شيخ‌ محمود شبستري‌

زاد و زندگي‌
محمود شبستري‌، منسوب‌ به‌ شبستر، ديهي‌ نزديك‌ تبريز در آذربايجان‌، حدود اواسط‌ سده‌ي‌ هفتم‌/ سيزدهم‌ از مادرزاد و حدود سال‌ 720/1320 درگذشت‌. از زندگاني‌ او اطلاع‌ اندكي‌ در دست‌ است‌. گلشن‌ راز او بيان‌ شاعرانه‌يي‌ است‌ از مذهب‌ وحدت‌ وجود. اين‌ كتاب‌ به‌ سال‌ 710/1311 در پاسخ‌ به‌ سؤالاتي‌ كه‌ اميرحسيني‌ درباب‌ حكمت‌ صوفيانه‌ از خراسان‌ براي‌ او فرستاده‌ بود نوشته‌ شده‌ است‌.
بيان‌ مذهب‌ وحدت‌ وجود اين‌ كتاب‌ به‌ آنچه‌ ابن‌عربي‌ (638 ه‌.ق‌.) قبلاً گفته‌ بود چيزي‌ نمي‌افزايد. با اين‌ همه‌، محمود اين‌ مطلب‌ را از استاد روحاني‌ خويش‌ بسيار روشن‌تر و دقيق‌تر بيان‌ كرده‌ است‌. او مي‌گويد: وجود به‌ تعريف‌ اوّليه‌ عبارت‌ است‌ از موجود، و عدم‌ عبارت‌ از معدوم‌. دردار وجود چيزي‌ جز واحد نيست‌. ممكن‌ و واجب‌ هرگز جدا نبوده‌اند؛ آنها از ازل‌ يكي‌ بوده‌اند. اگر به‌ يك‌ رويِ واحد بنگري‌، واحد است‌ و اگر به‌ روي‌ ديگر آن‌ بنگري‌، وجود متكثر مي‌شود - تنها فرق‌ در اين‌ است‌ كه‌ جنبه‌يي‌ وحدت‌ واقعي‌ است‌، و حال‌ آنكه‌ جنبه‌يي‌ كثرت‌ خيالي‌ است‌. حقيقت‌ يكي‌ است‌ ولي‌ اسامي‌ آن‌ گوناگون‌ است‌، و همين‌ كثرت‌ است‌ كه‌ مايه‌يي‌ تعدد مي‌شود.
اين‌ چنين‌ ذاتي‌ در فراسوي‌ معرفت‌ و فهم‌ ماست‌. ولي‌، به‌ نظر شبستري‌، اين‌ ناتوانيِ ما در معرفت‌ ذاتِ خدا از قربِ او به‌ ما سرچشمه‌ مي‌گيرد. ذات‌، به‌ عنوان‌ نور مطلق‌ به‌ چشم‌ ما همچنان‌ ناديدني‌ است‌ كه‌ عدم‌ كه‌ ظلمت‌ مطلق‌ است‌. هيچ‌كس‌ مستقيماً نمي‌تواند به‌ آفتاب‌ بنگرد. ولي‌ آن‌ را به‌ نحوي‌ كه‌ در آب‌ منعكس‌ شده‌ باشد مي‌توان‌ ديد. عدم‌ نسبي‌ همچون‌ آب‌ است‌. و به‌ منزله‌يي‌ مِرآتي‌ است‌ از نور مطلق‌ كه‌ پرتو حق‌ در آن‌ تابيده‌ باشد. اين‌ عدم‌ نسبي‌ همان‌ عين‌ ثابته‌ در نظام‌ ابن‌عربي‌ است‌، كه‌ نور الهي‌ را بنا بر استعدادات‌ طبيعي‌ خود منعكس‌ مي‌سازد. نور الهي‌ به‌ عنوانِ نوري‌ صرف‌ كنزي‌ مخفي‌ بود، ولي‌ آن‌گاه‌ كه‌ در مرآت‌ منعكس‌ شد، خِزانه‌ ظاهر شد. ولي‌ در اين‌ جريان‌، ذات‌ هم‌ كه‌ واحد بود متكثر شد. 

شبستري‌، پس‌ از آن‌، صدورِ واحد را به‌ شيوه‌ي‌ ابن‌عربي‌ بيان‌ مي‌كند. نخستين‌ صادر از ذاتْ عقل‌ كلي‌ است‌ كه‌ مرحله‌ي‌ / حديت‌ است‌؛ دومين‌ صادر نفس‌ كلي‌ است‌. پس‌ از آن‌ عرش‌، كرسي‌، افلاك‌ سبعه‌ي‌ آسماني‌، عناصر اربعه‌، مواليد ثلاثه‌، يعني‌ معادن‌ و نباتات‌، و حيوانات‌، مي‌آيد. آخرين‌ صادر در اين‌ رشته‌ انسان‌ است‌ كه‌ او غايتِ آفرينش‌ است‌. اگر چه‌ انسان‌ موقّتاً در اين‌ رشته‌ آخرين‌ است‌ ولي‌ منطقاً نخستين‌ است‌، همان‌ طور كه‌ درخت‌ بالقوه‌ مقدم‌ بر تخم‌ است‌. همه‌ي‌ موجودات‌ براي‌ او آفريده‌ شده‌ در حالي‌ كه‌ او به‌ عنوان‌ والاترين‌ صادر يا مظهر الهي‌ براي‌ خودش‌ آفريده‌ شده‌ است‌. وي‌ خداوند چند عنصرِ پست‌ و حقير است‌، ولي‌ با اين‌ همه‌ وجود اين‌ عَناصِر براي‌ تكامل‌ اخلاقي‌ او اساسي‌ است‌. آينه‌ براي‌ اينكه‌ قادر به‌ منعكس‌ كردن‌ اشياء باشد، بايد يك‌ روي‌ آن‌ يكسره‌ سياه‌ باشد. اگر اين‌ آينه‌ همه‌ شفاف‌ و بلورين‌ بود ديگر به‌ عنوان‌ آينه‌ به‌ كار نمي‌رفت‌.
] چو پشت‌ آينه‌ باشد مكدّر نمايد روي‌ شخص‌ از روي‌ ديگر [ 

چون‌ انسان‌ هدف‌ غايي‌ خلقت‌ است‌، همه‌ي‌ اشياء چنان‌ ساخته‌ شده‌اند كه‌ از او فرمان‌ ببرند. همه‌ي‌ اسماء گوناگون‌ الهي‌ هستند، ولي‌ آدمي‌ چون‌ انعكاس‌ مُسمّي‌ است‌، همه‌ي‌ اسماء را در باطن‌ خويش‌ گرد مي‌آورد؛ از اين‌ روي‌، همه‌ي‌ آفرينش‌ در باطن‌ اوست‌. او شگفت‌ترين‌ آفريده‌ي‌ پروردگار است‌ و همه‌ چيز خود را مرهون‌ اوست‌؛ همه‌ي‌ قدرت‌، معرفت‌، و اراده‌ي‌ او از آنِ پروردگار است‌. 

از نظر شبستري‌، عقل‌ بالَمرّه‌ معطَّل‌ است‌. راه‌ عقل‌ راهي‌ دراز، پر پيچ‌ و خم‌، و دشوار است‌. حكيم‌ فلسفي‌ مانند احولي‌ است‌ كه‌ همه‌ جا را دو مي‌بيند. (1) او كار خود را با ادراك‌ اعيان‌ مادي‌ به‌ عنوان‌ حقايق‌ مي‌آغازد. بر اين‌ اساس‌ بر وجود واجب‌ استدلال‌ مي‌كند و آن‌ را از وجود ممكن‌ جدا و بيگانه‌ مي‌پندارد. (2) شبستري‌ بر پايه‌ي‌ يك‌ رشته‌ استدلالهايِ پيوسته‌ي‌ علت‌ و معلولي‌ اظهار مي‌كند كه‌ وجود واجب‌ علّة‌ العلل‌ جريان‌ آفرينش‌ است‌. فرآيندِ استدلال‌ به‌ كلي‌ پيش‌ او باطل‌ است‌. امكان‌ معرفت‌ خدا از راه‌ مقوله‌ي‌ امكان‌ مقدور نيست‌ زيرا امكان‌ نسبتي‌ با واجب‌ ندارد «و آن‌ مانند اين‌ است‌ كه‌ شخص‌ بخواهد خورشيد تابان‌ را به‌ كمك‌ نورِ شمعي‌ لرزان‌ كشف‌ كند.» (3) لذا بهترين‌ شيوه‌ اين‌ است‌ كه‌ استدلال‌ عقلي‌ را رها كنند و به‌ وادي‌ عرفان‌ در آيند.
] در آ در واديِ اَيْمن‌ كه‌ ناگاه‌ درختي‌ گويدت‌ «اِنّي‌ اَنَا اللّه‌» [
دانشي‌ كه‌ از طريق‌ دليل‌ بحثي‌ به‌ دست‌ آيد شخص‌ را به‌ خواب‌ مي‌كشد، حال‌ آنكه‌ عرفان‌ او را از خواب‌ بيدار مي‌كند. شخص‌ بايد چون‌ ابراهيم‌ به‌ فراسويِ الوهيتِ ستارگان‌، خوشيد، و ماه‌ برود كه‌ به‌ نظر وي‌ به‌ ترتيب‌ مظاهر ادراك‌ حسي‌، تخيل‌، و عقل‌ نوراني‌ هستند. 

