مولوی ِصنم پرست «بخش دوم»
 
 
 
• بازگشت به کـفـر و شِــرک در عـرفـان و شـعـر ايـران، جنبش  ِبزرگِ آزاديخواهی بود

• «شرکِ خدايان»، بُنی است که «پلوراليسم و آزادي» از آن ميرويد

• چرا نام خدای مولوي، «صنم» است؟ صنم، همان «سَن» يا «سئنا = سه ناي» يا سيمرغست

منوچهر جمالی



مـا چـند صـنم، پيـش محـمّد بـشکسـتيم

تـا در«صـنم دلـبـر ِ دلـخـواه» رسـيـديـم

مولوی بلخي



چرا ايرانيان ازنودرضميرشان، «صنم پرست» شدند؟

ادبيات ايران، ازسر، نيايشگاهِ «صنم، يا سيمرغ يا بُت» شد



گفتم صنم پرست مشو، با صمد نشين

گفتا به کوی عشق، هم اين و هم آن کنند

حافظ



«ازشرک عرفانی وادبی،

 به شرک اجتماعی وسياسی»



جهاد محمد و رسالت او، با «شکستن اصنام»، آغازشد. محمد شبها به درون کعبه ميرفت و بتهای اهل مکه را پنهانی ميشکست. محمد رسول الله، ميانديشيد که مردمان عبادت و اعتکاف به اصنام ميکنند. درآيه 138 اعراف ميآيد که اعراب، «يعکفون علی الاصنام»، و محمد ازآنها می پرسيد که : «اتتخذ اصناما الهة» ؟ محمد ميانديشيد که مردمان، اصنام را که دست ساخته خودِ انسانهاست، اينهمانی با «الاه» ميدهند. ازاين شيوه انديشه، نتيجه ميگرفت که اگر صنم های مردمان را، با قهرو پرخاشگری بشکند، غلبه بر«الاهان زايندهِ» ايشان ميکند، و راه را برای پرستش الله يا «صمد بازدارنده زايش» بازميکند.پرستيدن صنم، فقط بيان «جهل مردم» است. توهين و تجاوز به «آنچه مردم، درخيال، آنرا باور دارند، وآنرا مقدس ميشمارند»،  دعوت به الله است. مردم، چون صنم را ميپرستند، جاهل و بی معرفت هستند. ولی، «صنم»، نماد «پيدايش جهان، ازروند زايش و رويش و تراوش، ازيک اصل وبُن» بود. و «سنگ»، که پيکرصنم ازآن تراشيده  وازآن، نمايان ميشد، نام شاخ جانورانست که اينهمانی با «نی و زهدان» دارند (تحفه حکيم موءمن)، و همچنين درسانسکريت سنگ= سنکههsankhe ، به صدف و بوق و نی لبک گفته ميشود.همچنين درفارسی،  «سنگم» در برهان قاطع که همان «سنگ» است، به «اتصال و امتزاج دوکس يا دوچيز باهم» گويند.  علت هم اين بود که، آنها بُن پيدايش جهان را، عشق ورزی «يک اصل نرينه و يک اصل مادينه باهم» ميدانستند که اصل خود زائی بود. همه جانها، ازيک اصل عشق ميرويند، و گيتی، که مجموعه همه جانهاست، اين جانها همه باهم، «همجانند»، چون ازيک اصل، روئيده و زائيده اند. گيتی وخدا، «وحدت جان» است . اين «همجانی، يا وحدت جان»، سپس به غلط «وحدت وجود» ناميده شد. «ثنويت خدا با آفريدگان»، بکلی رد و نفی ميگردد. الله، بيان ثنويتِ الاه با مخلوقات هست. توحيد اسلامی، استوار بر«ثنويت خالق و مخلوق» است. صنم، بيان «وحدت جان آفريده و آفريننده، يا همجانی همه آفرينندگان و آفريننده» با هم هست.

جان ما با عشق او، گر نی زيک جا رُسته اند

جان با اقبال ما، با عشق او همزاد چيست ؟

جان من و جان تو، بو د يکی زاتحاد

اين دو، که هردو يکيست، جزکه همان يک مباد

گشت جدا، موجها، گرچه بد اول يکي

ازسبب باد بود، آنک جدائی بزاد

«صنم»، نماد اين بُنی بود که همه جانها ازاو ميزائيدند و ميروئيدند. صنم، جانان، يا همجانی همه جانها (خدا و گيتي) بود. اينست که دربندهش «ابر وبرق»، «سنگ» ناميده ميشوند. ابربارنده، وبرق که نشان خنده و زاده شدن باران بود، درخيال آنها، «سنگ» شمرده ميشد. چرا ؟  هنوز درداستان ويس ورامين، سنگ، درراستای مفهوم «نماد عشق» بکار برده شده است، و همچنين مولوی در«سنگ»، همزيستی شوهروزن هردو را باهم می بيند، و سنگ را سرچشمه، هم آتش و هم آب ميداند. در«خيال مردم» آنزمان، «سنگ»، آنچيزی نبوده است که محمد رسول الله، خيال ميکرده است، وما امروزه «خيال» ميکنيم . معمولا، «خيال» مردم را، با «جهل» مشتبه ميسازند. خيال، جهل نيست. جهل، پديده ديگريست و «خيال» پديده ای ديگر. اينکه مردم، «خيال انديش» هستند، بيان مثبتی است، و به تحقير مردم نميانجامد. ولی قبول اينکه مردم، جاهلند، به تحقير مردم و به پرخاشگری با مردم ميانجامد. قبول اينکه کسی جاهلست، حق تجاوز و تحميل به دانا ميدهد. قبول اينکه وجودی تاريک انديشست، حق تحميل وتجاوز وسرکوبی به داننده يا «روشنگر» ميدهد. «نور»، با تيغ و شمشير و خنجرميآيد.  بسراغ خدايان ِ مردم رفتن، بسراغ جنگ با جهل مردم نيست، بلکه بسراغ شيوه درست رفتن است که چگونه بايد با خيال مردم رفتارکرد. مسئله اينست که خيال مردم را چگونه بايد انگيخت و پروراند، نه اينکه نيروی خيال را با خيالات، ريشه کن ساخت. «خيال»، «جهل» نيست. بسراغ «خيالات مردم» رفتن، ظرافت فوق العاده ميخواهد. خيال، يک نيروی آفريننده هست که انسان، برای روند معرفتش در راستای انديشيدن، لازم دارد. از«خيال انديشی»، ميتوان به «مفهوم انديشی» رسيد.  سرکوبی خيالات بنام سرکوبی جهل، به سرکوبی و نابودی «نيروی آفرينندهِ خيال، بطورکلی»  ميانجامد. با خيالات نبايد جنگيد، وآنهارا کودکانه و خام و بدوی پنداشت. «جنگ باجهالت مردم» را نبايد، تبديل به «جنگ با خيال مردم» کرد. هم «سنگ» و هم شاخ (= ني) و هم«صنم»، بيان «خيال ِ پيدايش جهان ازعشق» بوده اند.همين خيال، سپس راه عبارت بندی خود را درمفاهيم بزرگ انسانی يافت. اگرآن خيال انديشی نبود، مفهوم «پيدايش جهان ازعشق»، در عرفان، پديد نميآمد. مفهوم «برابری انسانها» و «همبستگی انسانها دراجتماع»، ازهمين «خيال»، پديد آمده است. محمد، «صمد» را، درتضاد با پديده «زايش» بکار ميبرد. «الله الصمد، لم يلد و لم يولد» است. الله، صمداست و صنم، خدائيست که همه جهان را ميزايد و خود، تبديل به گيتی ميشود.

الله، برعکس صنم، گوهر زاينده ندارد، وجهان را ازخود نميزايد، وصمد است. جهان ازاو، زائيده و روئيده و تراويده نميشود.    «صمد»، واژه ايست که درقرآن بکار برده ميشود، تا نشان داده شود که الله، برعکس صنم ها، نه زائيده ميشود و نه ميزايد، و نه مخلوقات ازاو زائيده ميشوند. او جدا ازمخلوقات و بويژه از انسان، و «غيراز» مخلوقات و انسان است. الله و مخلوقات،«دو» هستی جداگانه اند. بقول تاج ا العروس، صمد، المصمت الذی لاجوف له. چيزخاموشيست که ميانش «جوف» نيست.  اين سخن، به نائی گفته ميشد که ميانش، ُپربود، و فاقد شهد و افشره بود. چون «افشردن نيشکر ازنی»، اينهمانی با زائيدن داشت.«جوف»،  به «شکم انسان= زهدان» گفته ميشود. چنانکه سعدی ميگويد :

نه طفل زبان بسته بودی زلاف   همی روزی آمد به جوفت زناف

 نی ميان پر، که بی جوف بود، نميتوانست بزايد. در واژه «صمدة»، معنای واقعی صمد، که «ماده شتريست که سالها بارنگيرد»، باقی مانده است.  همچنين در منتهی الارب، به معنای «ماده شتر است که سالها بار نگيرد». محمد، ميان اعراب ميزيست و شتر، برای آنها نقش فوق العاده مهم بازی ميکرد. اينکه الله، «شتر نازا» هست، برای اعراب، هويت الله را بسيار ملموس و محسوس ميکرد. خود محمد، همين گونه «خيالات» را درمورد ويژگی الهی ِ شتر داشت، چنانچه شتری که محمد برآن سوار بود، در ورود به شهر مدينه، جايگاه «نخستين مسجد عالم اسلام» را معين ميسازد (مراجعه شود به تاريخ طبری). معنای «صماد» که ازريشه صمد ساخته شده است، «سربند شيشه يا پوست پاره ايست که سرشيشه را بدان می بندند». «شيشه» که آبگينه است، به صراحی و قرابه (گر+ آوه= آب نای)  «وقنينه» گفته ميشود. «قـني» درعربی به معنای نی و نيزه  است، که ازهمان ريشه «کن وکانا وکانيا است که به معنای نای = دختراست». آبگينه که درسغدی «آپ + کن» باشد، به معنای «آب نای يا زهدان» است (کانا = نی + دختر)  درواقع شيشه، نماد «زهدان، و آبگاه است که معنای زهدان را دارد». شيشه، جايگاه عشق ورزی، و اصل زايندگی وآفرينندگی است. ازاين رو جن گيرها، پری را که «اصل عشق و زيبائی «است در شيشه ميکنند، تا از شرّ و آزار آن دو، راحت بشوند. ازاين رو به «رصاص» که «ارزيز» باشد، و فلز مشتری يعنی سيمرغ (فلک ششم= انا هوما) است، شيشه گفته ميشد. همچنين به فلک هفتم که کيوان (کدبانو) است، شيشه گفته ميشود. فلک هفتم وششم و پنجم باهم، بُن آفريننده گيتی، يعنی «زهدان و مينو» شمرده ميشدند.  افزوده براين به«ماه» نيز، شيشه گفته ميشود، چون «ماه»، نخستين پيدايش بهمن، يعنی همان سيمرغست که اصل خود زای (ماه موقعی هلالست، زن است، وقتی پراست، مرد است. ازاين روماه يا خدا هم زن وهم مرد  باهمست = خواجه) آفرينش است. آنچه درشيشه را می بندد (که صمد و صماد باشد)، راه زايندگی و «آفرينش گيتی از راه زايش» را سد ميکند. صمد که درشيشه را می بندد، حق پيدايش را از راه زايش وعشق ميگيرد. مقصود از گواه آوردن اين نکته ها آن بود که  نشان داده شود که الله،«صمد»  است، چون برضد «انديشه آفرينش از راه زايش و رويش و تراوش ازخودش» هست. اين نکته، مغز تضاد «الله الصمد» و «صنم» بود. معانی ديگری که سپس به «صمد» درتفاسير داده اند، برای آنست که واقعيات تاريخی رابپوشاندو از اذهان براند.

