشين را در قالب مراسمي هنري كه آواز و موسيقي و سرخواني و مراقبه و جذبه را توأم دارد تا اين زمان حفظ كرده و امروزه در نظر مشتاقان مجسم مىكند. هر چند كه مراسم سماع در برخي از طريقتهاي صوفيانه در ايران در حال حاضر كم و بيش برپا مىشود، اما هيچ كدامشان به قدر سماع طريقت مولوية تركيه شهرت و وسعت نيافتند.
كوتاه سخن اينكه به قول دكتر محمد علي اسلامي ندوشن: «به هر حال اين سماع صوفيانة قونيه با همة جنبة نمايشي و حرفه اي و توريستي كه پيدا كرده است، باز هم منظرة منحصر بفردي است در دنيا و هر كسي آن را ديد، نمىتواند فراموش كند».47
سخن را با نقل دعاي پايان سماع كه در اصطلاح مولويه «گلبانگ» نام دارد و به زبان فارسي قرائت مىشود به پايان مىبريم:
«عنايت يزدان – همت مردان – بر ما حاضر و ناظر باد ،
قلوب عاشقان گشاده باد،
دم حضرت مولانا،
سر جناب شمس تبريزي،
كرم امام علي،
و شفاعت محمد النبي الأمي، رحمة للعالمين،
ديه ليم (بگوئيم) : هو،هو».
پىنوشتها
1. حاكمي، 1384، ص 2.
2 . غني، 1374، ص 388.
3 . سجادي،1372 ،ص 262.
4. سهروردي، 1374، ص 24.
5 . مايل هروي، 1372، ص 8 .
6. حلبي، 1365، ص 174.
7. نوربخش، 1372، ص 148.
8. عطار، بي تا، ج 1، ص 129.
9 . حاكمي، ص 7.
10. قشيري، 1379، ص 601.
11. همان، ص 602 .
12. سهروردي، 1374، ص24.
13. اعراف، 172.
14. قشيري، ص 600 .
15. مستملي بخاري، 1349، ص 537 .
16. يوسف پور ، 1380، ص 261.
17. غزالي، 1354، ص 480 .
18. ستاري، 1382، ص 387.
19. سراج، اللمع، ص 186. به نقل از: يوسف پور، ص 274.
20. نجم رازي، 1374، ص 366.
21. هجويري، 1382، صص 544 – 545.
22. غزالي، احياء العلوم، ج 2، صص 226 – 228؛ به نقل از حاكمي، ص 19.
23. مايل هروي، صص 18 – 14.
24. همان. نيزنک: محمد بن منور، 1332، ص 226.
25. شبستري، 1371، گلشن راز، ص102، ابيات 4 – 852 .
26. سلطان ولد، ولدنامه، ص 56 .
27. افلاكي، 1362، ج 1، ص 394.
28. همان، ص 658.
29. همان، ص 710.
30. همان، ص 394.
31. همان، ص 470 .
32. ارول قليچ، 1382، ص 420.
33. گولپينارلي، 1366، صص 236 – 237.
34. ايرانپور، 1383، صص 312 – 313.
35. گولپيناري، صص 441 – 447.
36. طوسي، 1373، ص 10.
37. همان، صص 32 - 33.
38. همان، ص 32.
39. همان، صص 38 – 36.
40. همان، صص 64 – 63.
41. سپهسالار، 1325، صص 67 – 66؛ به نقل از يوسف پور، ص 290.
42. گولپيناري ص460.
43. همان، صص 461 – 460.
44. همان، صص 462 – 461.
45. تفضلي، 1382، ص 125.
46. همان، صص 134 – 128.
47. همان، ص 186.
منابع و ماخذ :
1 . افلاكي ، شمس الدين احمد، 362 اش، مناقب العارفين، تصحيح تحسين يازيجي، تهران، انتشارات دنياي كتاب.
2 . ارول قليچ ، محمد 1383، «تصوف در آسياي صغير و بالكان»، دانشنامة جهان اسلام، جلد 7 ، تهران، انتشارات بنياد دائره المعارف اسلامي.
3 . ايرانپور، راحله، 1383، سماع در انديشة مولانا، عرفان پلي ميان فرهنگها، جلد دوم، تهران، انتشارات مؤسسة تحقيقات و توسعة علوم انساني.
4 . تفضلي، ابوالقاسم، 1382، سماع، تهران، انتشارات آسونه.
5 . حاكمي، اسماعيل، 1384، سماع در تصوف، انتشارات دانشگاه تهران.
6 . حلبي، علي اصغر، 1365، شناخت عرفان و عارفان ايراني، تهران، انتشارات زوار.
7 . سجادي، ضيا الدين، 1372، مقدمه اي بر مباني عرفان و تصوف، تهران، انتشارات سمت.
8 . سهروردي، شهاب الدين، 1374، فيحالة الطفولية، تهران، انتشارات مولي.
9 . ستاري، جلال، 1382، عشق صوفيانه، تهران، نشر مركز.
10 . سلطان ولد، 1315، ولدنامه، مقدمةجلال الدين همائي، تهران.
11 . سپهسالار، فريدون بن احمد، 1325، رساله در احوال مولانا جلال الدين، تصحيح سعيد نفيسي، تهران، انتشارات اقبال.
12 . شبستري، شيخ محمود، 1371، مجموعة آثار، به اهتمام دكترصمد موحد، تهران، انتشارات طهوري.
13 . طوسي، احمد بن محمد، 1373، بوارق الالماع في الرد علي من يحرم السماع بالاجماع، به انضمام ترجمة فارسي مؤلف ، الهدية السعدية في معان الوجدية و ترجمه اي با نام بوارق السماع ، به اهتمام احمد مجاهد، تهران، انتشارات سروش.
14 . غني، قاسم، 1374، تاريخ تصوف در اسلام، تهران، انتشارات زوار.
15 . غزالي، محمد، 1354، كيمياي سعادت، به كوشش حسين خديوجم، 2 جلد، تهران.
16 . قشيري، عبد الكريم بن هوازن، 1379، ترجمة رسالة قشيريه، ترجمة ابوعلي حسن بن احمد عثماني، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
17 . گولپينارلي، عبد الباقي، 1366، مولويه بعد از مولانا، ترجمة توفيق سبحاني، تهران، انتشارات كيهان.
18 . مايل هروي، نجيب، 1372، اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن ،سماع نامه هاي فارسي، تهران، نشر ني.
19 . مستملي بخاري، ابو ابراهيم اسماعيل بن محمد، 1349، خلاصة شرح تعرف، مترجم نامعلوم، تصحيح احمد علي رجائي، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران.
20 . مولوي، جلال الدين محمد، 1373، مثنوي معنوي، تصحيح نيكلسون، تهران.
21 . ميهني، محمد بن منور، 1332، اسرار التوحيد، تصحيح ذبيح الله صفا ، تهران، انتشارات اميركبير.
22 . نوربخش، جواد، 1372، فرهنگ نوربخش(اصطلاحات تصوف)، ناشر مؤلف.
23 . نجم رازي، 1374، مرصاد العباد، به اهتمام دكتر محمد امين رياحي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
24 . هجويري، علي بن عثمان، 1382، كشف المحجوب، تصحيح ژوكوفسكي، تهران، انتشارات طهوري.
25 . يوسف پور، محمد كاظم، 1380، نقد صوفي، تهران، نشر روزنه.