] خليل‌ آسا برو حق‌ را طلب‌ كن‌ شبي‌ را روز و روزي‌ را به‌ شب‌ كن‌
ستاره‌ با مه‌ و خورشيد اكبر بود حس‌ و خيال‌ و عقل‌ انور [
در سؤال‌ ششم‌ گلشن‌ راز شيخ‌ صريحاً سودمندي‌ عقل‌ را در طلب‌ عارفانه‌ي‌ حق‌ رد مي‌كند. او معتقد است‌ كه‌ «راهي‌ است‌ وَراءِ طورِ عقل‌» كه‌ به‌ واسطه‌ي‌ آن‌ شخصي‌ مي‌تواند راز حقيقت‌ را بداند. اين‌ نيروي‌ ذوقي‌ آدمي‌ در باطن‌ او همچون‌ آتش‌ در دل‌ سنگ‌ نهان‌ است‌، و چون‌ اين‌ آتش‌ درگيرد، همه‌ عالم‌ تابناك‌ و روشن‌ گردد. 

] وراي‌ عقل‌ طوري‌ دارد انسان‌ كه‌ بشناسد بدان‌ اسرار پنهان‌
بسان‌ آتش‌ اندر سنگ‌ و آهن‌ نهاده‌ست‌ ايزد اندر جان‌ و در تن‌...
چو برهم‌ اوفتد آن‌ سنگ‌ و آهن‌ زنورش‌ هر دو عالم‌ گشت‌ روشن‌ [
در سؤال‌ دهم‌ وقتي‌ از اعتبار علم‌ بحث‌ مي‌كند مي‌گويد كه‌ منظورش‌ از معرفت‌ وسيله‌يي‌ نيست‌ كه‌ مردمان‌ با آن‌ نيرو و حرمت‌ دنيوي‌ به‌ دست‌ مي‌آورند؛ زيرا اين‌ با روح‌ عارف‌ راستين‌ منافات‌ دارد. دانش‌ تنها زماني‌ سودمند است‌ كه‌ آدمي‌ را به‌ كار درست‌ رهبري‌ كند، كاري‌ كه‌ از دل‌ سرچشمه‌ بگيرد. (4) همين‌طور شبستري‌ مطالعه‌ي‌ هر دو ريشه‌ي‌ معرفت‌ كه‌ در قرآن‌ به‌ آنها اشارت‌ رفته‌ - جهان‌ بيرون‌ (آفاق‌) و جهان‌ درون‌ يا خودآگاهي‌ (= انفس‌) را سفارش‌ مي‌كند. ولي‌ عملاً تحقيق‌ عارفان‌ در جهان‌ درون‌ همواره‌ آنان‌ را بدان‌ جا كشانيده‌ است‌ كه‌ تأكيد ورزند جهان‌ بيرون‌ و همي‌ و خيالي‌ بيش‌ نيست‌. 

بياني‌ كه‌ شبستري‌ از صفات‌ اخلاقي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد بازگويي‌ صِرف‌ نظريات‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌ است‌. حكمت‌، عفت‌، شجاعت‌ و عدالت‌، فضايل‌ اخلاقي‌ عمده‌ هستند. (5) او به‌ اجمال‌ اصل‌ ارسطويي‌ وسط‌ را مورد بحث‌ قرار مي‌دهد. بهشت‌، حاصل‌ پيروي‌ از همين‌ راه‌ ميانه‌ است‌، و حال‌ آنكه‌ اختيار هر يك‌ از (طريق‌) افراط‌ و تفريط‌ به‌ دوزخ‌ مي‌انجامد. 

] همه‌ اخلاق‌ نيكو در ميانه‌ است‌ كه‌ از افراط‌ و تفريطش‌ كرانه‌ است‌
ميانه‌ چون‌ صراط‌ المستقيم‌ است‌ زهر دو جانبش‌ قعر جحيم‌ است‌ [
وقتي‌ تهذيب‌ اخلاق‌ دست‌ دهد، انسان‌ نور الهي‌ (يا تجلي‌) را دريافت‌ مي‌كند كه‌ روح‌ او را منور ساخته‌ به‌ والاترين‌ مدارجش‌ مي‌رساند. انبيا و اوليا در زمره‌ي‌ كساني‌ هستند كه‌ ارواحشان‌ صافي‌ گشته‌ است‌.
] چو آب‌ و گل‌ شود يكباره‌ صافي‌ رسد از حق‌ بدو روح‌ اضافي‌
چو بايد تسويه‌ اجزاي‌ اركان‌ در او گيرد فروغ‌ عالم‌ جان‌ [
تجلي‌ الهي‌ تنها در اشياءِ نيك‌ نيست‌ بلكه‌ در اشيائي‌ هم‌ كه‌ ما در اصطلاح‌ مرسوم‌ بد مي‌ناميم‌ تجلي‌ هست‌. چون‌ خدا تنها وجود موجود است‌ و تنها علت‌ همه‌ي‌ اشياء، لذا همه‌ي‌ اشياء بدون‌ استثناء نور او را ظاهر مي‌سازند. وضع‌ منطقي‌ وحدت‌ وجود چنان‌ است‌ كه‌ خوب‌ و بد همه‌ يكسانند و همه‌ مظاهر خدا هستند و همه‌ پايگاهي‌ مساوي‌ دارند. اما وقتي‌ به‌ عقايد متداول‌ مرسوم‌ نظر مي‌افكنيم‌، ميان‌ آنها فرق‌ مي‌نهيم‌، و خير را به‌ خدا و شر را به‌ شيطان‌ نسبت‌ مي‌دهيم‌. 

] مؤثر حق‌شناس‌ اندر همه‌ جاي‌ ز حد خويشتن‌ بيرون‌ منه‌ پاي‌
حق‌ اندر كسوت‌ حق‌ دين‌ حق‌دان‌ حق‌اندر باطل‌ آمد كار شيطان‌ [
شبستري‌ مانند همه‌ي‌ وحدت‌ وجوديان‌ يكسره‌ جبري‌ مذهب‌ است‌. او معتقد است‌ كه‌ حسِّ - به‌ اصطلاح‌ - آزادي‌ كه‌ انسان‌ مالك‌ آن‌ است‌، به‌ سبب‌ شعور او به‌ نفس‌ خويش‌ به‌ منزله‌ي‌ چيزي‌ جدا از خداست‌. انسان‌ طبيعةً امري‌ عدمي‌ يا نابود است‌، و از اين‌ روي‌، معنايي‌ ندارد كه‌ اختياري‌ به‌ او نسبت‌ دهند. معتقدان‌ به‌ آزادي‌ اراده‌ گبركان‌اند (6) كه‌ ميان‌ خداي‌ نيكي‌ و خداي‌ بدي‌ فرق‌ مي‌نهند. نسبت‌ دادن‌ قدرت‌، اراده‌ و فعل‌ به‌ انسان‌ خطاست‌ و به‌ نظر او در اين‌ باب‌ هم‌ معتزله‌ و هم‌ اشعريه‌ گمراه‌ شده‌اند - چه‌ گروه‌ اول‌ مي‌گويند انسان‌ در انتخاب‌ خويش‌ اختيار دارد، و گروه‌ دوم‌ با نسبت‌ دادن‌ قوه‌ي‌ كسب‌ به‌ او او را مسئول‌ افعال‌ خويش‌ مي‌سازند.
] هر آن‌ كس‌ را كه‌ مذهب‌ غير جبر است‌ نبي‌ فرمود كاو مانند گبر است‌ [ 

به‌ نظر شبستري‌ انسان‌ را براي‌ انجام‌ دادن‌ مسئوليتهاي‌ اخلاقي‌ نيافريده‌اند، بلكه‌ از آفرينش‌ او هدف‌ ديگري‌ در كار بوده‌ است‌، اما بيان‌ نمي‌دارد كه‌ آن‌ هدف‌ ديگر كدام‌ است‌. با اين‌ همه‌ لاهيجي‌ ] شيخ‌ محمد از عرفاي‌ سده‌ي‌ نهم‌ [ شارح‌ او مي‌افزايد كه‌ مقصود اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ وي‌ مانند آينه‌يي‌ بي‌زنگار مظهر ذات‌، صفات‌ و اسماء الهي‌ باشد. آيا مي‌توانيم‌ آينه‌ را به‌ سبب‌ منعكس‌ كردن‌ اشياء مختار و آزاد بناميم‌؟ براي‌ هر يك‌ از ما افعال‌مان‌ از پيش‌ مقدر شده‌ است‌. افعال‌ الهي‌ تفحص‌ناپذير و ناپرسيدني‌ است‌. او مي‌پرسد «آيا مي‌تواني‌ تعليل‌ كني‌ كه‌ چرا يك‌ انسان‌ محمد و ديگري‌ ابوجهل‌ زاييده‌ مي‌شود؟» كرامتِ آدمي‌ در اين‌ است‌ كه‌ مجبور باشد نه‌ اينكه‌ از اختيار نصيبي‌ داشته‌ باشد. 

ولي‌ ] اگر چنين‌ است‌ [ چرا انسان‌ مسئول‌ اعمال‌ خويش‌ است‌؟ آيا اين‌ بي‌عدالتي‌ نيست‌؟ شيخ‌ فكر مي‌كند كه‌ اين‌ كار بي‌عدالتي‌ نيست‌ بلكه‌ برهاني‌ در تأييد قدرت‌ كامله‌ و اختيار خداست‌. وانگهي‌ هدف‌ از مكلف‌ ساختن‌ آدمي‌ براي‌ انجام‌ اعمالي‌ كه‌ درباره‌ي‌ آنها از خود اختياري‌ ندارد اين‌ است‌ كه‌ او را مجبور سازد تا اين‌ عالم‌ را براي‌ هميشه‌ پسِ پشت‌ بيندازد، چه‌ او به‌ جوهر خويش‌ يا به‌ قوّه‌ي‌ طبيعي‌ خويش‌ قادر نيست‌ از صراط‌ المستقيم‌ پيروي‌ كند و به‌ قانون‌ الهي‌ يا شريعت‌ اطاعت‌ ورزد:
] به‌ شرعت‌ زان‌ سبب‌ تكليف‌ كردند كه‌ از ذات‌ خودت‌ تعريف‌ كردند
چو از تكليف‌ حق‌ عاجز شوي‌ تو به‌ يكبار از ميان‌ بيرون‌ روي‌ تو [
مراتبي‌ كه‌ فرد توسط‌ آنها به‌ مرحله‌ي‌ كمال‌ مي‌رسد كدامند؟ به‌ نظر او، انسان‌ به‌ عنوان‌ اصل‌ و كمال‌ آفرينش‌ زاده‌ مي‌شود، و پاك‌ترين‌ پاكان‌ و مهتر مهتران‌ است‌. ولي‌ به‌ سبب‌ افتادنش‌ به‌ خاكدان‌ اين‌ جهانِ پديداري‌، به‌ پست‌ترين‌ سطحها تنزل‌ مي‌كند. مقام‌ او در اين‌ مرحله‌ يكسره‌ مخالف‌ است‌ با مقام‌ وحدت‌. ولي‌ آدمي‌ بنا بر نوري‌ كه‌ از طريق‌ قواي‌ ذوقي‌ يا استعداد عقلي‌ خود كسب‌ مي‌كند، ضعف‌ خود را در مي‌يابد و به‌ سلوكي‌ عكس‌ سير اول‌ مي‌پردازد، اين‌ سلوك‌ از امكان‌ به‌ واجب‌، از كثرت‌ به‌ وحدت‌ و از شر به‌ خير است‌. 