، در آن روزگاران،  زائيدن، مفهوم «آفريدن بطورکلی» را مشخص ميساخت. هرپيدايشی، يا زايشی است، يا رويشی است، يا تراوشی . مفهوم «خلق به امر»، از«خيالات خام وواهی»شمرده ميشد. امروزه، همين «خيال خام و موهوم خلق به امر»، ذهن بيش از يک مليارد انسانها را بنام «حقيقت»، تسخير کرده است. يک خيال، نقش «حقيقت» را درزندگی ملياردها انسان بازی ميکند. آيا اين خيال را بايد بنام «جهالت و تاريک انديشی» کوبيد و ريشه کن کرد ؟ «الاه» درروزگاری که محمد ميزيست، برای مردمان، «بُن همه چيزها» بود، نه «خالق چيزها». اگر، بُن، ويژگی «زايائی و رويائی دارد، پس اين ويژگی، درکل ِ «درخت زندگی وهستی» نيزهست.

 مسئله محمد اين بود، که الله، بُن هستی و گيتی نيست.از الله، هيچ نميرويد و نميزايد و نميتراود. الله، نای توپُراست. الله، جوف ندارد. پس، الله، همگوهر وهمسرشت با گيتی و با انسان نيست. الله، هستی، «جزگيتی و جز انسان..» هست. الله، وجودی، فراسوی گيتی و انسان و... هست. الله، نميزايد و نميرويد و نمی تراود، بلکه فقط به «امروبا قدرت»، خارج ازگوهر ِخود، گيتی و انسان را، با سرشتی ديگر، خلق ميکند. الله با مخلوقات هم جداست وهم نابرابر. مخلوق، ازخالق، از الله، بريده و «بری» هست. زائيدن، در آن زمان، چنين معنائی داشت.  صمد، به شتر پير نازا گفته ميشد. صمد، درواقع بيان نازائی بود، که معنای کلی «عدم توانائی آفرينش، از راه پيدايش» را داشت. ولی، خود ِ «کـعـبه يا کـعـب» نيز که دراصل، نيايشگاه زنخدايان بود، دراصل، به معنای «بند نی» است. کردها به بند نی، «قه ف» ميگويند که همان «قاف» باشد. به همين علت ويژگی نوآفرينی بند نی است که گفته ميشد که آشيانه سيمرغ، درکوه قاف، يا در«کاوه = کابه = کعبه» است.  سيمرغ يا «عزّی = ئوز= خوز= هوز»، «نـای ِبـه» يا سئنا= سن، که معربش «صن و صنم»  بود، و«بند نی»، جايگاه نوزائی و رستاخير وباز زائی و نوشوي، شمرده ميشد.

از «بند نای»، بخش تازه نای  ميروئيد.  اين اصطلاح زائيدن و زائيده شدن، برای ايرانی همان معنای روئيده شدن و«آفريدن» را داشت. «آفر» که پيشوند آفريدن باشد، همان «آور» است که آبستنی باشد. «ور»، زهدانست. انسان، از«نای به»، که به معنای «نای زاينده و آفريننده» است، يعنی از«سن، يا صنم يا سيمرغ»، روئيده ميشد. انسان، مستقيما فرزند سيمرغ بود. ازاينرو، بحث رسول و امام و حجت ومظهر و.... بحثهای پوچ و خيالات خام شمرده ميشد.  در رويش و زايش خدا، انسان، فرزند بلاواسطه خدا، با همان ويژگيهای خداست. رسول و امام و خليفه و.... اينها خيالاتی هستند که در بريدگی وجود الله ازمخلوقاتش، سبز ميشوند.اينکه الله نميرويد (که اينهمانی با زائيدن داشت)، برای ايرانی، معنای آنرا داشت که الله و انسان، باهم، همگوهر نيستند. يا به عبارت ديگر، انسان، اصالت ندارد، وفقط الله، اصالت دارد. ازاينگذشته، «دين» که «دائنا = دا + نای» باشد، و به معنای «نای آفريننده = زهدان آفريننده و زاينده» است، بيان آن بود که «بينش حقيقی انسان، ازخود وجود انسان، ميزايد». دين، به نيروی زايندگی و مادينگی هرانسانی «چه مرد باشد، چه زن»، گفته ميشد. «صنم يا سيمرغ»، درهرانسانی همين «دين»، همين «نيروی زايندگی بينش ازخودش» بود.  ولی «صنم»، برای محمد و درقرآن، معنای پيکری و صورتی را داشت که مردم، با دست خود ميساختند، و دست ساخته ای که مخلوق آنهاست، آنرا عبادت ميکردند، و خود را «عبد آن» ميدانستد. درحاليکه، الله، بايد انسان را بسازد، واورا صنع وجعل کند. انسان بايد عبد و بنده و آلت قدرتی باشد که اورا ساخته است. انسان، ديگر ازخدا نميرويد، بلکه الله آنرا خارج ازخود،«ميسازد». انسان، امتداد الله نيست، بلکه، دست ساخته اوست. انسان، امتداد خدا نيست، بلکه عبد و بنده و دست ساخته اوست.  «الله»، هيچ صورتی ندارد. صورت داشتن، نماد همان «زاده شدن و پيدايش» است. البته اين انديشه، از تورات برخاسته بود. محمد ميانديشيد که مردمان ميانگارند که اين مجسمه ها، اينهمانی با الاه دارند، وخودِ همان الاه هستند، و شکستن  اين پيکرها،  مغلوب ساختن اين الاهان ونابود ساختن اين الاهان است. با شکستن بت، ميتوان الاه را مغلوب ونابود ساخت. به آنچه مردم، مقدس ميشمارند، بايد توهين کرد، و آنرا بی ارزش وخوارساخت، تا راه برای الله بازکرد. انسان، هر خيالی و انديشه ای، که غير از الله و آنچه الله ميگويد، داشته باشد، از«جهالتش سرچشمه ميگيرد» و حق توهين به آن، و تحقير کردن آن، و تجاوز به آنست.

البته درفرهنگ ايران، چنين بود که «بُن زمان و جان»، «بهمن يا هومان» بود، که «ناپيدا وناگرفتنی» است، درمرحله دوم، اين بُن، تحول به «هما يا سيمرغ» می يابد که صورتيست پيدا، ولی ناگرفتنی. همان «بُن واحد ناپيدا وناگرفتنی»، خودش، تحول به «تعدد و کثرت صورتها» می يابد، که همان «سه تای يکتا» يا سيمرغ باشد. بُن جان و زمان، درمرحله نخست، «صورتها و نقوش مرئي، ولی نامحسوس» ميگردند، و اين صورتها ی مرئی و ناگرفتنی، درمرحله بعد، به«صورتهای محسوس و گرفتنی» تحول می يابند، و بدينسان، جانهای متعدد و کثير، از بُن ناپيدای جان وخرد که بهمن باشد، پيدايش می يابند. همه هستی، ازيک گوهراست، هرچند که بيصورت يا باصورت باشند. در واقع، همان بهمن است که، در پايان، صورتهای بی نهايت ميشود که ديدنی و گرفتنی است، ولی اين صورتهاِ گرفتنی و ديدنی، سررشته، برای ُجستن و رسيدن به بُن ناديدنی و نا گرفتنی است. بايد ازاين صورتهای پيدا و محسوس، راه بسوی سيمرغ پيدا ولی نامحسوس را جُست، و ازکثرت صور سيمرغی، به بُن تاريک وناپيدای ولی واحد ِ بهمنی رسيد. فرهنگ ايران، استوار بر سرانديشه «تحول آنچه بيصورتست به صورتها، و تحول صورتها ازنو به بيصورتی» است. وحدت تاريک بُن، تحول به صورتها کثير می يابد، تا روشن شود، ولی در اين کثرت(فردشوی)، پيوند و عشق وهمبستگی را گم ميکند ، ازاينرو حرکت بُن جوئی درهرصورتی ايجاد ميگردد. بيصورت درصورت يابی، گم ميشود و ازگرفتنی بودن، ميگريزد.  اين پديده را مولوی، بارها در غزلياتش به شيوه ها گوناگون، بازگو کرده است.

کسيکه بی قلم و آلتی، به بت خانه

هزارصورت زيبا، برای ما سازد

هزار ليلی و مجنون cبهر ما، برساخت

چه صورتست که بهرا خدا، خدا سازد ؟

درون گوهر تن، خود تو اين زمان بنگر

که دمبدم، چه خيالات دلربا سازد

يا درغزلی ديگر، گريزپائی «بيصورت درصورتها» را، برغم «صورت شوی هميشگی بيصورت» بيان ميکند. بيصورتی که صورت ميگيرد، ولی درهيچ صورتی نميگنجد :

چه نقشها که  ببازد، چه حيله ها که بسازد

به «نقش»، حاضر باشد، ز راه جان، بگريزد

برآسمانش بجوئی، چو مه، ز«آب» بتابد

در«آب» چونکه درآئی، برآسمان بگريزد

چنان گريزد ازتو، که گر «نويسی نقش»

زلوح، نقش بپرّ د، زدل، نشان بگريزد

پنبه برون کن زگوش، عقل و بصر را مپوش

کان صنم حله پوش، سوی بصر ميرود

هرچند جان درصورت گرفتن، «فرد» ميشود، ولی «بُن واحدِ ناپيدای بهمنی»، درهمه افراد ازهم پاره، انسانهارا بسوی «پيوند دراصل» ميکشاند. بهمنی که « فلان وبهمان» شده است، نه تنهااصل ميان فرد، به عبارت ديگر، اصل سنتز ميان ِ همه انسانها به همست.