] مسافر آن‌ بود كو بگذرد زود زخود صافي‌ شود چون‌ آتش‌ از دود
سلوكش‌ سير كشفي‌ دان‌ ز امكان‌ سوي‌ واجب‌ به‌ ترك‌ شَين‌ و نقصان‌
به‌ عكس‌ سير اول‌ در منازل‌ رود تا گردد او انسان‌ كامل‌ [
در اين‌ سلوك‌ سه‌ مرحله‌ وجود دارد. نخستين‌ مرحله‌ را جذب‌ گويند. در اينجا نور الهي‌ از طريق‌ اعمال‌ و افعال‌ بنده‌ پرتو افشاني‌ مي‌كند، و چنان‌ مي‌شود كه‌ صوفي‌ افعال‌ همه‌ي‌ اشياء ديگر را خيالي‌ و واهي‌ مي‌پندارد، هيچ‌ چيز جز خدا، مالك‌ قوه‌ي‌ فاعلي‌ نيست‌. در مرتبه‌ي‌ دوم‌ نور الهي‌ از طريق‌ صفات‌ الهي‌ تابان‌ مي‌گردد، و بنابراين‌ صوفي‌ صفات‌ هر چيزي‌ را مندرج‌ در خدا فرض‌ مي‌كند. مرحله‌ي‌ واپسين‌ زماني‌ مي‌آيد كه‌ صوفي‌ نور و كشف‌ را از عين‌ ذات‌ دريافت‌ و حقيقت‌ امور را رؤيت‌ مي‌كند. براي‌ وي‌ هيچ‌ چيز جز او موجود نيست‌، و هستي‌ همه‌ي‌ اشياء برآمده‌ از هستي‌ اوست‌. وقتي‌ صوفي‌ به‌ اين‌ مرحله‌ مي‌رسد، كامل‌ مي‌گردد، و به‌ حال‌ وحدت‌ با پروردگار خويش‌ دست‌ مي‌يابد «بدان‌ حد كه‌ نه‌ فرشتگان‌ و نه‌ پيامبران‌ مي‌توانند با او پهلو برنند و برابري‌ كنند. همه‌ي‌ دورگيتي‌ در نور ديده‌ مي‌شود و انسان‌ به‌ مرحله‌يي‌ مي‌رسد كه‌ سلوك‌ خود را از آنجا آغاز كرده‌ بود».
] رسد چون‌ نقطه‌ي‌ آخر به‌ اول‌ در آنجا ني‌ ملك‌ گنجد نه‌ مرسل‌ [ 

قانون‌ دين‌، يعني‌ شريعت‌ و راه‌ و رسم‌ عارفان‌، يعني‌ طريقت‌، و حقيقت‌ - همه‌ براي‌ ساختن‌ انسان‌ كامل‌ دست‌ به‌ دست‌ همديگر داده‌اند. به‌ نظر شبستري‌ شريعت‌ به‌ منزله‌ي‌ پوست‌ در بادام‌ است‌. و آن‌ تا حدودي‌ سودمند است‌، وقتي‌ مرحله‌ كمال‌ رسيد، پوست‌ بي‌فايده‌ مي‌شود و بهتر است‌ كه‌ دورش‌ بيندازند. با اين‌ همه‌ يك‌ صوفي‌ كامل‌ به‌ شريعت‌ نياز دارد - نه‌ براي‌ خودش‌ بلكه‌ براي‌ ديگران‌. 

شبستري‌ در بيان‌ ماهيت‌ ولايت‌ و نبوت‌ از شيوه‌ي‌ عمومي‌ نويسندگان‌ صوفي‌ پيروي‌ مي‌كند. ولايت‌ مقوله‌يي‌ است‌ كه‌ بيشتر از نبوت‌ عموميت‌ دارد. در اصطلاح‌ و در نظر اول‌، اوليا و انبيا همه‌ اوليا هستند. در يك‌ صوفي‌ ولايت‌ پوشيده‌ است‌، در حالي‌ كه‌ در نبي‌ اين‌ حالت‌ پيداست‌. از لحاظ‌ شريعت‌، وليّ تابع‌ نبيّ است‌، و با اين‌ حال‌ او برترين‌ مقامات‌ را كسب‌ مي‌كند، و در تحقق‌ اتحاد با پروردگار با او يكي‌ مي‌شود. با رحلت‌ نبي‌اكرم‌ دور نخستين‌ ولايت‌، دوري‌ كه‌ در آن‌ نبوت‌ و ولايت‌ هر دو در عالم‌ آشكار بوده‌ است‌، به‌ پايان‌ مي‌آيد. پس‌ از پيامبر خاتم‌، ولايت‌ ادامه‌ يافت‌ و دور جديدي‌ آغاز به‌ تكوين‌ كرد. روزي‌ خاتم‌ اوليا ظهور خواهد كرد، و او ذروه‌ و كمال‌ ولايت‌ خواهد بود و با ظهور او دور هر دو عالم‌ به‌ پايان‌ خواهد رسيد. او كل‌ خواهد بود، كلي‌ كه‌ اولياي‌ سابق‌ همه‌ اجزاي‌ او بوده‌اند. مانند «خاتم‌ انبيا»، وي‌ نيز مايه‌ي‌ بركت‌ همه‌ي‌ جهانيان‌ خواهد بود. او در آوردن‌ صلح‌ و امنيت‌ براي‌ مردم‌ كامياب‌ خواهد بود؛ و عدل‌ و مساوات‌ حكومت‌ خواهد كرد. واژه‌ي‌ «خاتم‌» به‌ نظر ابن‌عربي‌ دلالت‌ بر صوفيي‌ كه‌ با وجود او ولايت‌ به‌ پايان‌ خواهد آمد، نمي‌كند، ولي‌ از لحاظ‌ شبستري‌، خاتم‌ اوليا، مانند «خاتم‌ انبيا» ولايت‌ را براي‌ ابد به‌ پايان‌ خواهد برد. آخرين‌ اوليا «خاتمي‌» است‌ كه‌ با (ظهور) او جهان‌ به‌ پايان‌ خواهد رسيد:
] نبي‌ چون‌ آفتاب‌ آمد ولي‌ ماه‌ مقابل‌ گردد اندر «لي‌ مع‌ الله‌
نبوت‌ در كمال‌ خويش‌ صافي‌ است‌ ولايت‌ اندر و پيدا نه‌، مخفي‌ است‌
ولايت‌ در ولي‌ پوشيده‌ بايد ولي‌ اندر نبي‌ پيدا نمايد
ولي‌ از پيروي‌ چون‌ همدم‌ آمد نبي‌ را در ولايت‌ محرم‌ آمد...
ولي‌ آنگه‌ رسد كارش‌ به‌ اتمام‌ كه‌ تا آغاز گردد باز انجام‌ [
با اين‌ همه‌، اين‌ جهان‌ مادي‌ كه‌ كانون‌ تجلي‌ حق‌ است‌ هرگز به‌ پايان‌ نتواند آمد، اگر بتوانيم‌ گفت‌ كه‌ حق‌ تعالي‌ از تجلي‌ باز ايستاد، آن‌گاه‌ هرگز زماني‌ در ميان‌ نخواهد بود. اين‌ جهان‌ و جهان‌ بعدي‌ به‌ همديگر خواهند رسيد و هيچ‌ خط‌ فاصلي‌ ميان‌ آن‌ دو نخواهد بود. جهان‌ ديگر چيزي‌ است‌ كه‌ همواره‌ در كار ساخته‌شدن‌ است‌. آنچه‌ را كه‌ ما معمولاً اين‌ جهان‌ و آن‌ جهان‌ مي‌گوييم‌ اسماء صرفي‌ هستند براي‌ آنچه‌ شبستري‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ جريان‌ دائم‌ التجدُّد خلق‌ مي‌نامد، كه‌ دروي‌ بي‌پايان‌ از فنا و خلق‌ جديد است‌. 

در حيات‌ آينده‌، انسان‌ جسم‌ نخواهد داشت‌، و جسم‌ او چيزي‌ رقيق‌ و شفاف‌ خواهد گشت‌. اعمال‌ ما و تمايلات‌ ذهني‌ حيات‌ كنوني‌ ما شكل‌ عيني‌ خواهد گرفت‌، و به‌ صورت‌ محسوسي‌ تجسم‌ خواهد يافت‌. تمايلات‌ خوب‌ شكل‌ نور (= بهشت‌) خواهد گرفت‌ و تمايلات‌ بد شكل‌ آتش‌ (= دوزخ‌):
] بود ايجاد و اعدام‌ دو عالم‌ چو خلق‌ و بعث‌ نفس‌ ابن‌آدم‌
هميشه‌ خلق‌ در خلق‌ جديد است‌ وگر چه‌ مدت‌ عمرش‌ مديد است‌...
هر آنچه‌ هست‌ بالقوه‌ در اين‌ دار به‌ فعل‌ آيد در آن‌ عالم‌ به‌ يكبار
ز تو هر فعل‌ كاول‌ گشت‌ صادر بر آن‌ گردي‌ به‌ باري‌ چند قادر
همه‌ احوال‌ و اقوال‌ مُدَخَّر هويدا گردد اندر روز محشر...
دگر باره‌ به‌ وِفقِ عالم‌ خاص‌ شود اخلاق‌ تو اجسام‌ و اشخاص‌ [
پس‌ از مرگ‌، فرديت‌ ] يا جسم‌ [ آدمي‌ ناپديد شده‌ سرانجام‌ كثرت‌ در وحدت‌ فاني‌ خواهد شد. انسان‌ تشريف‌ رؤيت‌ جلال‌ خواهد يافت‌، و اين‌ تشريف‌ چيزي‌ صوري‌ و عيني‌ نخواهد بود؛ بلكه‌ تجلي‌ در خود خواهد بود.
] تعيُّن‌ مرتفع‌ گردد زهستي‌ نماند در نظر بالا و پستي‌
نماند مرگ‌ تن‌ در دار حيوان‌ به‌ يك‌ رنگي‌ برآيد قالب‌ و جان‌
بود پا و سر و چشم‌ تو چون‌ دل‌ شود صافي‌ ز ظلمت‌ صورت‌ گل‌
كند ار نور حق‌ بر تو تجلي‌' ببيني‌ بي‌جهت‌ حق‌ را تعالي‌' [ (7)

پانوشتها
1. حكيم‌ فلسفي‌ چون‌ بود احول‌ ز وحدت‌ ديدن‌ حق‌ شد معطل‌
2. حكيم‌ فلسفي‌ چون‌ هست‌ حيران‌ نمي‌بيند ز اشياء غير امكان‌
ز امكان‌ مي‌كند اثبات‌ واجب‌ وزين‌ حيران‌ شده‌ در ذات‌ واجب‌
3. زهي‌ نادان‌ كه‌ او خورشيد تابان‌ به‌ نور شمع‌ جويد در بيابان‌
4. نه‌ علم‌ است‌ آنكه‌ دارد ميل‌ دنيا كه‌ صورت‌ دارد اما نيست‌ معنا
نگردد علم‌ هرگز جمع‌ باآز ملك‌ خواهي‌ سگ‌ از خود دور انداز
علوم‌ دين‌ زاخلاق‌ فرشته‌ است‌ نيايد در دلي‌ كو سگ‌ سرشت‌ است‌
5. كتاب‌ حق‌ بخوان‌ از نفس‌ و آفاق‌ مزين‌ شو به‌ اصل‌ جمله‌ اخلاق‌
اصول‌ خلق‌ نيك‌ آمد عدالت‌ پس‌ از وي‌ حكمت‌ و عفت‌ شجاعت‌...
6. اشاره‌ است‌ به‌ حديث‌ معروف‌ القدريّة‌ مجوس‌ هذهِ الاَّمة‌. - م‌.
7. م‌. م‌. شريعت‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌ ، نشر دانشگاهي‌، 1376، جلد دوم‌، ص‌ص‌ 357-351.
منبع:http://www.iptra.ir/vdcdytjn009.html

معمای حافظ :داریوش آشوری

 

اين مقاله نخستين بار در شماره‌ی نخست مجله واژه منتشر شده است.

عنوان اين گفتار ، يعنی ”معمای حافظ“، برمی گردد به يک مسأله و در گيری ذهنی که از سال های دور، از روزگارِ جوانی با من بوده و ذهنِ من، هشيار و ناهشيار، در آن می کاويده و در حلِ آن می کوشيده است. شايد برای بسياری کسان که مرا از راهِ فعاليت های قلمی و کتاب هايم می شناسند، حيرت آور باشد که من، که حوزه ی کار ام تاکنون بيشتر در زمينه ی علومِ اجتماعی و فلسفه و زمينه ای از زبان شناسی، يعنی تِـرم شناسی علومِ انسانی، بوده است، چرا به کارِ، به اصطلاح، "حافظ شناسی" پرداخته ام. زيرا اين کار را، چنان که تاکنون رسم بوده است، کارِ ادبيات شناسان يا پژوهندگانِ تاريخِ تصوّف و عرفان می دانند، نه يک پژوهنده ی علومِ انسانی. امّا، رهيافتِ من به حافظ شناسی نه يک رهيافتِ ادبی ست، چنان که رسم است، نه يک پژوهشِ تاريخی ست از آن دست که اشاره کردم، بلکه رهيافتی ست برای پاسخ گويی به يک پرسشِ اساسی در زمينه ی فرهنگِ ما. اين جست ـ وـ جو در پی پاسخی ست به يک مسأله ی اساسی ما در اين روزگار، يعنی فهمِ پر پيچ ـ وـ خم ترين ، پررمزـ وـ رازترين و، در عينِ حال، گيراترين و پرهوادارترين ميراثِ ادبی ما فارسی زبانان. اين پرسش که: "حافظ چه می گويد؟" برای من هم پرسشی ست نظری در باره ی بنيادِ ساختارِ معنايی در اين ديوان و هم پرسشی ست جامعه شناسانه در باره ی اين که معنای اين همه هيجان و هياهو در ميانِ ما بر سرِ حافظ چی ست. جاذبه ی شگفتِ يک شاعر که هفت قرن پيش می زيسته برای مردمی که شکل زندگی و رفتارشان بر اثر آمدنِ سازمايه های مادّی و معنوی مدرن اين همه دگرگون شده، از چی ست؟ او به چه نيازهايی پاسخ می گويد که اين همه از هر گروهِ اجتماعی و طبقه ای به او روی می کنند و شعرِ او را زبانِ حالِ خود می دانند؟ و سر انجام اينکه، چرا در باره ی او اين همه حرف های ناهمساز از افق های فکری و ايدئولوژيکِ يکسره بيگانه با هم زده می شود و همه مدّعی آن هستند که حافظِ "راستين"، را شناخته اند؟ و چرا بسياری از دوستارانِ ادبياتِ فارسی و آشنايانِ با آن دوست دارند که در کشاکش های فکری و ستيزه های ايدئولوژيک حافظ نيز به عنوانِ يک شخصيتِ تاريخی، يا چه بسا چهره ای اسطوره ای، هوادارِ ايشان و در جبهه ی ايشان باشد؟

و امّا، شگفت تر آن است که هرچه بر اثرِ ازدحامِ رويکردهای گوناگونِ ناهمساز ــ و نيز گذشتِ زمان و دگرگونی های تاريخی و اجتماعی افزونتر و شديدترــ فهمِ اين ديوان مشکل تر می شود و بر ابهامِ آن به عنوانِ يک متن افزوده می شود، جاذبه ی آن افزون تر می شود. به ويژه اين رويدادِ بزرگِ تاريخی اخير، يعنی انقلاب، که بر همه ی جنبه های زندگانی اجتماعی و فرهنگی ما اثر عميقی گذاشته و فضای ديگری پديد آورده، سببِ رواجِ بيشتر رويکرد به حافظ و گرمی بی سابقه ی کار انتشار و ويرايشِ متنِ ديوانِ او نيز شده است. ديوانِ حافظ ، بعد از قرآن، بيش از هر کتابِ ديگری در ايران به چاپ می رسد، چنان که می توانيم بگوييم اسطوره ی حافظ ــ که همچون همه ی اسطوره ها زاده ی خيالِ جمعی ست ــ شخصيتِ تاريخی او را، به عنوانِ يک انسان، يک موجودِ تاريخی، محو کرده است. باری، کوششِ من در اين پژوهش و کارِ مطالعاتی ‌چندين ساله اين بوده است که ما چه گونه می توانيم ، بر اساسِ اسنادِ تاريخی، حافظِ تاريخی را از خلالِ اسطوره ی او ــ چه اسطوره ی سنّتی چه اسطوره سازی های "مدرن" ــ بازشناسی کنيم. و البته، رفتن به سراغِ اسطوره ها برای بازنمودنِ زيرمتنِ تاريخی شان، در فضايی آکنده از هيجان و ناآشنا با منطقِ تحليلی و پژوهشگری، کاری ست که دل به دريا زدن می طلبد و خطر کردن.. ولی، به هر حال، پاسخگويی به اين معمّا برای من، گذشته از جنبه ی اجتماعی آن، يک جنبه ی عميقِ شخصی نيز داشت ، يعنی روشن کردنِ ذهن نسبت به يک معمّای بزرگِ تاريخی و فرهنگی که ريشه های ژرف در روانِ فردی و جمعی ما دارد و ما را به رفتارهای ناساز وامی دارد. اين کار برای من، در عينِ حال، گونه ای "روان درمانی" فرهنگی بود، برای پيراستنِ ذهن از همه ی القاء های "سنّتی" و" مدرن" و رسيدن به يک ديدگاهِ شخصی روشن بر بنيادِ آنچه کانت "خودانديشی" می نامد، يعنی جسارتِ انديشيدن بر پای منطقِ جويندگی و تحليلگری خود به جای پيروی کور- کورانه از گفته ی اين و آن.