«فـمرد»، از واژه «پـرتـِيـدن»، برآمده است، که به معنای «پاره شدن ازهم» است (پاره فارسی، و پارت part انگليسی  و(حزب) پارتيparty انگليسی، ازهمين ريشه است). هرچه انسان، بيشتر«فرد» ميشود، در ظاهر، بيشتر از«جانان = کل جان» پاره ميشود، و طبعا، عشق و همبستگی و پيوند در آگاهبود او ميکاهد و او، عشق را درآگاهبود و درعقلش، گم  ميکند، ولی يا  ازسردر بُن او، آرزو و اشتياق به پيوند پابی وعشق، زنده ميشود، يا آنکه، دچار بيماري«فرديت خالص = پارگی محض» ميگردد. درصورت روشن، در فرديت ودرتعقل، عشق، تاريک و گم شده است. «الله و يهوه» درست، دچار اين بيماری «فرديت مطلق» هستند که توحيد ناميده ميشود. درفرهنگ ايران، چنين بريدگی ميان خالق ومخلوق نيست. ازاين رو صورت(که نماد فردشدنست) ميکوشد تا باز بی صورت شود، تا دررسيدن به بُن، به اصل عشق به پيوندد(همه باهم يک سيمرغ ميشوند). پس اصل، تحول بيصورت به صورت، و صورت به بيصورتست، نه ماندن درصورت يا دربيصورتي.

اين بود که شکستن صنم، يا «صورت ملموس»، سررشته جستجوی سيمرغ و بهمن را پاره ميکند. اين محسوسات، همه، سررشته جستجوی ِ بُن يگانه ولی تاريکند. ما هرچيزی را موقعی درست حس ميکنيم که درفرديتش دريابيم. ولی همين احساس، مارا به پيوستگی نهفته درآن فرد، ميکشاند. محسوس شدن، اوج تعالی خدا يا بُن گيتی است.

درعربستان، صنم يا سيمرغ، چنين ريشه ژرف فرهنگی را نداشت، و درآنجا «صنم» به هر بُتی گفته ميشد. البته ازهمان آيات قرانی، ميتوان از پاسخهائی که اعراب به محمد ميدهند، ديد که الاه، نزد آنها نيز، چنين رابطه  ساده و سطحی را که محمد به آن تاخته است، با پيکرو صورت، نداشته است. مولوی بلخی، اين گستره راکه «صورت های ناملموس بُن جان» باشند، «خيال» می نامد. و اين خيالات هستند که ميتوانند تحول به حقيقت، يا اصل و بُن، بيابند و مارا بدانجا بکشند.«خيال» در غزليات مولوی، نقش آفريننده ومثبت دررساندن انسان به خدا يا حقيقت دارد. انسان، درساختن تصوير ازخدا، به خيالات خود، چهره ميبخشد و آنهارا محسوس ميسازد. محسوس شدن بُن گيتی يا خدا، روند اوج گرفتن و تعاليست، نه انحطاط و هبوط. بدون اين تصاوير خارجی محسوس و گرفتنی هم، آن خيالات، زنده و پويا ميمانند. خيال، ُپلی از تصوير ملموس وديدنی خارجی، به تصوير ناملموس و ديدنی درونی، و بالاخره از تصوير ديدنی وناملموس درونی، به بُن ناملموس و ناديدنی جان بطورکلی ميزند. پس انسان، طبيعتا بت ساز و بتگراست، و هرلحظه بتی ديگر ميسازد، چون خيال او، هميشه ميان محسوسات و بُن ناپيدايش، پل ميسازد. بت سازی و بت شکنی پی درپی، اين جنبش از بهمن به گيتی، و ازگيتی به بهمن را فراهم ميآورد. بهمن، که «ارکه» باشد، درگوهرش «حرکه» است. بُن کيهان وهستی، حرکت و جنبش است. چيزی «هست»، «بينشي، هست»، که حرکت کند.

انسان، بيش ازآنکه، وپيش از آنکه، «عاقل»، به معنای «انديشنده در مفاهيم انتزاعی» باشد، «خيال انديش و صورت انديش، به معنای «انديشنده در تصاوير» هست. درخيال انديشی، با صورت سازی، پلی ميان محسوسات و مفاهيم انتزاعی ميزند. خردِ بنيادی کيهان، که بهمن يا هومان باشد، درهرجانی، اين مراحل را ميگذراند، تا پيدايش بيابد، وصورت بشود، و بينش بشود.  بينش، با حرکت هست، و بی حرکت نيست. بُن جان، درحرکت، درگشتن و وشتن (رقص) هست.

«بينش ازحقيقتی که ناگذرا» هست، و سرايت اين ناگذرائی، به خودِ بينش، درست جمود و سردی و بيحرکتی هست، برای فرهنگ ايران، درست دورافتادگی ازحقيقت جهان جان بود (= بهمن) که اصل حرکت وزايش و رويش و تراوش هميشگيست.  برعکس پنداشت محمد از«صنم و بت»، عرفا بنا برپيشينه فرهنگ ايران، ميگفتند که  «به هرچه وامانی، بُت است».

 در هرانديشه ای و آموزه ای و بينشی و شريعتی که به ايستی، و درآن منزل کنی و مقيم شوی وماندگارشوی، آن، بُت است.  درواقع، هر«ايمانی»، بت سازيست.ولی اديان نوری، ازجمله اسلام، درست اين  «ايمان» را ، برترين فضيلت انسان ميکند. ولی د ربرابر اين مفهوم «ايمان اسلامی»، انديشه «جستجوی هميشگی» فرهنگ ايران، قد ميافرازد. «رام» که همان زُهره باشد، که هم خدای شعر و موسيقی و رقص (وشتن، رخس) هست، خدای شناخت (بوئيدن = جستجو و پژوهش کردن) هم هست. رقص وشناخت، باهمند. جستجو، شناختی است که گوهرش، جنبش شاد است. به همين علت «بوئيدن» درفرهنگ ايران، معنای «شناخت بطورکلی» را داشت، چون بوئيدن، پيکريابی «اصل جستجو» بود.  اينکه در آثار عرفا، حقيقت يا خدا، با «بويش»، انسانها را به خود رهبری ميکند، به معنای آن است که انسان درجستجو، يقين دارد که مستقيما و بلاواسطه به خدا يا حقيقت يا بُن واصل ميرسد. خدا و حقيقت نياز به واسطه و رسولی ندارد، بلکه خودش، بوئی درجهان ميپراکند، که همه را مستقيم به خود درجستجو، ميکشاند. اينست که رام، که درست «روان» هرانسانی است، گوهرش، جويندگی است. رام، در رام يشت(اوستا) ميگويد، «نام من، جويندگيست». او، هميشه درگوهرانسان، ميجويد. اينست که عرفا ميگفتند که خدا با ما درجستجو همراهست. آنچه را ما ميجوئيم، با ما ودرما، ميجويد. ما آنچيزی «هستيم»، که ميجوئيم. انسان نياز به راهبر و آموزگارو ياد دهنده ندارد، تا راه راست را به او نشان بدهد.  بُن انسان، حرکت کردن، و بيراهه روی و کژرويست.  آنکه ميجويد، کج و کوله ميرود. ُجستن، آموختن يک راه مستقيم و روشن نيست. جستن، پيمودن درتاريکيهاست. فرهنگ ايران، دربرابر «انديشه صراط مستقيم» در اديان نوری، انديشه «هفتخوان جستجو» يا «رفتن خضر درتاريکی، به جستجوی آب زندگی»  را دارد.

ايرانی بدنبال آموختن «راه مستقيمی» از رسولی و امامی و مهدی و مظهری نيست. رسالت  ايرانی، رفتن به هفت خوان خودش هست. بهرام يا رستم، درگوهر هرانسانی هست. ازاينرو، بهرام که درشاهنامه تبديل به رستم شده است، بُن سلوک وجهانگردی است. درهمان پايان هفتخوان نيز، رستم (که همان بهرام، جفت کيهانی سيمرغ و بُن هرانسانيست)  «بينش حقيقت روشن و ثابت ويا تنها راه مستقيم» را نمی يابد، بلکه توتيائی می يابد که هر چشمی (هرخردی) را بينا ميکند، تا هرکسی، خودش بتواند راه خود را دربيراهه ها بجويد، و ازهفتخوانش، پيروز بيرون آيد. چنين بينشی، راه همه انسانها را به رفتن به هفتخوان، بازميکند و ميگشايد. چنين بينشی، مردم را از خطری که هفتخوانها دارند، نميترساند، تا از روی بيم وهراس، در راهی که راست ناميده ميشود، هميشه بمانند، و گامی ازآن فراتر ننهند، چون گمراه خواهند شد. جستجو، نياز به کج وکوله رفتن دارد. يک رسول يا امام يا خليفه يا مهدی، اصل بت پرستی، و «وامانی دريک حقيقت صلب» است.  بت سازی و بت پرستی، درست کار همين اديان نوری و شريعتهای ابراهيميست.

ايمان به راه واحد، ايمان به تصوير ی از الاه واحد، ايمان به بينشی تغيير ناپذير، بت ميسازد، واصل بت سازيست . بت پرستی، سنگسازی و سفت سازی و يخ زدگی و افسردگی دريک راه، دريک آموزه، دريک تصوير و دريک شريعت و دريک بينش است که به آن، نام حقيقت داده ميشود. ازحقيقت، از زندگی، حرکت ورقص گرفته ميشود. انسان بايد هميشه بجويد تا «هستی»  بيابد. انسان «هست»، هنگاميکه ميجويد و می جنبد. ايرانيان به رقصيدن، «وشتن» ميگفتند، که سپس «گشتن» شده است. و «وشتن» هم به معنای «رقصيدن» است، وهم به معنای «زنده شدن ازنو»  است. تغيير و حرکت، متلازم با شادی بوده است. ازاين رو، جستجو، شادی بخش و جانبخش و هستی بخش بوده است، نه ايمان. «واماندن ودرايمان، مقيم شدن دريک آموزه »، معنای نابودی و نيستی را داشته است.

البته سفت کردن و تثبيت کردن و «دريک انديشه يا صورت، ماندگارشدن» نيز از جمله کارهای انسانست. انسان،  فکری که درباره تجربه ژرفی ميکند، درصورتی، يا درمفهومي، آنرا ثابت و سفت ميکند، و به اصطلاح عرفا، دراين صورت سازی و مفهوم سازی، فوری، بُت ميسازد. بدينسان بُت سازی و خرافه سازی، کارهميشگی انسانست.  انسان، صورتی يا مفهومی که ديروز به حقيقت (بُن زاينده ِ جان =  بهمن) داده است، امروز بت يا خرافه يا «انديشه خشکيده يا پوسته و جامه کهنه» شده است. انسان، نه تنها خيال بت تراش، و خيال صورت ساز دارد، بلکه  عقل، مفهوم سازهم دارد. عقل هم بت ميسازد. هم در يک صورت ماندن، عبوديت و  بندگی ازبت  است، و هم دريک مفهوم، دريک اصطلاح ماندن، دريک دستگاه فلسفی ماندن، عبوديت ازبت است.