تفسيرهای ديوان حافظ از تفسيرهای سنّتی صوفيانه آغاز می شود که او را، به عنوانِ يک عارفِ کاملِ واصل و عابدِ پرهيزگارِ مطلق، از جمله ی "اولياء" می دانند و ديوانِ او را سراسر بازگفتی از قرآن و بيانِ رمزـ وـ اسرارِ آن. سپس در دورانِ آشنايی با انديشه های فلسفی و علمی و ايدئولوژيکِ مدرن، تفسيرهای " مدرن" را از حافظ داريم که او را يک فيلسوفِ آزادانديشِ بی خدا (از نوعِ تفسيرِ محمودِ هومن) می دانند يا ايران پرستِ دوآتشه ی ضدِ عرب و اسلام و پيروِ فرقه ی مخفی ای بازمانده از ايران پيش از اسلام، از آيينِ مهر و زرتشت (از نوعِ تفسيرِ ذبيحِ بهروز و شاگردان اش)، يا حتّا يک شاعرِ اجتماعی و سياسی با گرايش های انقلابی و چپ (از نوعِ تفسيرهای احمدِ شاملو يا احسانِ طبری). و در جوارِ اين ها تاخت ـ وـ تازهای احمدِ کسروی را به حافظ داريم که او را يک صوفی آلوده به کژانديشی ها و تبليغِ همه گونه رفتارِ غيراخلاقی می شناسد، و در نتيجه، مسئولِ واماندگی ها و فسادهای اجتماعی مان. همه ی اين گرايش های گوناگونِ فکری و ايدئولوژيک تفسيرهای خود را از اين ديوان بر اساسِ گزينشی از بيت ها در آن می کنند که با پيش ـ گرايشِ ذهنی ايشان دمساز است. و شگفت آن است که ديوانِ حافظ هم به همه اين گرايش ها پاسخ می گويد و کسی نيست که نيتی بکند و فالی— به هر معنايی -- از حافظ باز کند و به مراد نرسد! برای مثال، احمدِ شاملو در ميانِ همه ی شاعرانِ ادبياتِ کهنِ فارسی تنها شيفته ی حافظ بود و خود را از تفسيرگرانِ ديوانِ او می دانست و "گزارشِ" ويژه ای هم از ديوانِ حافظ به ذوق و پسندِ او در دست داريم. شاملو در مقاله ای در باره ی "رند" در ديوان حافظ بر آن است که رند همان "روشنفکر" است با همان ويژگی هايی که در شاعری امروزی همچون شاملو می توان يافت. امّا يک پرسشِ جدی در باره ی "روشنفکری" و تاريخِ پيدايشِ و ماهيتِ انديشه و رفتارِ آن و امکانِ تاريخی نسبت و رابطه ی حافظ با آن، شکّی اساسی در باره ی اين گونه فهمِ بسيار ساده انديشانه پديد می آورد.

باری، اين همه کشاکش بر سرِ حافظ و اين که دستِ کم جماعتِ "روشنفکرِ" ما نياز به آن دارند که در نبردِ ايدئولوژيک خواجه حافظِ شيرازی در جبهه ی ايشان باشد، برای يک کاونده ی مسائلِ رفتارِ جمعی برانگيزنده ی اين پرسشی اساسی ست که در اين جهانِ به ظاهر "روشنی يافته" از نورِ علم و انديشه ی مدرن، چه نيازی ما را بر آن می دارد که شاعری از هفتصد سال پيش، که در جهانی بسيار بيگانه با جهانِ ما می زيسته، پاسخگوی مسائلِ امروز ما باشدــ حتّا مسائلِ سياسی! معنای اين "روشنفکری" و "مدرنيت" در رابطه با اين ديوانِ شعرِ هفتصد ساله چی ست؟ آيا حافظ بيش از آن که با روزگارِ خود و حال ـ وـ هوای فکری و شيوه ی زيستی در "زيست جهانِ" خود نسبت داشته باشد، با "ما" و جهانِ فکری "روشنفکری" ما نسبت دارد؟ و اين از نظرِ منطقِ فهمِ تاريخی چه گونه ممکن است؟ درست است که تفسيرپذيری شعر به ويژه درِ تفسيرهای گوناگون و چه بسا بسيار گوناگون و ناهمساز را باز می گذارد و ديدگاه های تفسيرشناسی يا هرمنوتيکِ مدرن هم آن را روا می دانند، اما از نظرِ منطقِ فهمِ تاريخی، از آن جا که هر اثری، چه شاعرانه چه غيرِ شاعرانه، در يک بسترِ زبانی و تاريخی و فرهنگی شکل می گيرد، می توان از ديدگاه محدوديت های آن، يا ريخت شناسی تاريخی و فرهنگی، هم به آن نگريست. با نهادنِ اثر در دلِ امکاناتِ تاريخی ـ زبانی ـ فرهنگی آن، يا روشن کردنِ افقِ تاريخی آن می توان به محدوده ی امکاناتِ تفسيری متن از ديدگاهِ پديدآورنده ی آن نزديک شد. البته، چنان که انديشه گرانِ زمينه ی تفسيرشناسی گفته اند،هرگز ادعا نمی توان کرد که به فهمِ يک اثر، برای مثال، يک غزل، چنان که در ذهنِ آفريننده ی آن گذشته است بی هيچ کم ـ وـ کاست رسيد. زيرا فهمِ خودِ آفريننده از اثرِ خويش نيز امروز موضوعِ بحث است تا چه رسد به فهمِ ديگری از آن، آن هم با فاصله های بسيار دورِ تاريخی يا تاريخی و جغرافيايی. امّا، شناختِ افقِ تاريخی و زمينه ی فرهنگی قلمروِ "ممکن" و "ناممکن" را در يک اثر از هم جدا می تواند کرد. يک مثالِ ساده اين است که حافظ همچنان که نمی توانسته گمانی از اتومبيل و هواپيما داشته باشد و در شعرِ خود به آن ها اشاره کرده باشد، نمی توانسته گمانی از دموکراسی و سوسياليسم هم داشته باشد. او، برای مثال، اگر عدالت دوست بوده، با مفهومی از عدالت آشنا بوده که با مفهومِ امروزينِ ما از آن بسيار متفاوت است. به هر حال، اين که حافظ، به عنوانِ يک موجودِ تاريخی، نه چهره ای اسطوره ای، کی و کجا می زيسته و ديوانِ او، بر اساسِ گفته های خودِ او، در آن بسترِ تاريخی ـ فرهنگی چه گونه شکل گرفته، پرسشی ست روا از ديدگاهِ علومِ انسانی. علومِ انسانی مدرن ــ همانندِ علومِ طبيعی که همه چيز را در بسترِ "طبيعی" خود می نگرد جدا از هر ايده و انگاره ی مابعدالطبيعی ــ هر انسانی را همچون پديده ای طبيعی ـ تاريخی ـ فرهنگی می فهمد ودر اين فهم و شناخت هيچ داعيه ی ارتباط با عالمِ "ماوراء"، هيچ عنصر و اراده يا عاملِ فهم ناپذيرِ مابعدالطبيعی و بيرون از روابطِ عليتِ طبيعی و تاريخی، جايی ندارد.

بر اين مبنا بود که من در موردِ حافظ و معمّای تاريخی و فرهنگی او به اين نتيجه رسيدم که تا "ما" به يک ديدگاهِ روشنِ روشنگر از ديدگاهِ علومِ انسانی مدرن نسبت به اين پيچيده ترين و معمّايی ترين، و در عينِ حال پُرکشش ترين و وسوسه انگيزترين، پديده ی تاريخِ فرهنگِ خود و زبانِ خود نرسيم، هرگز به درستی راهی به درونِ شيوه ی نگرش و بينش و روشِ شناخت و تحليلِ مدرن نخواهيم يافت. و امّا، پرسش اکنون اين است که ما از چه دری و با چه روشی می توانيم راهی به درونِ اين متن بيابيم که تا آن جا که ممکن است، بر اساسِ پيش انگاره های علومِ انسانی مدرن يا علومِ تاريخی و فرهنگی، به ديدگاهی در موردِ او برسيم که دخالتِ ذهنيت شخصی يا پيش گرايش های ايدئولوژيک در آن به کمترين پايه ی ممکن رسيده باشد. به عبارتِ ديگر، به نظريه ای برسيم که نتايجِ به دست آمده ازآن پژوهشِِ، به قولِ کارل پوپر، "ابطال پذير" باشد يا، به عبارتِ ديگر، پذيرای نقد و بررسی باشد و از مقوله ی احکامِ خودسرانه و جزمی يا بر اساسِ تحميلِ "اُتوريته" به شمار نيايد. يعنی، نظريه ای که بتواند بگويد من بر اساسِ اين بُن انگاره های علمی و نظری، با اين روش، بر مبنای اين داده ها و اسناد به اين نتيجه رسيده ام؛ نتيجه ای که می توان بر همان پايه ها از نو سنجيد و در باره اش چون ـ وـ چرا کرد يا، چنان که گفتيم، اصلِ "ابطال پذيری" بتواند در موردِ آن به کار بسته شود. يعنی، بشود گفت که اين مبناهای نظری درست هستند يا نيستند؛ اين روش درست است يا نيست؛ يا اين اسناد درست و به جا به کار گرفته شده اند و همسنجی شان درست است يا نه. و البته، هدف، چنان که گفتم، زدنِ پلی ميانِ ديوانِ حافظ و تفسيرشناسی (هرمنوتيک) مدرن است.