 اگر مجسمه الاهی را، با کاربرد خيال زنده اش، نسازد و پيش چشمش نگذارد، در خيالش، ازهمان يهوه و الله، هرروز بتی ديگرميتراشد، هرچند هم که حق نداشته باشد آنرا درفراسوی خود، پيکر ببخشد.  درخيالش، ازخدايش، نقشی يا صورتی ثابت و سفت ميسازد. گوهرانسان، نقش پرداری وصورتسازی است. انسان، نياز به نقش کردن وصورت ساختن دارد، تا آنچه را درتاريکی تجربه ميکند، در روشنی، صورت بدهد. حتا در واژه ها و اصطلاحات و عباراتی که از خدايش ميگويد، نقش و صورت الله و يهوه را ميکشد و تثبيت ميکند. بت سازی بدين ترتيب دراديان نوری، کاری درونی و باطنی ميشود. اين کار، پيدايش رياکاری و دروغ است. بت سازی از حقيقت و خدا، و سپس در تجربه زنده ازنو آن حقيقت  وخدا، آن بت را شکستن و ازنو بتی تازه ساختن، روند جستجواست، چنانکه مولوی ميگويد :

صورتگر نقاشم، هر لحظه، بتی سازم

وانگه همه بت ها را، در پيش تو، بگدازم

صد نقش برانگيزم، با روح درآميزم

چون نقش ترا بينم، در آتشش اندازم

يا آنکه درغزلی ديگر گويد :

من آنم کز خيـالاتش، «تراشنده وثن» باشم

ازخيالات خداست، که وثن ميتراشد

چو هنگام وصال آيد، بتان را، بت شکن باشم

مرا چون او  ولی باشد، چه سخره بوعلی باشد

چو ُحسن خويش بنمايد، چه بـنـد بوالحسن باشم

دوصورت پيش ميآرد، گهی شمعست وگه شاهد

دوم را من چو آئينه، نخستين را لگن باشم

بُت سازی، بازداشتن خيال، ازمحسوس و ملموس کردن خود هست تا بُن کيهان، بدان تحول يابد، تا اوج خود را بيابد، وازنو، حرکت بدرون را آغازکند. انجام ِ بت سازی، سرآغاز حرکت بت شکنی در درک تجربه نوين از بُن کيهان و حقيقت هست. ولی دراديانی که «ضد تصويرتازه به تازه خدا» هستند، درست «بت سازی درونی» پيدايش می يابد. «ايمان»، درست «بت سازی، سفت وسخت سازی تجربه حقيقت يا خدا، و «ماندن دريک صورت درونی، دريک مشت مفاهيم» است. اين بت سازی، هم درعرصه «خيال انديشی» در اين اديان، روی ميدهد، هم دردستگاههای فلسفی روی ميدهد که «مفهوم انديشی» باشد. عقل، همانقدر بت سازماهريست که خيال. با عقل، تنها روشن نميکنند، بلکه بت هم ميسازند و بت پرستی را هم رواح ميدهند.

سفت وسخت سازی، که پيشتر منحصر در «بت سازی» درخارج بود، ازاين پس، بدرون سرايت ميکند، و روان وضميرو فکر، يخ می بندد و ميافسرد. دماغ و روان وضمير، خشک ميشود.  خرد، ديگر زاينده نيست. فکر و  روان و ضمير، بيحرکت ميگردند. با بيحرکت شدن فکر و روان و ضمير، «حقيقت جاويد» پيدايش می يابد. هم ايمان، هم انديشيدن مداوم طبق يک ميزان فلسفی، به اين افسردگی و ملالت و خشکشدگی کشيده ميشود. مولوی از اين «ايستائی روان وضميردرفکر است» که سرمی پيچد، که منش فرهنگ ايران بود :

هرکه بفسرد، برو سخت نمايد  حرکت

اندکی گرم شو و، جنبش را آسان بين

خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دليل

بفشان خويش زفکرو، لمع برهان بين

هست «ميزان معـيـنـت» و بدان، می سنجي

هله ميزان بگذارو، زر بی ميزان بين

روان وضمير، نبايد با سنجش با يک ميزان معين وثابتی، امکان گشودگی حرکت را ازخود بگيرد.

نفسی موضع تنگ و، نفسی جای فراخ

می جان، نوش و، ازآن پس، همه را «ميدان»  بين

سحرکردست ترا ديو، همی خوان قل اعوذ

چونک سر سبز شدی، جمله گل و ريحان بين

چون دمی چرخ زنی وسر تو برگردد

چرخ را بنگر و همچون سرخود، گردان بين

زانک تو جزو جهانی، مثل ِ ُکل باشي

چونک نوشد صفتت، آن صفت، از ارکان بين

محمد رسول الله، بجای بت شکنی خارجي، بت سازی باطنی و روانی و ضميری را درهمان «ايمان» ايجاد کرد. «ايمان»، گوهر بت سازی ديگر گرديد. ايمان، يکراست  به تعصب، يا سخت انديشی و تک انديشی تحول می يابد ، و تعصب، خشک شدگی چشمه وجود انسان، و نازائی مطلق روان و فکر وضميرانسان ميگردد.«بهمن وصنم»،اصل زايندگی درهرانسانی هستند. شکستن صنم در خارج ، به نابود ساختن اصل زايندگی دربُن خود انسان کشيد. اينست که مولوی بلخی، فاش ميگويد که ما روی اجبار،تن به شکستن چند صنم در پيش محمد داديم، ولی اين کار را ادامه نداديم، بلکه ما صنم های نامطلوب خود را به حکم او شکستيم، تا به «صنم دلخواه خود» برسيم.

ما چند تا صنم، به معنای محمد را، در زير نظرخشمناک و وحشت زای محمد شکستيم، نه برای آنکه دست ازصنم بطورکلی بکشيم، بلکه برای آنکه، به «صنم دلخواه خود که دل انسان را از زيبائی اش ميبرد» برسيم.

اين صنم کيست که مانند زُهره، به حد وفور، گرانيگاه غزليات مولوی باقی ميماند ؟ و همچنين حافظ شيرازی نيز، درکنارصمد، صنم پرست باقی ميماند. درست صنم، اصل همه خدائي، يا «پانتئون» است. درنيايشگاه زمان، همه خدايان باهم جمعند، و همه، درآفرينندگی سير زندگی در زمان، باهم شريکند. درنيايشگاه سيمرغ که «زون» هم ناميده ميشد، همه خدايان جمع بودند. «اشون» يا «ارتا وان»، مادر زندگی وخدايانست. اين صنم کيست ؟ اين صنم، که همان «سن»   يا «سين» يا «سئنا» بود، هرايرانی ميدانست که سيمرغست، که مادر همان زُهره يا رام است. ايندو، همان خدايانی هستند که سپس بنام «مشتری يا سعد اکبر» و «زهره يا سعد اصغر»  ناميده شدند.  درزبانهای ايرانی، گاه يک پسوند «م» به واژه ها افزوده ميشد. «آب = اپ»، ميشد «اپم». «اشه»، ميشد «اشم». «انگ» ميشد «انگم». «بگ يا بغ» ميشد «بگـُم يا بقم». اين خداهم که «سن» باشد، «سنم» ميشود، و معربش «صنم» گرديده است. چنانچه مهرگياه که «بهروج الصنم» شده است، ترکيب «بهروز» و «سن»  است، که بهرام و سيمرغ باشد، و جم و جما درست از اين تخم مهرگياه، يا مردم گياه، که «همآغوشی سيمرغ و بهرام» باشد، ميرويد. بهرام، روزبه يا بهروز است و سيمرغ، پيروز (فيروزه) ناميده ميشود، و اصطلاح «پيروز و بهروز باشيد» ياد آوری ازاين دوخدا هست، که نماد «عشق نخستين در بُن کيهان و بُن زمان و بُن انسان» هستند.  مسعود سعد سلمان، به يارلشگريش ميگويد :

بازآمدی مظفرو پيروز و روزنو

آری چو تو«صنم»، همه جا «روزبه» بود

اين عاشق ومعشوقه، که بُن آفريننده کيهان وانسان هستند، ازهم جدا ناپذيرند. به همين علت، جهان وانسان، پيدايش «عشق» شمرده ميشد. هرجا بهرام هست، پيروزهم هست، يعنی سيمرغ يا ارتا فرورد هم هست. ازاين رو نام اين دو باهم، «فيروزبهرام» يا «بهرام فيروز» هست. و مهرگياه يا مردم گياه، نام عشق ابدی و ازلی اين دو باهمست. نزد حافظ وعبيد زاکان، اين دو بنام «اورنگ و گلچهره»،  بُن عشق ميمانند. آنچه را ما امروزه «کيومرث» ميناميم و ميانگاريم که نام يک شخص افسانه ای بوده است، دراصل «گيامرتن» است، و اين واژه است که درافواه مردم، تبديل به «گياه مردم» شده است، چون الهيات زرتشتی،  ميخواسته است که اسطوره «پيدايش انسان را ازعشق خدايان»  ازبين ببرد، ازاينرو، همآغوشی دوخدا را تبديل به يک شخص ُمردنی کرده است، که بُن همه انسانهاست. بُن انسان، مرگ و گذرائيست، نه خدا. با چنين تحريفی، موبدان زرتشتی، انسان را از اصالت، از سرچشمه حقوق و حکومت بودن، انداخته اند.  صنم، همان سن و سئنا و سين (درقرآن) يا سيمرغ است، که زال دور افکنده را، ازمرگ ميرهاند و ميپرورد، و مهرخود را به «جانهای مطرود ازاجتماع» نشان ميدهد. سيمرغ، به همه مطرودان و دورانداخته شدگان، مهرميورزد. هيچکسی و قدرتی، حق ندارد، دست رد بسينه جانی بزند.سيمرغ، همان «آل يا ال يا ايل» است، که هزاره ها «خدای زايمان، يا دايه بشريت» بوده است و بکردار دايه، درزاده شدن رستم، بياری رودابه ميشتابد. عبيد زاکان، رد پای بسيارمهمی از«صنم، و اينهمانی او با خورشيد» را، درقصيده اش برای ما نگاه داشته است. دراين قصيده بخوبی ديده ميشود که «صنم»، همان «خورشيد خانم» ماست، که ملت برغم الهيات زرتشتی که اورا نرينه ساخته اند، آنرا نگاه داشته است. الهيات زرتشتی به روال مهرگرايان، خورشيد را نرينه ساخته است، و تيغ و شمشيرو خنجر برنده را ويژگی نوراو کرده است. سراسر ويژگيهای بنيادی صنم را عبيد زاکان، دراين چند بيت، نگاه داشته است که بکلی با تصوير شيرو خورشيد و شمشير ميترائيان، که نماد ارتشيان درايران بوده است، فرق دارد. سپهرچهارم، که سپهر ميانه هفت سپهراست، ازآن آفتاب است. بخوبی از واژه آفتاب ديده ميشود که روشنی، «تابش آب» شمرده ميشد که اصل عشق است، چون همه آبکيه(شير ها، افشره ها، خون، روغن، مان...) آب شمرده ميشدند. آب، اصل آميزش، يا به عبارت ديگر«اصل مهر» است، خود واژه «مهر= ميتره»، ازريشه «مت» برآمده، که واژه «آميزش» نيز ازآن ساخته شده است. مهر را از آب، نميشود جدا کرد.