اصلِ اساسی راهنمای من در کوشش برای فهمِ حافظ از اين ديدگاه، اصلِ تاريخيتِ متن بود. يعنی اين که هر متنی که به زبانی نوشته شده، چه شعر چه نثر، يک فراورده ی زبانی ست و به عنوانِ فراورده ی زبانی به يک ساختارِ زبانی که ميانِ يک جامعه ی زبانی مشترک است تعلّق دارد و، در نتيجه، از دلِ يک تاريخ و فرهنگ بيرون می آيد که دارای حدّـ وـ مرزِ تاريخی و جغرافيايی ست. يک اثرِ ادبی ، از آن جا که يک اثرِ زبانی ست، بنا به ماهيتِ جهانـَروای زبان و رابطه ی ذاتِ زبان و ذاتِ انسان ، می تواند حاملِ معناها و مفهوم هايی باشد که کم ـ وـ بيش برای همه ی انسان ها اعتبار داشته باشد و "چيزی" به آن ها بگويد، امّا، در عينِ حال، هر تجربه ی انسانی، با تمامی عام ترين يا جهانرواترين معنايی که می تواند داشته باشد، در يک محيطِ انسانی در شرايطِ ويژه ی مادّی و معنوی خاصّی امکان پذير می شود. واگر بيان شود، در ظرفِ زبانی ای ريخته می شود که آن نيز ناگزير محدوده ی ساختاری زبانی و زمينه ی تاريخی و فرهنگی خود را دارد. ديوانِ حافظ نيز به عنوانِ يک اثرِ بشری، يعنی اثرِ زبانی- تاريخی- فرهنگی از اين دايره بيرون نيست. به عبارتِ ديگر، اگر همه ی عواطف و احساسات و پيش گرايش های ذهنی و ايدئولوژيکی را که بر گردِ حافظ و ديوانِ او هاله ای پر رمزـ وـ راز می تنند و آن را از دسترسِ فهمِ منطقی و تحليلی دور می دارند، بتوانيم کنار بگذاريم، و با پذيرشِ آگاهانه و به زبان آوردنِ پيش انگاره های ذهنيت و جهان بينی علمی مدرن [۱] به سراغِ او و ديوان اش برويم، چه گونه می توانيم ديوانِ اورا همچون يک "متن" (text)، به معنای امروزی کلمه در تفسيرشناسی مدرن، بر زيرمتنِ(context) تاريخی اش بنشانيم؟ باری ، اين پرسشی بود که خودآگاه و ناخودآگاه به صورتِ وسوسه ای ديرينه ذهنِ مرا به خود مشغول می داشت و چالشی دايمی با آن داشت.

ادبيات شناسان در باره ی رابطه ی ديوانِ حافظ، همچون يک متنِ ادبی شاعرانه، با متن های ادبی شاعرانه ی همزمان با حافظ و پيش از او فراوان پژوهش کرده اند و دست آوردهای بسيار داشته اند. ما امروز می دانيم که حافظ از کدام شاعرانِ پيش از خود يا همزمان با خود تأثير پذيرفته و کدام غزل ها يا بيت ها و مصراع های او زيرِ تأثيرِ کدام غزل ها و بيت ها و ومصراع ها از کدام شاعران سروده شده است. حتّا رابطه ی ديوانِ او را با قرآن و روايات و احاديثِ دينی را نيز روشن کرده اند. اين ها همه نشانه ی آن است که ميانِ اين ديوان همچون اثری زبانی ـ تاريخی ـ فرهنگی و آثارِ همزمان و پيش از آن ناگزير رابطه ای وجود دارد که در اصطلاحِ امروزين به آن رابطه ی "ميان متنی" (intertextual) می گويند. ولی آنچه حافظ را برای ما حافظ می کند و به او و شعر-اش چنين جلوه ی جادويی می بخشد، هم هنرِ شاعری او و رفتارِ زبانی اوست و هم آن ساختارِ معنايی پيچيده و پر از رمز و اشاره که امکانِ اين همه برداشت و تفسيرهای ناهمساز را می دهد. ولی نکته ی اساسی کم ـ وـ بيش در موردِ اين تفسيرها آن است که همگی با بيرون کشيدنِ بيت های خاصی که به ظاهر با ديدگاه های تفسيرگر همنوا هستند، تمامی ديوان را در پرتوِ آن بيت ها معنا می کنند. در نتيجه، اين همه برداشت های گوناگون و ضدِ يکديگر از اين ديوان داريم، در حالی که در موردِ ديگر آثارِ ادبی و ديوان های شعرِ فارسی چنين همستيزی رأی ها و نظرها وجود ندارد و اين همه همت و "غيرت" در موردِ آن ها به خرج داده نمی شود. در کار نبودنِ يک مطالعه ی ميان متنی جدی سيستمانه از جهتِ ذهنيت و انديشگی، در موردِ ديوانِ حافظ، از سويی، و شگردها و بازيگوشی های شاعرانه ی او، از سوی ديگر، زمينه ای به اين همه کشاکش و هيجان بر سر ديوانِ حافظ می دهد. از تفسيرهای سنّتی ديوانِ حافظ که بگذريم ــ که همگی هر بيت و مصرعِ او را به کليشه های قراردادهای تفسيری صوفيانه برمی گردانندــ تفسيرهای "مدرنِ" ما همگی با بيرون کشيدنِ ابياتِ دلخواه از ديوان و تفسيرِ کلِ آن در پرتو معنايی که از آن بيت ها می فهمند، در بندِ رابطه ی متن و زيرمتنِ تاريخی و فرهنگی آن نيستند، بلکه بيشترمی کوشند که حافظ را با خود همزمان و همزبان کنند. البته، چنان که اشاره شد، در هر اثرِ ادبی، به ويژه آثارِ بزرگِ ادبی، چنين استعدادِ همزبانی و همدلی با مردمانِ ديگر از روزگارانِ و ديارانِ ديگر هست، اما اگر در پی آن باشيم که پژوهشگرانه، با سنجه ها و روش ها و ديدگاه های مدرن به سراغِ فهمِ آن از ديدگاهِ سراينده ی اثر برويم ــ البته تا آن جا که چنين چيزی، به دليلِ مسائلِ فهمِ متن، ممکن است ــ و بکوشيم به ديدگاهِ او، آنچنان که فهمِ تاريخی مدرن امکان می دهد، نزديک شويم، بهترين راه همان روشِ مطالعه ی ميان متنی ست، يعنی يافتنِ رابطه ی معنايی متنِ ديوانِ و گشودنِ زبانِ رمز و استعاره های شاعرانه ی آن به ياری متن های همزمان يا پيش از او. آنچه، به نظرِ من، به ما اجازه می دهد که به اين ديوان همچون يک متن کم ـ وـ بيش پيوسته بنگريم، يکی واژگانِ متن وتعبيرها و استعاره هايی ست که پيوسته در آن تکرار می شوند، و ديگر، همخانوادگی اين زبان با زبانِ تعبيرها و استعاره های شعرِ صوفيانه، يا، به عبارتِ ديگر، رابطه ی ژنريکِ اين متن با متن های همانند، که همگی از درونِ يک زيرمتنِ زبانی ـ تاريخی ـ فرهنگی برمی آيند. به ياد بايد داشت که شعرِ صوفيانه در اساس شعرِ ژنريک است، يعنی قالب های لفظی و معنايی از پيش داده ای را همواره تکرار می کند. امّا اين نکته را نيز همين جا بيفزايم که شعرِ حافظ در عينِ رابطه ی سرراستی که با شعرِ ژنريکِ صوفيانه دارد، دارای ويژگی های شخصی ای ست که آن را در ميانِ همه ی آن ها ممتاز می کند (در اين باره نگاه کنيد به: عرفان و رندی در شعرِ حافظ، به همين قلم).

آنچه مرا به کشفِ رابطه ی معنايی ميان متنی ديوانِ حافظ و ژانرِ ويژه ای از ادبياتِ صوفيانه راهبری کرد، توجّه به رابطه ی بسياری از ابيات و غزل های ديوان با نخستين تفسيرِ صوفيانه ی قرآن به فارسی، يعنی کشف الاسرارِ ميبدی بود؛ تفسيری که در آغازه های قرنِ ششمِ هجری نوشته شده است. و سپس رابطه ی آن با يک متنِ تآويلی صوفيانه ی ديگر، يعنی مرصادالعبادِ نجم الدينِ رازی، از قرنِ هفتم، که آن هم زيرِ نفوذِ تفسيرِ ميبدی ست و بسياری از مطالب و شعرهای آن را تکرار می کند. کنارِ هم نهادنِ بيت های بسياری از حافظ با آنچه اين دو متن با زبانِ نثرِ شاعرانه و با شورِ بسيار در تآويلِ شاعرانه از روايتِ آفرينشِ آدم در قرآن می گويند (نگاه کنيد به: "مطالعه ی ميان متنی" در عرفان و رندی، همان) معنای مفهوم هايی همچون "سلامت" و "ملامت" و "گنج" و "گدا"، و بسياری ديگر را، که در ادبياتِ شاعرانه ی صوفيانه و ديوان حافظ بسيار می آيند، و همچنين معنای بسياری بيت ها و غزل ها را بر من روشن کرد.