سريرگاه چهارم، که جای «پادشه»  است

فزون زقيصرو فغفور و هرمز و دارا

تهی ز والی و، خالی ز پادشه  ديد م

وليک لشگرش از پيش تخت او بر پا

فراز آن صنمی، با هزار غنج و دلال

چه دلبران  دلاويز و لعبتان خطا

گهی بزخمه سحر آفرين،  زدی رگ چنگ

گهی گرفته بردست، ساغر صهبا

خود واژه «سرير» که به «زيبائی» ترجمه ميگردد، صفت ويژه جمشيد است، و به او «جمشيد سريره» گفته ميشود. ولی دراصل، سريره، نام خود سيمرغ بوده است، چنانچه معرب اين کلمه که «صريره» باشد، به بوستان افروز و رنگين کمان گفته ميشود (برهان قاطع). بوستان افروز، گل سيمرغ و رنگين کمان (= سن + ور، دربندهش) خود سيمرغست.  هرچند سپهرچهارم، جايگاه پادشاه است، ولی پادشاهی که مرسوم ومتدوال است، درآن نيست. «شاهی» در اينجا، معنا و محتوائی ديگر دارد. شاهی، بر شالوده قدرت ورزی و قهر نيست، بلکه بر شالوده زيبائی و کشش است. برفرازسرير، صنميست، که با زيبائيش دل همه را ميربايد و همه را لشگرو سپاه خود ميکند. اين صنم، هم چنگ ميزند و موسيقی مينوازد، و هم ساقی است که به همه جام باده می پيمايد. اين خدا، ميان همه چيزها، ازجمله ميان انسانست.  در خوان چهارم نيز، که خوان ميان است، رستم  با همين صنم يا پری روبرو بوده است، که موبدان آنرا بکلی مسخ و تحريف ساخته اند، و ازاو زن جادو ساخته اند، که درظاهر زيبا، ولی درباطن، زشت است. اين خداست که با سحری که در زيبائی وموسيقی و باده پيمائی ميکند، همه  دلها را ميربايد، واو تنها شاه حقيقی است. هيچکس درفرهنگ ايران، حقانيت به حکومت برانسانها، جزاو ندارد. هيچکسی، حقانيت به حکومت ندارد تا حکومتش برپايه قهرو خشونت و ترس انگيزی  استواراست. اينست که فرهنگ ايران، هيچ حکومتی را که برپايه قهروخشونت و تهديد استواربود، حکومت حقيقی نميشمرد.  ازاين رو، حکومتگران، به خود نام «شاه» ميداند، تا ادعا کنند که ما همان سيمرغ يا، همان«صنم سحرآفرين» هستيم. ولی ملت، هميشه درانتظار رستاخير «بهرام وسيمرغ يا بهروز و پيروز» بود. اين انديشه سپس درايران زنده ماند، و همه برغم حکومتهائی که پيکريابی خشم و ترس بودند، منتظر «صاحب الزمان» بودند.  صاحب، به معنای «دوست و يار» است، و زمان، همان «رام» است. صاحب الزمان، ي«دوست زمان»، بهرام است.  بدينسان انديشه «غاصب بودن همه قدرتها» درايران، باقی ماند. مسئله اين حکومت، ويا آن حکومت نيست. مسئله بنيادی درفرهنگ ايران، آنست که، «قدرت» بايد در کشور آرائی (درسياست) نباشد. «ضديت با اصل قدرت» است که درمنش فرهنگ ايران، ريشه دارد. آرمان فرهنگ ايران، ايجاد حکومتی بدون حکومت بوده است. فرهنگ ايران، قدرت را از جهان آرائی حذف ميکند. چه اين قدرت، بنام مهدی وصاحب الزمان، در دست آخوندها باشد، چه دردست سلاطين، چه در دست اين حزب، و يا آن طبقه، چه در دست دوست باشد، چه در دست دشمن، قدرت بطورکلي، درفرهنگ ايران، نفرين شده است. آخوندهای شيعه، اين «اصل ضد قدرت بودن فرهنگ ايران» را در انديشه «غاصب بودن هرحکومتی، جز صاحب الزمان»، جای دادند، تا قدرت را بنام «همکارصاحب الزمان» بربايند. اين کاررا شاهان نيز کرده اند، ونامشان، بهترين گواه برآنست. حکومت موبد وملا و حکومت شاه، ريشه در فرهنگ ايران ندارد، بلکه درست متضاد با فرهنگ ايرانست.  اين دو، چنگ واژگونه زده اند. داستان سياوش، استوار براين سرانديشه است که قدرت، چه در دست خودی (کيکاوس) و چه دردست بيگانه وغير خودی (افراسياب) باشد، فرقی نميکند، وقدرت همه جا، يک ويژگی دارد، و فاسد و پلشت واهريمنی است، چون گوهرش، جان آزاری و خرد آزاريست. اين بود که ايرانيان، کوشيدند اين سرانديشه را به  امام حسين انتقال بدهند، و از «تاريخ واقعی حسين»، «اسطوره حسين» را، با محتويات سياوش و ايرج و سيامک بسازند. مسئله، رسيدن طرفداران حسين يا سياوش، به قدرت نيست، بلکه «نفی کامل قدرت» چه ازخودی و چه از غيرخودی است. اين را درغرب، «انارشيسم» ناميده اند، که به معنای «ضد ارکه= ضد ارشه بودن» است. درحاليکه «ارکه» درايران، نام «بهمن» است که «اصل خرد ضد خشم و قهر و قدرت است».  ايرانی، «ارکه» ميخواست، يعنی نظمی ميخواست که برپايه خردی بنا ميشود، که کاربرد قهرو زور و پرخاش، درآن، طرد گرديده است. «ايرج»، که ارتا (هما = سيمرغ) باشد، بی سپاه و بی سلاح، روياروی سلم و تور ميايستد. و اين ايرج، بنياد گذار حکومت آرمانی ايران، يا فرهنگ سياسی ايرانست.  قدرتمندان دينی، هميشه کوشيده اند از اين منش ضد قدرتی درفرهنگ ايران، بسود قدرت ربائی خود، بهره ببرند. روشنفکران، بنام خرافه زدائی، پشت به کل داستان ميکنند، و درنمی يابند که دراين داستان، گوهر فرهنگ سياسی ايران، نهفته است. ايرانی، حکومت صنم را ميخواست، نه حکومت ضحاکی را که استوار بر «عهد وميثاق، برشالوده ذبح مقدس» ميباشد.  اين خدائيست که کشش زيبائی وموسيقی و «زندگی برپايه جشن»، اصل حکومتش هست. حکومتی بدون حکومت هست. لشگری بدون لشگر هست.  او شاهيست که شاه به معنای متداول در ذهن و درتاريخ نيست. اينها همه شاهان جعلی هستند که ازنام شاه، سوء استفاده کرده اند.  او، بدون آنکه ارتشتارو سپهبد باشد، همه مردم با رغبت و اشتياق، لشگرش هستند. آنگاه عبيد زاکانی درغزلی ديگر ميگويد :

صنما عشق تو با جان بدرآيد ناچار

چون فرو رفت غم عشق تو، با شير مرا

گرنه زنجير سر زلف تو باشد يکدم

نتوان داشت درين شهر بزنجير مرا

و ازآنجا که نام ديگرصنم يا سيمرغ، بت بوده است، شعر ديگر عبيد زاکان مطلب را تمام وکمال روشن ميکند

رغبتم سوی بتان است، وليکن دوسه روز

ازپی مصلحتی چند، مسلمان شده ام
منبع:

مولوی ِصنم پرست «بخش اول»

 
 
 
 
مولوی و شاه پریان


« ابلیس» در قرآن، همان« شاه پریان»،
است که خدای ایران بوده است
« پری»، به معنای ِ «عشق» است

اوّل نظر ارچه سرسری بود        سرمایه واصل دلبری بود
گرعشق وبال و کافری بود     آخر به بروی آن پری بود؟

آنها که امروزه سرگرم « خرافه زدائی» هستند، معمولا بنام خرافه، سراسرفرهنگ ایران و تجربیات مایه ای ایرانیان را درهزاره ه، یکجا دورمیریزند. آنه، چون زبانی را که پیشینیان ما بدان می اندیشیدند، و تصاویری را که نیاکان م، تجربیات خودرا با آنها بیان میکردند، نمیشناسند، همه این آثار ر، خرافه میگیرند، و بجای خرافه زدائی، « حقیقت زدائی » هم میکنند، و در پایان، پیایند ان کار آنست که ایرانیان، احساس فقر و بیچارگی میکنند، و بگدائی و دریوزگی، نزد عرب و غرب میروند، و با سماجت و غرور، همه فرهنگ خود را لجن مال میکنند، و ازاین لجن مالی فرهنگ خود، بیش ازحد شاد میشوند و کام میبرند. آنها ناگهان، کشف خرافات کرده اند ! ولی متاءسفانه آنها حقایق گرانبها و ژرف و مردمی ایران را با « نیّت خیر»، تهی و پوک میسازند و ازبین میبرند، و اعتماد به نفس ملت را ازملت میگیرند، و در خرافه زدائی، خود زدائی و فرهنگ زدائی میکنند، و اصالت و ارجمندی و شرافت ایرانی را با نیت خیر نابود میسازند. شاه پریان و پری و پریزاده، خرافه نیست.شاه پریان و پریزاده و پری، نام بزرگترین خدای ایران بوده است، و « پری » به معنای « عشق » است ( یوستی Justi).نخست موبدان زرتشتی با این خدای عشق به جنگ رفته اند، و تا توانسته اند، این خدا را زشت و پلشت وتباه ساخته اند.
چون درفرهنگ ایران، قداست جان(زندگی)، راه را بدانها بسته بود، آنها نمیتوانستند که اهورامزدا را به قتل « شاه پریان و پری » بگمارند که خدای خودشان، این شاه پریان یا پری را بکُشد.این بود که معمول، پهلوانانی را مانند گرشاسب و یا رستم، که پیرو همین زنخد، و نزد مردمان بسیارمحبوب بودند، در داستانها بدان بگمارند که خدای خودشان را که همین پری یا شاه پریان باشد، بدست خودشان بکشند. بدینسان، محبوبیت آن پهلوانان را نزد مردمان نمیکاستند، ولی ازمحبوبیت آن پهلوانان سوء استفاده میکردند تا خود را از شرّ آن خدایان، آزاد سازند. آن پهلوان، دراین کار، پهلوانی خودرا نشان میداد.  آنها متون اوستائی ر، پُر از زشت سازی ِ« پری» ساخته اند.بررسی این پری کشی، در بخش چهارم کتاب گزیده های زاداسپرم، دراین فرصت، بدرازا میکشد، ولی درشاهنامه، رستم درخوان چهارم، به دیدار زن جادو میرسد. این زن جادو، همان پری یا سیمرغ است که رستم اورا میکشد.ولی با آشنا بودن بیشتر، با گوهرشاه پریان و پری، میتوان به آسانی، مسخ سازی خوان چهارم رستم را باز شناخت. یکی آنکه پری، در چشمه، خانه دارد. دیگر آنکه، پری، نه تنها اصل زیبائیست، بلکه هرجا پری هست، خانه سوروجشن و موسیقی و سرود هست. و در الهیات زرتشتی، سرود خواندن و رقصیدن، کار اهریمنست. این خداکه همان سیمرغ و رام باشد، درست خدای رستم بوده است. و خوان چهارم، خوان « میان » هست. مثلا در هفت سپهر، سپهرچهارم، که سپهرمیانه است، جایگاه صنمی است که با موسیقی، دل همه را میبرد. شعر عبید زکانی
سریرگاه چهارم که جای پادشه است
فزون زقیصر و فغفورو هرمز و دارا
تهی ز  والی و، خالی زپادشه دیدم
ولیک لشگرش از پیش تخت او برپا
فرازآن صنمی، با هزار غنج و دلال
چو دلبران دلاویزو لعبتان ختا
گهی بزخمه سحرآفرین، زدی رگ چنگ
گهی گرفته بردست، ساغر صهبا
« میان»، جایگاه بهمن و هما (یا سیمرغ ) است، که نخستین پیدایش بهمن است. البته « غرم » هم، در خوان سوّم که رستم را به آب راهنمائی میکند، پیدایش سیمرغست. این خوان، درشاهنامه بکلی دستکاری شده است. نه آنکه فردوسی آنرا دستکاری کرده باشد، بلکه موبدان، پیش ازاو، در زمان ساسانیان این کار را کرده بوده اند. این تنها جائیست که رستم جهان پهلوان ایرانی، درشاهنامه موسیقی میزند و سرود میخواند و شادی میکند. درکنارچشمه و نیستان، جشنگاه است( سیمرغ، نای به میباشد ) وهمین نکته، نشان آنست که زن جادو، همان شاه پریان است، چون این زنخد، اینهمانی با جشن سازی و خرّمی و شادی دارد، و اصل زیبائیست که در این تحریفات درست تبدیل به وارونه اش، یعنی زشت ساخته میشود، و فقط در ظاهر زیباست و انسان را بزیبائیش میفریبد، و رستم چهره زشت اورا که زیبا ساخته بود، رسوا میسازد.
نشست از بر چشمه برگردنی    یکی جام یاقوت  پرکرده می
گرد چشمه، نیستان است، که به خودی خودش، مقدس است
ابا نی، یکی نغز طنبوربود   بیابان چنان خانه سور بود
تهمتن، مرآن را ببردرگرفت    بزد رود و گفتارهابرگرفت
که آواره بدنشان رستم است    که ازروزشادیش، بهره کمست
نام دیگر سیمرغ، غمزداست ( روزهشتم، دی، خرّم و غمزدا نیزخوانده میشده است ).
همه جای جنگست میدان اوی    بیابان وکوهست بستان اوی
همه جنگ، با دیو و نر اژدها  زدیو وبیابان نیابد رها
می و جام و بویاگل و مرغزار
نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ  اندرم
دگر با پلنگان، به جنگ اندرم
به گوش زن جادو آمد سرود   همان ناله رستم و زخم رود
و زن جادو پدید میآید و بالاخره رستم
میانش به خنجر به دو نیم کرد   دل جادونراپراز بیم کرد
پس از موبدان و ساسانیان، دوره اسلام رسید، ومحمد رسول الله، ابلیس رابرترین دشمن الله و همه مسلمانان شمرد.  در کتاب مقدمة الادب خوارزمی دیده میشود که « ابلیس»، همان مهترپریان یا شاه پریان است.  خدای ایران، ابلیس اسلام میگردد.در احادیث فراوان که در بحارالانوارمجلسی یا فت میشود، و بررسی آنه، نیاز به گفتاری ویژه و گسترده دارد، میتوان بطور آشکار دید که ابلیس، خدای گبران و مجوسان بوده است ( گبرومجوس ومغ و خرمدین.. غیر اززرتشتیان بودند. مثلا کابل جای پری پرستی بود. یا اهل فارس، مغ و خرّمدین بودند، نه زرتشتی). نامهای دیگر ابلیس در عربی، همگی گواهی به این سخن میدهند. نام « ابلیس» در قرآن بکار رفته است، نه در تورات. در تورات،  شکایت کننده و طاغی، ساتان satanیا شیطانست، و ابلیس نام ندارد. محمد، کینه توزی شدیدی به فرهنگ ایران داشت، و این کینه توزی ر، در انتخاب نام شاه پریان، یعنی ابلیس، رویاروی الاه عرب، نشان میدهد.  « اب » و « ابه » که پیشوند « ابلیس » است، به معنای « مادرو پرورنده » است. « لیس» در تاتی + تالشی، به معنای « باران شدید » ست. ابلیس به معنای « مادر باران » است، که همان « ابرسیاه = سیمرغ= مگا= مغ و میغ » در شاهنامه است. این خد، سرچشمه و اصل آبست. « لیس » درکردی، به معنای « خیس » است، و همان واژه « لیز » است. البته « لیس » معانی دیگر هم دارد که تصویر این زنخدا را بیشتر نمایان سازند. مثلا « لیستن » به معنای بازی کردن و رقصیدن است. در واقع، « ابلیس »، به معنای خد، یا اصل رقص و بازی نیزهست، و البته چون خدای آب، و آب، سرچشمه روشنی شمرده میشده است، طبعا خدای دانش و بینش هم هست. محمد رسول الله، بزرگترین دشمن الله و مسلمانان ر، خدای بزرگ ایران میشمرد، که همین « شاه یا مهتر پریان » باشد. درخدای ایران، بینش و شادی همگوهرند. خدای ایران، خرد شاد و خندان دارد. محمد، رسول الله، کینه توزی فراوانی نسبت به فرهنگ ایران، و ایرانیان داشت، و ازاین رو، ابلیس ر، رویاروی الله قرار داد. وقتی می بینیم که مولوی صفات این پری یا شاه پریان را در غزلیاتش برمیشمارد، و اندیشه هائی را که از فرهنگ ایران، درشرف ازبین رفتن بودند، نگاه میدارد، آن گاه پی میبریم که مولوی، چه خدمت بزرگی به بقا و دوام ِ فرهنگ ایران کرده است.
خلاصه دوجهانست آن پریچهره
چو او نقاب گشاید، فنا شود زُهره
چو بر براق معانی، کنون سوارشود
به پیش سلطنت او، کرا بود زهره
ستارگان سماوات، جمله مات شوند
به طاس چرخ، چو آن شه درافکند مهره
چو روح قدس ببیند ورا سجود کند
فرشتگان مقرب، برند ازاو بهره
این پری، این شاه پریان، این پریزاده کجاهست ؟  این شاه پریان، درچشمه ضمیرهرانسانی هست. سراسر اندام شناخت انسان، چه ادراکات حسّی، چه نیروی روانی، مانند اندیشه و وهم و تصویرو خیال، همه ازاو میزهند ومیزایند.
اینجا کسیست پنهان، خود را مگیر تنها
بس، تیزگوش دارد، نگشا   به بد دهان را
برچشمه ضمیرت، کرد آن پری، وثاقی
هرصورت خیالت، ازوی شدست پیدا
هرجا که چشمه باشد، باشد مقام پریان
با احتیاط باید، بودن ترا در آنجا
این پنج چشمه حس، تا برتنت روانست
زاشراق آن پری دان، گه بسته، گاه مجری
وآن پنج حس باطن، چون وهم وچون تصور
هم پنچ چشمه میدان، پویان بسوی مرعی ( چراگاه )
پری در چشمه ضمیر، خانه دارد. چشمه آب، خانه پری است. خانه درقدیم، به معنی بیت عربی و اطاق امروزی  بکار برده میشده است. به پستان، «خانه شیر» میگفتند، و اساسا به زن هم، خانه میگفتند. خانه و چشمه، باهم اینهمانی داشتند.خانی، به معنای حوض و چشمه آبست، و به همین علت، به سیمرغ، « همای خانی » میگفتند، یعنی سیمرغی که چشمه است. و چون آب، سرچشمه روشنائی شمرده میشد، چشم، هم چشمه بود و هم روشنی. و ماه هم که چشم آسمان شمرده میشد، برای آن که « چشمه ماه » بود ( ماه خونی = گاو خونی  حوض= چشمه ). چشم، چون چشمه آب بود، روشن میکرد و میدید. پس، پری، یا شاه پریان، که درعربی، ابلیس خوانده میشد، چشمه ای در درون انسان بود که هرچند ناپیدا بود، ولی سراسر معرفت، ازآن زائیده میشد، و به همین علت، هم موبدان و هم محمد، برضد شاه پریان بودند، چون شاه پریان، بیان « اصالت معرفت خود هر انسانی »، و طبعا برضد هرواسطه ای و رسولی بود. با شناخت این مقدماتست که ناگهان می بینیم، آنچه بنام خرافه زدوده میشود، درست گواه بر« اصالت معرفتی انسان» است که برضد« اصل واسطه و رسول و نبی و پیامبری » است.
 زخارشهای دل ارپاک گردی
زدل یابی حلاوتهای« والتین »