اين مطالعه ی ميان متنی نه تنها رابطه ی ديوانِ حافظ را با اين دو متن، و متن های ديگرِ شعر و نثرِ صوفيانه از اين نوع، بلکه اساسِ تأويلی ادبياتِ عرفانِ عاشقانه را، که در زبانِ فارسی پرورده شده است، روشن می کند. يعنی، پاسخی به اين پرسشِ اساسی می دهد که خوفِ زاهدانه ی صوفيانِ نخستين از خدا واز انتقام جويی و دوزخِ او، چه گونه به شور و عشقِ بی نهايت به او بدل شده و خدا در مقامِ "شاهدِ ازلی"، در مقامِ معشوق، چه گونه پديدار شده است. اين تحولِ بسيار مهمِ گفتمانِ زاهدانه ی نخستين به گفتمانِ شاعرانه ـ عاشقانه ی پسين از تأويلِ روايتِ آفرينشِ آدم در قرآن بيرون می آيد، که ميبدی، به دنبالِ تکميلِ تفسيرِ استادِ خويش، خواجه عبداللهِ انصاری، نخستين روايتِ گسترده از آن را با نثری دلکش و پرشور دست داده است. به گمانِ من، بخشِ تفسيرِ عرفانی کشف الاسرار را بايد "متنِ مادر" برای تمامی ادبياتِ عرفانِ عاشقانه ی پس از آن دانست. اين تأويل سرچشمه ی آثارِ شعری و نثری صوفيانه در روايتِ رابطه ی عاشقانه ی انسان و خدا ست، از سنايی و عطار و عراقی و مولوی و احمدِ غزالی و عين القضاتِ همدانی تا روزبهانِ بقلی و نجم الدينِ رازی و سعدی و خواجو و حافظ. در اين تأويل، که به نحوِ زيبا و حيرت انگيزی پرورانده می شود، اين صوفيان با پروراندنِ روايتِ کوتاه و پراکنده ی قرآنی، با افزودنِ "اخبار" و احاديث، با وام گرفتن از اسرائيليات يا تآويل های يهود از روايتِ توراتی آفرينش، با باريک انديشی دور- وـ درازِ دو- سه قرنه، به دست آوردِ شگفتی می رسند که بنيادِ اين تأويلِ و اساسِ انسان شناسی و خداشناسی صوفيانه ی عاشقانه است. آنان با باريک انديشی در باره ی آنچه در صحنه ی ازلی آفرينش ، به روايتِ قرآن، می گذرد، و با سنجش و تحليلِ رفتار و گفتارِ سه چهره ی اصلی حاضر درصحنه، يعنی خدا، از يکسو، و آدم و فرشتگان، از سوی ديگر، به ويژه رفتار و گفتارِ يکی از سرکردگانِ ايشان، يعنی ابليس ــ که سپس جايگاهِ وجودی مهمی در برابرِ خدا و انسان می يابدــ به اين نتيجه می رسند که آدمِ "گناهکار"، و فسادکار و خون ريز، چنان که فرشتگان او را وصف می کنند، از نظرِ مقام در عالمِ آفرينش و نزديکی به خدا برتر است از فرشتگانِ بی گناهِ عابد و زاهدی که وقتِ خود را، به روايتِ قرآن، "شبانه روز" به عبادتِ خدا می گذرانند. آنان همچنين آن نظرِ پنهانی ای را" کشف" می کنند که خدا در مقامِ "معشوق" به آدم دارد و "بارِ امانت"ای که، به همين مناسبت، بنا به آيه ی قرآنی، بر دوشِ او می گذارد و او را روانه ی "سفر"ی پرخطر از بهشت به عالمِ خاکی می کند، يعنی از عالمِ بی گناهی به عالمِ گناه کاران. از دلِ اين تأويل است که دو سَرنمون( archetype ) ازلی يا نمونه ی مثالی "زهد" و "رندی" پديدار می شود.فرشتگانِِ زاهدِ عابدِ به ظاهر مقرّبِ درگاهِ الاهی، نمونه و نمادِ‌ مثالِ نخستين اند، يعنی زهد و بی گناهی، و آدمِ دارای استعدادِ گناه کاری و فسق و بدکاری نمونه و نمادِ مثالِ دوّمين، يعنی "رندی". در واقع، تمامی صحنه ای که اين تأويل رسم می کند، در بنياد داستانِ رقابتِ انسان و فرشته بر سر نزديکی به خداست و کشفِ آن طرحِ پنهانی که، به قولِ حافظ، "نقشِ مقصود از کارگاهِ هستی" در آن درج است. در اين خوانشِ صوفيانه از متنِ کلامِ الاهی ست که سرانجام"رندِ لاابالی" بالاترين جايگاه را در هستی از نظرِ نزديکی به خدا پيدا می کند و "زاهدِ عالی مقام" فرودستِ او قرار می گيرد.

توجّهِ باريک انديشانه به اين دو سرنمون رمزگشای جنگِ مدامِ "حافظ" و "زاهد" در اين ديوان است. زيرا حافظ با سرنمونِ خود يکی ست، که همان آدمِ گناه کارِ ازلی يا نخستين" رند" است." زاهد" همان فرشته است يا آن گونه از موجوداتِ انسانی که فرشته نمايی می کنند و به دروغ و ريا زهد می فروشند. اين زاهدانِ ريايی در ميانِ بشر از آن رو رياکار اند که ادای فرشته را در می آورند، امّا "چون به خلوت می روند آن کارِ ديگر می کنند." اگر به مکان ها در شعرِ حافظ توجّه کنيم، دو دسته مکان به صورتِ حقيقی يا نمادين می بينيم: يکی مکان های از آنِ "زاهدان"، چه آسمانی چه زمينی، که به نامِ های مسجد و خانقاه و صومعه و حرم و کعبه از آن ها نام می برد، و ديگری مکان های "رندان"، يعنی جايگاهِ می خواران و گناه کاران، که از آن ها با عنوان های ميکده، ميخانه، خرابات، ديرِ مغان، و جز اين ها نام می برد. جايگاهِ "حافظ” [۲]همواره در اين دسته ی دوم است و از دسته ی اوّل گريزان است. زيرا در آن ماجرای ازلی، در آغازِ آفرينش، سرنوشتِ او "رندی" بوده است که تقديرِ ازلی انسان است ("مرا روزِ ازل کاری بجز رندی نفرمودند"). همان جا ست که او می زندگانی را از دستِ "ساقی" ازلی می گيرد و گوشه ی جمالِ او را می بيند و دل به آن زيبايی بی نهايت می بازد. آن جمال برای او در قالبِ حوّا نيز پديدار می شود که با وسوسه ی جادويی اش او را به دامِ "گناه" می کشاند و از عالمِ سادگی و بی گناهی فرشته وار بدر می کند. در پی آن ماجرا ست که "حافظِ خلوت نشينِ" زاهد يا "مسجدنشين" از بهشتِ نادانی و بی گناهی رانده و به عالمِ دانايی و هشياری کشانده می شود که سرمستی عاشقانه نيز با آن هست. و بدين سان او را از "مسجدِ" عالمِ قدس به "خرابات" يا "خراب آبادِ" خاکی می افتد ("من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم/اين ام از روزِ ازل حاصلِ فرجام افتاد")

باری، از دلِ تأويلِ شاعرانه ی صوفيانه ی داستانِ آفرينش در قرآن، خداشناسی، انسان شناسی و فرشته شناسی ای بيرون می آيد که اساسِ نظری عرفانِ عاشقانه و آفرينندگی شاعرانه ی آن است. آن همه شور و حس وحال در ادبياتِ اصيلِ اين مکتب، چنان که در آثارِ سنايی و عطار و مولوی و سعدی می بينيم، در برابرِ سردی و منطق بافی زاهدانه ی عرفانِِ نظری از يک اختلافِ بنيادی در خداشناسی و انسان شناسی و فرشته شناسی آن دو برمی آيد که در اين گفتارِ کوتاه نمی گنجد. اساسِ اين اختلاف در دو گونه تأويلی ست که اين دو مکتب از اسطوره ی هبوط می کنند (نگاه کنيد به "دومکتبِ تأويلی" در عرفان و رندی، همان).

مطالعه ی ميان متنی، چنان که ديديم، راهگشای ما به فهمِ مرکزی ترين نکته در ديوان حافظ است که با

مراجعه ی سرراست به متنِ ديوانِ به چنگ نمی آيد. زيرا در آن به زبانِ رمز و نماد و استعاره و با بازی ها و بازيگوشی های زبانی شاعرانه ای بيان شده است. کلافِ ارتباطی اين تأويل نيز در اين گزارشِ شاعرانه در قالبِ غزل به طبع گسيخته است و تنها با خوانشِ تفسيرشناسانه ی (هرمنوتيکی)ِ متن های مرتبط با آن، همچون کشف الاسرار و مرصادالعباد است که سرِ رشته به دست می آيد. بر اساسِ اين رابطه ی ميان متنی ست که، به نظرِ من، می توان ساختارِ پايه ای معنايی ديوانِ حافظ و زبانِ رمزِ تعبيرها و استعاره های آن را يافت. يا، به عبارتِ ديگر، رابطه ی "متن" و "زيرمتن" را در آن، به معنايی که گفتيم، دريافت. رابطه ی ميان متنی، از راهِ کشفِ رابطه ی ديوانِ حافظ با متن های شعر و نثرِ ادبياتِ صوفيانه و عرفانی، با نشان دادنِ ِ بازتابِخداشناسی و انسان شناسی و فرشته شناسی صوفيانه ی پيش از حافظ در ديوانِ او، عمده ترين مفهوم های ديوانِ او را که بر اساسِ رويارويی دو مفهومِ "زهد" و "رندی" ست، روشن می کند. تا کنون اين رويارويی بيشتر به معنای اخلاقی فهميده شده است، يعنی رويارويی نادرستی و ريای زاهدانه در برابرِ پاک نهادی و راستی رندانه، به رغمِ نمايشِ آن يک به بی گناهی و رعايتِ شرع و آلودگی اين يک به گناه و فساد از ديدگاهِ شرعی. ولی رابطه ی ميان متنی بنيادِ هستی شناسانه ی اين رويارويی را نشان می دهد که بر اساسِ تأويلِ روايتِ اسطوره ای آفرينش است. از دلِ اين تأويل است که تضاد و کشاکش ميانِ دو ژانرِ اصلی موجوداتی که سرراست با خدا ارتباط دارند، پديدار می شود، که يکی انسانِ بهره مند از "روح" است امّا با تنِ خاکی، و نوعِ ديگری که يکسره روحانی ست، يعنی فرشته. اين دو بر سرِ نزديکی به خدا با يکديگر در کشاکش و رقابت اند. زاهدانِ زمينی در طلبِ بازگشت به بهشت و همجواری با فرشتگان اند و گريز از جايگاه انسانی، يعنی عالمِ خاکی. امّا "رند"، بنا به جايگاهِ ازلی ای که برای او نهاده شده، و با پذيرشِ "بارِ امانت" ای که بر دوشِ او گذاشته شده، پذيرای جايگاهِ خاکی خويش و تمامی بارِ "بلا"يی ست که در اين عالمِ بلا و حادثه در انتظارِ اوست، زيرا که او را بيهوده به اين عالم نفرستاده اند. او به اين جا آمده است تا شاهدِ تجلّی زيبايی "شاهدِ ازلی" باشد که "در ازل پرتوِ حسن" اش ميل به تجلی کرده است. جايگاهِ اين تجلّی نه عالم روحانی ست که جايگاهِ فرشتگان است ــ يعنی موجوداتی که "عشق ندانند که چی ست"ــ بلکه عالمِ خاکی ست که آدمِ خاکی در آن جای دارد. آدمِ خاکی، به دليلِ ويژگی های تقديری اش، به دليلِ "رندی" اش، دارای چنان امکان و استعدادی ست که می تواند شاهدِ تجلّی زيبايی ازلی در آيينه ی جهانِ خاکی باشد.