بجوشند از درون دل، عروسان
چومرد حق شوی، ای مردعنین
آنچه بنام « تشبیه شاعرانه »، زدوده یا بی معنا ساخته میشود، بیان معرفتی است بسیارگرانبها و ارجمند. همین چشمه ضمیر، همین پری یا شاه پریان است که درهرحسّی، و درآغاز درحس بینائی، چشم، سرازیرمیشود، و بینش انسان میگردد، چنانچه مولوی درغزلی میگوید :
زچشمه چشم، پریان سر برآرند
چو ماه و زُهره و خورشید و پروین
تو وقتی ازاین سترونی و عقیمی، یعنی بی اصالتی نجات یافتی، آنگاه، ازچشمه ضمیرت، درچشمه چشمت، ماه و زُهره و خورشید و پروین سر بر میآورند. اینها( ماه و زهره و خورشید و پروین ) هیچکدام، تشبیه شاعرانه نیستند. اینها تصاویری در فرهنگ ایران بوده اند. اقتران هلال ماه با پروین، که عروسی ماه و پروین باشد، بُن پیدایش و زایش گیتی شمرده میشد. عروسی هلال ماه که رام یا زهره باشد و زهدان جهانست، با پروین، که خوشه تخمهائیست که ازآن آسمان ابری (= سیمرغ که هم ماه و هم خورشید نیزهست )، آب، زمین، گیاه، جانور، انسان میرویند، قرین میشوند. ازسوی دیگر، هلال ماه، رام یا زهره است و پروین و ماه و خورشید، سه چهره گوناگون سیمرغند.
بینش چشم هرانسانی، چیزی جز پیدایش ماه و زُهره و خورشید و پروین از « چشمه چشم » نیست، به ویژه که نام چشم در هزوارش، ایومن ( مینوی ماه ) هست. و همه اینها را مولوی به حق، پری میخواند.  در بینش انسان، اصل زایش و پیدایش کیهان و زمان روانست. این پری، که چشمه زاینده در درون انسانست، واصل پیدایش کیهان و زمان را میزهد و میتراود، درست در روند همین زایش، جشن و شادی و بزم میآورد. زهش آب از چشمه، اینهمانی با « جشن زایش » دارد. این پری، « رندی » است که به ما جام خرسندی و نوشوی میدهد.
هر روز پری زادی، از سوی سراپرده
مارا و حریفان ر، درچرخ در آورده
صوفی زهوای او، پشمینه شکافیده
عالم زبلای او، دستارکشان کرده
سالوس نتان کردن، مستور نتان کردن
از دست چنین « رندی »، سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری، درمرده زد او شوری
معذورم،       آخر من، کمتر نیم از مرده
هرروز برون آید، ساغربه کف و گوید :
والله که بنگذارم، درشهر، یک  افسرده
پری، چه میگوید :
ای مونس و ای جانم، چندانت بپیچانم
پرشهد و شکر گردی، ای سرکه پرورده
خستم جگرت را من، بستان جگر دیگر
همچون جگر شیران، ای گربه پژمرده
همرنگ دل من شو، زیرا که نمی شاید
من سرخ و سپید ای جان، تو زرد وسیه چرده
خامش کن و خامش کن، در رو   به حریم دل
کاندر حرمین دل، نبود دل آزرده
خود را شناختن، درست شناختن همین چشمه ضمیر، یا همین پری است که درخانه دل و خانه درون، جا دارد، و چشمه زاینده معرفت حقیقت، چشمه زاینده شادی و فرشگرد و نوشوی و نوزائی است.
خود را تو نمیدانی، جویای « پری » زانی
مفروش چنین ارزان، خود را به سبکباری
وان جنّی ما (=پری ما) زیبا رخ و خوش گوهر
از دیو و پری برده، صد گونه به عیّاری
شب از مه او حیران، مه عاشق آن سیران
نی بی مزه و، رنگین، پالوده بازاری
وزسیخ کباب او، وزجام شراب او
وزچنگ و رباب او، وز شیوه خماری
دیوانه شده شبه، آلوده شده  لب ها
درجمله مذهب ه، اوراست سزاواری
همین پری یا سیمرغی که در درون انسان، اصل زایش معرفت و طرب و زیبائی است، درهرمذهبی، اوراسزاواری است. هرکسی ولو درظاهر، پابسته به هرمذهبی باشد، ولی این سیمرغ، این پری زیبا و زاینده، دراو پنهان و نهفته است، و اصالت هرانسانی را برغم این مذهبه، نگاه میدارد. پری یا شاه پریان یا پریزاد، نامهای دیگری هم دارد. موبدان، برای مبارزه با این خد، که خانه درضمیرهرانسانی دارد، نامها و تصاویراورا ازهمدیگر بریده و جدا ساخته اند. ما امروزه با تکه پاره های یک موزائیک، یا یک کوزه، کارداریم.  این تکه پاره ه، گم نشده اند، و هرکدام زیرخاک فراموشی یا تحریف و مسخ سازی، پراکنده شده اند، و باید آنهارا جست ویافت و کنارهم گذاشت، تا موزائیک نخستین یا کوزه نخستین را بدست آوریم.
نام دیگر این پری یا شاه پریان، « دین » بوده است.  با شنیدن این نکته، ما دچار ناباوری و شگفت میشویم. علت این است که، هم تصاویر و هم واژه ه، مسخ و تحریف ساخته شده اند، وما با این معانی تحریف شده، بزرگ شده ایم. برای آنکه ما با تابانیدن یک نور گذر، نزدیکی این دو ( پری و دین ) را به هم محسوس سازیم، فقط کفایت میکند که گفته شود که درکردی، « په ری » به معنای « حجله » است( وصال درعروسی )، و در واژه نامه یوستی، « پری » به معنای عشق است، و « دین » در کردی، به معنای « دیدن و زائیدن »، و دراوستا به معنای « مادینگی » است. ازحجله عروسی، تا آبستنی و زائیدن، چندانی فاصله نیست. اینکه دین و پری یا پریزاده یا شاه پریان، باهم اینهمانی دارند، میتوان از آثاری که برای ما باقی مانده اند، بدان راه یافت. در اوست، هادخت نسک، نسکی است که ایرانیان آن را خوب میشناخته اند. این نسک، مسئله مرگ انسان را طرح و بیان میکند. این نسک، درفرهنگ زنخدائی ایران، سروده شده است، و نزد ایرانیان ارج فراوانی داشته است، و نیایشی درسوگ مردگان بوده است، ولی موبدان زرتشتی، آن را دستکاری کرده اند، تا آنرا انطباق با الهیات خود وفلسفه جزاء و مکافات خود بدهند. ایرنیان، پیش از چیرگی الهیات زرتشتی، اعتقاد به دوزخ و بهشت، و به پاداش و کیفردادن پس ازمرگ نداشته اند. آنها براین باور بودند که همه انسانه، پس از مرگ، به وصال سیمرغ میرسند، و همه در« جشن عشق جهانی » که سیمرغ باشد، انباز میشوند. مسئله پاداش نیکی و کیفر بدی ر، بگونه ای دیگر حل میکرده اند که در گفتاری دیگر، بطور گسترده به آن پرداخته خواهد شد. این همان پدیده « مرگ و عروسی درآسمان » است که مولوی همیشه آنرا یاد میکند. آنچه را الهیات زرتشتی، « پل جینواد » مینامد، دراصل همین معنای رسیدن به وصال سیمرغ را داشته است.الهیات زرتشتی، مسئله پاداش نیکی و کیفر بدی را در پیوند دو تصویر « بهشت و دوزخ » پاسخ میگفت که همان تصاویر به مسیحیت و یهودیت و اسلام به ارث رسیده است. این بهشت و دوزخ، مقولاتی هستند که موبدان زرتشتی اختراع کرده اند. این بود که موبدان آمدند و در این هادخت نسک، دست بردند و آنرا تحریف و مسخ ساختند.  « دین » را که دختر زیبائی که همچند همه زیبایان جهان است، و در درون انسان، اصل زایش و پیدایش است، و اصل بینش و نیکی و بزرگی است، تبدیل به « مجموعه اعمال نیک  یک انسان »، یا « مجموعه اعمال بد یک انسان » کرده اند. « دین » که خدای آمیخته در میان انسان، با انسان بود، و درواقع اصل زایش ِبینش و نیکی و بزرگی بود، تبدیل به « پیکریابی اعمال خوب وبد انسان » کرده اند. درواقع انسان را از اصالتش انداخته اند. تخم خدا یا « اصل آفریننده » را که در هرانسانی افشانده شده است، و باز به او پرواز میکند، تبدیل به « مجموعه اعمالی که کسی در زندگیش میکند » کرده اند. بدینسان، خدا را از انسان، بریده اند، و همچنین، شیوه آفرینش این خدا را که « خود افشانی و جوانمردی » است، بکلی نفی و حذف کرده اند.
اگرکسی به دقت هادخت نسک را بررسی کند، از تناقضات موجود درمتن، ناگهان متوجه این موضوع میشود که این « دین »، همان «پری» یا همان « زنخدای زاینده و اصل زایش و – پیدایش معرفت و شادی و نیکی و بزرگی بوده است. حافظه مردم عوام، بهترین سندیست که گواه براین است. این اندیشه حقیقی و اصیل، درمیان مردم، برغم این مسخسازی موبدان، باقی مانده است. واین اندیشه رایج در اذهان عموم را شیخ عطار، در کتاب « الهی نامه » اش، در حکایت  سرتاپک هندی آورده است. عطارهم مانند فردوسی، چنین اندیشه های ایرانی را مجبورا به حکمای هند نسبت میدهند. آنه، راه چاره دیگر نیز نداشتند. اندیشه های اصیل ایران را که گفتنش در برابر شریعت اسلام، خطرناک بود، به حکمای هند نسبت میدادند.  ازجمله  همین داستان سرتاپک هندیست، که حاوی داستان زنخدای زیبای  دین است که دراین داستان، به شکل « شاه جنیان و پری و شاه پریان و دخترش »  باقی مانده است، و از مقایسه آن با هادخت نسک، میتوان اینهمانی آنهارا باهم شناخت. پس از سپری شدن شب سوّم پس ازمرگ، درمیان وزش باد، دین به شکل دوشیزه ای پیدایش می یابد. سه شبانروز میان « مرگ »و « رستاخیز»، « میان دونای » نامیده میشد. نی در روئیدن، به بندی میرسید (= قَف یا قاف، کوه قاف از همین اصطلاح برخاسته )، ونای تازه، ازاین بند یا « قاف»، میروید و پیدایش می یابد. چون بُن رستاخیز، سه تا هستند، اینست که این بند یا قاف، با سه شبانروز، اینهمانی داده میشود. زندگی ِ نخست، به بُنی و تخمی میانجامد، و زندگی تازه ازاین بُن، میروید. این سه شبانروز، همین بندنی یا قاف است، و نماد رستاخیزو فرشگرد است.و « باد» که آمیختگی « جان و عشق » است، نخستین گام پیدایش و زایش است. درهادخت نسک میآید که « دروزش این باد، دین وی به پیکردوشیزه ای براو نمایان میشود. دوشیزه ای زیب، درخشان، سپیدبازو، نیرومند، خوش چهره، بُرزمند، با پستانهای برآمده، نیکوتن، آزاده و نژاده که پانزده ساله مینماید و پیکرش همچند همه زیباترین آفریدگان زیباست....» و روان مرده ازاو میپرسد که : « کیستی ای دوشیزه جوان ! ای خوش اندام ترین دوشیزه که من دیده ام » و پاسخ میشنود که « من، دین توام ». آنگاه روان میپرسد : « پس کجاست آنکه ترا دوست داشت برای بزرگی و نیکی و زیبائی و خوشبوئی و نیروی پیروزی و توانائی تو درچیرگی بردشمن، آنچنان که تو درچشم من مینمائی ». و دوشیزه به او پاسخ میدهد که : » این توئی که مرا دوست داشتی برای بزرگی و نیکی و زیبائی.... ».  اگر دراین داستان دقت شود، دیده میشود که پدیده « دین »، درفرهنگ ایران، به کلی با ادیان ابراهیمی، فرق داشته است. « دین»، یک چیزی نیست که به آن شهادت بدهند، و ایمان به پیامی که به یک رسول وحی شده، ایمان آورند، بلکه دین، اصل زیبائی و نیکی و بزرگی و خوشبوئی است که درخود انسان، زاینده و آفریننده است. آنگاه برشگفت ما افزوده میشود. چون به کلی با مفهومی که ما امروزه در اثرنفوذ ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی داریم، غیر قابل تصوراست. این خدائی که درمیان انسان است، به انسان میگوید :
« دوست داشتنی بودم، تومرا دوست داشتنی تر کردی
زیبا بودم، تو مرا زیباترکردی
دلپسند بودم، تو مرا دلپسند ترکردی
بلند پایگاه بودم، تو مرا بلند پایگاه تر کردی »
البته، این سخن، سازگاربا زاج موبدان زرتشتی نبود. خدا دراین عبارات، انسان ر، اوج پیدایش خود، یعنی « کمال خود » میداند که برترازخودش هست. چنین اندیشه ای با تصویر آنها از اهورامزدا نمیخواند.  همچنین این « مفهوم دین »، که « دین، خداست که به کردار اصل زاینده معرفت و شادی و اخلاق و زیبائی در درون انسان » هست، هیچ تناسبی با مفهوم « الله » دراسلام، نداشت وندارد. به همین علت، محمّد، خدای بزرگ ایران را که « پیکریابی اصالت انسان» بود، « ابلیس دربرابر الله  » ساخت، تا بدین شیوه، فرهنگ ایران را زشت و تباه و پلشت سازد واصالت معرفت و « خودمعیاری » را از انسان بگیرد. انسانی که تاکنون معیارو میزان خودش بوده است، درمقابل الله که اورا از این اصالت میاندازد، طغیان میکند. و با چنین پذیرشی ( شاه پریان به کردار ابلیس طغیانگر)، ایرانیان بدست خود، خدای خود ر، یعنی وجدان آفریننده خود ر، یعنی سرچشمه نبوغ خود را میخشکانند، و خدای خود را همانند رستم درشاهنامه و گرشاسپ درمتون پهلوی، بدست خود میکُشند. همانسان که « دیو»، که نام این زنخدا بود، و معنای « دایه » را داشت، تبدیل به همان واژه « دیو» شده است، که اصل زشتی وبدی و تباهی باشد ( موبدان زرتشتی این نام را زشت ساخته اند ) همانسان پری و مهترپریان( = ابلیس ) خدای عشق و زیبائی و بینش وجشن، تبدیل به « ابلیس » در قرآن شد.  لعن ِ ابلیس، نفرین کردن سیمرغ، خدای ایرانست که در ضمیرهرکسی است. لعن ابلیس، نفرین کردن اصالت معرفتی خود است. لعن ابلیس، انداختن انسان، از میزان و معیار بودن است. شیخ عطارنیشابوری، داستانی پرداخته ، و این اندیشه های هادخت نسک ر، نگین آن داستان ساخته است. میگوید که در هندوستان، کودک بسیارباهوشی بوده است که میخواسته است  علم نجوم را بداند. علم نجوم در فرهنگ ایران بسیارارجمند بوده است، چون مانند پزشکی، جزو « بینش درتاریکی» شمرده میشده است. انسان درتاریکیهاست که میجوید. این کودک :
اگرچه بود در هرعلم سرکش
زجمله، علم تنجیم آمدش خوش
درآنج، وصف « شاه جنیان»  بود
ز« حسن دخترش »، انج، نشان بود
شاه جنیان، سیمرغ است، ودخترش  رام یا همان زهره است
بیک ره، فتنه آن دلستان شد  که آسان برپری، عاشق توانشد
درعلم نجوم، وصف شاه جنیان یعنی شاه پریان و دخترش، رام بود.  زُهره یا رام  دخترشاه پریان است، و « ماه و خورشید وپروین » هرسه، چهره های گوناگون شاه پریان هستند، و چنانچه درپیش آمد، مولوی، همه آنها را « پری» میخواند. درفرهنگ ایران، این خدایان، جایگاه گرد آمدن ( انجمن شدن ) و بهم آمیختن بخشهای گوناگون وجود انسان بوده اند. همانسان، این بخشه، همیشه درحال فرودآمدن و بازگشت به انسان بوده اند، تا دروجود انسان ازسر با هم بیامیزند. انسان درواقع، معجون یا آمیخته کیهان یا خدایان بود. درانسان، خدایان باهم میآمیختند. این بود که انسان، وجودی کیهانی شمرده میشد. اکنون این کودک باخبراست که:
حکیمی بود، درشهر دگر دور
که درتنجیم ودرطب بود مشهور
ندادی دسر، کس را رهی باز
نبودش هرگزش درخانه دمساز
ازآن تنها نشستی، تا دگر کس
نداند علم او، او داند و بس
پدر را گفت آن کودک که یک روز
مرا برپیش آن پیر دل افروز
که میگویند میآید  براو     « شه پریان وآنگه دختر او »
دلم را آرزوی دیدن اوست   بود کانجا ببینم چهره دوست
که تا گردم زهرعلمی خبردار   نمیرم، همچودنیادار، مردار
در دوره اسلام، چنین علمی را میبایستی پنهان داشت. دانستن  اینکه شاه پریان کجاست، یک دانش ضد اسلامی است. اینست که سرّی است. وقتی کسی با شاه پریان و دختراو آشناشود، ازهرعلمی خبردارمیشود. اینست که کودک، با کاربردن شیوه ه، خود ا به کری و گنگی میزند تا به خانه این حکیم راه می یابد و دربودن با این حکیم :
اگر استاد اندرخانه بودی   بسی گفتی زهرعلمی، شنودی
گرفتی یاد کودک آن سخن را
نوشتی، چون شدی درخانه تنها
بهرعلمی، چنان استادشد او    که از استادخود، آزادشداو
یکی صندوق بودی قفل کرده   که استادش نهفتی زیرپرده
نه مُهرش برگرفتی، نه گشادی
نه چشم کس برآنجا اوفتادی
بدل میگفت آن کودک که پیداست
که آن چیز که من میجویم، آنجاست
البته باید با این اصطلاح « صندوق » تا اندازه ای، آشناشد. صندوق، نام زهدان بوده است. مثلا درشاهنامه، وقتی سیمرغ، هنگام زاده شدن رستم میآید، میگوید :
نخستین به می، ماه را مست کن
زدل، بیم واندیشه راپست کن
تو بنگر که بینادل، افسون کند  زصندوق تا شیربیرون کند
بگافد تهیگاه سروسهی    نباشد مراورا زدرد آگهی
وزوبچه شیر، بیرون کشد    همه پهلوی ماه درخون کشد
صندوق، معرب واژه « سن + دوک » است، و سندوک، به معنای « نای سیمرغ یا زهدان سیمرغ » است، چون « پیشوند « سن »، همان سیمرغ است، و پسوند « دوک » همان دوخ است که به معنای نای میباشد، وچون سیمرغ، خدای « قداست جان » است ( همچنین زهدان، جایگاه قداست جان است ) و هرجانی را از گزند و آزار، تندرست  نگاه میدارد، ازاین رو، واژه « صندوق »، به معنای زره پوش و« محفظه نگاهداری » نیز بکار برده شده است.. اینست که به تابوت، صندوق میگویند، چون زهدان سیمرغ است که از سر، مرده، رستاخیز می یابد. فردوسی گوید :
نهفتند  صندوق اورابه خاک    نداردجهان ازچنین کار، باک
به هامون نهادندصندوق اوی   زمین شد سراسرپرازگفتگوی
همچنین به مکعبی چوبین که باخاتم میسازند، و بر روی قبر امامی یابزرگی میگذارندوگرداگردآن آیات و اشعارمینویسند، صندوق میگویند. به عبارت دیگر آن امام یا بزرگ را در « زهدان » گذارده اند، تا با نوای نای سیمرغ، ازسر زنده شود. ازاین رو به « تابوت عهد »، صندوق الشهادة و صندوق شمع و صندوق عهد میگویند، چون عهد ( قوانین ده گانه موسی ) درچنین صندوق= زهدانی، همیشه رستاخیزمی یابد و همیشه تازه و نو است.
داستان نهادن داراب درصندوق بوسیله هما (= دختربهمن) در شاهنامه، و همچنین نهادن موسی درصندوقی که به رود نیل انداخته میشود، همه به این ریشه، بازمیگردند( پدرموسی، عمران = ام رام درتورات، نام داشت که به معنای مادررام است که همان سیمرغ میباشد). در داستان عطار، کودک، در اندیشه آنست که این صندوق سربسته حکیم را که حاوی همه علومست، بگشاید. بینش وفرزانگی درفرهنگ ایران، روند « زایش » است. بازکردن صندوق، همان زایانیدن دانش است.  اینست که کودک میشکیبد تا وقتی در حادثه ای که عطارمیآورد، استاد میمیرد
بیامد کودک و بگشاد صندوق
درآنجا دید «وصف روی معشوق »
ازاینجا به بعد، همان داستان هادخت نسک میآید، و دیده میشود که مقصود از « دین = بینش زایشی »، زاده شدن پری یا شاه پریان یا پریزاده از صندوق یا زهدان انسانست.
بیامدکودک وبگشادصندوق  درآنجا دی وصف روی معشوق
کتابی کان بود درعلم تنجیم    همه برخواندوشد استاد اقلیم
بآخر زآرزوی آن دل افروز
نبودش صبریکساعت شب وروز
کشید آخر خطی و درمیانش
نشست وشد زهرسو خط روانش
عزیمت خواندتا بعد از چهل روز
پدیدآمد « پریزاد دل افروز »
برای پیدایش پری افسون میخواند و آنرا « پریخوان» میگفتند. این همان عزیمت است.دراین صندوق، او افسونی را مییابد که میتواند پری یا سیمرغ را پدیدارسازد، و پس از چهل روز، پریزاد دل افروز پدیدارمیشود.
بُتی کز وصف او گوینده لال است
چگویم زانکه وصف او محالست
این همان شگفتست که انسان درهادخت نسک، رویاروی دین، یا دوشیزه ِ زیبائی که همچند همه زیبایان، زیباست، پیدا میکند.
چو « سرتاپک »، زسر تا پای او دید
درون سینه خود، جای او دید
تعجب کرد ازآن و گفت آنگاه
چگونه دردرونم یافتی راه
جوابش داد آن ماه دل افروز
که با تو بوده ام من اوّلین روز
منم نفس تو، جوینده خود را    چرا بینانگردانی خرد را
اگر بینی، همه عالم توباشی
زبیرون و درون، همدم تو باشی
تو زیبای زمین و آسمانی
بدین خوبی به نفس کس نمانی.....
کنون تو ای پسر چیزی که جستی
همه درتست و، تو درکارسستی
اگر درکارحق، مردانه باشی
تو باشی جمله و، همخانه باشی
توئی از خویشتن گم گشته ناگاه
که تو جوینده خویشی دراین راه
توئی معشوق خود، با خویشتن آی
مشو بیرون صحر، با وطن آی
ازآن حب الوطن، ایمان پاکست
که معشوقت، درون جان پاکست
« حب الوطن »، همین « جستجوی سیمرغ درصنوق زاینده وجود خود » است که ایرانیان آنرا « دین » مینامیدند که « عروس هستی هرکسی » بود، که نام دیگرش پری یا شاه پریان بوده است، و غزلیات مولوی را بدون شناخت این شاه پریان یا پری، نمیتوان دریافت.

جلد اول « بررسی های منوچهر جمالی درباره غزلیات مولوی بلخی» چاپ و منتشرشد. دراین بررسیه، جمالی، ریشه های ژرف اندیشه های مولوی بلخی را درفرهنگ  ز نخدائی – سیمرغی نشان میدهد
 
 
منبعhttp://art-121.blogfa.com/post-31.aspx