آنچه به حافظ در ميانِ همه ی شاعرانِ عارفِ ديگر چهره ای يگانه می بخشد و او را در چشمِ روشنفکرانِ امروزی نيز خوشايند می کند، اين است که او به منطقِ وضعِ "رندانه"ی انسان و گناه آلودگی آن و پذيرشِ اين تقديرِ ازلی، جسورانه تر از ديگر شاعرانِ اين نحله می انديشد و منطقِ انکارِ‌ امکانِ زهد در موردِ انسان را تا به جايی می برد که به منطقِ آزادانديشی مدرن بسيار همانند می نمايد. همين چه بسا اسبابِ بسياری بدفهمی ها را در موردِ او فراهم می کند.


[۱] اين پيش انگاره ها را نيز، از ديدگاهِ هرمنوتيکیِ گئورگ گادامر، می توان "پيشداوری ها"ی ذهنیّتِ مدرن دانست که خود را بر متن زورآور می کند، هر چند که مدعّیِ امکانِ دست يابی به عينیّت باشند. به هر حال، به گفته ی نيچه، هيچ تفسيری خالی از زورآوری نيست و هيچ "عينیّت" ای بيرون از يک ديدگاه.

[۲] حافظ را از آن جهت در گيومه می گذارم که شخصِ حافظ در ديوان او چه بسيار با سرنمونِ خود، يعنی "آدم"، يکی ست و نماينده ی نوعی انسان است در برابرِ فرشتگان.

حافظ نقطه ي وصل شعر و شعور

سعيد معزالدين

شفا ز گفته شكر فشان حافظ جوي   
  كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
    شعر حافظ به ايران منحصر نشد بلكه در مدتي كوتاه به فراسوي مرزها راه و رواج يافت. پس از ايران بيش ترين رواج و رونق اشعار و انديشه هاي حافظ در شبه قاره بود. اين نكته را مي توان از شمار نسخه هاي خطي و شرح هايي كه بر ديوان حافظ نگاشته شده و ترجمه هايي كه انجام شده به دست آورد.
   در منطقه پنجاب شرح هاي مختلفي بر ديوان حافظ نگاشته شده كه مهمترين آن ها مرج البحرين است كه نشانگر  رويكرد فراوان حافظ پژوهان اين منطقه به اوست.


    حافظ در بين شعراي اردو زبان نفوذ فراوان داشته است به گونه اي كه اهل ادب از تعابير حافظ در اشعار خويش بهره  برده اند. تعابير عرفاني و ادبي و اشاراتي كه حافظ به كار برده و يا سبك و سياق آن در آثار نظم و نثر اديبان اردو زبان و يا پارسي گويان مشاهده مي شود كه در اينجا براي اختصار و براي ياد كرد علامه اقبال به 3 مورد اشاره مي گردد :
 حافظ چنين مي سرايد : 
 اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما   
  آب روي خـوبي از چـاه زنخـدان شمـا
 و اقبال نغمه سر مي دهد :
 چون چراغ لاله سوزم در خيابان شما    
        اي جوانان عجم جان من و جان شما
 و در جاي ديگر حافظ مي گويد :
 شـاه شمشـاد قدان خسرو شيـرين دهنان  
     كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
 و اقبال مي گويد :
 حلـقه بسـتند سر تربت من نـوحه گـران 
 دلبران، زهره و شان، گلبدنان،سيم بران
 و اين مورد كه بسيار زيبا و شيرين است ،گويا اقبال در پاسخ حافظ آن را سروده است:
 حافظ مي گويد :
 اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را 
     به خـال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
 و اقبال چنين مي گويد :
 به دست ما نه سمرقند و ني بخارايي است    
    دعـا بگـو ز فـقـيران بـه تـرك شيـرازي
  دو تن از سلاطين ادب دوست هند (شبه قاره) از حافظ براي ديدار و اقامت دعوت مي كنند. حافظ با اين كه اهل سير و سياحت ظاهري نبوده و بيش تر مايل بوده كه با پاي دل به سير و سياحت بپردازد, اما دعوت آن ها را مي پذيرد و مصمم  مي شود به اين منطقه (شبه قاره) سفر كند ولي مشكلاتي پديد مي آيد و دريا طوفاني مي شود و حافظ از اين مسافرت منصرف مي گردد.
 نكته مهم اين است كه شعر حافظ در زمان خودش به شبه قاره رسيد و در آن زمان بسياري از ادب دوستان و هنر پروران او را مي شناخته اند و علاقمند بودند كه بدون واسطه از گفتار نغز و شيرين او بهره ببرند. از اين رو براي دعوت از او اقدام كرده اند.
 محمود شاه بهمني و سلطان غياث الدين فرزند سلطان اسكندر بنگالي از او دعوت كردند و اين شعر معروف :
 شكر شكن شوند همه طوطيان هند 
   زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود
  اشاره به همين نكته دارد كه شعر حافظ محدود به سرزمين و وطن او نبوده است.  سلطان  جلال الدين محمد اكبر از سلسله تيموري و همچنين جهانگير و همسر ايراني الاصل او (نورجهان) نيز به اشعار حافظ علاقه زيادي داشتند.
 اشعارحافظ  افزون بر ايران و آسياي ميانه و شبه قاره, به اروپا نيز راه يافت.
  گوته آلماني تحت تاثير شخصيت و اشعار حافظ قرار مي گيرد و مي گويد :
 ’’ اي كاش من در زمان حافظ بودم و او را درك مي كردم ‘‘ و سپس خطاب به حافظ مي گويد :
   اگر من نتوانستم در اين دنيا تو را ببينم, اما در روز حشر از خدا مي خواهم ديدار ما را فراهم كند, تا بتوانم در كنار تو باشم و از ديدگاه ها و سخنان ارزشمند و شيرين تو بهره ببرم.
    آري, وقتي خلوص نيت، تعهد ، مهارت ، دانش ، لطافت ، ظرافت ، شعر و شعور باهم همراه شوند و بياميزند،اين گونه بر ذهن ها و دل ها اثر مي گذارد.
   حافظ يك عالم و عارف و در عين حال يك رند خراباتي است و به گونه اي سخن گفته كه هر كس شيفته عشق مجازي است, دواي درد خويش را در آن مي جويد و هر كس اهل دل و به دنبال سير و سلوك و عرفان و معرفت و عشق حقيقي است, مي تواند از مضامين بلند و محتواي والاي اشعار او بهره جويد و هر دو مي توانند برخوان گسترده حافظ بنشينند. و  حتي كسي كه شيفته عشق مجازي است با نفس دلكش حافظ به عشق حقيقي رهنمون شود و از فرش به عرش راه يابد.
   شعر حافظ نه فقط بين ما زميني ها رواج يافت بلكه به گفته خود حافظ اهل آسمان و فرشتگان نيز در جاذبه سخن او قرار گرفته اند :
 صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت  
  قدسيان گويي كه شعر حافظ از برمي كنند
   نواي دلپذير غزل حافظ ترنم زندگي است.
   غزل حافظ، غزال تيزتك و چالاكي است كه با شتاب و ظرافت و دقت، حركت و اميد و وصال را در چمنزار زندگي معني مي كند.
   واژه هاي نمادين و عارفانه او داستان عشق و پرستش را به توصيف مي نشيند.
   شعر توام با شعور حافظ مرهون انس و الفت او با قرآن است.
   حافظ سرآمد غزلسرايان و عارفان رند خراباتي و عاشقان پاكباخته اي است كه :
 صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ    
     هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
  حافظ يك فرد نيست, بلكه يك جريان زنده و پويا در عرصه فرهنگ و هنر و انديشه و عرفان است كه از چشمه سار زلال ايمان و معرفت و هنر و ادب اسلامي و ايراني مايه مي گيرد.
  اين چشمه جوشان به كوثر نبوي (ص) متصل است و تا امتداد‌ جاودانگي, جاري و ساري است:
 را هم مزن به وصف زلال خضر كه من      
   از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
 بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
  كه از پاي خمت يكسر به حوض كوثر اندازيم
   زبان حافظ كه همان زبان آهنگين و موزون و غني و زيباي فارسي است, زبان فرهنگ و اصالت و تمدن و هنر و ادب و تاريخ اسلام و ايران است :
 ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه        
    كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند
   زبان حافظ، زبان عرفان و معرفت است و شعر برخاسته از شعور او شعار بالندگي و پايندگي است:
 گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب   
            سالها بندگي صاحب ديوان كردم
 شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
      آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
   بزرگداشت حافظ، نكوداشت ادب و هنر و گراميداشت فرهنگ گرانسنگ اسلام و ايران و توجه به خود آگاهي و هويت حقيقي است.

 منابع و مآخذ
 1- ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي
 2- كليات (فارسي) علامه محمد اقبال
 3- مسلمانان هند بريتانيا (پي . هاردي) THE MUSLIMS OF BRITISH INDIA. P. HARDY
 مشروح این مقاله توسط  آقاي سعيد معزالدين افزون بر ارایه و قرائت در روز بزرگداشت حافظ در تالار خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران - لاهور  در همايش بزرگداشت خواجه شمس الدين محمد حافظ شیرازی كه در تالار اجتماعات  امام خمينی(ره)  خانه فرهنگ جمهوري اسلامي ايران در پيشاور پاكستان برگزار شد ايراد گرديده است.

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR