معرفی کتاب‌های برگزیده جایزه کتاب سال/

کتاب «زبان عرفان»، در بخش مهمی از فصل‌های خود دو سطح تناقضی و رمزی در زبان عرفان را مطرح و به تفصیل بررسی کرده است.
سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۵
بررسی سطح تناقض عرفان در «زبان عرفان»
به گزارش خبرنگار اندیشه برنا، کتاب «زبان عرفان» نوشته علیرضا فولادی سال گذشته به عنوان كتاب سال جمهوری اسلامی ایران معرفی شد.

موضوع این كتاب درباره زبانی است كه عرفا در آثار خود به كار می‌گیرند و در آن فلسفه و روش تحلیل بكارگیری این زبان بیان شده است.

کتاب «زبان عرفان» به دلیل موضوعی كه از آن برخوردار است، ناچار به استفاده از شگردهایی برای بیان مقاصدش است. شگردهایی كه سبب هنری شدن این زبان شده و آن را با زبان كتاب‌های آسمانی نزدیك می‌كند و یه همین دلیل مورد توجه اهالی فرهنگ و دین و زبان قرار می‌گیرد.

این كتاب در دو گفتار كلی ارایه شده است كه بخش نخست به مباحث نظری پرداخته و بخش دوم با ذكر مثال و نمونه‌هایی، جنبه عملی نظرات را بررسی می‌كند.

بنا بر این گزارش در قسمت نخست اثر، موضوعاتی برای بررسی رابطه میان عرفان و زبان و عرفان و ادبیات مطرح شده است.

بخش اول کتاب «زبان عرفان»، دو سطح تناقضی و رمزی در زبان عرفان مطرح و به تفصیل بررسی کرده است.

این كتاب در 519 صفحه‌ای توسط انتشارات فراگفت قم چاپ شده است.

کتاب «زبان عرفان» پیش از این در سومین دوره جشنواره جایزه ادبی جلال آل احمد كه ارزشمندترین جایزه ادبی كشور محسوب می‌شود به عنوان اثر برگزیده در زمینه تحلیل ادبی معرفی شده بود.

اثر برگزیده كتاب فصل جمهوری اسلامی ایران، پژوهش برگزیده دانشجویی و پژوهش فرهنگی سال نیز از دیگر توفیق‌های كتاب «زبان عرفان» است.

بزرگداشت روز سهروردی

بزرگداشت روز سهروردی به همت مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، در روزهای هفتم و هشتم مردادماه در زنجان و سهرورد برگزار می‏‌شود.
 
بزرگداشت سهروردی، 7 مرداد در زنجان
به گزارش خبرنگار اندیشه برنا، همایش بزرگداشت روز سهروردی در روزهای هفتم و هشتم مردادماه در زنجان و سهرورد که به عنوان یکی از پیش‏همایش‌های روز جهانی فلسفه در سال جاری و برگزار خواهد شد.

بنا بر این گزارش این همایش به همت مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار می‌شود.

حکمت اشراق و فلسفه و منطق، حکمت اشراق و دین، حکمت اشراق و هنر، حکمت اشراق و مباحث باستانی، سهروردی و مستشرقین و نسخه‌شناسی سهروردی ازجمله موضوعات است در این همایش بررسی خواهد شد.

همایش بزرگداشت سهرودی با سخنرانی غلامحسین‌ابراهیمی دینانی، غلامرضا اعوانی، اسدالله فلاحی، شهرام پازوکی، رضا کوهکن، طاهره کمالی‏زاده، بابک عالیخانی و نجفقلی حبیبی برگزار خواهد شد.

بررسي"ني در انديشه مولانا"درسوريه

بررسي"ني در انديشه مولانا"درسوريه

نشست ادبي بررسي"ني در انديشه مولوي جلال الدين رومي"و تأثير آن در شعر معاصر عربي در مركز فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در لاذقيه به مناسبت روز زن 10 خردادماه برگزار شد.

به گزارش اداره كل روابط عمومي و اطلاع رساني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي،در اين نشست تعدادي از اساتيد دانشگاه تشرين و محققين و نويسندگان اتحاديه نويسندگان سوريه و دوستداران فرهنگ وادب فارسي و دانش آموختگان زبان فارسي حضور داشتند.

ابتدا آياتي از كلام الله مجيدقرائت  شد،سپس فيصل علي صقر در خصوص ارتباطات فرهنگي ميان دو كشور و زمينه هاي تاريخي ومناسبات مشترك دو ملت ايران و سوريه سخنان مختصري را ارائه نمود.

در ادامه برنامه ،رئيس مركز  فرهنگي جمهوري اسلامي ايران مطالبي در زمينه شرح حال مولوي شمس الدين تبريزي جلال الدين رومي و سپس در خصوص تأثير انديشه هاي عرفاني مولوي بر فرهنگ و ادب فارسي وحتي بر ادبيات جهان و مخصوصا ادبيات جهان اسلام و ادبيات عربي مطالبي را ارائه كرد.

دكتر وفيق سليطين رييس گروه زبان عربي در دانشگاه تشرين به موضوع ني از ديدگاه مولوي و تأثير آن در شعر عربي پرداخت و سپس به مقايسه نگاه هاي نابلسي و بياتي و ناظم حكمت و خليل الحاوي وتأثير پذيري آنان از انديشه مولوي و اعتقادات وي در خصوص ني مطالبي را بيان كرد.

وي در مقاله خود به نظريه هاي شعراي معاصر در خصوص ني و نشانه هاي بكارگيري واژه ني در ميان اشعار شعرا اشاره نموده و تأثير پذيري ادبيات عرفاني جهان معاصر از اين شاعر گرانقدر و افكار مشابه از جمله انديشه هاي عطار نيشابوري و حكيم سنايي از شعرا و عرفاي مسلمان ايراني نيز اشاراتي را مطرح كرد.H.Z


رقص براى خدا  

 

پرفسور آنه مارى شيمل از اسلام شناسان و شرق شناسان بنام روزگار معاصر است. وى از سر صدق و راستى در راه شناخت فرهنگ و تمدن و تاريخ اسلام گام نهاده و با آثارش، نه تنها چشم غربيان را تا اندازه اى بر روى حقيقت فرهنگ مشرق زمين گشود، بلكه به ما مسلمانان نيز در آشنايى بهتر و بيشتر با ميراث علمى و فرهنگى نياكانمان كه همان سنت دينى و مذهبى مسلمانان مى باشد يارى رساند. در مقاله اى كه در پى مى آيد، شيمل مى كوشد تا نشان دهد كه رقص صوفيانه (سماع) هرچند از سوى بسيارى از اهل ظاهر عملى شيطانى و غيراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طريقه هاى اصيل صوفيه همچون طريقه مولويه و برخى مشايخ اين قوم همچون ابوسعيد ابوالخير ومولاناجلال الدين محمد بلخى وسيله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و يكسره از اميال وتمنيات جسمانى عارى است.

در خلال دهه هاى اخير، گاهى نوشته هايى در روزنامه هاى آمريكا درباره آموزش «رقص صوفيانه » مى خوانيم و «رقص صوفيانه» به شيوه اى مرسوم براى پرورش نفس بدل شده است. اما، رقص در اسلام قبيح شمرده شده است؛ چرا كه به طور كلى رقص در تاريخ اديان با وجد و حال در ارتباط است و انسان را از حالت عادى خود خارج مى كند و مى توان گفت: او را بر گرد يك محور خاص به چرخش وامى دارد. بى گمان در دوره هاى ميانى اسلامى ضيافتهاى مسلمانان متمكن، اغلب باموسيقى و رقص به پايان مى رسيد. ليكن در بستر دين رقص، كه اساساً  يك پى ـ پديدار موسيقى ونغمه خوش آهنگ است، با خصيصه شريعت محور اسلام در تعارض قرار مى گيرد. زيرا ممكن است فرد را از راهى كه خداوند مقررداشته ـ شريعت ـ به بيراهه كشد. از اين رو، اسلام هنجارين به مخالفت با رقص برخاسته است و مطابق قرآن (فاطر، آيه ۸) با كف زدن و امورى از اين دست نيز مخالف است. طى چندين قرن، مقالات و رسالاتى عليه مسأله رقص به علت وجود تأثيرات شيطانى آن نگاشته شده است.

بدين جهت خنياگران و رقاصان حق شهادت دادن در دادگاه را نداشتند. به عنوان نمونه، مى توان از رساله اى منسوب به ابن تيميه در مورد رقص و سماع يادكرد. او اين دو مقوله را به اندازه تبعيت از مغولها، براى مؤمنان خطرناك و زيانبار مى شمارد (بعدها يك پژوهشگر تأثير يا ردپاى رقص شمنانه را در رقص صوفيانه مشاهده نمود).

حتى كسانى را كه رقص را ويژگى اصلى تصوف مى شمارند و خود را به اين جريان منسوب مى دارند، موردنكوهش قرار داده اند، چرا كه هدف آنها بزرگنمايى چنين تجربيات خلسه آورى بوده است. ايشان در اين مورد با هجويرى (قرن پنجم قمرى‎/ يازدهم ميلادى) موافق اند. وى در كشف المحجوب بيان مى دارد: «طايفه اى ديدم از عوام كه مى پنداشتند مذهب تصوف خود هيچ نيست جز رقص.»  (كشف المحجوب، ص۴۱۶ ، ترجمه نيكلسون).


اولين سماع خانه معروف يا جايى براى رقصيدن و نواختن موسيقى مذهبى در نيمه دوم قرن سوم هجرى برابر با نهم ميلادى در بغداد تأسيس شد، جايى كه صوفيان مجال شنيدن نغمه هاى آهنگين را مى يافتند و برخى در خلال آن به چرخ زدن مى پرداختند. گاهى اوقات نيز اين حالت خلسه به جايى مى رسيد كه خرقه هايشان ـ تكه پارچه هايى كه با دقت به يكديگر دوخته شده بود ـ را مى دريدند.

 در اين هنگام چنين تصور مى شد كه سرشار از بركت «نيرويى جادويى، مقدس و معنوى»  شده اند. مسأله مورد اختلاف اين بود كه آيا مبتديان طريقت ـ چنان كه شيخ ابوسعيد ابوالخير معتقد بود ـ بايسته است كه در مراسم رقص و سماع شركت كنند تا مشتهيات نفسانى خود را از ميان بردارند يا اينكه از شركت در اينگونه مجالس بايد برحذر باشند.

مسأله ديگر به اينگونه بودكه آيا نوآموختگان طريقت به واسطه پايكوبى سرمستانه و گوش دادن به موسيقى مى توانند «احوال »عرفانى شان را تعالى بخشند، يا بايد از نمايش چنين عملى پرهيز كنند؟
پايكوبى و دست افشانى، بخشى از چنين رقصهايى بود كه ممكن بود به جنون منتهى شود (چنان كه جامى آن را در سلسله الذهب توصيف مى كند) مينياتورهايى كه عمدتاً از حوزه فرهنگ ايرانى برجاى مانده است، صوفيان چرخ زن را با آستين هاى بلندى كه بال پرندگان را تداعى مى كند به تصوير مى كشند.


به حلاج (مقتول در ۳۰۹ق‎/ ۹۲۲م) نسبت داده اند كه پاى در زنجير مى رقصيد و به سوى دار مى رفت: اصطلاح «رقص در زنجير» ترجمان فارسى رقص بسمل (raks - i bismil) است كه تبديل به يك كليشه ادبى شد؛ «رقص»  پرنده اى كه به رسم شرعى ذبح شده، يعنى جان دادن عاشقى كه به «پرنده سربريده » شباهت دارد.


اگرچه رقص به عنوان بخشى از سماع در طريقت گروههاى مختلف درويشان ـ خاصه چشتيه ـ وجود داشت، اما تنها در طريقه مولويه نهادينه شد. مولاناجلال الدين رومى (۷۲ ـ ۶۰۴ ق ‎/ ۷۳ ـ ۱۲۰۷) بيشتر اشعار غنايى و بسيارى از غزلياتش را به هنگام گوش دادن به موسيقى وسهل است كه با كف زدنهاى موزون سروده است.

 اصطلاحاتى از قبيل «پايكوبى»  و «دست افشانى» و نظاير آنها در اشعارش ـ بخصوص رباعيات ـ فراوان است. چرا كه رباعى اغلب به عنوان قالبى منظوم در مجالس سماع به كار گرفته مى شد. نزد مولوى تمام جهان در رقص شگفت آور در حركت است؛از زمانى كه عدم، خطاب ازلى خداوند «آيا من پروردگار شما نيستم» را شنيد، پايكوبان پا به عرصه وجود نهاد ( ديوان شمس ـ شماره۱۸۳۲).

اين عقيده به گفته هاى جنيد اشاره دارد. رقص و سماع دونردبان براى صعود به آسمان ـ يعنى معراج حقيقى ـ هستند و فرشتگان و جنيان نيز در اين عروج شركت دارند. رقص شاخه هاى درختان به واسطه وزش نسيم بهارى نيز مظهرى از آن سرنمون ازلى است.

 فرزند مولانا، سلطان ولد، موسيقى و رقص را كه پدرش با الهامات خود آنها را پرورانده بود، سامان داد. به اين معنا رقص در نزد مولويه يك عمل شورمندانه عنان گسيخته نيست، بلكه رقص منظم «باله» است كه در آن يك درويش مى تواند شعفى سرمستانه را تجربه كند. اما اين شعف سرمستانه راهى براى پرستش «او» و در حقيقت «رقص براى خدا» است. چرخ زدن اغلب به حركت ستارگان به دورخورشيد يا رقص پروانه به دور شمع براى «فنا»ى در آن تشبيه مى شود. اين تجربه فنا است، «فنا»ى در خدا براى رسيدن به سطح بالاتر از بصيرت. شاعران بعد از مولانا نظير غليب (متوفى در استانبول به سال۱۲۱۳ق۱۷۹۹م) به مانند شاعران هند و ايرانى ـ البته با صراحت بيشترى ـ اين سمبوليزم را در اشعارش با رديف رقص به كار گرفت.


در ميان دراويش، بويژه مولويه، مراسم تدفين اغلب با پايكوبى همراه بود و نيزدر مورد عرس ـ جشنهايى كه براى نكوداشت يك عارف متوفى برگزار مى شد ـ وضع بر اين منوال بود و بنابراين، جاى شگفتى نيست كه برخى صوفيان از رقص بهشتى سخن به ميان آورده اند. (از اين رو يادآور برداشتى غربى از نقاشيهاى ميكل آنژ است) و روزبهان بقلى (متوفى ۶۰۵ق۱۲۰۹‎/م) چنانكه ادعا مى كند خود را در رقص با ملائك و پيامبر ديد. نماد پايانى سفر عرفانى او «رقص با خدا» است.


در كشورهاى اسلامى معمولاً رقص هاى محلى براى زنان و مردان جداگانه ترتيب مى يافت و چنانچه در مواردى زنان و مردان با هم درمى آميختند و به پايكوبى مى پرداختند ـ به مانند قبايل بربر ـ كه توسط اهل ظاهر و صوفيان متنسك مورد اعتراض واقع مى شد. اين امر كه امروزه حتى زنان در طريقه هاى «امروزى» شركت مى جويند با تمام سنت كلاسيك در تقابل است. چرا كه سماع صوفيه متوجه اهداف جسمانى نيست. نقادان سنتى تصوف به مانند ابن جوزى در تلبيس ابليس، رقص را وحى شيطانى و فعلى «خلاف اخلاق» مى دانند.


نحوه انجام رقص و سماع در طريقه مولويه


در اين مراسم شيخ در وسط دايره اى مى ايستد. قاليچه اى سرخ رنگ (نماد اتحاد با عالم شهود) به سوى مكه گسترانده مى شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعرى كه در ثناى نبى سروده مى شود) آغاز مى شود. نوازندگان روبروى شيخ مى نشينند و سكوتى كه در پى تلاوت قرآن و نعت نبى بر مجلس سايه افكنده با صداى طبل شكسته مى شود.

 پس از آن تكنوازى نى شروع مى شود. سپس درويشان به دنبال شيخ در دايره تالار مى ايستند و به يكديگر سر فرو مى آورند.
رقص با نخستين سلام يك درويش آغاز مى شود. درويش با بوسه اى بر دست شيخ از او براى سماع رخصت مى طلبد. مرشد سماع، او را به جاى خود راهنمايى مى كند.

نوازندگان و خوانندگان كر شروع به خواندن مى كنند. شيخ در جاى خود ايستاده و درويشان برگرد او باز مى شوند و مى چرخند و آهسته ذكرالله، الله، الله را زير لب تكرار مى كنند.

اين بخش ازمراسم تقريباً ۱۰دقيقه به طول مى كشد و براى چهاربار تكرار مى شود. در چهارمين سلام خود شيخ نيز به رقص ملحق مى شود. در نظمى خورشيد وارمولانا، شيخ، نماد خورشيد است و درويشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شيخ چرخ مى زنند.


ايشان چرخ زنان دست راستشان را براى كسب رحمت الهى به سوى آسمان دراز مى كنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نيز با پايين آوردن دست چپ به سوى زمين آن را از رحمت الهى سيراب مى سازند.

 هنگامى كه يك نفر پاى خود را محكم به زمين مى كوبد، ديگرى دنباله كار او را مى گيرد و رقص را ادامه مى دهد. فراز و فرود پاى راست دائماً با ذكر آهنگين الله، الله، الله همراه است.

بدين ترتيب سمبوليزم نهان در رقص و سماع طريقه مولويه به عشق آسمانى و شور عرفانى و نيز اتحاد با خدا اشارت دارد. در پايان، درويشان هوهوكنان به يكديگر ملحق شده و با ذكر فاتحه و اداى نماز براى مولانا و شمس تبريزى مراسم را به پايان مى رسانند.


نقل از: http://busaeed.persianblog.com/

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR

نسبت‌ تجربه‌ عرفاني‌ با فلسفه‌ (روايت‌ استيس‌)

 صورت‌ مسئله‌
پژوهش‌ ما به‌ نحو مجمل‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ «حال‌ يا تجربه‌ي‌ عرفاني‌» ناميده‌ مي‌شود چه‌ رابطه‌اي‌ -اگر اصولاً داشته‌ باشد- با مسائل‌ مهم‌ فلسفه‌ دارد؟ اين‌ پژوهش‌ را با تكيه‌ به‌ واقعيتي‌ رواني‌ كه‌ انكارش‌ فقط‌ مي‌تواند ناشي‌ از جهل‌ باشد، آغاز مي‌كنيم‌. بعضي‌ انسانها گهگاه‌ احوال‌ غريبي‌ داشته‌اند كه‌ به‌ عنوان‌ «عرفاني‌» مشخص‌ و معروف‌ است‌. وصف‌ اين‌ احوال‌ در متون‌ و آثار عرفاني‌ پيشرفته‌ترين‌ اقوام‌ در اعصار مختلف‌، مدون‌ يا مطرح‌ است‌. ولي‌ از آنجا كه‌ اصطلاح‌ «عرفاني‌» (1) به‌ كلي‌ مبهم‌ است‌، ابتدا بايد در اين‌ حوزه‌ دست‌ به‌ بررسي‌ تجربي‌ بزنيم‌ تا معلوم‌ شود چه‌ سنخ‌ و چه‌ نوع‌ تجربه‌اي‌ عرفاني‌ ناميده‌ مي‌شود، ويژگيهاي‌ اصلي‌ آن‌ را تعيين‌ و طبقه‌بندي‌ كنيم‌ و حد و رسم‌ هر طبقه‌اي‌ را مشخص‌ كرده‌، سنخهاي‌ نامربوط‌ را كنار بگذاريم‌. سپس‌ ببينيم‌ كه‌ آيا اين‌ تجربه‌ها، يا حالات‌ رواني‌ كه‌ نقادانه‌ انتخاب‌ و توصيف‌ شده‌اند، روشنگر چنين‌ مسائلي‌ هستند: آيا در جهان‌ حضور روحاني‌اي‌ (2) بزرگتر از بشر هست‌، و اگر هست‌، چگونه‌ با بشر و با جهان‌ به‌ طور كلي‌، ربط‌ دارد؛ آيا مي‌توانيم‌ در عرفان‌، (3) توضيحي‌ در باب‌ ماهيت‌ نفس‌، (4) فلسفه‌ي‌ منطق‌، (5) كاركرد زبان‌، حقيقت‌ يا تمناي‌ بي‌مرگي‌، (6) و سرانجام‌ درباره‌ي‌ سرشت‌ و سرچشمه‌هاي‌ تكاليف‌ اخلاقي‌ و مسائل‌ اخلاق‌ به‌ معني‌ اعم‌ پيدا كنيم‌؟ 

چند سطر پيش‌تر عبارت‌ «حضور روحاني‌» را به‌ كار بردم‌، كه‌ از توين‌بي‌ وام‌ كرده‌ام‌. لطف‌ اين‌ عبارت‌ در ابهام‌ آن‌ است‌. اخيراً در سخنراني‌ يك‌ فيزيكدان‌ نامي‌، يكي‌ از شنوندگان‌ سؤال‌ بي‌ربطي‌ از او كرد: «آيا شما به‌ خدا اعتقاد داريد؟» فيزيكدان‌ جواب‌ داد: «من‌ اين‌ كلمه‌ را به‌ كار نمي‌برم‌، چون‌ خيلي‌ مبهم‌ است‌.» به‌ عقيده‌ي‌ من‌ اين‌ پاسخ‌ خطاست‌. بايد مي‌گفت‌: «من‌ كلمه‌ي‌ خدا را به‌ كار نمي‌برم‌، چون‌ خيلي‌ دقيق‌ است‌.» همين‌ است‌ كه‌ من‌ از «حضور روحاني‌» سخن‌ مي‌گويم‌. شايد اين‌ تعبير هم‌ خيلي‌ دقيق‌ است‌. بهتر است‌ گرفتار ابهام‌ ولي‌ بر حق‌ باشيم‌، تا گرفتار دقت‌ ولي‌ بيراه‌. 

اين‌ پژوهش‌ از بعضي‌ جهات‌، متناظر با اين‌ پرسش‌ است‌ كه‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ ما، في‌المثل‌ احساس‌ ما از رنگ‌، چه‌ ربطي‌ با ماهيت‌ و ساخت‌ و تركيب‌ جهان‌ دارد؟ به‌ عقيده‌ي‌ من‌ «از بعضي‌ جهات‌ متناظر است‌». اينكه‌ اين‌ تمثيل‌ (7) را تا كجا جدي‌ بگيريم‌، خود يكي‌ از مسائل‌ دشوار پژوهش‌ ماست‌. ولي‌ كساني‌ كه‌ فقط‌ پيشگفتار اين‌ كتاب‌ را مي‌خوانند، حق‌ ندارند چنين‌ تمثيلي‌ را تخطئه‌ كنند -مگر اينكه‌ تهمت‌ تعصب‌ را بر خود هموار سازند.
من‌ به‌ عنوان‌ فيلسوف‌ اين‌ كتاب‌ را مي‌نويسم‌، نه‌ به‌ عنوان‌ عارف‌. و ادعا نمي‌كنم‌ كه‌ در هيچ‌ يك‌ از زمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ عرفانهايي‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ مطرح‌ است‌، تخصص‌ و تبحر دارم‌. از هر اقليم‌ فرهنگي‌، معدودي‌ را كه‌ بزرگ‌ترين‌ عرفاني‌ آنجا دانسته‌ام‌ برگزيده‌ام‌ و استنباطها و استنتاجهايم‌ را عمدتاً بر پايه‌ي‌ بررسي‌ عميق‌ اين‌ نمونه‌ها نهاده‌ام‌. ديگر آنكه‌ برداشت‌ فلسفي‌ من‌، تجربي‌ و تحليلي‌ است‌. ولي‌ با وجود تجربه‌گرايي‌، معتقد نيستم‌ كه‌ همه‌ي‌ تجربه‌ها بالضروره‌ بايد قابل‌ تحويل‌ به‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ باشد. و با وجود تحليل‌گري‌ بر آن‌ نيستم‌ كه‌ تحليل‌ تنها مشغله‌ي‌ فلسفه‌ است‌. من‌ بيشترين‌ ارزش‌ را براي‌ چيزي‌ كه‌ يك‌ وقت‌ «فلسفه‌ي‌ نظري‌» (8) خوانده‌ مي‌شد قائلم‌، ولي‌ معتقدم‌ كه‌ تحليل‌ از ابزارهاي‌ ضروري‌ آن‌ است‌. تحليل‌ مي‌تواند به‌ صورت‌ غايتي‌ براي‌ خود درآيد. ولي‌ دلخواه‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ گامي‌ تمهيدي‌ به‌ سوي‌ كشف‌ حقيقت‌، بگيرم‌.
بيشترين‌ متقدمان‌ من‌ در حوزه‌ي‌ پژوهش‌ عرفان‌، يا خود پرورش‌ فلسفي‌ نداشته‌اند، يا بر وفق‌ روشها و تصورات‌ و تغييرات‌ فلسفي‌اي‌ انديشيده‌اند، كه‌ ديگر به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌تواند در دنياي‌ آنگلو- ساكسون‌ مقبول‌ باشد. در حدود پنجاه‌ سال‌ پيش‌، در دنياي‌ آنگلو- ساكسون‌، جرگه‌اي‌ از فيلسوفان‌، كه‌ ج‌.ا.مور (9) از رهبران‌ آن‌ بود، انقلابي‌ در روشهاي‌ فلسفي‌ ايجاد كردند. به‌ اعتقاد من‌ از اين‌ انقلاب‌ آنچه‌ را كه‌ محتمل‌ است‌ در محك‌ داوري‌ آينده‌ ارزش‌ و اعتباري‌ ماندگار پيدا كند، مي‌توان‌ هم‌ اكنون‌ اخذ و اقتباس‌ كرد، بي‌آنكه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از مكتبهاي‌ رقيب‌ و يكجانبه‌ تحليل‌گري‌ كه‌ حوزه‌ي‌ تحليل‌ را ميان‌ اصحاب‌ تحصل‌ ] = اثبات‌گرايي‌ [ منطقي‌، (10) صورت‌گرايان‌ كارناپي‌، (11) و فيلسوفان‌ طرفدار «زبان‌ عادي‌» ] = استعمال‌ رايج‌ [ آكسفورد و معتقدان‌ راستين‌ ويتگنشتاين‌ (12) ي‌، منقسم‌ كرده‌ است‌، سرفرود آورد. 

متقدمان‌ ما در حوزه‌ي‌ عرفان‌، كاري‌ نكرده‌اند كه‌ در حل‌ معضلاتي‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ مطرح‌ خواهم‌ كرد، مددي‌ برساند. و ناگزيرم‌ بي‌آنكه‌ از راهنمايي‌ گذشتگان‌ برخوردار باشم‌، طرحي‌ بيفكنم‌ و راهي‌ در پيش‌ بگيرم‌. همين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از افكار مطروحه‌ در اين‌ كتاب‌ ممكن‌ است‌ به‌ كلي‌ غريب‌ و بي‌سابقه‌ باشد، اگرچه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ نسنجيده‌ و نسخته‌ نيست‌. اين‌ حرف‌ را از آن‌ روي‌ نمي‌زنم‌ كه‌ لاف‌ اصالت‌ زده‌ باشم‌، بلكه‌ برعكس‌، از اين‌ روي‌ كه‌ اميدوارم‌ از بعضي‌ نقايص‌ و نارساييها كه‌ ممكن‌ است‌ خوانندگان‌ در پاسخ‌يابيهاي‌ من‌ بيابند، بدين‌ وسيله‌ عذر بخواهم‌. همچنين‌ از طرح‌ سؤالاتي‌ كه‌ در اين‌ پژوهش‌ لازم‌ مي‌نموده‌، ولي‌ به‌ كلي‌ از نظر متقدمان‌ پنهان‌ مانده‌ بود، ناگزير بوده‌ام‌. و در تبيين‌ آنها، آنچه‌ مقدور من‌ بوده‌ است‌، فرو نگذاشته‌ام‌. 

تذكار اين‌ نكته‌ نيز لازم‌ است‌ كه‌ در چنين‌ حوزه‌ي‌ دشوار، نمي‌توانيم‌ انتظار دليل‌، (13) نقيض‌، (14) ابطال‌ (15) و قطع‌ و يقينهاي‌ (16) قاطعي‌ داشته‌ باشيم‌. عرفا اصولاً اهل‌ احتجاج‌ نيستند. و طمأنينه‌ي‌ قلبي‌ و ذهني‌ خويش‌ را دارند. ولي‌ همين‌ واقعيت‌، مشكل‌ تازه‌ي‌ بغرنجي‌ پيش‌ پاي‌ فيلسوف‌ بيچاره‌ مي‌گذارد. در هر حال‌، حد اعلاي‌ انتظاري‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌توان‌ داشت‌، رسيدن‌ به‌ فرضيه‌هاي‌ مظنون‌ (17) و ظن‌ معقول‌ (18) است‌. و البته‌ فقط‌ كساني‌ كه‌ اهل‌ علم‌، (19) نيستند، به‌ يقين‌ مفروض‌ علم‌ باور دارند. خود اهل‌ علم‌ مي‌دانند كه‌ پاسخها و راه‌حلهاي‌شان‌، انگارشي‌ و مفروض‌ است‌؛ بي‌شك‌ پاسخهاي‌ ما نيز بيشتر از اينها مظنون‌ و مفروض‌ است‌. (20)

پانوشتها
1. mystical
2. spiritual presence
3. mysticism
4. self
5. philosophy of logic
6. immortality
7. analogy
8. speculative philosophy
9. جورج‌ ادواردمور (1873-1958) George Edward Moore فيلسوف‌، رياضيدان‌ و نظريه‌پرداز اخلاقي‌ انگليسي‌.-م‌.
10. logical positivists
11. Carnapian formalists
12. Wittgenstein
13. proof
14. disproof
15. refutation
16. certainty
17. tentative hypotheses
18. reasonable opinion
19. Scientist
20. استيس‌، عرفان‌ و فلسفه‌ ، ص‌ص‌ 16-7.
کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت http://www.iptra.ir

روش شناسي مطالعات ديني

 
مروري بر كتاب روش‌شناسي مطالعات ديني، اثر دكتر احد فرامرز قراملكي
 تعريف پژوهش:پژوهش، پردازش اطلاعات برخوردار از انتظام، متعلق به گسترة خاصي از علوم و داراي هويت جمعي است كه به نوآوري مي‌انجامد.
اركان پژوهش: 1. اطلاعات:ـ ويژگي‌هاي اطلاعات شايسته براي پژوهش الف: برخورداري از اطلاعات تحليل شده ب: برخورداري از اطلاعات مرتبط ج: برخورداري از اطلاعات كافي و كامل د: برخورداري از اطلاعات صادق
هـ: برخورداري از اطلاعات دقيق
و: برخورداري از اطلاعات واضح و متمايز
ز: برخورداري از اطلاعات نو
ح: برخورداري از اطلاعات مستند
ط: عدم اطلاعات، خود، ‌اطلاعات است
(در يك پژوهش آنچه نيست نيز مهم است و پژوهشگر را به خلاها و كاستي‌ها رهنمون مي‌سازد.)
2. پردازش: (مسير عبور از اطلاعات به يافته‌هاي جديد، پردازش و تحليل روشمند است)
3. داراي انتظام: (پژوهش بايد داراي انضباط، چارچوب، ضابطه و قواعد معين باشد)
4. تعلق به گسترة‌ خاص: (پژوهش به يك گستردة‌ معين از علوم تعلق دارد. پژوهش چيزي جز حل روشمند يك مسئله نيست و مسئله به يكي از حوزه‌هاي معرفتي تعلق دارد. تعيين دقيق گسترة پژوهش در پيشبرد صحيح پژوهش نقش به سزايي دارد.)
5. هويت جمعي: (هر برنامه پژوهشي، به دليل تعلق به گستره‌اي خاص، ‌عضوي از هويت جمعي علم است و در خانواده علم، جايگاه خاصي پيدا مي‌كند و به عنوان عنصري از سيستم معين و شبكه‌اي خاص، ‌نقش ايفا مي‌كند)
6. نوآوري: (در برنامه پژوهشي هدف، توليد يافته‌هاي «جديد» علمي است. پژوهشگر در مقام دست‌يابي به امري است كه تاكنون به دست نيامده است. نوآوري ابعاد مختلفي دارد: دست‌يابي به پرسش و مسئله جديد، ارائه نظريه‌اي جديد، وصول به روش جديد، مفهوم‌سازي تازه ـ اساساً تفاوت پژوهش با تعليم، همان تفاوت ميان توليد و انتقال است ـ)
 مديريت برنامه پژوهشي:
اثربخشي يك برنامه پژوهشي، بيش از هر امري محتاج مديريت است. عمليات پژوهش، يك فرايند است كه در قالب پروژه و به وسيله يا همراه با گروه انجام مي‌شود. (فرايند، پروژه و گروه كار)
يك پروژة پژوهشي محتاج دو نوع مديريت است:
1. مديريت اجرايي:
وظايف مديريت اجرايي:
ـ برنامه‌ريزي
ـ سازمان دهي
ـ تيم سازي
ـ مديريت زمان
ـ خدمات پژوهشي
ـ شيوه‌هاي فيش‌برداري (تمركز آفريني و صرفه‌جويي در زمان)
2. مديريت علمي:
وظايف عمده مديريت علمي:
ـ ‌هدف گذاري (مشخص، قابل دسترس، قابل سنجش، مفيد، داراي اولويت) (عوامل موثر در هدف گذاري: ذهن انباشته از نظريه‌ها و آگاهي‌هاي به روز، چشم‌ مسئله ياب، روح خلاق، برخورداري از دغدغة اثربخشي)
ـ صورت‌بندي مسئله 
ـ ‌ارائه فرضيه پژوهش
ـ تعيين روي‌آوردهاي مقرب (از چه طريقي مي‌توان به حل مسئله نزديك شد؟)
ـ تعيين شاخص‌گزينش و شيوه سنجش اطلاعات
ـ تعيين روش پردازش
ـ ارزيابي پژوهش (سنجش بهره‌وري پژوهش با لحاظ: 1. واجد كارايي و اثربخشي «بهره‌وري بالا» 2. واجد اثربخشي و فاقد كارايي «بهره‌وري پايين» 3. داراي كارايي و فاقد اثر بخشي «فاقد بهره‌وري» 4. فاقد كارايي و اثربخشي «فاقد بهره‌وري»)
 
   ارزيابي پژوهش سه مرحله متمايز و مهم دارد:
الف: ارزيابي پيشين (نيازسنجي وضعيت موجود در حوزه مربوط به پژوهش، روش سنجي، ارزيابي توانايي‌هاي فردي، سنجش علايق فردي)
ب: ارزيابي هنگام (ارزيابي اطلاعات، ارزيابي پردازش اطلاعات، سنجش وفاداري به هدف، ارزيابي زمان)
ج: ارزيابي پسين (ارزيابي اهداف و نتايج)
 
 ضرورت طرح مسئله محورانه پژوهش:
پژوهش مسئله محور آن است كه با مسئله آغاز مي‌شود و آنچه براي حل مسئله مورد نياز است، به ميان مي‌آيد.
مسئله، فرضيه را شكل مي‌دهد و محقق براي اثبات فرضيه مي‌كوشد. تحقيق موضوع محور، در واقع تتبع و جمع‌آوري مباحثي است كه حداكثر كاربرد آن در اهداف آموزشي و ترويجي است و به همين دليل در يك پژوهش عقيم و ناموفق است.
 
ـ نقش مسئله در پژوهش:
1. پژوهش داراي هدف معين، قابل تحقق و سنجش‌پذير مي‌گردد.
2. ذهن به وسيله مسئله، بارورتر مي‌گردد.
3. نوآوري از حيث حل مسئله، فرضيه نو، نظريه جديد يا روش نوين، تحقق مي‌يابد.
4. علم، از مسئله فربه شود.
5. فرايند پژوهش،‌گذارِ روشمند از فرضيه به نظريه، مرهون مسئله است.
6. شناخت و نقد منابع پژوهش، در گرو مسئله است.
ـ ويژگي‌هاي مسئله:
1. به لحاظ مفهوم، واضح
2. از حيث مصداق، متمايز
3. درست و معني دار
4. قابل پژوهش
 5. جزئي (پرهيز از جامع گرايي)
6. متناسب با توان محقق
7. داراي اولويت و ضرورت
ـ فرايند عمليات طرح مسئله
1. مواجهه با مشكل
2. تبديل مشكل به مسئله
3. تجزية ‌مسئله
4. تشخيص القا كننده بودن مسئله
5. سنخ شناسي مسئله
6. ساختار منطقي مسئله
ـ عوامل تقويت چشم مسئله ياب:
1. ذهن پيچيده و اندوخته از تئوري‌ها، مدل‌ها، الگوها و نظريات
2. افزايش دانايي
3. ممارست و تمرين
4. پرهيز از سطحي نگري
5. تربيت و آموزش
6. روزمرگي و نزديكي بيش از اندازه به مسئله
 
 تعريف و توصيف:
ـ تعريف:
 
رديف    توقع از تعريف              تعريف شايسته
1         ترسيم همه ماهيت شي‌ء           حد تام
2         تمايز كامل به نحو جامع و مانع      رسم تام
3         تمايز از امور مشتبه و متشابه      رسم
4         بيانگر علل شي‌ء         حد كامل
5         تحليل مفهوم              شرح‌الاسم
تنوع تعاريف از جهت هدف
ـ قواعد راهبردي در تعريف:
1. عدم جستجوي تعريف براي مفاهم تعريف‌ناپذير
2. اجتناب از تعاريف دوري
3. اجتناب از تعريف با مفاهيم مبهم و اخفي
4. عدم اخذ مفاهيم غير محصل در تعريف مفاهيم محصل
5. اجتناب از اخذ مفاهيم نسبي در تعريف امور نفسي
6. دوري از مغالطه كنه و وجه
7. عدم كاربرد استدلال در تعريف امور
ـ توصيف:
توصيف، ابزارها و ملاك‌هاي خاصي دارد. برحسب تنوع ابزارها، سنخ‌هاي توصيف، تعريف مي‌شود ؛توصيف تجربي، توصيف تحليلي، توصيف تاريخي، توصيف پديدارشناختي و ...؛ در عين حال توصيف در مطالعات ديني، به دليل كثيرالاضلاع و پيچيده بودن پديدارهاي ديني، نمي‌تواند با حصرگرايي روش‌شناختي به نحو موفقيت‌آميزي انجام شود... .
 
 توجيه و تبيين:
ـ قواعد رهبري در مقام توجيه:
1. مسبوقيت نقد بر فهم
2. جستجو از خودستيزي يك گزاره
3. جستجو از دوري بودن توجيه يك گزاره
4. بررسي اعتبار صوري استدلال
5. نقد مباني
6. تحليل لوازم
7. جستجو از ادله رقيب (قياس معارضت و قياس مقاومت)
8. نقد دليل، مستلزم نقد مدعا نيست.
9. تمايز نقد انگيزه از نقد انگيخته
10. بررسي كفايت ادله
ـ قواعد راهبردي تبيين:
1. جست و جو از تبيين‌هاي متنوع
2. سنجش‌پذيري تبيين
3. غرض صناعي در تبيين
5. اجتناب از علت انگاري امر مقدم
6. دوري از علت اجتناب از نظريه‌هاي مبتني بر دست‌هاي پنهان
4. غرض پنداري امر مقارن
7. اجتناب از علت پنداري دليل
 
 روشها و روي‌آوري‌ها:
 
 
طبقه‌بندي روش‌ها و روي‌آوردهاي مطالعات ديني
 
ـ قواعد راهبردي در مطالعه درون ديني:
1. توجه به دور
2. پرهيز از حصرگرايي روش شناختي
3. عدم غفلت از رجحان و اولويت انتخاب يك روي‌آورد
4. عدم حصرگرايي نسبت به مسائل
ـ روي‌آوردهاي برون ديني:
1. روي‌آورد تحليلي ـ‌ منطقي
2. روي‌آورد تحليل مفهومي
3. روي‌آورد تحليل گزاره‌اي (تحليل ساختار منطقي و تحليل ساختار زباني)
 
r مطالعات تاريخي:
امروزه ضرورت اخذ روي‌آورد تاريخي در شناخت پديدارها و آموزه‌ها، (به ويژه در دين‌شناسي) امري بديهي تلقي مي‌شود.
ـ فرآيند مطالعه تاريخي:
 
فرايند مطالعه تاريخي
1
2
3           
توصيف   چگونگي ظهور و پيدايش امر تاريخي
چگونگي تطور، رشد و تحول آن
چگونگي وضعيت نهايي آن
4
5
6           
تبيين     چرايي ظهور با توجه به چگونگي ياد شده در شماره 1
چرايي تطور و رشد به شكل بيان شده در شماره 2
چرايي نيل به انجام و وضعيت نهايي مذكور در شماره 3
 
ـ مواضع خطا در مطالعة‌ تاريخي:
1. غفلت آوري ناشي از گزينشي بودن
2. تحول پديده به هويت تاريخي محض
3. درآميختن انگيزه و انگيخته
4. درآميختن داوري با ارزش‌گذاري
 
r مطالعات تطبيقي:
مطالعه تطبيقي يعني، شناخت يك پديدار يا ديدگاه در پرتو مقايسه (فهم و تبيين مواضع خلاف و وفاق)
ـ فرآيند مطالعه تطبيقي:
1. تعريف مسئله
2. تحديد دامنة ‌تطبيق
3. اقتضاي حداكثري وجوه، و موارد تمايز و تشابه (حتي ظاهري)
4. عبور از موارد تشابه و تفاوت ظاهري به مواضع خلاف و وفاق واقعي
5. تبيين مواضع خلاف و وفاق
ـ روش‌هاي نيل به مواضع خلاف و وفاق واقعي:
1. سئوال‌هاي اساسي و رخنه‌هاي معرفتي
2. پيشينه و بستر معرفتي
3. مباني و مبادي تصوري و تصديقي
4. ادله، روي‌آوردها و روش‌ها
5. لوازم،‌ آثار و نتايج
6. رقبا، امثال و اغيار
7. پارادايم‌ها، سيستم‌ها و نظام‌هاي فكري
 
 مطالعات پديدارشناختي:
ـ ‌دو تعريف از پديدارشناسي روش شناختي:
1. پژوهش توصيفي صرف متعلق به موضوعي معين و مبتني بر شعور بي‌واسطه / اشميت
2. شناخت امر ناپيدا و نهان شده از آنچه پيدا و عيان است (باطن‌شناسي از طريق ظاهر) / هانري كربن
پديدارشناسي، رهيافتي است توصيفي كه درگستره‌هاي مختلف، كارايي دارد و نقش آن، نشان دادن ابعاد مخفي و پنهان پديده‌ها، به ويژه پديدارهاي كثيرالاضلاع است.
 
 مطالعات تجربي دين:
ـ ويژگي‌هاي معرفتي مطالعه تجربي:
1. ابتناء‌ بر مشاهده، تجربه عيني، همگاني و قابليت دستكاري
2. ابتناء بر فرضيه
3. گزينشي بودن
4. تغيير يافته‌ها در سايه تئوري‌ها و قانون علمي
ـ ويژگيهاي تئوري و قانون‌هاي تجربي:
1. بيانگر نظم هميشگي و پايدار
2. توانايي پيش‌بيني مشروط
3. محال دانستن وقوع برخي پديده‌ها
ـ چيستي مطالعه تجربي دين:
بررسي رفتار ديني براساس روش‌شناسي علوم تجربي؛ يعني براساس كشف متغيرهاي مهم، فهم ارتباط متغيرها و تبيين روابط در رفتار ديني
ـ فرايند عملياتي مطالعه تجربي:
1. تنظيم مسئله پژوهش
2. تدوين فرضيه
3. آزمون فرضيه
4. تحليل آماري
5. تعميم نتايج و پيش‌بيني
6. تدوين تئوري
 
مطالعات ميان رشته‌اي:
مطالعة ميان رشته‌اي، كثرت‌گرايي روش شناختي مبتني بر گفت و گو و چالش مؤثر بين گستره‌ها در حد يك مسئله‌اي واحد است. به ديگر سخن، شناخت يك پديدار در پرتو گفت و گوي مؤثر بين رهيافت‌هاي دانش‌هاي مختلف است. مطالعة ميان رشته‌اي، روي‌آورد نويني است كه براي رفع حصرگرايي روش شناختي و تفكر تقليل گرايانه ناشي از آن به ميان آمده است. اين روي‌آورد در مطالعات ديني اهميت فراواني دارد؛ زيرا مسائل و پديده‌هاي ديني، چند تباري و كثيرالاضلاع است و بدون اخذ رهيافت ميان رشته‌اي،‌به تحريف پديدارهاي ديني مي‌انجامد.
 
 
 
مروري بر كتاب روش‌شناسي مطالعات ديني، اثر دكتر احد فرامرز قراملكي،‌ناشر: دانشگاه علوم اسلامي رضوي، سال 1380.
 

http://www.korsi.ir/Show_news.asp?id=13

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR

‌معرفت‌شناسي‌ عرفا

 
 
  
  دكترسيديحيي‌ يثربي‌   
 
اشاره‌
مباحث‌ معرفت‌شناختي‌ عرفا (اگر چه‌ نه‌ با همين‌ عنوان) در متون‌ عرفاني‌ مطرح‌ شده‌اند. در اين‌ سلسله‌ مقالات، اين‌ مسائل‌ استخراج‌ و طبقه‌بندي‌ شده‌ و البته‌ در محدودة‌ عرفان‌ اسلامي‌ معرفي‌ خواهد شد.
در راستاي‌ اين‌ هدف، نگارنده‌ نخست‌ به‌ نقل‌ مطالبي‌ از متون‌ معتبر عرفاني‌ پرداخته‌ و سپس‌ مقاله‌ را با درج‌ اظهارات‌ عين‌القضاة‌ همداني، عارف‌ قرن‌ ششم‌ پي‌ مي‌گيرد.
همچنين‌ در آغاز، مختصري‌ درباره‌ شيوه‌ بحث‌ توضيح‌ داده‌ شده‌ و تا اندازه‌اي‌ به‌ حدود و امكانات‌ و مشكلات‌ كار اشاره‌ گرديده‌ است.
     مقدمه‌
از آنجا كه‌ بحث‌ معرفت‌شناسي، به‌ صورت‌ يك‌ بحث‌ مستقل‌ و جدي‌ و گسترده، محصول‌ تلاش‌ متفكران‌ عصر جديد غرب‌ است‌ و از آنجا كه‌ اين‌ مباحث، خواه‌ و ناخواه، به‌ ما منتقل‌ شده‌ و اذهان‌ و افكار ما را به‌ نتايج‌ و آثار خود متوجه‌ ساخته‌ است، ما نيز نمي‌توانيم‌ به‌ اين‌ گونه‌ مباحث، بي‌توجه‌ باشيم.
اما از آنجا كه‌ در ورود به‌ هر نوع‌ از علوم‌ و فنون، بايد نقطة‌ آغاز حركت‌ خود را، موجودي‌ خويش‌ در زمينه‌ آن‌ علم‌ و فن‌ قرار دهيم، لازم‌ است‌ كه‌ به‌ محصول‌ تلاش‌ پيشينيان‌ در زمينه‌ معرفت‌شناسي‌ توجه‌ كنيم‌ و از جايي‌ كه‌ آنان‌ بازمانده‌اند، كار خود را آغاز كنيم.
گذشتگان‌ ما، اگرچه‌ عنواني‌ خاص‌ به‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ نداده‌اند اما درباره‌ بسياري‌ از مسائل‌ آن، انديشيده‌ و نظر داده‌اند. مثلاً‌ دقتهاي‌ ابن‌سينا و ديگران‌ در مباحث‌ مربوط‌ به‌ حد‌ و برهان، نكات‌ برجسته‌اي‌ از مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ را دربردارد، همچنين‌ است‌ مباحث‌ اهل‌ كلام‌ در موضوع‌ «نظر»، يا اظهارات‌ عرفا در مورد معارف‌ شهودي.
آنچه‌ در اين‌ مقاله‌ و مقالات‌ بعدي، تحت‌ عنوان‌ «معرفت‌شناسي‌ عرفا»، خواهد آمد، تأمل‌ و بررسي‌ «معرفت‌ شهودي» است؛ معرفتي‌ كه‌ عرفان‌ اسلامي، آن‌ را مقصد و مقصود نهايي‌ خود مي‌داند.
در اين‌ مقاله‌ها، اصول، مباني، خاستگاه‌ و خصوصيت‌ معرفت‌ عرفاني‌ را، در حد‌ امكان، براساس‌ اظهارات‌ عرفا، مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار خواهيم‌ داد و به‌ دليل‌ رعايت‌ گنجايش‌ مقاله‌ و ضرورت‌ پرهيز از تكرار مكررات، از مباحث‌ جنبي‌ خودداري‌ خواهيم‌ كرد.
 
شيوة‌ بحث‌
معرفت‌ شهودي، به‌ دليل‌ خارج‌ بودنش‌ از حوزة‌ آگاهي‌ و خودآگاهي‌ انسان، به‌ دشواري‌ تسليم‌ بحث‌ و بررسي‌ مي‌شود. منظور از شيوة‌ بحث، نه‌ آن‌ است‌ كه‌ براي‌ امكان‌ بررسي‌ اين‌ موضوع، راه‌ و رسم‌ ويژه‌اي‌ وجود دارد و در اين‌ مقال‌ قصد معرفي‌ آن‌ است، بلكه‌ منظور اين‌ است‌ كه‌ ابتدا بايد روش‌ و خطمشي‌ خود را در اين‌ مباحث، تعيين‌ كرده‌ و در حد‌ امكان، نحوه‌ ورود به‌ بحث‌ و خروج‌ و نتيجه‌گيري، مشخص‌ شود.
براي‌ توضيح‌ مطلب، ابتدا بايد به‌ دو نكته‌ توجه‌ كنيم:
نخست‌ آن‌ كه‌ همه‌ علوم‌ و فنون، مراحلي‌ را پيموده‌ و به‌ وضع‌ كنوني‌ رسيده‌اند. قطعاً‌ اين‌ علوم‌ و فنون، در اين‌ مرحله‌ نيز متوقف‌ نمانده‌ و وارد مراحل‌ بعدي‌ خواهند شد.
اين‌ تحول‌ تكاملي‌ را حتي‌ اگر در اصول‌ و حقايق‌ نپذيريم، اما در نحوة‌ ارتباط‌ با آنها و درك‌ و دريافت‌ و بهره‌برداري‌ از آنها، جاي‌ ترديد وجود ندارد. بنابراين، نه‌ تنها علوم‌ و فنون‌ بلكه‌ معارف‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ هم، از لحاظ‌ دريافت‌ و تنظيم، در معرض‌ تحول‌ قرار مي‌گيرند.
مسلماً‌ عرفان‌ و تصوف‌ هم، از آغاز پيدايش‌ خود در ميان‌ مسلمانان، مراحل‌ مختلفي‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ تا به‌ حالت‌ كنوني‌ رسيده‌اند. بي‌ ترديد، عرفان‌ ابراهيم‌ ادهم‌ (فوت‌ 161 ه' )، رابعه‌ (فوت‌ 135 ه') و امثال‌ آنان، با عرفان‌ سر‌اج‌ طوسي‌ (فوت‌ 378 ه') و كلابادي‌ (فوت‌ 380 ه' ) و امثال‌ آنان، فرق‌ داشته‌ و عرفان‌ اينان‌ نيز با عرفان‌ ابن‌ عربي‌ (فوت‌ 638 ه') و مولوي‌ (فوت‌ 672 ه')، از جهات‌ مختلف، متفاوت‌ بوده‌ است.
و اما نكته‌ دوم‌ آن‌ كه‌ اين‌ تحول‌ كه‌ باعث‌ پيدايش‌ مراحل‌ و درجات‌ مختلف‌ مي‌گردد از جهتي‌ تابع‌ زمان‌ و تاريخمند است‌ و از جهتي‌ چنين‌ نيست. از آن‌ جهت‌ تابع‌ زمان‌ است‌ كه‌ به‌ هر حال‌ اين‌ سير تكاملي‌ در طول‌ زمان‌ تحقق‌ پذيرفته‌ است. اما از جهت‌ ديگر، درجات‌ و كمالات‌ عرفاني‌ نيز مانند مراتب‌ علوم‌ ديگر در هر دوره‌اي‌ نسبت‌ به‌ افراد مختلف‌ وجود دارند. مثلاً‌ در قرن‌ هفتم‌ يا دهم‌ نيز افرادي‌ بودند كه‌ در رديف‌ ابن‌ ادهم، قرار مي‌گيرند. چنانكه‌ افرادي‌ هم‌ بودند كه‌ همطراز ابن‌عربي‌ و مولوي‌ به‌ شمار مي‌آيند. بعلاوه، هر فردي‌ از سالكان، در طول‌ عمر خود در مراحل‌ مختلفي‌ از كمالات‌ عرفاني‌ قرار مي‌گيرد.
با توجه‌ به‌ نكته‌هاي‌ ياد شده، شيوة‌ بحث‌ چنين‌ خواهد بود:
الف‌ - در جهت‌ تنظيم‌ مباني‌ نظام‌ معرفتي‌ عرفا (شهود)، اظهارات‌ همة‌ عارفان‌ را مورد بهره‌برداري‌ قرار خواهيم‌ داد؛ بدون‌ توجه‌ به‌ اينكه‌ نظام‌ معرفتي‌ عرفا، در اظهارات‌ فلان‌ عارف‌ بطور جامع‌ مطرح‌ شده‌ يا نشده‌ باشد. زيرا بنا به‌ دلايلي‌ انتظار جامعيت‌ از اظهارات‌ عرفا يك‌ انتظار بي‌جا است. دلايل‌ بي‌جا بودن‌ اين‌ انتظار براي‌ كساني‌ كه‌ با شيوة‌ بياني‌ عرفا آشنا باشند پوشيده‌ نيست. مواردي‌ از آن‌ دلايل‌ به‌ اختصار عبارتند از:
-1 عدم‌ نيل‌ همة‌ عارفان‌ به‌ همة‌ مقامات.
-2 بيان‌ ناپذيري‌ تجارب‌ و حالات‌ عرفاني.
-3 راز بودن‌ نهادي‌ معرفت‌ شهودي.
-4 رازداري‌ عارفان.
-5 اشاره‌اي‌ بودن‌ زبان‌ عارفان.
-6 نسبيت‌ حاكم‌ بر اظهارات‌ عرفا از جهت:
‌            ‌- حال‌ و مقام‌ گوينده‌ از نظر درجات‌ كمال‌ و موقعيت‌ روحي.
‌            ‌- حال‌ و مقام‌ شنونده‌ از نظر درجات‌ كمال‌ و موقعيت‌ روحي.
‌            ‌- قدرت‌ بيان‌ و ميزان‌ تسلط‌ بر تعابير و گزينش‌ اصطلاحات، عبارات‌ و مناسبات.
ب‌ - طرح‌ و تنظيم‌ اين‌ مباني‌ و اصول، مبتني‌ است‌ بر امكان‌ چنين‌ طرح‌ و تنظيمي‌ نه‌ سابقة‌ آن. لذا در بسياري‌ موارد از نوعي‌ ابداع‌ و نظريه‌پردازي‌ ناگزيريم‌ و در عين‌ قبول‌ مسئوليت‌ نقايص‌ و اشتباهات، از صاحبنظران‌ انتظار همدلي‌ و راهنمايي‌ داريم.
ج‌ - چارچوب‌ بحثها، مسائل‌ زير خواهند بود:
‌            ‌‌            ‌-1 معرفت‌ شهودي، شامل: تعريف‌ و تحديد معرفت‌ شهودي‌ و بيان‌ مباني‌
‌            ‌‌            ‌‌            ‌مستندات‌ و تعيين‌ قلمرو آن.
‌            ‌‌            ‌-2 ويژگيهاي‌ معرفت‌ شهودي، شامل: وضوح‌ و ترديدناپذيري، بيان‌ناپذيري‌ و غيره.
‌            ‌‌            ‌-3 رابطه‌ معرفت‌ شهودي‌ و علوم‌ نظري، شامل: نسبت‌ شهود به‌ علم‌ و بالعك
‌            ‌‌            ‌‌            ‌سازگاريها و ناسازگاريها، امكان‌ نقد متقابل، مباني‌ نقد متقابل.
‌            ‌‌            ‌-4 مبادي‌ دستيابي‌ به‌ معرفت‌ شهودي، شامل: قوس‌ صعودي‌ و نزولي‌ و منشأيت‌ آث
‌            ‌‌            ‌‌            ‌وجود، كون‌ جامع‌ و غيره.
‌            ‌‌            ‌-5 روش‌ وصول‌ به‌ اين‌ گونه‌ معرفت، شامل: سلوك، مبادي‌ حركت، رياضت‌ و مرا
‌            ‌‌            ‌‌            ‌سلوك‌ و نشانه‌هاي‌ توفيق‌ و تجرد.
د - ذكر نصوص‌ و بيانات‌ عرفا:
در اين‌ زمينه‌ پيش‌ از هر چيز لازم‌ است‌ گزيده‌اي‌ از بيانات‌ عرفا را مورد توجه‌ قرار دهيم. اين‌ كار دو نتيجه‌ در بر دارد: يكي‌ اينكه‌ با بيان‌ عرفا وارد حوزة‌ بحث‌ و بررسي‌ مي‌شويم‌ و ديگر اينكه‌ طي‌ بحثهاي‌ بعدي، به‌ اين‌ متون‌ و نصوص‌ ارجاع‌ مي‌دهيم.
 
عين‌ القضاة‌ و مباحث‌ معرفت‌شناختي‌
ابوالمعالي‌ عبدالله‌ بن‌ ابي‌بكر، ملقب‌ به‌ عين‌ القضاة، در همدان‌ متولد شد و به‌ دليل‌ استعداد و كوشش‌ بي‌وقفه، بر علوم‌ متداول‌ زمان‌ خود از رياضيات، طبيعيات، الهيات، فقه‌ و حديث‌ تسلط‌ يافت‌ و در حالي‌ كه‌ در دوران‌ جواني‌ عمرش‌ بود، اما سرانجام، اين‌ همه‌ را در راه‌ تصوف‌ نهاد. زبدة‌الحقايق‌ و تمهيدات‌ دو اثر ارجمند او در باب‌ مسائل‌ تصوف‌ است. زبدة‌الحقايق‌ با حجم‌ كوچكش، مطالب‌ گرانقدري‌ در معرفت‌شناسي‌ عرفا دارد و به‌ همين‌ دليل، نخست‌ گزيده‌اي‌ از آن‌ را، نقل‌ مي‌كنيم.
اما اينكه‌ پيش‌ از همه‌ به‌ آثار عين‌القضاة‌ توجه‌ كرديم، به‌ دليل‌ سبقت‌ زماني‌ او در مطرح‌ كردن‌ روشن‌ و تفصيلي‌ اين‌ مباحث‌ است.
عين‌ القضاة، در اوايل‌ قرن‌ ششم، نكاتي‌ را مطرح‌ كرده‌ است‌ كه‌ حدود يك‌ قرن‌ و نيم‌ پس‌ از وي، برخي‌ از بزرگان‌ و شارحان‌ تصوف‌ اسلامي‌ مانند صدرالدين‌ قونوي، بطور جدي‌ وارد آن‌ مباحث‌ شده‌اند. عين‌القضاة‌ حدود سي‌ و سه‌ سال‌ عمر كرد. او نيز مانند همه‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواستند از حدود مقبول‌ جامعه، فراتر روند، با اتهامهاي‌ واهي‌ (از جمله‌ ادعاي‌ الوهيت)، به‌ اعدام‌ محكوم‌ شد و در سال‌ 533 هجري‌ پوستش‌ را كنده، بر دارش‌ كردند و سپس‌ سوزاندند.
او در مقدمة‌ زبدة‌الحقايق‌ مي‌گويد كه‌ نوشته‌هايش‌ پيش‌ از زبدة‌الحقايق، با اصرار دوستان، در توضيح‌ اصول‌ اعتقادي، بر مبناي‌ قواعد عقلي‌ بوده‌ است‌ اما زبدة‌الحقايق‌ را پس‌ از دست‌ يافتن‌ به‌ معارف‌ ذوقي‌ و شهودي‌ نوشته‌ است. او در اين‌ كتاب‌ بر آن‌ است‌ كه‌ اصول‌ اعتقادي، مخصوصاً‌ مسئله‌ «نبوت» را براساس‌ معارف‌ ذوقي‌ توضيح‌ دهد و با اقرار اكيد به‌ اينكه‌ اين‌ معارف‌ ذوقي‌ و شهودي‌ در بيان‌ و در قالب‌ الفاظ‌ نمي‌گنجند، وعده‌ مي‌دهد كه‌ نهايت‌ تلاش‌ خود را در تعبير از اين‌ معارف‌ بكار گيرد. اما اگر چنانكه‌ بايد نتواند اين‌ كار را بكند، به‌ دو دليل‌ عذر تقصير مي‌خواهد:
‌            ‌- يكي‌ اينكه‌ در اداي‌ اين‌ معاني‌ چندان‌ فرصتي‌ براي‌ گزينش‌ الفاظ‌ و ويرايش‌ عبارات‌ نبود، اگرچه‌ هرگونه‌ تلاش‌ و دقتي‌ هم‌ به‌ كار مي‌رفت، باز هم‌ اداي‌ آن‌ معاني‌ در قالب‌ الفاظ‌ امكان‌ نداشت.
‌            ‌- و ديگر اينكه‌ اين‌ متن‌ براي‌ كساني‌ نوشته‌ شده‌ است‌ كه‌ در اثر ممارست‌ در حقايق‌ عقلي، آمادگي‌ درك‌ حقايق‌ ذوقي‌ را از اين‌ گونه‌ عبارات‌ به‌ دست‌ آورده‌اند.
در نهايت‌ اين‌ نوشته، محصول‌ دو انگيزه‌ است:
‌            ‌- پاسخ‌ به‌ اصرار دوستان.
‌            ‌- نشان‌ دادن‌ راه‌ ذوق‌ و كشف‌ بر طالبان‌ معرفت، تا بر علوم‌ عقلي‌ بسنده‌ نكرده، دانش‌ را بينش‌ نپندارند161.
اينك‌ گزيده‌ نصوص‌ و بيانات‌ عين‌القضاة:
 
-1 روشنايي‌ درون‌
«تا بر آني‌ كه‌ حقيقت‌ علم‌ ازلي‌ خداوند را، با تلاشهاي‌ عقلي‌ دريابي، هنوز برآهن‌ سرد مي‌كوبي! زيرا كه‌ درك‌ واقعي‌ آن، در گرو پيدايش‌ يك‌ روشنايي‌ دروني‌ است‌ ... اين‌ روشنايي‌ كه‌ گفتيم، زماني‌ در درون‌ انسان‌ پديد مي‌آيد كه‌ وارد حوزه‌اي، در آن‌ سوي‌ عقل‌ و انديشه‌ (فراخرد) شده‌ باشد. تو اين‌ موضوع‌ را بعيد و غيرممكن‌ مشمار، زيرا كه‌ در آن‌ سوي‌ عقل‌ و انديشه، قلمروهاي‌ بي‌شماري‌ هست‌ كه‌ جز خداوند كسي‌ از شمار آنها آگاه‌ نيست.
چيزهايي‌ كه‌ در اين‌ قلمرو درك‌ شوند، كمتر نيازمند استدلال‌ و مقدماتند، زيرا آنكه‌ چيزي‌ را مي‌بيند، نيازي‌ به‌ استدلال‌ ندارد. اين‌ نابينايانند كه‌ بايد از راه‌ استدلال‌ آن، را دريابند، چنانكه‌ با لمس‌ مي‌توان‌ به‌ وجود چيزي‌ پي‌ برد. اما جز وجود آن، چيز ديگري‌ را با استدلال‌ نمي‌توان‌ فهميد. مثلاً‌ نمي‌توان‌ به‌ رنگ‌ آن‌ پي‌ برد كه‌ راه‌ استدلال‌ در چنين‌ مواردي‌ بسته‌ است.»162
 
-2 حدود كارآيي‌ انديشه‌ و روشنايي‌ درون‌
«خرد، در اصل‌ براي‌ آن‌ آفريده‌ شده‌ است‌ كه‌ «اوليات» را دريابد كه‌ نيازمند مقدمات‌ و استدلال‌ نيستند. و اما دريافت‌ مسائل‌ نظري‌ پيچيده، به‌ كمك‌ استدلال‌ و مقدمات، انگار كه‌ كار او نيست؛ يعني‌ ظاهراً‌ در نهادش‌ چنين‌ تواني‌ نيست. كه‌ به‌ كمك‌ استدلال‌ و مقدمات‌ به‌ دريافت‌ مسائل‌ نظري‌ پيچيده‌ توفيق‌ يابد، چنانكه‌ حس‌ لمس، براي‌ دريافت‌ ملموسات‌ آفريده‌ شده‌ است‌ و اگر شخص‌ نابينايي‌ آن‌ را براي‌ دريافت‌ چيزي‌ كه‌ با بينايي‌ درك‌ مي‌شود به‌ كار گيرد، اين‌ كار، از حدود توانايي‌ نهاد قوة‌ لمس‌ بيرون‌ خواهد بود... از اينجا مي‌توان‌ فهميد كه‌ دريافت‌ مسائل‌ پيچيده‌ نظري، نيازمند تواني‌ ديگر از قلمروي‌ فراخرد است‌ كه‌ بي‌نياز از انديشه‌ و استدلال‌ بوده‌ و نسبتش‌ با اين‌ مسائل‌ پيچيده، همانند نسبت‌ عقل‌ با اوليات‌ باشد.»163
 
-3 بصيرت، نيرويي‌ است‌ مانند بينايي‌ يا ذوق‌ شعر
«... نسبت‌ اين‌ نيرو (بصيرت) به‌ چيزهايي‌ كه‌ درك‌ مي‌كند همانند نسبت‌ ذوق‌ شعر است‌ به‌ تشخيص‌ موزون‌ از ناموزون. چنانكه‌ اين‌ ذوق‌ در تشخيص‌ وزن‌ نيازمند مقدمات‌ نيست، همينطور نيروي‌ فراخرد در تشخيص‌ حق‌ و باطل‌ مسائل‌ پيچيده، نيازمند مقدمات‌ نيست، برخلاف‌ عقل‌ و انديشه‌ و برخلاف‌ نابينا نسبت‌ به‌ وجود ديدنيها... .»164
 
-4 فرق‌ عالم‌ و عارف‌ در ادراك‌ وجود حق‌
«از ويژگيهاي‌ دريافت‌ فراخرد آن‌ است‌ كه‌ درك‌ و دريافت‌ آن‌ از حق‌ تعالي‌ همراه‌ با شوق‌ و درد بزرگيست‌ كه‌ بيان‌ از تصوير آن‌ ناتوان‌ است.
خرد نيز با ادراك‌ وجود حق‌ لذت‌ مي‌برد، اما اين‌ لذت‌ به‌ دريافت‌ جمال‌ حق‌ مربوط‌ نيست، بلكه‌ لذت‌ دانايي‌ به‌ جمال‌ حق‌ است، چنانكه‌ خرد از دانشهاي‌ ديگر نيز مانند حساب‌ و رياضيات‌ و پزشكي‌ لذت‌ مي‌برد.
خرد در اينجا همانند چشم‌ است‌ نسبت‌ به‌ مواد خوشبو. اگرچه‌ چشم‌ آن‌ ماده‌ را در رنگ‌ زيبايي‌ ببيند، اما لذتي‌ كه‌ چشم‌ مي‌برد با لذت‌ قوه‌ بويايي‌ فاصله‌ زيادي‌ دارد و طبيعي‌ است‌ كه‌ دريافت‌ چشم‌ از آن‌ ماده‌ چنان‌ شوقي‌ ايجاد نمي‌كند كه‌ دريافت‌ با قوه‌ بويايي‌ ايجاد مي‌كند.
در مورد درك‌ حق‌ با مقدمات‌ عقلي‌ هم، آن‌ شوق‌ و دردي‌ كه‌ در دل‌ عارف‌ وجود دارد، وجود نخواهد داشت‌ و خرد تنها از دانش‌ خود لذت‌ خواهد برد.»165
 
-5 انس‌  عارف‌ به‌ جمال‌ الهي‌
«چون‌ چشم‌ معرفت‌ سالك‌ باز شد به‌ ميزان‌ كمال‌ و استعداد معرفتش، حقايق‌ الهي‌ بر او فرو مي‌ريزد و هرچه‌ از اين‌ معارف‌ بيشتر دريافت‌ كند به‌ عالم‌ ملكوت‌ و جمال‌ الهي‌ و الطاف‌ حق‌ بيشتر انس‌ مي‌گيرد و عشق‌ مي‌ورزد و به‌ همين‌ نسبت‌ علاقه‌ و انس‌ او به‌ اين‌ جهان‌ خاكي‌ كاهش‌ مي‌يابد. البته‌ اين‌ انس‌ با انسهاي‌ ديگر قابل‌ مقايسه‌ نيست. ما از ناچاري‌ واژه‌هاي‌ عادي‌ را همانند انس، عشق، جمال‌ و غيره‌ بكار مي‌بريم. بهوش‌ باش‌ تا همساني‌ كلمات‌ فريبت‌ ندهد كه‌ ندانسته‌ گمراه‌ شوي‌ و بجاي‌ حقايق، به‌ تخي‌لات‌ موهوم‌ عقل‌ ناتوان، قناعت‌ ورزي.»166
 
-6 ايمان‌ به‌ قلمرو معرفت، ولايت‌ و نبوت‌
«كسي‌ كه‌ قدم‌ به‌ قلمرو فراخرد نگذاشته‌ باشد، با انديشه‌ و استدلال‌ آن‌ را باور نخواهد كرد. چنين‌ كسي‌ را ايمان‌ به‌ نبوت‌ هم‌ غيرممكن‌ است‌ زيرا نبوت‌ هم‌ به‌ قلمرو فراخرد مربوط‌ است‌ و حتي‌ از آن‌ نيز برتر است. لذا كسي‌ كه‌ قلمرو فراخرد را نپذيرفته‌ باشد نمي‌تواند نبوت‌ را باور كند، تا چه‌ رسد به‌ كسي‌ كه‌ قلمرو ولايت‌ را باور ندارد و آن‌ برتر از قلمرو عقل‌ است‌ و قلمرو نبوت‌ بعد از آن‌ ظاهر مي‌شود و اگر به‌ زبان‌ اقرار كند يا چنين‌ بيانديشد كه‌ نبوت‌ را باور كرده‌ است، باز هم‌ به‌ خطا مي‌رود. او در حقيقت‌ مانند نابينايي‌ است‌ كه‌ با لمس‌ يك‌ شي‌ رنگين، فكر كند رنگ‌ را باور كرده‌ و حقيقت‌ آن‌ را دريافته‌ است. در حالي‌ كه‌ اين‌ كجا و دريافت‌ رنگ‌ كجا؟»167
 
-7 ايمان‌ به‌ نبوت، ايمان‌ به‌ غيب‌ است‌
«ايمان‌ به‌ نبوت‌ در نزد عقل، ايمان‌ به‌ غيب‌ است. بنابراين‌ اگر عقل‌ اين‌ غيب‌ را با مسائل‌ عالم‌ محسوس، همانند سازد، بسيار نادرست‌ خواهد بود.»168
 
-8 روش‌ تقويت‌ ايمان‌ به‌ نبوت‌
«... راه‌كار آن‌ است‌ كه‌ جويندگان‌ معرفت‌ فراخرد نيز همانند كساني‌ كه‌ ذوق‌ شعر ندارند، با اهل‌ ذوق‌ بنشينند تا نتيجه‌اي‌ بگيرند زيرا بسياري‌ از كساني‌ كه‌ خودشان‌ ذوق‌ شعر ندارند و نظم‌ را از نثر تشخيص‌ نمي‌دهند، به‌ اينكه‌ ديگران‌ چنين‌ تواني‌ دارند، باور دارند و اين‌ باور يقيني‌ به‌ چيزي‌ كه‌ خود سهم‌ و تجربه‌اي‌ از آن‌ ندارند، محصول‌ كثرت‌ نشست‌ و برخاست‌ با اهل‌ ذوق‌ است‌ كه‌ از داشتن‌ اين‌ توان‌ محروم‌ نيستند.»169
 
-9 صفات‌ حق‌ از نظر عقل‌ و بصيرت‌
«صفات‌ الهي‌ بطور كلي‌ بر دو قسم‌اند:
يكي‌ آن‌ اوصافي‌ كه‌ نمونه‌شان‌ را در موجودات‌ ديگر مي‌يابيم، مانند حكيم‌ و آفريدگار. اين‌گونه‌ اوصاف‌ را با عقل‌ و انديشه‌ مي‌توان‌ دريافت.
و ديگر آن‌ صفاتي‌ كه‌ موجودات‌ ديگر نمونه‌اي‌ از آنها را با خود ندارند، مانند صفت‌ كبريا، عظمت، جمال‌ و بهأ. حقيقت‌ اين‌گونه‌ اوصاف‌ را با عقل‌ و انديشه‌ نمي‌توان‌ شناخت. براي‌ اينكه‌ هرچه‌ عقل‌ درباره‌ اينها دريابد، با حقيقت‌ آنها فاصله‌ زيادي‌ خواهد داشت. پس‌ براي‌ درك‌ اين‌گونه‌ صفات‌ نيازمند حوزه‌ معرفتي‌ فراخرد هستيم.
مبادا فريب‌ ظاهر قضيه‌ را بخوري! كه‌ نهاد آدمي‌ بر آن‌ است‌ كه‌ چنان‌ بنمايد كه‌ همه‌ چيز مي‌داند، در حالي‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌داند! و لذا به‌ ناتواني‌ خود اعتراف‌ نكرده، بتواند يا نتواند در همه‌ مسائل‌ دخالت‌ مي‌كند. چنانكه‌ قوه‌ واهمه‌ در حوزه‌ قوه‌ عاقله‌ دخالت‌ مي‌كند.
براي‌ اثبات‌ دخالت‌ نارواي‌ عقل‌ همين‌ قدر كافي‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ مدعي‌ شد كه‌ جمال‌ ازلي‌ را درك‌ مي‌كند به‌ او بگويي‌ كه: از هر زيبايي‌ بخاطر زيباتر از آن‌ دست‌ مي‌كشند، پس‌ تو چرا به‌ خاطر آن‌ جمال‌ ازلي‌ از ماسواي‌ او دست‌ برنمي‌داري؟! در حالي‌ كه‌ زيباترين‌ چيز جهان، در مقايسه‌ با آن‌ جمال‌ ازلي، از هر زشتي‌ زشت‌تر است!!»170
 
-10 احوال‌ عشق‌ را تنها با بصيرت‌ مي‌توان‌ دريافت‌
«يكي‌ از خواص‌ و لوازم‌ قلمرو فراخرد، عشق‌ است. آنان‌ كه‌ عشق‌ را تجربه‌ كرده‌اند، بدون‌ شك‌ مي‌دانند كه‌ عقل‌ از دريافت‌ عشق‌ ناتوان‌ است. چون‌ تجربه‌ عاشق‌ به‌ كساني‌ كه‌ اهل‌ تجربه‌ نيستند، قابل‌ انتقال‌ نيست. حتي‌ در مورد مسائل‌ احساسي‌ ديگر نيز از قبيل‌ خشم، شادماني، ترس‌ و شرم، چنين‌ است. عقل‌ دانستنيها را در مي‌يابد، اما احساسها و تجربه‌ها را نمي‌تواند دريابد. بلي‌ عقل‌ و انديشه‌ بوسيله‌ مقدمات، به‌ وجود اين‌ احوال‌ و تجارب، پي‌ مي‌برد، اما هرگز نمي‌تواند، از اين‌ راه‌ با صاحبان‌ آن‌ تجربه‌ از نظر درك‌ و دريافت‌ آن‌ تجربه‌ها، يكسان‌ باشد!»171
 
-11 درك‌ ناتواني‌ خرد با عقل‌ و بصيرت‌
«هر كه‌ از قلمرو فراخرد، بيشتر بهره‌مند باشد، بيشتر به‌ ناتواني‌ خود نسبت‌ به‌ درك‌ ذات‌ و صفات‌ حق‌ پي‌مي‌برد. آخرين‌ مرحله‌ از كمالات‌ عقل‌ و انديشه، مرحله‌ايست‌ كه‌ خرد در آن، بر ناتواني‌ خود از درك‌ بسياري‌ از موجودات، آگاه‌ مي‌گردد و اين‌ آگاهي‌ بر ناتواني، پيش‌ درآمد اولية‌ قلمرو فراخرد است... درك‌ ناتواني‌ خرد با مقدمات‌ معروف‌ عقل‌ و استدلال، با درك‌ ناتواني‌ آن‌ با معرفت‌ شهودي، فرق‌ و فاصله‌ زيادي‌ دارد. عيناً‌ مانند توجه‌ قوة‌ واهمه‌ به‌ ناتواني‌ خود نسبت‌ به‌ درك‌ حقايق‌ عقلي، در مقايسه‌ با توجه‌ خرد به‌ ناتواني‌ واهمه... .»172
 
-12 توانايي‌ عقل‌
«... دقت‌ كن! و آنچه‌ را خردِ‌ ناتوان‌ تو در نمي‌يابد، با عجله‌ تكذيب‌ مكن! زيرا كه‌ خرد، براي‌ فهم‌ قسمتي‌ از موجودات‌ آفريده‌ شده‌ است. چنانكه‌ چشم‌ قسمتي‌ از محسوسات‌ را درك‌ مي‌كند، اما از درك‌ شنيدنيها، بوييدنيها و چشيدنيها ناتوان‌ است، خرد نيز از دريافت‌ بسياري‌ از موجودات‌ ناتوان‌ است...»173
 
-13 مشاهدة‌ معارف‌ با ذوق، مانند درك‌ اوليات‌ است‌ با عقل‌
«هر موجودي، دائم‌الوجود است؛ يعني‌ پيوسته، وجودش‌ از طرف‌ حق، تكرار مي‌گردد و هر دمي‌ برايش‌ هستي‌ ديگري‌ همانند هستي‌ پيشين‌ وي، از نو فرا مي‌رسد. اهل‌ معرفت‌ اين‌ موضوع‌ را آشكارا مشاهده‌ مي‌كنند.
اما دريافت‌ آن‌ بر خردورزان، دشوار و ناممكن‌ است... اينها كه‌ گفتيم‌ با ذوق‌ درك‌ مي‌شوند و اين‌ شهود ذوقي، از درك‌ و دريافت‌ خرد نسبت‌ به‌ اوليات‌ كمتر نيست. جز اينكه‌ نمي‌شود دريافت‌ شهودي‌ را با همين‌ الفاظ‌ بيان‌ داشت‌ و بي‌ترديد، اين‌ عبارات، از بيان‌ آن‌ حقايق‌ و انتقال‌ آنها به‌ حوزة‌ فهم‌ ديگران‌ ناتوانند و لذا هر كه‌ حق‌ را شناخت، زبانش‌ از كار مي‌افتد.»174
 
-148 فرق‌ علم‌ و معرفت‌
«شايد علاقه‌مند باشي‌ كه‌ فرق‌ علم‌ و معرفت‌ را بداني. بدان‌ كه‌ هر آن‌ معنايي‌ كه‌ بتوان‌ از آن، با عبارتي‌ برابر با آن‌ تعبير كرد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ ذهن‌ شاگرد با يك‌ يا چند بار شنيدن‌ آن‌ عبارت، با ذهن‌ معلم‌ يكسان‌ گردد، آن‌ معني‌ جزء علوم‌ خواهد بود. و هر آن‌ معنايي‌ كه‌ جز با عبارات‌ متشابه‌ و نمادين‌ نتوان‌ از آن‌ تعبير كرد، جزء معرفت‌ خواهد بود. من‌ در اين‌ كتاب، واژة‌ علم‌ و معرفت‌ را به‌ اين‌ دو معني‌ بكار برده‌ام، و غالباً‌ اهل‌ دل‌ نيز چنين‌ به‌ كار مي‌برند. اگرچه‌ عرفاً‌ اينها به‌ جاي‌ يكديگر هم‌ به‌ كار مي‌روند...»175
 
-15 معارف‌ شهودي‌ بيان‌ ناپذيراند
«... دانش‌ پيامبران‌ لدني‌ است. چنين‌ معارفي‌ چون‌ با زبان‌ متشابه‌ و ايمايي‌ بيان‌ شوند، جز اهل‌ ذوق‌ و تعليم‌ يافتگان‌ حق، كسي‌ از اين‌ عبارتها به‌ اين‌ حقايق‌ پي‌نمي‌برد... عيناً‌ مانند اظهارات‌ عاشقان‌ در مسائل‌ وصال‌ و فراق‌ و غيره‌ كه‌ جز براي‌ كساني‌ كه‌ خود گرفتار عشق‌ شده‌ باشند مفهوم‌ نيست. و همين‌ است‌ معني‌ گفته‌ جنيد كه: كلام‌ ما اشاره‌ است. براي‌ عارف‌ سخن‌ گفتن‌ جز به‌ اشاره‌ و ايمأ ممكن‌ نيست. هر كه‌ با سرماية‌ انديشه، در فهم‌ عبارات‌ آنان‌ بكوشد دچار لغزش‌ و خطا خواهد شد.»176
 
 
-16 اقسام‌ علوم‌ عقلي‌
«مسائل‌ عقلي» از جهتي‌ بر دو قسم‌اند:
يكي‌ آنكه‌ داراي‌ دو رويكرد است.
و ديگري‌ آنكه‌ داراي‌ سه‌ رويكرد است.
به‌ گمان‌ برخي‌ اين‌ نوع‌ دوم، جزء معارف‌ است‌ نه‌ علوم، و اين‌ پنداري‌ است‌ نادرست‌ كه‌ مي‌خواهم‌ آن‌ را توضيح‌ دهم.
قسم‌ اول‌ كه‌ داراي‌ دو وجه‌ و رويكرد است، يك‌ وجهش، تعليم‌ معلم‌ و راهنماست‌ و وجه‌ ديگرش‌ فهم‌ شاگرد، مانند طب، نحو و رياضيات.
و اما قسم‌ دوم‌ كه‌ داراي‌ سه‌ رويكرد است، يكي‌ به‌ گفتار و تعليم‌ و معلم‌ است، و ديگري‌ به‌ فهم‌ شاگرد، و سومي‌ به‌ ذوق‌ شاگرد. بيشتر مسائل‌ مربوط‌ به‌ نفس‌ و صفات‌ ازلي‌ و امور آخرت‌ از اين‌ قبيل‌اند. بيشتر دانشمندان‌ گمان‌ مي‌برند كه‌ اينها را دريافته‌اند در حالي‌ كه‌ جز تشبيه‌ بهره‌اي‌ ندارند.»177
 
-17 سودمندترين‌ راه‌ در كسب‌ معارف‌
«جويندة‌ حق‌ هرگاه‌ مقداري‌ از اين‌ مسائل‌ را با آموزش‌ زباني‌ فراگرفت، بايد بيشتر با اهل‌ كمال‌ همنشيني‌ كند، هر قدر كه‌ بتواند. و بايد حالات‌ دروني‌ خود را با آنان‌ در ميان‌ نهد و با تصفية‌ باطن، خود را براي‌ درك‌ اين‌ حقايق‌ آماده‌ سازد. براي‌ اينكه‌ هيچ‌ واصل‌ كاملي‌ نمي‌تواند انسان‌ را به‌ مقصد و مقصود برساند، مگر آنكه‌ خود انسان‌ آمادگي‌ اين‌ كار را بدست‌ آورده‌ باشد.»178
 
-18 مكاشفه‌
«چون‌ به‌ نوشتن‌ اين‌ فصل‌ رسيدم، برقي‌ از آسمان‌ سلطنت‌ جلال‌ ازلي، جسته، خرمن‌ خرد و دانش‌ نويسنده‌ را در هم‌ كوبيده، هويت‌ او را نابود ساخت. نه، بلكه‌ هويت‌ الهي‌ او را فراگرفته، مجاز در حقيقت‌ گم‌ شد! و چون‌ جمال‌ ازل، خرد و دانش‌ و هويتش‌ را به‌ وي‌ بازگردانيد، به‌ اين‌ ترانه‌ مترنم‌ بود كه:
ز آنچه‌ بر من‌ رفت، لب‌ بستم‌ كه: هيچ!فال‌ نيكي‌ زن‌ تو هم، چيزي‌ مپرس!
دل‌ در سينه‌ مي‌تپيد و اشكم‌ سرازير مي‌شد، عشق‌ غوغا مي‌كرد و حسرت‌ و اندوه‌ توان‌ فرسا بود كه: تا كي‌ تلاش‌ بيهوده! تا كي‌ در زندان‌ فراق‌ به‌ ياد معشوق‌ بودن! چون‌ تب‌ و تاب‌ عشق‌ فزوني‌ يافت، جان‌ به‌ جايگاه‌ اصلي‌ خود بازگشت‌ و قلم‌ از دست‌ نويسنده‌ افتاد.
از حضرت‌ معشوق، فرمان‌ ديدار يافته، مرغ‌ جان‌ از قفس‌ تن، بر آشيان‌ حقيقي‌ و جايگاه‌ واقعي‌ و نهادي‌ خود پرواز كرد. ميان‌ او و آن‌ سلطان‌ ازل‌ كه‌ او اسير سرپنجه‌اش‌ بود، حالاتي‌ رفت‌ كه‌ شرحش‌ ناممكن‌ است.
و چون‌ رخصت‌ بازگشت‌ يافت، اجازه‌ خواست‌ تا گرفتاران‌ حصار زمان‌ و مكان‌ را، از اين‌ واقعه‌ چيزي‌ گويد. و اجازه‌ يافت. و چون‌ به‌ زندان‌ تن‌ بازگشت، اينها را توانست‌ در قلم‌ آورد. اگر ترا بر خاطر گذرد كه‌ اينها يعني‌ چه، از آن‌ سوي‌ حجاب‌ غيب‌ فريادت‌ زنند كه: با ادب‌ باش! كوران‌ را بحث‌ از رنگها و نقش‌ و نگار نرسد!!
سوگند به‌ آنكه‌ ملك‌ و ملكوت‌ در قبضة‌ قدرت‌ او بوده‌ و عظمت‌ و جبروت‌ زير فرمان‌ اوست، اگر از آنچه‌ ميان‌ من‌ و معشوق‌ رفت، ذره‌اي‌ در جهان‌ خاكي، آشكار گردد، عرش‌ و كرسي‌ از هم‌ پاشند، تا چه‌ رسد به‌ آسمان‌ و زمين.»179
 
-19 كسب‌ معارف‌ با دنيا دوستي‌ نمي‌سازد
«مبادا، مبادا كه‌ چنان‌ پنداري‌ كه‌ اين‌ معارف‌ را، با عقل‌ و انديشة‌ ناتوان، از اين‌ الفاظ‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد! اين‌ نصيحت‌ رايگان‌ را از من‌ بپذير! اما مي‌بينم‌ كه‌ نخواهي‌ پذيرفت! البته‌ معذوري! براي‌ اينكه‌ من‌ خود، از علم‌زدگي، چيزهاي‌ شگفت‌انگيزي‌ ديده‌ام‌ كه‌ مي‌توانم‌ تو و امثال‌ تو را در اين‌ باره‌ معذور دارم!
بلي‌ اگر عزم‌ آن‌ داشتي‌ كه‌ با ذوق‌ و تجربه، به‌ حقيقت، پي‌بري، بايد دست‌ از دنياي‌ دون‌ برداري‌ و لذايذ و سرگرميهاي‌ پست‌ آن‌ را به‌ دنيا دوستانِ‌ دون‌همت، واگذاري. در راه‌ آخرت‌ هرگونه‌ زياني‌ ناچيز است. براي‌ عاشق‌ كدام‌ ننگ‌ و بدنامي‌ بدتر از آن‌ است‌ كه‌ به‌ كمتر از ديدار يار بسنده‌ كند.... اگر دست‌ از دنيا برداشتي، فيض‌ حق‌ ترا اندروني‌ ارزاني‌ دارد كه‌ جز جمال‌ ازل‌ كه‌ آب‌ زندگاني‌ است، به‌ چيزي‌ دل‌ نبندد.»180
 
-20 الفاظي‌ كه‌ اين‌ جهاني‌اند، از دلالت‌ بر حقايق‌ جهان‌ غيب‌ ناتوانند
«چون‌ اين‌ الفاظ‌ را براي‌ اشاره‌ به‌ معاني‌ غيبي‌ بعاريت‌ مي‌گيريم، ميان‌ آن‌ معاني‌ و مفاهيم‌ ظاهري‌ اين‌ الفاظ، فاصله‌ زيادي‌ هست. زيرا كه‌ اصولاً، اين‌ الفاظ، براي‌ معاني‌ غيبي‌ وضع‌ نشده‌اند، پس‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ هر كسي‌ از اين‌ الفاظ‌ همان‌ معاني‌ و مفاهيم‌ ظاهري‌ آنها را بفهمد. تنها كساني‌ كه‌ تا حدودي‌ با علوم‌ و معارف‌ حقيقي‌ سر و كار داشته‌ باشند، مي‌توانند انتظار استشمام‌ بويي‌ از نافة‌ حقيقت‌ را داشته‌ باشند.
و دليل‌ من‌ بر اين‌ مطلب‌ روشن‌ است. براي‌ اينكه‌ اگر كسي‌ بخواهد به‌ نابينا كيفيت‌ رنگها را بفهماند، ناچار است‌ چنين‌ توضيح‌ دهد كه‌ انسانها يك‌ نيرو و حس‌ ديگري‌ دارند كه‌ با آن‌ مانند حواس‌ ديگرشان‌ چيزها را درك‌ مي‌كنند. اما ادراك‌ آن‌ نيرو از نوع‌ چهار حس‌ ديگر انسان‌ نيست‌ و حتي‌ از نوع‌ معقولات‌ او هم‌ نيست. براي‌ نابينا باور به‌ چنين‌ نيرويي‌ دشوار است‌ اگرچه‌ خود اقرار كند و اظهار عقيده‌ و يقين‌ نمايد. براي‌ اينكه‌ ما مي‌دانيم‌ كه‌ او سخن‌ از غيب‌ مي‌گويد و عقيده‌اش‌ در اين‌ باره‌ جز خيالات‌ چيزي‌ نيست. رابطة‌ ما با حقايق‌ ماوراي‌ اين‌ جهان‌ نيز چنين‌ است.»181
 
 
-21 شرايط‌ باز شدن‌ چشم‌ بصيرت‌
«اگر اهل‌ درد و طلب‌ باشي‌ بايد دقت‌ كني‌ و چنانكه‌ توضيح‌ دادم‌ شرايط‌ ايمان‌ به‌ غيب‌ را در نظر داشته‌ باشي، و آن‌ قدر در اين‌ دقت‌ اصرار ورزي‌ كه‌ اين‌ ايمان‌ به‌ غيب، براي‌ تو يك‌ امر طبيعي‌ باشد و نيازي‌ به‌ عقل‌ و استدلال‌ و ترتيب‌ مقدمات‌ نداشته‌ باشي. اينجاست‌ كه‌ اندرون‌ تو آمادة‌ افاضة‌ نور مي‌گردد كه‌ نتيجه‌ آن‌ نور، شرح‌ صدر و بصيرت‌ باطني‌ است‌ و اين‌ اثري‌ است‌ از آثار قلمرو فرا خرد. مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ بر تلاش‌ و كوشش‌ خود بيافزايي... .»182
 
-22 يافته‌هاي‌ فرا خرد
«يافته‌هاي‌ قلمرو فراخرد از جهتي‌ به‌ دو نوع‌ تقسيم‌ مي‌شود:
يكي‌ آنكه‌ نسبتش‌ به‌ نيروي‌ فراخرد، مانند نسبت‌ اوليات‌ به‌ عقل‌ و انديشه‌ است.
و ديگر آنكه‌ نسبتش‌ به‌ نيروي‌ فراخرد، نسبت‌ مسائل‌ پيچيدة‌ نظري‌ به‌ عقل‌ است‌ كه‌ جز به‌ وساطت‌ اوليات، براي‌ عقل‌ و انديشه‌ قابل‌ درك‌ نيستند.
‌            ‌و اين‌ نكتة‌ باريكي‌ است‌ كه‌ درك‌ آن‌ دشوار است. انتظار نداشته‌ باش‌ كه‌ آن‌ را به‌ آساني‌ بفهمي. اين‌ نكته‌ را هم‌ بايد به‌ عنوان‌ تصديق‌ به‌ غيب‌ بپذيري‌ تا آنكه‌ خداوند آن‌ را به‌ تجربة‌ شخصي‌ نصيبت‌ كند و اين‌ ذوق‌ و تجربه، از نقل‌ و تقليد بي‌نيازت‌ سازد.»183
 
-23 يافته‌هاي‌ فراخرد، براي‌ عقل‌ و انديشه، «راز»اند
«يافته‌هاي‌ حوزة‌ فراخرد، براي‌ عقل‌ و انديشة‌ انسان، رازاند. چنانكه‌ يافته‌هاي‌ چشم‌ براي‌ شامه، و يافته‌هاي‌ وهم‌ براي‌ قوة‌ خيال‌ و حافظه، و يافته‌هاي‌ لامسه، براي‌ سامعه‌ و ذائقه، و اوليات‌ براي‌ همة‌ حواس‌ انسان، رازاند.
دليل‌ واقعي‌ اين‌ موضوع‌ آن‌ است‌ كه: آشكار و نهان، دو عنوان‌ نسبي‌اند. بسا كه‌ چيزي‌ بر يكي‌ از قواي‌ ادراكي‌ نهان‌ بوده‌ و بر قوة‌ ديگري‌ آشكار باشد.
اوليات‌ كه‌ نزد عقل‌ آشكارند، براي‌ حواس‌ نهان‌ بوده‌ و از اسرارند... هر حقيقت‌ بيان‌ناپذيري‌ نسبت‌ به‌ تعبير و بيان، راز و نهان‌ است... بطوركلي‌ نهان‌ و راز هميشه‌ نهان‌ و راز است‌ و آشكار و معلوم‌ نيز هميشه‌ آشكار و معلوم‌ است. اين‌ دو هرگز تغيير نمي‌يابند، جز به‌ دگرگوني‌ احوال‌ سالكان.»184
 
-24 آيا هر خردمندي‌ در اين‌ جهان‌ وارد حوزة‌ فراخرد مي‌شود؟
«اگر بپرسي‌ كه: آيا هر خردمندي‌ سرانجام‌ بايد وارد قلمرو فرا خرد گردد، چنانكه‌ هر كودكي‌ سرانجام‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ مي‌رسد؟ در پاسخ‌ گوييم‌ كه‌ مراحل‌ فراخرد زياد است‌ و هر يك‌ از انسانها، سرانجام‌ به‌ مرحله‌اي‌ از آن‌ دست‌ مي‌يابد، اگرچه‌ اين‌ دست‌ يافتن‌ پس‌ از مرگ‌ بوده‌ باشد.
اما اينكه‌ همه‌ انسانها به‌ همه‌ مراحلي‌ كه‌ بعضي‌ از افراد بشر مي‌رسند، برسند، امكان‌ ندارد بلكه‌ بايد يكي‌ از آنان، به‌ مراحل‌ زيادي‌ از فرا خرد، در اين‌ دنيا دست‌ يابد، در حاليكه‌ هنوز حجاب‌ بدن‌ را كنار نگذاشته‌ است. اما براي‌ ديگران‌ دستيابي‌ به‌ بيشتر اين‌ مراحل‌ نه‌ در دنيا امكان‌ دارد و نه‌ در آخرت‌ و اين‌ سخني‌ است‌ راست‌ و درست‌ كه‌ عرفا آن‌ را به‌ بصيرت‌ درمي‌يابند؛ چنانكه‌ عقلا مي‌دانند كه‌ ده‌ از يك‌ بيشتر است. آنكه‌ به‌ مرحلة‌ فراخرد دست‌ نيافته‌ باشد، غالباً‌ بر انكار آن‌ اصرار مي‌ورزد، تا آنكه‌ مرگ‌ پرده‌ از پيش‌ چشمش‌ بردارد.»185
 
-25 نسبت‌ خرد به‌ فراخرد
«بدون‌ ترديد، انسان‌ از ملاحظة‌ بدن‌ جانداران، مانند اسب، ميمون، شتر، خر و انسان، به‌ وجود نفوس‌ تدبيرگر اين‌ بدنها و تفاوت‌ آن‌ نفوس‌ پي‌ مي‌برد و به‌ آساني‌ مي‌توان‌ بدنهايي‌ را كه‌ تحت‌ تدبير و تصرف‌ نفوسند، از بدنهايي‌ كه‌ نفوسشان‌ را با مرگ‌ از دست‌ داده‌اند، تشخيص‌ داد.
همچنين‌ خرد انسان‌ نسبت‌ به‌ حوزة‌ فراخرد، به‌ منزلة‌ بدن‌ است‌ نسبت‌ به‌ نفس‌ و لذا عرفاي‌ كامل، از ملاحظة‌ قالب‌ و شكل‌ خردها، بر تفاوت‌ دستيابي‌ افراد به‌ حوزة‌ فراخرد، پي‌برده، ميزان‌ حضور روح‌ فراخرد را، در بدنة‌ خرد تشخيص‌ مي‌دهند. و از اين‌ لحاظ‌ خردهاي‌ غني‌ و پربار را از فقير و تهي، كه‌ انگار قالب‌ بي‌ روحند، جدا مي‌سازند.»186
 
-26 خرد در حد توانش، ترازوي‌ درستي‌ است‌
«... بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ انتظارات‌ علماي‌ خردزده، از عقل، به‌ اين‌ مي‌ماند كه‌ يكي‌ دقت‌ و درستي‌ ترازوي‌ زرگران‌ را ببيند، سپس‌ انتظار داشته‌ باشد كه‌ با همان‌ ترازو، كوهي‌ را بسنجد! كه‌ محال‌ است. و اين‌ به‌ آن‌ معني‌ نيست‌ كه‌ آن‌ ترازو، كار خودش‌ را، در جاي‌ مناسب‌ خودش‌ درست‌ انجام‌ نمي‌دهد.
بدان‌ كه‌ خرد ترازويي‌ درست‌ است‌ و احكامش‌ يقيني‌ و صادقند. اين‌ ترازو درستكار و بي‌خلاف‌ است. با اين‌ وصف‌ اگر كسي‌ بخواهد با ترازوي‌ عقل‌ همه‌ چيز را بسنجد، حتي‌ امور آخرت، حقيقت‌ نبوت‌ و صفات‌ ازلي‌ را، يك‌ طمع‌ خام‌ است‌ و ناممكن.
اين‌ انتظار بي‌جا، با تابش‌ روشناييهاي‌ حوزة‌ فرا خرد، بتدريج‌ از بين‌ مي‌رود. چنانكه‌ با دميدن‌ سپيده، بتدريج‌ ستارگان‌ پنهان‌ مي‌شوند.
از دست‌ دادن‌ اختياري‌ اين‌ انتظار، با زوال‌ اضطراري‌ آن‌ فرق‌ دارد. بهوش‌ باش‌ كه‌ نلغزي! تو نمي‌تواني‌ كه‌ بدلخواه‌ خود، دست‌ از اين‌ انتظار بيجا برداري‌ بلكه‌ اين‌ كار، به‌ دميدن‌ سپيده‌اي‌ كه‌ گفتيم‌ موقوف‌ است. در آن‌ صورت‌ دست‌ از آن‌ برمي‌داري، بخواهي‌ يا نخواهي!»187
 
نتيجه‌ و بررسي‌
اظهارات‌ عين‌القضاة‌ با توجه‌ به‌ تقدم‌ زمانيش‌ بسيار پربار و عميقند. نتايج‌ مطالب‌ گذشته‌ را مي‌توان‌ به‌ شرح‌ زير طبقه‌بندي‌ كرد:
-1 امكان‌ دستيابي‌ انسان‌ به‌ حوزة‌ فراخرد.
عين‌ القضاة، دستيابي‌ همة‌ انسانها را به‌ قلمرو فراخرد ممكن‌ مي‌داند (بند 24). او همة‌ انسانها را در يك‌ حركت‌ تكاملي، شايستة‌ آن‌ مي‌داند كه‌ سرانجام‌ به‌ مرحله‌اي‌ از فراخرد دست‌ يابند. اگرچه‌ همة‌ انسانها به‌ همة‌ مراحل‌ آن‌ قلمرو نمي‌رسند.
 
-2 حوزة‌ فراخرد از راه‌ عقل‌ و انديشه‌ قابل‌ درك‌ و شناخت‌ نيست.
او اين‌ مطلب‌ را در بندهاي‌ 3، 6، 7، 15، 16، 20 و 23 مورد بحث‌ قرار داده‌ و بر اين‌ نكته‌ تأكيد مي‌ورزد كه‌ حقايق‌ شهودي‌ براي‌ عقل‌ و انديشه، يك‌ راز ناگشودني‌ بوده‌ و هرگز با آموزش‌ و شرح‌ و بيان‌ لفظي، قابل‌ درك‌ نيستند. تنها چارة‌ عقل‌ آن‌ است‌ كه‌ از راه‌ ايمان‌ به‌ آن‌ قلمرو باور آورد.
 
-3 حدود توانايي‌ عقل‌ و انديشه.
عين‌القضاة‌ عقل‌ را در حوزة‌ خود و در حد توانش‌ قابل‌ اطمينان‌ دانسته‌ و آن‌ را در تشخيص‌ درست‌ و نادرست، يك‌ ترازوي‌ قابل‌ اطمينان‌ مي‌شمارد. (بند 26)
 
-4 حدود كارآيي‌ بصيرت.
بصيرت‌ و روشنايي‌ درون،موارد اختصاصي‌ خود را دارد كه‌ عقل‌ و انديشه‌ را در آنها راه‌ نيست. از جمله:
الف‌ - ادراك‌ وجود حق‌ (بند 4)
ب‌ - ادراك‌ صفات‌ حق‌ (بند 9)
ج‌ - ادراك‌ احوال‌ عشق‌ (بند 10)
د - ادراك‌ ناتواني‌ عقل‌ (بند 11)
ه' - ادراك‌ بخشي‌ ديگر از واقعيتهاي‌ جهان، غير از بخشي‌ كه‌ با عقل‌ و انديشه‌ قابل‌ درك‌ است.
 
-5 اشاراتي‌ به‌ حقيقت‌ بصيرت.
عين‌القضاة‌  گاه‌ بصيرت‌ را به‌ بينايي‌ يا ذوق‌ شعر تشبيه‌ مي‌كند (بند 3). و گاه، ادراك‌ بصيرت‌ را به‌ ادراك‌ عقل‌ نسبت‌ به‌ اوليات‌ مقايسه‌ كرده‌ و مي‌خواهد نشاني‌ از حقيقت‌ بصيرت‌ بدهد. (بند 13) و گاه‌ نسبت‌ بصيرت‌ را به‌ عقل، نسبت‌ روح‌ به‌ جسم‌ مي‌داند. (بند 25).
 
-6 ويژگيهاي‌ فراخرد.
او براي‌ ادراك‌ فراخرد ويژگيهايي‌ مي‌شمارد از جمله:
الف‌ - بي‌نيازي‌ از استدلال. (بند 1)
ب‌ - انس‌ و وابستگي‌ به‌ حقايق‌ شهودي؛ يعني‌ عارف‌ نمي‌تواند از يافته‌هاي‌ خود جدا شود، برخلاف‌ يافته‌هاي‌ عقل‌ كه‌ مي‌توان‌ برخلاف‌ آنها رفتار كرد يا از آنها چشم‌ پوشيد. (بند 5).
ج‌ - غيرقابل‌ انتقال‌ و آموزش‌ بودن‌ حقايق‌ شهودي‌ (بند 14، 15، 16 و 20).
 
-7 شرايط‌ رسيدن‌ به‌ بصيرت.
رسيدن‌ به‌ بصيرت‌ باطن، نيازمند تصفية‌ باطن‌ (بند 17)، روي‌ گردانيدن‌ از دنيا (بند 19) و رياضت‌ (بند 21) است.
 
-8 اقسام‌ يافته‌هاي‌ فراخرد.
عين‌ القضاة‌ يافته‌هاي‌ فراخرد را به‌ باواسطه‌ و بي‌واسطه‌ تقسيم‌ مي‌كند (بند 22).
 
-9 و نكته‌هاي‌ ديگر.
در اين‌ متنها نكات‌ ديگري‌ هم‌ بود از قبيل‌ روش‌ تقويت‌ ايمان‌ به‌ فراخرد (بند 8) و حكايت‌ يك‌ مكاشفه‌ (بند 18) و نسبت‌ خرد به‌ فراخرد (بند 25).
 
پي‌نوشتها:
-1 زبدة‌الحقايق، تصحيح‌ عفيف‌ عسيران، چاپ‌ ‌          ‌دانشگاه‌ تهران، ص‌ 4-7.
-2 همان، فصل‌ 16.
-3 همان، فصل‌ 17.
-4 همان، فصل‌ 18.
-5 همان، فصل‌ 20.
-6 همان، فصل‌ 21.
-7 همان، فصل‌ 22.
-8 همان، فصل‌ 23.
-9 همان، فصل‌ 24.
-10 همان، فصل‌ 25.
-11 همان، فصل‌ 26.
-12 همان، فصل‌ 28.
-13 همان، فصل‌ 45.
-14 همان، فصل‌ 59.
-15 همان، فصل‌ 61.
-16 همان، فصل‌ 62.
-17 همان، فصل‌ 63.
-18 همان، فصل‌ 65.
-19 همان، فصل‌ 82-85.
-20 همان، فصل‌ 86.
-21 همان، فصل‌ 88.
-22 همان، فصل‌ 91.
-23 همان، فصل‌ 92.
-24 همان، فصل‌ 94.
-25 همان، فصل‌ 95.
-26 همان، فصل‌ 96.

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR

فرقه های صوفیه

 
محاسبی
موسس این مکتب حارث بن اسعد محاسبی است.وی از مردم بصره و ساکن بغدا بود و در سال 243 درگذشته است.
 اعتقاد محاسبی بر رضا بود . در مورد این واژه دو معنی متصور است:
1- مقام    2- احوال
در مورد رضا دومعنی را بیان میکنند: 1- رضای خدا از انسان : برابر این معنی رضایت خدا از انسان وبنده در شکل پاداشی که برای اعمال بندگان در نظر میگیرد متجلی میشود. این اعمال همان نیکی هایی هستند که خلق به سایرین روا داشته که آن مرضی رضای الهی است
2- رضایت انسان از خدا: در این مقوله رضایت انسان از خدا تسلیم وخدمت انسان به خداست. زیرا رضایت انسان به رضایت خدا بستگی دارد .
رضا یک موهبت و عطیه الهی است که تام با صبر و استقامت وبردباری میباشد. فردی که صاحب این هدیه است از تمام حوادث زندگی چه آنان که موجب رنج و تام وناراحتی ودرد میشوندو یا آنانکه موجب انبساط خاطر و شادی و سرور بنده میگردند را منتسب به جلوه جمال و جلال خداوند می داند و همه را با طیب و آرامش خاطر سپری میکند.
از این رو مقام رضا بالاتر از زهد و یا انکار نفس است. رضا از عشق به خدا نشات می گیرد اما زهد و انکار نفس صرفا ترک لذات دنیا است.
مقام، طی یک مرحله بسوی خداست و انجام وظایف وتکالیفی که مربوط به این امر میباشد . مقدمه سایر مراحل است و بنده در طی سایر مقامات ابتدا امر باید توبه کندو سپس توکل نماید. در نیجه استمرار این روند است که بنده به احوالات می رسد در حالیکه زهد وترک نفس بطور مجرد انسان را به حال نمی رساند.
مقام ، کوشش انسانی است اما حال، یک رحمت الهی است.
ملامتیه
تاریخچه این مکتب به قرن اول اسلامی بر میگردد. مرکز این مکتب نیشابور در خراسان است.از پیشینیان این مکتب به ابوحفص نیشابوری و حمدون اشاره شده است. ملامتیه شیخ خود را قصار نیشابوری عنوان میکنند که نام وی احمد  است. ملامتیه بنام حمدونیه و قصاریه نیز شناخته میشوند.
ابوصالح حمدون قصار از علمای قرن سوم هجری است و شهرت وی به تقوا و پرهیزگاری زبانزد مردم بود.در فقه و حدیت شهرت بسزایی داشت.وفات او را سال 271 هجری عنوان کرده اند و قبر او در حیره میباشد.
شالوده اعتقادات ملامتیه آنست که فرد بایدفضائل و نیکی های خود را از خلق پنهان کندو در ظاهر چنان رفتار کند تا مردم به او ایراد بگیرند و از او عیب جویی نمایند. این رویه باعث میشود تا نفس بر او مسلط نگردد ومغرور به نیکی های خود نشود.
باور انان بر اینست خدا از نیک وبد فرد باخبر است ولزومی ندارد خلق از آن خبردار شوند.لذا در نزد این گروه توجهی به اعتنای مردم نمیشود و به اصول مذهبی و مراسم اجتماعی در ظاهر مقید نیستند.
ملامتیه توجهی به رابطه مرید ومرادی در سلوک معنوی ندارند.
طیفوری
موسس این مکتب طیفور فرزند عیسی فرزند بایزید بسطامی از عرفای بزرگ قرن دوم و سوم هجری است.توجه این کتب به وجد وسرمستی روحی وباطنی است.اینان بیخودی معنوی را رهایی از قید خودپرستی و رسیدن به معرفت الله میدانند.مکتب طیفوری از این جهت در جنبه شعر و اشراق معروفیت دارد.
صوفی غرق شده در باده الهی و مست به تابش انوار  جمال حق نسبت به دنیا بی اعتنا میشود مانند انسان مستی که به امور شخصی و اجتماعی خود بی اعتناست. این باور از اعتقاد بایزید نشات می گیرد که مستی را بالاتر از هشیاری دانسته زیرا معتقد بود مستی و سکر صفات انسانی را از بین میبرد و به فنای الهی نزدیکتر میکند.در چنین حالتی انسان محکوم به اراده حق میشود و از خویش بی اختیار است.
شطاریه
برخی این مکتب را همان طیفوریه میدانند اما در شرح آن میتوان گفت که شطار صیغه مبالغه است و آن تاکید در قصد بسوی خدا و راه او عنوان کرد که نهایت راه اوست ولاغیر. این اعتقاد شامل تمام صوفیه میگردد و منحصر به شطاریه نیست.
جنید
موسس این مکتب جنید بغدادی است. تبحر وی در الهیات بوده و از نخستین کسانی است که برای تصوف و شرح آن به وعظ و خطابه روی آورده. از جمله تلاشهای وی مطابقت اصول عرفان وتصوف با شرع مقدس اسلام است.
وفات او را در سال 297( به روایتی 298) در بغداد بوده در حالیکه 91 سال سن داشت.
وی در نقطه مقابل اعتقاد طیفوریان است وهشیاری  را برتر از مستی میداند.وی اعتقاد بر این داشت که هشیاری حالت طبیعی روح است ومستی خروج از طبیعت حال انسانی.
نوری
حسین احمد نوری موسس این مکتب است. وی اهل خراسان واز عرفای قرن سوم هجری است.
اساس تعالیم وی بر ایثار نفس است. وی به مقدم داشتن دیگران بر خود از جهت رفاه و آسایش ترجیح میداد. از نظر وی تربیت صوفیانه بر مرتبه عادی فقر برتری دارد زیرا فقر روی گرداندن از خوردنی های دنیاست ولی انضباط عارفانه چیز بالاتری از شخص را می طلبد.
سهلی
موسس این مکتب سهل تستری ( شوشتری )است.وی در سال 203 هجری در شوشتر ( بقولی اهواز)متولد شدو در سال 273( به روایتی 283) در بصره هنگامی که در تبعید بود وفات یافت.اتهام وی برای تبعیدشدن ، زرتشتی بودن او بود.
سهل شوشتری مهارتش در علم کلام بود و روش  وی در این راه برهان آوری جدلی .
 اساس این مکتب مجاهده است و ریاضت را برای تربیت نفس بر سالکان تجویز میکنند.
هدف این آئین آنست که شخص در برابر خواهش هایی که نفس ایجاد میکند ایستادگی ومقاومت نموده تا به صفای باطن برسد.
این اعتقاد باور تمام صوفیان است که نفس مصدر خواهش ها وهوی است و لازم است در برابر آن مقاومت کرد اما نمیتوان آنرا نابود کرد لذا عموما به این روش معتقدند که صفات رذیله و پست نفس را به صفات حسنه ونیک مبدل سازند.
حکیمی
موسس این مکتب محمد ترمیز است. وی در شرح باور خویش میگفت که انسانها باید توسط اولیاء هدایت شوند و از تربیت معنوی برخوردار گردند. از نظر وی اولیا میتوانند با نیروی روحانی خود دست به کرامت وخرق عادت زده ومثلا برای ریزش باران دعا بخوانند.و یا بدون احتیاج به دارو بیماران را به دم خود شفا بخشند.
اولیا چند نوع هستند که برگزیدگان  اخیار نام دارند وسیصد نفرندو ابدال چهل نفر و ابرار هفت نفر و اوتاد یا نقبا چهارنفرو قطب یا غوث تنها خودش است.
از این دید اولیا در ردیف با پیامبران وامامان نیستند که معصوم باشند اما خداوند آنان را از شر گناه محفوظ نگه میدارد بواسطه اعمالشان که ائما در حال مراقبه هستند و در حال موافقت به سر میبرند.
خرازی
ابو سعید خراز موسس این مکتب است. اساس تعالیم این صوفی بر فنا و حیات است.
وجود از دیگاه وی بر سه قسم است :
1- وجودی که آغازی و پایانی دارد مانند جهان مادی.
2- وجودی که نه آغاز دارد و نه پایان مانند حیات الهی.
3-وجودی که آغاز دارد ولی پایان ندار مانند حیات اخروی.
 فنا  در نزد صوفیه  نابودی اراده فرد واتصال به اراده الهی و بقای به اوست.
سیاری
موسس این مکتب ابوالعباس قاسم بن قاسم سیاری مروزی است. شالوده اعتقادی این مکتب براعتقادات صوفیه بر جمع و تفرقه است.مقصود از جمع عنایات الهی استکه میوه تفکر ومراقبه است. مراد از تفرقه هم فضیلتی است که از راه تهذیب نفس عاید فرد میشود.

 http://www.moridenur.ir/makateb-sufi.htm
 
 
اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR

عرفان ، نگاه هنرى با الاهيات

 
دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى (م.سرشك)
«عرفان» چيزى نيست مگر «نگاهِ هنرى و جمال شناسانه نسبت به الاهيّات و دين.» ازين چشم انداز، هيچ دين و مذهبى وجود ندارد كه در آن نوعى «عرفان» وجود نداشته باشد. حتى اگر كسانى باشند كه، به هر دليلى، يك دين و مذهب جديد را «اختراع» كنند و عده اى هم، به طور مفروض، بدان مذهب و دين «ايمان» بياورند، پس از مدّتى خود به خود به دو گروه تقسيم مى شوند:
            1) آنها كه اين دين و مذهب را با نگاهى جمال شناسانه و هنرى (يا به قول قدما: ذوقى) مى نگرند. اينان عارفانِ آن دين و مذهب خواهند بود.
            2) آنها كه چنين نگاه هنرى و جمال شناسانه اى نسبت به آن دين ندارند. چنين كسانى بيرون از دايره عرفان آن دين و مذهب قرار خواهند داشت
 اگر كسى اين سخنان ساده و بديهى را به درستى دريافته باشد به روشنى درمى يابد كه، بر اين اساس، هيچ دين و مذهبى در تاريخ ظهور نكرده مگر اينكه بعضى از پيروان آن در شمار عرفان آن مذهب قرار داشته اند. به تعبيرى ديگر، هيچ دين و مذهبى وجود ندارد كه در آن نوعى عرفان وجود نداشته باشد. نتيجه ديگرى كه از اين «اصل» مى توان گرفت اين است كه «عرفان» داراى طيف هاى بى شمار است، زيرا «نگاه هاى هنرى و جمال شناسانه» بسيار است. بنابراين، مفهوم «عرفان» يك امر ثابت و مستمر نيست، بلكه با تحوّلات تاريخى و فرهنگى جوامع، پيوسته در تحوّل است. همان گونه كه تجربه هاى هنرى و خلاقيّت هاى ذوقى جامعه داراى پست و بلند تاريخى است، عرفان موجود در آن فرهنگ نيز مى تواند تعالى و انحطاط داشته باشد. هر كس با فرهنگ ايران دوره اسلامى مختصرى آشنايى داشته باشد. اين نكته را به ضرورت احساس مى كند كه عرفان اسلامى در ايران، در طول چهارده قرن، يا دقيق تر بگوييم: در طول دوازده قرن، از آغاز تا اكنون، در سير خويش داراى پست و بلندهاى بسيار است.
            دستاورد مهم ديگرى كه اين نظرّيه مى تواند به ما ارائه دهد اين است كه «عارف بودن» امرى است نسبى و به قول قدما ذات مراتب تشكيك. يعنى همان گونه كه روشنى و تاريكى داراى درجاتى است، عرفان نيز داراى درجات است. از باب تمثيل: روشنى داخل يك اطاق وقتى پرده را كشيده ايم و چراغى هم روشن نيست، با روشنى همان اطاق وقتى كه چراغى روشن شود متفاوت خواهد بود و با درجه نورى كه آن چراغ دارد مى تواند كم و زياد شود. بر همين قياس تا وقتى كه از اطاق بيرون آييم و به روشنى آفتاب برسيم، آفتاب سحرگاه يا آفتاب نيم روز، آفتاب زير ابر يا آفتاب يك روز بى ابر تابستان در نيم روز، اينها همه مصاديق روشنى است ولى يكسان نيست. همان گونه كه هنرها، در طول تاريخ، اوج و حضيض دارند عرفان و تجربه عرفانى نيز مى تواند اوج و حضيض داشته باشد.
            غرض از يادآورى اين بديهيّات اين بود كه بگويم عرفان، مثل هر نگاه جمال شناسانه و هنريى، داراى دو وجه يا ساخت است: از يك سوى «عارفى» كه با تجربه هاى هنرى و خلاّق خود دين و مذهب را مى نگرد و آن دين و مذهب را وجه هنرى و ذوقى (= عرفان) مى بخشد و از سوى ديگر كسانى كه در پرتو خلاّقيت و نگاه هنرى او به آن دين مى نگرند و عرفان حاصل از نگاه او را تجربه مى كنند اينان نيز به گونه اى ديگر عارفان آن مذهب اند، در حدّ سير و سلوك در تجربه هاى ذوقى او.
            در اين چشم انداز، هم با يزيد بسطامى عارف است، به عنوان كسى كه تجربه دينى اسلامى را وجه هنرى و ذوقى مى بخشد، و هم كسانى كه در پرتو تجربه ذوقى و هنرى او مى توانند اسلام را از نگاهى ذوقى و هنرى بنگرند. اينان  نيز به گونه اى ديگر عارفان اسلام به شمار خواهند آمد. از باب تمثيل مى توان گفت هم كسى كه يك ملودى موسيقايى برجسته مى آفريند داراى تجربه هنرى است و هم تمام كسانى كه از آن ملودى لذّت هنرى مى برند. هم كسى كه يك تابلو نقّاشى بديع مى آفريند داراى تجربه هنرى است و هم تمام كسانى كه با ادراك هنرى آن تابلو نقّاشى را مى نگرند داراى تجربه هنرى اند. وقتى حافظ غزلى سروده است به آفرينش يك تجربه هنرى و ذوقى و ادبى دست زده است و تمام كسانى هم كه در طول تاريخ از غزل او لذّت هنرى و ذوقى بُرده اند، داراى نوعى تجربه هنرى و ذوقى به شمار مى روند. پس همان گونه كه مصاديق تجربه هنرى و جمال شناسانه بسيار است، مصاديق تجربه عرفانى نيز بى شمار خواهد بود.
            هر تجربه دينى در آغاز خود تجربه اى ذوقى و هنرى است. ولى در طول زمان دست مالى و مبتذل مى شود، كليشه مى شود و تكرارى مى شود. نگاه عارف اين تجربه مبتذل و دست مالى شده و تكرارى را «نو» مى كند و به صورتى در مى آورد كه ما تحت تأثير آن قرار مى گيريم و فراموش مى كنيم كه اين همان تجربه پيشين و تكرارى است. نقش هنر در تاريخ همواره همين بوده است كه جهان كهنه را در نظر ما نو كند و زندگى روزمرّه و مبتذل را با چشم اندازى ديگر در برابر ما قرار دهد كه آن كهنگى و ابتذال را فراموش كنيم. نگاه عرفانى به دين نيز همين ويژگى را دارد كه نمى گذارد ما با صورت تكرارى و كليشه شده دين ــ كه نقشى است اُتوماتيكى و فاقد حضور قلب ــ روبرو شويم.
            اينهمه حرف هاى بديهى را براى آن گفتم كه خوانندگان اين يادداشت، اگر نمى دانند بدانند كه «عرفان نگاه هنرى به الاهيّات و دين» است و اين «نگاه هنرى» امرى است كه با تحولات تاريخى و فرهنگى جامعه دگرگونى مى پذيرد و همان گونه كه تجربه جمال شناسانه و هنرى امرى است شخصى، تجربه عرفانى نيز امرى است شخصى و غير قابل انتقال به ديگرى. اگر هزار نفر (در يك زمان) در برابر يك تابلو نقاشى يا يك ملودى موسيقى قرار گيرند، تأثّرات آنها، به ظاهر، مشابه و يگانه مى نمايد اما در عمق، هر كسى التذاذ و تأثّر ويژه خود را دارد كه غيرقابل انتقال به ديگرى است. به عنوان اصل دوّم اين نظريّه ناچارم كه مطلب را بدين گونه خلاصه و بازگو كنم كه:
            1) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه ذوقى و جمال شناسانه و هنريى، امرى است شخصى.
            2) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه ذوقى و هنريى، غيرقابل انتقال به ديگرى است.
            3) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه جمال شناسانه اى، غيرقابل تكرار است.
            به زبان بسيار ساده مى توان اين مسأله را به يارى اين تمثيل بيان كرد كه وقتى ما در يك اتوبوس از مشهد به تهران حركت مى كنيم، به ظاهر، همه مسافر يك اتوبوسيم اما وقتى به درون افراد رسيدگى شود، هر كس ازين سفر قصدى دارد كه با آن ديگرى مشترك نيست: يكى مى خواهد در دانشگاه ثبت نام كند، ديگرى مقصدش خريد لباس است و آن ديگرى ديدار خواهر يا برادرش و... ما نيز وقتى در برابر يك تابلو نقاشى قرار مى گيريم، هر كس عوالم درونى خود را دارد كه با عوالم درونى شخصى كه در كنار او ايستاده به كلى متفاوت است. بنابراين، تجربه هنريى كه از آن تابلو دارد با تجربه هنرى فردى كه در كنار او ايستاده و او هم بدان تابلو مى نگرد، به كلى متفاوت است. حتى اگر هر دو تن با يكديگر به توافق برسند كه اين تابلو «بى نظير» است يا «زيبا» است يا... اين توافق توافقى است در حد الفاظ. در عمق تجربه هنرى آنان توافقى حقيقى امكان پذير نيست زيرا دو تن كه در تمام حالات روانى يكسان باشند هرگز در تاريخ قابل تصوّر نيست. مى توان برادران يا خواهرانى را يافت كه به صورت، چندان به هم شباهت دارند كه حتى پدر و مادر هم آنها را از يكديگر نمى توانند تميز دهند و با دشوارى روبرو مى شوند، اما دو تن كه جهان درونى آنها يكسان باشد، در تاريخ تحقّق نيافته است. بنابراين، تجربه هنرى غيرقابل انتقال به ديگرى است و به همين دليل غيرقابل تكرار است. لذّتى كه شما از ديدن يك تابلو، امروز، مى بريد با لذّت ديدار شما، در فردا، ممكن است شباهت هايى هم داشته باشد، اما دقيقاً يك تجربه نيست زيرا در فاصله امروز تا فردا هزاران لحظه شاد و غمگين در درون شما روى خواهد داد كه يك يك آنها بر نوع تجربه فرداى شما تأثير خاصّ خود را دارد.
            همه اين حرف هاى بديهى براى آن بود كه خوانندگان اين يادداشت توجه كنند كه تمام ويژگى هايى كه در «تجربه هنرى» وجود دارد، عيناً در «تجربه عرفانى» هم وجود دارد و از آنجا كه در «هنر» ما با عناصرى از قبيل «تخيّل» و «رمز» و «چند معنايى» و... روبروييم، در «عرفان» نيز با همين مسائل روبرو خواهيم بود. عرفان هيچ عارفى از قلمرو «تخيّل» و «رمز» و «بيان چند معنايى» او بيرون نخواهد بود. در يك كلام، «زبان» ــ در معناى زبانشناسانه و سوسورى([1][1]) آن ــ نقش اصلى را در خلاّقيّت عارف دارد. «حال» و «قال» عارف دو روى يك سكّه است و اگر كسانى باشند كه مدّعى شوند «حال» عالى در «قال» نازل قابل تحقّق است يا شيّادند يا سفيه و ما را با هيچ كدام ازين دو گروه سر مجادله و بحث نيست.
            بايزيد بسطامى يكى از مظاهر تجلّى «حال عالى» در «قال درخشان و ممتاز» است و اين كتاب جلوه هايى از ظهورات اين حال و قال به شمار مى رود.
 
شطح در عرفان و شطح هاى بايزيد
            شطح كلمه اى است كه تعريف علمى آن محال است. «گزاره اى» است «هنرى و عاطفى.» اين گونه گزاره هاى هنرى و عاطفى ظاهرى غامض و پيچيده دارند و معناى آن براى بعضى قابل قبول است و براى بعضى ديگر غيرقابل قبول. همه كسانى كه در طول تاريخ ستايشگران «اَنا الحقّ» حلاّج و «سبحانى» بايزيد بوده اند، كسانى بوده اند كه اين گزاره ها ايشان را اقناع كرده است و تمامى كسانى كه به كشتن حلاّج و آواره كردن بايزيد كوشيده اند، و در طول تاريخ منكران ايشان بوده اند، كسانى بوده اند كه اين گزاره ها آنان را اقناع نكرده است. كسى را كه اين گزاره ها اقناع نكرده باشد با هيچ دليل علمى و منطقى يى نمى توان به پذيرفتن آنها واداشت و بر عكس نيز اگر اقناع شده باشد با هيچ دليل منطقى يى نمى توان او را از اعتقاد بدان بازداشت. ردّ و قبول «شطح» ردّ و قبول «علمى و منطقى» نيست. ردّ و قبول «هنرى» و «اقناعى» است.
            در ساختار شطح هاى معروف نوعى بيان نقيضى و پارادوكسى نهفته است. اگر به چهار شطح معروف تاريخ عرفان ايران ــ كه همه جا نقل مى شود و از زبان چهار عارف برجسته برجوشيده است ــ بنگريم، اين ويژگى بيان پارادوكسى و نقيضى را مى توان، به نوعى، مشاهده كرد:
            1) سبحانى ما اعظم شانى (بايزيد متوفى 261)
            2) انا الحقّ (حلاّج مقتول در 309)
            3) الصوّفى غير مخلوق (ابوالحسن خرقانى متوفى 425)
            4) ليس فى جُبَّتى سوى اللّه! (ابوسعيد متوفى 440)
            تناقضى كه در  جوهر اين گزاره ها نهفته است، چنان آشكار است كه نيازى به توضيح ندارد: قطره اى كه دعوى اقيانوس بودن كند، دعوى او ياوه است و گزافه. اما همين گزاره هاى ياوه و گزافه را اگر از ديد ديگرى بنگريم، عين حقيقت خواهد بود. مگر دريا جز مجموعه بى شمارى از قطره هاست؟ اينجا مجال متّه به خشخاش گذارى هاى معمول نيست. فقط مى توان گفت كه اين چشم انداز يا كسى را «اقناع» مى كند يا نمى كند. اگر اقناع كرد، اين چهار شطح پذيرفتنى ست و اگر نكرد ناپذيرفتنى. درست به همان گونه كه شما از شنيدن يك سمفونى يا لذّت مى بريد يا نه. اگر لذّت نمى بريد تمام براهين رياضى و منطقى عالم را هم كه براى شما اقامه كنند، بر همان حال نخستين خويش باقى خواهيد ماند و كمترين تغييرى در شما ايجاد نمى شود. شطح از خانواده هنر است و هنر را با منطق نمى توان توضيح داد. البته هر هنرى منطق ويژه خويش را دارد كه با همه منطق ها و بذرهان ها متفاوت است.
            سراسر اين كتاب گزاره هايى است در حوزه الاهيّات كه از ذهن و زندگى مردى به نام بايزيد بسطامى بر جوشيده و دهان به دهان آن را در طول سالها نقل كرده اند تا آنگاه كه يكى از علماى بزرگ قرن پنجم، به نام سهلگى، آن را تدوين و كتابت كرده است. چيزى نزديك به هزار سال از عمر اين كتاب مى گذرد و از وفات بايزيد نيز چيزى در حدود هزار و دويست سال.
            همين كه مردى زردشتى تبار در گوشه شهر بسيار كوچك بسطام، در هزار و دويست سال پيش ازين، در عرصه تجربه هاى الاهيّاتى به چنين سخنانى پرداخته و در طول دوازده قرن مايه اعجاب و حيرت بعضى شده است و گروهى را به تكفير و دشنام او واداشته، دليل اهميت اين حرف ها و دليل برجستگى جايگاه بايزيد در حوزه انديشه هاى عرفانى است.
            برخلاف حلاّج كه مطالبات سياسى آشكارى داشته و شهيد راه همان مطالبات سياسى شده است، بايزيد هرگز به عرصه سياست و اقتصاد جامعه پاى نگذاشته و به همين دليل، حدود هفتاد سال در كمال احترام زيسته، بجز مواردى كه گروهى از متعصّبان و كژانديشان به ستيزه با او كمر بسته و برخاسته اند و گاه مجبور به ترك بسطام شده است.
            از هم اكنون مى توانم درباره خوانندگان اين كتاب چنين پيش بينى كنم كه خود به خود به دو گروه تقسيم خواهند شد: گروهى از مجموعه اين گزاره ها را بى معنى (nonsense) خواهند دانست و حق با آنهاست نيز هست. همان گونه كه در ردّ و قبول يك قطعه موسيقى حق با هر دو سوى بحث است، در اينجا نيز حق با هر دو سوى داورى است. تا شما در كدام سوى اين چشم انداز ايستاده باشيد.
 
مسأله معنى در اين «گزاره»ها
            هيچ هنرشناسى در هنر به جستجوى معنى ــ از نوع معنايى كه در يك عبارت تاريخى يا جغرافيايى يا فيزيكى يا هندسى مطلوب است ــ نخواهد بود. معنى در هنر همان صورتى است كه شما را مسحور خود مى كند. اگر در برابر گزاره هاى هنرى و نيز گزاره هاى اين كتاب، تحت تأثير حسّ  و حال موجود در آن قرار گرفتيد، عملا معنى آن گزاره را دريافته ايد و اگر اين امر، به هر دليلى، براى شما حاصل نشد، بيهوده به مغز خود فشار نياوريد كه معناى محصّلى ــ از نوع معنى گزاره هاى علمى ــ در آن بيابيد. شايد در فرصتى ديگر اين دريچه به روى شما گشوده شود و شايد هم هرگز گشوده نشود.
            بسيارى از گزاره هاى اين كتاب معنى محصّل دارد يعنى قابل تبديل به عبارات ديگر است، اما در بعضى از آنها صورت و معنى چنان به يكديگر گره خورده اند كه تجزيه آنها از يكديگر مثل تجزيه كردن «رقص» از «رقصنده» است كه حتى در عالم تخيّل هم امكان پذير نيست. وقتى مى گويد: «غيبى شناخته است و شهودى گُم شده و من در غيب محضورم و در شهود موجود» (بند 257) نه تنها بايد تقابل «غيب» و «شهادت» (در مفهوم قرآنى آن 6/73) مورد نظر قرار گيرد كه مفهوم «حضور» و «غيبت» در معنى عرفانى آن هم بايد مدّ نظر باشد([2][2]) تا اين صورت امكان پذير شود، در آن هنگام به ژرفاى سخن بايزيد گنجيده و فرم هنرى خود را، با بيانى نقيضى و پارادوكسى، يافته است.
 
عبور به سوى ناممكن از روى پُل زبان
            از آنجا كه عرفان جز «نگاه هنرى و جمال شناسانه به الاهيّات و دين» چيزى نيست و زبان ابزار هنرى عارف است، رفتار شگفت آور بايزيد با زبان، درين كتاب، گاه مايه درماندگى خواننده مى شود و عملا كار به جاهايى مى كشد كه هم در متن عربى و هم در ترجمه فارسى ما با ابهاماتى روبرو مى شويم. اين گونه «عبور از روى ديوار گرامر» كار هنرمندان است و عارفان كه آنان نيز هنرمندانند. بنابراين، خواننده اين كتاب بايد بداند كه با پيچيده ترين تجربه هاى روحى يك عارف سر و كار دارد و بايزيد در انتقال تجربه روحى خويش رفتارهايى با زبان كرده است كه در نظر بعضى افراد مى تواند نمايش گر كاميابى و يا ناكامى هنرى او باشد. وقتى بايزيد مى گويد:
با او، به او، بى خويش، نجوا كردم
            اگر اين صف آرايى حروف اضافه و ضميرها نبود ناگزير بود كه اين سخن را در حجمى چندين برابر اين حجم بگويد و اين رسانگى و بلاغت تازه و بديع را هم نداشته باشد، اما همين صف آرايى حروف اضافه و ضماير، گاهى، سبب غموض سخن او نيز شده است كه خوانندگان ممكن است با نمونه هاى متفاوت آن گاه، روبرو شوند. هر چه هست ازين كار ناگزير بوده است. اوج اين ويژگى در معراج اوست.
 
زبان بايزيد و زبان اين گزاره ها
            ما نمى داني

‌علم‌ حضوري‌ و حصولي‌

  
محمدتقي‌ فعالي‌     
 
اشاره‌
علم‌ حضوري‌ بنيادي‌ترين‌ موضوع‌ در فلسفه‌ معرفت‌ و سنگ‌ بناي‌ مابعدالطبيعة‌ متعالي‌ است. اولين‌ تقسيم‌ علم‌ آن‌ بود كه‌ يا حصولي‌ است‌ و يا حضوري. قسم‌ دوم‌ هر چند نقشي‌ اساسي‌ و بس‌ مؤ‌ثر دارد اما به‌ دلائلي‌ مورد بي‌مهري‌ قرار گرفته‌ است.
مقالة‌ حاضر تحليل‌ و بررسي‌ اين‌ بخش‌ از علم‌ را برعهده‌ دارد. لذا نخست‌ به‌ تمايز ميان‌ علم‌ حضوري‌ و حصولي‌ پرداخته‌ است‌ تا ماهيت‌ علم‌ حضوري‌ برملا گردد. ويژگيهاي‌ علم‌ حضوري، اقسام‌ علم‌ حضوري‌ و اثبات‌ اصالت‌ علم‌ حضوري‌ از ديگر مباحث‌ گفتار حاضر است‌ و در هر زمينه‌ ديدگاهها و نظريه‌هاي‌ عمده‌ و اصلي‌ مطرح‌ شده‌اند.
اولين‌ تقسيم‌ علم، انشعاب‌ آن‌ به‌ دو شاخة‌ «علم‌ حصولي» و «علم‌ حضوري» است. از آنجا كه‌ اين‌ دو، هر يك‌ قسمي‌ و بخشي‌ از علم‌ را مي‌سازند، طبعاً‌ بايد به‌ طور يكسان‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گرفتند. اما حقيقت‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ علم‌ حضوري‌ بي‌مهري‌ شده‌ است. شايد يكي‌ از علل‌ كم‌ توجهي‌ به‌ علم‌ حضوري‌ اين‌ باشد كه‌ بيشتر مسائل‌ علم‌ در خانه‌ منطق‌ روييده‌ و در واقع‌ درخت‌ علم‌ از گلستان‌ منطق‌ سر برآورده‌ است، لذا منطق‌ سرآغاز پيدايش‌ مباحث‌ علم‌ است‌ و اين‌ مسائل‌ سپس‌ به‌ علم‌ كلام‌ و فلسفه‌ منتقل‌ شد. از سوي‌ ديگر قلمرو منطق، فكر است‌ و فكر، تصور يا تصديق‌ است. فكرِ‌ تصوري‌ از طريق‌ حد و رسم، تحصيل‌ مي‌شود و فكر تصديقي‌ را حجت‌ - اعم‌ از قياس، استقرأ و تمثيل‌ - تحقق‌ مي‌بخشد. از طرفي، مي‌دانيم‌ كه‌ فكر و رويت‌ تنها در محدوده‌ علم‌ حصولي‌ شكل‌ مي‌گيرد، بدين‌ ترتيب‌ علم‌ از آغاز به‌ صورت‌ حصولي‌ صورت‌بندي‌ شد و نطفة‌ علم‌ از روز نخست، با علم‌ حصولي‌ منعقد گرديد و اين‌ جريان‌ و روند به‌ محدودة‌ كلام‌ و فلسفه‌ هم‌ تسر‌ي‌ پيدا كرد.
افزون‌ بر آن، علم‌ حضوري‌ بيشتر رنگ‌ و انگ‌ وجودشناختي‌ دارد، در حالي‌ كه‌ در مباحث‌ فلسفي‌ و منطقي‌ پيرامون‌ علم، بيشتر از ديدگاه‌ مفهومي‌ و آلي‌ به‌ علم‌ نگاه‌ مي‌شود و از آن‌ سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد.
گفتني‌ است‌ كه‌ بعد از ورود مباحث‌ علم‌ به‌ حوزه‌ كلام‌ و فلسفه، به‌ مناسبت، مباحثي‌ پيرامون‌ علم‌ حضوري‌ مطرح‌ شد. بطور كلي‌ از علم‌ حضوري‌ ضمن‌ مباحثي‌ مي‌توان‌ سراغ‌ گرفت: مسئله‌ علم‌ واجب، نفس‌شناسي؛ آنجا كه‌ سخن‌ از علم‌ نفس‌ به‌ خود به‌ ميان‌ مي‌آيد، قاعدة‌ كل‌ مجرد عاقل، مسئله‌ ابصار براساس‌ مبناي‌ شيخ‌ اشراق، مسئله‌ وجدانيات‌ كه‌ يكي‌ از اقسام‌ بديهيات‌ است‌ و نهايتاً‌ مسئله‌ مطرح‌ در اين‌ نوشتار يعني‌ تقسيم‌ علم‌ به‌ حضوري‌ و حصولي‌ كه‌ بيشتر در كلمات‌ متأخرين‌ مطرح‌ شده‌ است.
 
تمايز علم‌ حضوري‌ از حصولي‌
سؤ‌ال‌ مهمي‌ كه‌ در اينجا رخ‌ مي‌نمايد اين‌ است‌ كه: فارق‌ اساسيِ‌ علم‌ حضوري‌ از علم‌ حصولي‌ چيست؟ به‌ عبارت‌ ديگر اگر علم‌ حضوري‌ متمايز از علم‌ حصولي‌ است‌ - چنانكه‌ قسيم‌ يكديگر بودن، اقتضاي‌ تغاير دارد - مِيز ميان‌ آن‌ دو كدام‌ است؟ مي‌دانيم‌ كه‌ علم‌ به‌ دو قسم‌ حصولي‌ و حضوري‌ منقسم‌ است‌ و در هر تقسيم‌ لازم‌ است‌ قيد يا قيودي‌ به‌ مقسم‌ اضافه‌ شود تا قسمي‌ حاصل‌ آيد. پس‌ قسم، مجموع‌ قسم‌ و فصل‌ متمايز است. مقسم، وجه‌ اشتراك‌ و جامع‌ دو قسم‌ است. آنچه‌ كه‌ دو قسم‌ را از يكديگر جدا مي‌سازد و آن‌ دو را قسيم‌ يكديگر قرار مي‌دهد همان‌ قيد يا قيودي‌ است‌ كه‌ به‌ مقسم‌ افزوده‌ شده‌ و سازندة‌ قسم‌ مي‌باشد. حال‌ سؤ‌ال‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ قيود كدامند؟
در اين‌ زمينه‌ سه‌ ديدگاه‌ وجود دارد:
ديدگاه‌ نخست: فارق‌ اساسي‌ ميان‌ علم‌ حصولي‌ و علم‌ حضوري، «واسطه» است. اگر معلوم‌ بي‌ هيچ‌ واسطه‌اي‌ نزد عالم‌ حاضر باشد، آن‌ علم‌ حضوري‌ است‌ و اگر حصول‌ معلوم‌ براي‌ عالم‌ با واسطه‌ صورت‌ گيرد آن‌ علم‌ حصولي‌ خواهد بود. معلومِ‌ با واسطه، معلوم‌ حصولي‌ و معلومِ‌ بي‌واسطه، معلوم‌ حضوري‌ است. بر اين‌ اساس‌ در علم‌ حصولي‌ ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ چيزي‌ ميانجي‌گري‌ مي‌كند، برخلاف‌ علم‌ حضوري‌ كه‌ معلوم‌ به‌ تمام‌ قامت‌ و به‌ خودي‌ خود و با وجود عيني‌اش‌ نزد عالم‌ حاضر است. در واقع‌ علم‌ حصولي‌ بر سه‌ پايه‌ استوار است: مدرِك‌ كه‌ نفس‌ يا ذهن‌ است، شي‌ مدرَك‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر معلوم‌ بالعرض‌ و سوم‌ صورت‌ ذهني‌ يا معلوم‌ بالذات‌ كه‌ نقش‌ واسطه‌ را ايفا مي‌كند اما در علم‌ حضوري‌ وجود دو ركن‌ كافي‌ است‌ كه‌ عبارتند از: مدرِك‌ و وجود مدرَك. بيان‌ منظوم‌ سبزواري‌ بر اين‌ فارق‌ تطبيق‌ مي‌كند:
«فاول‌ صورة‌ شي‌ حاصله‌للشي‌ و الثاني‌ حضور الشي‌ له»1
برخي‌ فارق‌ و ملاك‌ مذكور را بدين‌صورت‌ نقد و نقض‌ كرده‌اند كه‌ اگر در ذهن‌ دو تصور حاصل‌ آيد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از آن‌ دو توسط‌ ديگري‌ فهميده‌ شود، در اين‌ صورت‌ يكي‌ از آن‌ دو تصور، واسطة‌ فهم‌ ديگري‌ شده‌ است، در حالي‌ كه‌ اين‌ دو، هر دو در ذهن‌ وجود داشته‌ و با علم‌ حضوري‌ يافت‌ مي‌شوند. بنابراين‌ در اين‌ مورد، علم، حضوري‌ است؛ حال‌ آنكه‌ يكي‌ با واسطة‌ ديگري‌ معلوم‌ شده‌ است.2
براي‌ پاسخگويي‌ به‌ اين‌ نقض، بايد اختلاف‌ دو حيثيت‌ آلي‌ و استقلالي‌ را در نظر داشت. اگر به‌ صورت‌ ذهني، نگاهي‌ آلي‌ و مرآتي‌ شود و آن‌ را واسطة‌ فهم‌ و درك‌ صورتي‌ ديگر قرار دهيم، در اين‌ حالت‌ ما يك‌ فقره‌ علم‌ حصولي‌ خواهيم‌ داشت. اما اگر به‌ آن‌ صورت، نگاه‌ استقلالي‌ و غيرابزاري‌ داشته‌ باشيم، در اين‌ صورت‌ علم‌ حضوري‌ در اختيار ماست. بنابراين‌ نحوه‌ نگاه‌ و نگرش‌ ما به‌ تصوري‌ كه‌ واسطه‌ قرار گرفته‌ است، تعين‌ بخش‌ نوع‌ علم‌ خواهد بود. لازمة‌ اين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ بودن، در موردي‌ خاص، بسته‌ به‌ نحوة‌ نگرش‌ انسان‌ باشد. به‌ عبارت‌ ديگر اختلاف‌ آن‌ دو نسبي‌ است‌ و نه‌ نفسي؛ بدين‌ معنا كه‌ به‌ يك‌ امر ذهني‌ اگر نگاه‌ ابزاري‌ شود، يك‌ نوع‌ علم‌ حاصل‌ مي‌آيد و اگر به‌ همان‌ امر، مستقلاً‌ توجه‌ شود علم‌ حضوري‌ فراهم‌ خواهد آمد و در اين‌ گونه‌ موارد تفاوت‌ جوهري‌ ميان‌ آن‌ دو علم‌ وجود ندارد.
ديدگاه‌ دوم: فارق‌ اساسي‌ ميان‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي، «صورت» است3. اگر علم‌ به‌ شي‌ از طريق‌ صورت‌ آن‌ حاصل‌ شود در اين‌ صورت، علم، حصولي‌ خواهد بود و اگر صورتي‌ در ميان‌ نبود و شي‌ بدون‌ صورت‌ براي‌ عالم‌ حاضر شد، چنين‌ علمي‌ حضوري‌ است. علم‌ حصولي، علم‌ از طريق‌ صورت‌ است‌ ولي‌ علم‌ حضوري، علم‌ به‌ خود شي‌ است. در علم‌ حضوري، شي‌ «حاضر» است، اما در علم‌ حصولي، «حاصل». ديدگاه‌ دوم‌ مي‌تواند مكمل‌ و تفسير كننده‌ ديدگاه‌ اول‌ باشد، زيرا صورت‌ همان‌ واسطه‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر در علم‌ حصولي‌ صورت‌ ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ بالعرض‌ وساطت‌ مي‌كند اما در علم‌ حضوري‌ عالم‌ بي‌هيچ‌ واسطه‌اي‌ خود را به‌ معلوم‌ رسانده‌ و از آن‌ كشف‌ قناع‌ مي‌كند. هرگاه‌ ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ واسطه‌اي‌ بود، اين‌ واسطه‌ چيزي‌ جز صورت‌ نيست‌ و اگر علم‌ از طريق‌ صورت‌ پديد آمد در اينجا ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ واسطه‌اي‌ رخ‌ نموده‌ است. صدرالمتألهين‌ مي‌گويد: «العلم‌ بالشي‌ الواقعي‌ قديكون‌ نفس‌ وجوده‌العلمي‌ نفس‌ وجوده‌العيني‌ كعلم‌المجردات‌ بذاتها و قديكون‌ وجوده‌العلمي‌ غير وجوده‌العيني‌ كعلمنا بالاشيأالخارجة‌ عن‌ ذواتنا»4
ديدگاه‌ سوم: از كلمات‌ استاد شهيد مطهري‌ فارق‌ ديگري‌ نيز به‌ دست‌ مي‌آيد. ايشان‌ مي‌گويد: «در علم‌ حضوري‌ قوه‌ مخصوص‌ و آلت‌ خاصي‌ دخالت‌ نمي‌كند بلكه‌ عالم‌ با ذات‌ و واقعيت‌ خود، معلوم‌ را مي‌شناسد اما در علم‌ حصولي‌ يك‌ قوه‌ مخصوصي... عالم‌ مي‌شود يعني‌ قوه‌ خيال... . علم‌ حضوري‌ مربوط‌ به‌ يك‌ دستگاه‌ مخصوص‌ از دستگاههاي‌ مختلف‌ نفساني‌ نيست‌ ولي‌ علم‌ حصولي‌ مربوط‌ به‌ يك‌ دستگاه‌ مخصوص‌ است».5 بر اين‌ اساس‌ به‌ طور كلي‌ اختلاف‌ ميان‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ از دو جانب‌ است، از ناحيه‌ علم‌ يا معلوم‌ و از ناحيه‌ عالِم. فارق‌ اول‌ و دوم‌ - واسطه‌ و صورت‌ - مربوط‌ به‌ ناحيه‌ اول‌ است؛ يعني‌ اگر معلوم‌ يا علم‌ را در علم‌ حصولي‌ ملاحظه‌ و آن‌ را با معلوم‌ يا علم‌ در علم‌ حضوري‌ مقايسه‌ كنيم، خواهيم‌ ديد در يكي‌ واسطه‌ يعني‌ صورت‌ وجود دارد و در ديگري‌ وجود ندارد. اما اين‌ دو علم‌ از جانب‌ عالم‌ هم‌ تمايزي‌ با يكديگر دارند. در علم‌ حضوري، ذات‌ عالم‌ حاضر است‌ و با معلوم‌ بي‌واسطه‌ مواجه‌ مي‌شود اما در علم‌ حصولي، عالم‌ خود حضور نمي‌يابد بلكه‌ با قوه‌ و دستگاهي‌ خاص‌ - نظير قواي‌ حسي‌ يا خيالي‌ - به‌ سراغ‌ معلوم‌ مي‌رود، لذا علم‌ حصولي‌ به‌ يكي‌ از دستگاههاي‌ نفس‌ ارتباط‌ دارد اما در علم‌ حضوري‌ قوه، شأن‌ و دستگاهي‌ به‌ كار نيست، بلكه‌ ذات‌ عالم‌ به‌ تمام‌ قامت‌ با معلوم، مواجهه‌ مستقيم‌ پيدا مي‌كند.
به‌ نظر مي‌رسد فارق‌ سوم، محل‌ تأمل‌ باشد، زيرا نفس‌ - براساس‌ مشرب‌ حكمت‌ متعاليه‌ - حقيقتي‌ داراي‌ شئون‌ و مراتب‌ است. جوهر نفس‌ امري‌ جدا و منعزل‌ از قواي‌ خود نيست. درست‌ است‌ كه‌ نفس، دستگاهها و قواي‌ متعددي‌ دارد و هر يك‌ از اين‌ قوا به‌ كاري‌ مي‌آيند؛ يكي‌ مسئول‌ درك‌ حسي، ديگري‌ مسئول‌ حفظ‌ صور و سومي‌ وظيفة‌ تحريك‌ را برعهده‌ دارد، در عين‌ حال‌ تمام‌ قوا، شئون‌ و مراتب‌ نفس‌ محسوب‌ مي‌گردند و نفس‌ در عين‌ حال‌ كه‌ واحد است، در قوا و به‌ صورت‌ قوا ظهور و بروز دارد. پس‌ قوه‌ چيزي‌ جز ظهور نفس‌ در شأني‌ خاص‌ نيست‌ و نفس‌ اگر در رتبه‌اي‌ جلوه‌ كرد به‌ صورت‌ دستگاه‌ و قوه‌اي‌ نمايان‌ خواهد شد، لذا كثرت‌ قوا چيزي‌ جز كثرت‌ مظاهر نفس‌ نيست‌ و نفس‌ كه‌ امري‌ واحد است‌ در جلوه‌ها و مظاهر متنوعي‌ ظهور و بروز مي‌كند. باطن‌ مظاهر قوا در ذاتِ‌ واحدِ‌ نفس‌ نهفته‌ است‌ و حقيقت‌ نفس‌ مي‌تواند از حالت‌ خفا خارج‌ شده، در مظاهر قوا به‌ ظهور برسد؛ يعني‌ نفس‌ حقيقتي‌ است‌ دو رويه‌ كه‌ باطنش‌ واحد و ظاهرش‌ كثير است‌ و حقيقت‌ نفس‌ يك‌ چيز بيش‌ نيست‌ «النفس‌ في‌ وحدتها كل‌ القوي». بر اين‌ اساس‌ اگر قواي‌ نفس‌ همان‌ شئون‌ و مراتب‌ و مجالي‌ نفس‌ هستند و اختلاف‌ ميان‌ ذات‌ نفس‌ و قواي‌ نفس، اعتباري‌ است، فارق‌ سوم، اساسي‌ و جوهري‌ نخواهد بود. افزون‌ بر آن، اصطلاح‌ آلت‌ در كلمات‌ قوم، مختص‌ به‌ ادراكات‌ جزئي‌ است‌ لذا ادراكات‌ كلي‌ و عقلي‌ بي‌آلت‌ است‌ حال‌ آنكه‌ از سنخ‌ علوم‌ حصولي‌ است.
حاصل‌ آنكه‌ تفاوت‌ علم‌ حصولي‌ و حضوري‌ از ناحيه‌ معلوم‌ به‌ دو امر است؛ يكي‌ واسطه‌ و ديگري‌ صورت، هرچند اين‌ دو بر يكديگر منطبقند؛ يعني‌ هرجا صورت‌ است‌ واسطه‌اي‌ در كار است‌ و بالعكس. همچنين‌ از ناحيه‌ عالم‌ نيز اختلاف‌ اعتباري‌ ميان‌ آن‌ دو است‌ و آن‌ اينكه‌ در برخي‌ از انواع‌ علم‌ حصولي، علم‌ از طريق‌ قوه‌ و دستگاهي‌ خاص‌ صورت‌ مي‌گيرد اما در علم‌ حضوري‌ ذات‌ عالم‌ به‌ ميان‌ آمده‌ و با معلوم‌ درگير مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر در علم‌ حضوري‌ نه‌ از جانب‌ معلوم‌ و نه‌ از ناحيه‌ عالم‌ هيچ‌ واسطه‌اي‌ در كار نيست. معلوم‌ با وجود عيني‌ خود نزد عالم‌ بار مي‌يابد و عالم‌ با تمام‌ حقيقت‌ خويش‌ با معلوم‌ مواجهه‌ مستقيم‌ پيدا مي‌كند، لكن‌ در علم‌ حصولي‌ در ناحيه‌ معلوم، واسطه‌اي‌ وجود دارد كه‌ همان‌ صورت‌ است‌ و از جانب‌ عالم‌ - در برخي‌ از انواع‌ علم‌ حصولي‌ - هم‌ قواي‌ نفس‌ ميانجي‌گري‌ مي‌كنند.
 
حصر علم‌ در حضوري‌ و حصولي‌
نتيجه‌ آنكه‌ علم‌ به‌ دو صورت‌ است؛ حضوري‌ و حصولي. تقسيم‌ علم‌ به‌ حصولي‌ و حضوري‌ در واقع‌ يك‌ حصر را بيان‌ مي‌كند. حال‌ سؤ‌الي‌ كه‌ در اينجا قابل‌ طرح‌ است‌ اينكه‌ آيا اين‌ حصر عقلي‌ است‌ - كه‌ امرش‌ دائرمدار ميان‌ نفي‌ و اثبات‌ باشد - يا استقرايي‌ بدين‌ معنا كه‌ پرونده‌ اقسام‌ علم‌ هنوز باز است‌ و مي‌توان‌ قسيمي‌ براي‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ يافت‌ گرچه‌ تاكنون‌ يافت‌ نشده‌ است‌ يا اينكه‌ بتوان‌ از دو قسم‌ كاست‌ و علم‌ را تنها در يك‌ نوع‌ خلاصه‌ كرد؟
حاصل‌ كلمات‌ حكما اين‌ است‌ كه‌ حصر علم‌ در حضوري‌ و حصولي، حصري‌ عقلي‌ است‌ و اين‌ تقسيم‌ حاصر است؛ به‌ دو بيان:
بيان‌ اول: ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ يا واسطه‌اي‌ در كار است‌ يا نيست. اگر واسطه‌اي‌ موجود باشد، علم‌ حصولي‌ است‌ و در غير اين‌ صورت، حضوري‌ خواهد بود6.
بيان‌ دوم: حضور معلوم‌ نزد عالم‌ از دو حال‌ بيرون‌ نيست؛ معلوم‌ يا با ماهيت‌ خود به‌ بارگاه‌ عالم‌ مي‌رود يا با وجود خويش‌ نزد عالم‌ حضور مي‌يابد7. علم‌ اگر به‌ ماهيت، آميخته‌ باشد، علم‌ حصولي‌ است‌ و اگر با وجود معلوم‌ در ارتباط‌ باشد حضوري‌ خواهد بود. حال‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ براي‌ معلوم‌ غير از ماهيت‌ و وجود امر ديگري‌ غير از عدم‌ نيست‌ و عدم، هلاكت‌ و بطلان‌ محض‌ است‌ لذا حصر عقلي‌ خواهيم‌ داشت.
اما به‌ نظر مي‌رسد با توجه‌ به‌ مسئله‌ «اثبات‌ علم‌ حضوري‌ و حصولي» - كه‌ خواهد آمد - شايد بتوان‌ گفت‌ برخي‌ حكما عملاً‌ از اقسام‌ علم‌ كاسته‌اند و در اين‌ صورت‌ حصر عقلي‌ نخواهد بود؛ زيرا حصر عقلي‌ يعني‌ تقسيمي‌ كه‌ دائرمدار نفي‌ و اثبات‌ يا وجود و عدم‌ باشد و قابل‌ كاهش‌ و افزايش‌ نيست. علاوه‌ بر آنكه‌ در بيان‌ دوم‌ علم‌ حصولي‌ مختص‌ به‌ ماهيات‌ شد حال‌ آنكه‌ دامنه‌ و گسترة‌ علم‌ حصولي‌ وسيعتر از ماهيات‌ است. مفاهيم‌ به‌ معناي‌ معقولات‌ ثاني‌ بخش‌ وسيع‌ ديگري‌ از علم‌ حصولي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. به‌ بيان‌ ديگر محتواي‌ ذهن‌ را دو چيز مي‌سازد؛ ماهيات‌ و مفاهيم. لذا علوم‌ ماهوي‌ تنها بخشي‌ از علم‌ حصولي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند نه‌ تمام‌ آن‌ را. مفاهيم، چه‌ فلسفي‌ و چه‌ منطقي، از ديگر سازندگان‌ و مقومات‌ ذهن‌ بشرند. پس‌ اگر ذهنيات‌ اعم‌ از ماهيات‌ باشند، حصري‌ كه‌ در بيان‌ دوم‌ بود مخدوش‌ خواهد شد مگر آنكه‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر تقرير كنيم‌ و بگوييم‌ معلوم‌ يا از طريق‌ مفهومش‌ - مفهوم‌ در اينجا به‌ معناي‌ عام‌ به‌ كار رفته‌ است‌ و شامل‌ ماهيات‌ هم‌ مي‌شود - نزد عالم‌ حاصل‌ است‌ و يا با وجود خويش‌ براي‌ عالم‌ حاضر است‌ و از آنجا كه‌ غير از مفهوم‌ و وجود، امر محصل‌ ديگري‌ در ميان‌ نيست‌ لذا حصر علم‌ در حصولي‌ و حضوري، حصر عقلي‌ خواهد بود.
نتيجه‌ ديگري‌ كه‌ از مطالب‌ پيش‌ گفته‌ حاصل‌ مي‌آيد اينكه‌ اگر در علم‌ حضوري‌ هيچ‌ واسطه‌اي‌ نه‌ از طرف‌ عالم‌ و نه‌ از سوي‌ معلوم‌ وجود ندارد و اگر ميان‌ وجود عالم‌ و وجود عيني‌ معلوم، ارتباط‌ بي‌واسطه‌ و مستقيم‌ برقرار شد، با اين‌ فرض‌ در علم‌ حضوري‌ خطا وجود نخواهد داشت. خطا آنگاه‌ زمينه‌ پيدا مي‌كند كه‌ ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ واسطه‌اي‌ وجود داشته‌ باشد و تنها راه‌ حصول‌ به‌ معلوم‌ از طريق‌ آن‌ واسطه‌ باشد و آنگاه‌ نسبت‌ به‌ ميزان‌ انطباق‌ آن‌ واسطه‌ بر معلوم، ترديد رخ‌ دهد. اين‌ فرض‌ تنها در مورد علم‌ حصولي‌ صادق‌ است. حال‌ اگر اصولاً‌ واسطه‌اي‌ در كار نبود و معلوم‌ با وجود عيني‌اش‌ براي‌ عالم‌ حاضر بود، در اين‌ مورد هيچ‌ زمينه‌اي‌ براي‌ طرح‌ مسئله‌ خطا هم‌ وجود ندارد. به‌ تعبير ديگر خطا در صورتي‌ در ادراك‌ قابل‌ تصور است‌ كه‌ ارتباط‌ عالم‌ و معلوم‌ مستقيم‌ نباشد؛ يعني‌ واسطه‌اي‌ در بين‌ باشد و ما در انطباق‌ آن‌ با معلوم‌ متوقف‌ بمانيم. در اينجاست‌ كه‌ مي‌توان‌ سؤ‌ال‌ كرد آيا آن‌ صورت‌ دقيقاً‌ معلوم‌ را نشان‌ مي‌دهد؟ اما در صورتي‌ كه‌ شي‌ يا شخص‌ درك‌ شونده‌ با وجود عيني‌ خويش‌ و بدون‌ هيچ‌ واسطه‌اي‌ نزد درك‌ كننده‌ حاضر باشد يا با آن‌ نوعي‌ اتحاد يا وحدت‌ داشته‌ باشد، اصولاً‌ خطا فرض‌ ندارد و اين‌ است‌ راز و رمز خطاناپذيري‌ علم‌ حضوري8.
بيان‌ مذكور ما را به‌ مطلب‌ ديگري‌ سوق‌ مي‌دهد و آن‌ اينكه‌ اگر ريشة‌ اصلي‌ خطاپذيري، وجود واسطه‌ است‌ و علم‌ با واسطه‌ علم‌ حصولي‌ است، بر اين‌ اساس‌ علم‌ حصولي‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ علم‌ حصولي‌ است‌ هرگز ضمانتي‌ براي‌ صدق‌ ندارد؛ زيرا اگر در مورد يك‌ علم‌ حصولي‌ مبتلا به‌ خطا يا حتي‌ ترديد شديم‌ چگونه‌ مي‌توان‌ با علم‌ حصولي‌ ديگر آن‌ علم‌ نخست‌ را تصحيح‌ نمود؟ چون‌ در علم‌ دوم‌ هم‌ واسطه‌اي‌ ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ وجود دارد و ما راهي‌ براي‌ كشف‌ انطباق‌ واسطه‌ بر معلوم‌ خارجي‌ نداريم. به‌ ديگر سخن‌ مادام‌ كه‌ ما ارتباطي‌ مستقيم‌ با جهان‌ خارج‌ برقرار نكنيم‌ و بي‌واسطه‌ به‌ آن‌ نائل‌ نگرديم‌ نمي‌توانيم‌ صورت‌ ذهني‌ خود را بر متن‌ واقع‌ منطبق‌ سازيم‌ و از انطباق‌ آن‌ يقين‌ حاصل‌ كنيم. شرط‌ مطابقت‌ آن‌ است‌ كه‌ ما دو طرف‌ مطابقت‌ را در اختيار داشته‌ باشيم. حال‌ آنكه‌ صورت‌ ذهني‌ كه‌ يك‌ طرف‌ مطابقت‌ است‌ نزد ماست‌ اما طرف‌ ديگر يعني‌ جهان‌ خارج‌ را نيز بايد بي‌واسطه‌ بدانيم‌ و بر آن‌ آگاه‌ باشيم‌ تا بتوانيم‌ صورت‌ ذهني‌ را بر آن‌ منطبق‌ سازيم‌ لذا بايد دركي‌ مستقيم‌ از جهان‌ خارج‌ هم‌ در اختيار داشت‌ تا قادر باشيم‌ قضاوتي‌ درست‌ در باب‌ انطباق‌ صورت‌ بر جهان‌ خارج‌ داشته‌ باشيم. اين‌ امر تنها در صورتي‌ محقق‌ مي‌شود كه‌ بتوانيم‌ علم‌ حصولي‌ را سرانجام‌ به‌ علم‌ حضوري‌ منتهي‌ كرده‌ و نشان‌ دهيم‌ كه‌ ذهن‌ سر بر بالين‌ شهود گذارده‌ است. درست‌ به‌ همين‌ علت‌ است‌ كه‌ در فلسفه‌ و منطق‌ سلسله‌ معارف‌ نظري‌ را به‌ معارف‌ بديهي‌ مي‌رسانند و در ميان‌ آنها بديهيات‌ شهودي‌ اصالت‌ پيدا مي‌كنند؛ يعني‌ علم‌ حضوري‌ سنگ‌ بناي‌ معارف‌ بشري‌ است. براهين‌ و استدلالها تا به‌ علم‌ شهودي‌ بازنگردند، تضمين‌ صدق‌ دريافت‌ نمي‌كنند. از اين‌ رو فلسفه‌ كه‌ در بر دارنده‌ يك‌ سلسله‌ ادله‌ و حجج‌ است، در صورتي‌ سامان‌ مي‌يابد كه‌ سر بر آستان‌ شهود نهد. در اينجاست‌ كه‌ اين‌ سؤ‌ال‌ دغدغه‌آفرين‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ با اين‌ فرض، تفاوت‌ فلسفه‌ و عرفان‌ در چيست؟ اگر فلسفه‌ به‌ شهود منتهي‌ شود و از شهود آغاز كند و عرفان‌ نظري‌ هم‌ جهان‌ را بر اساس‌ مكاشفات‌ تفسير مي‌كند، پس‌ ميان‌ فلسفه‌ و عرفان‌ - از اين‌ حيث‌ - چه‌ تفاوتي‌ مي‌توان‌ نهاد؟ البته‌ ممكن‌ است‌ تفاوتهاي‌ ديگري‌ ميان‌ آن‌ دو برقرار باشد، چنان‌ كه‌ هست، اما انتظار مي‌رود كه‌ فلسفه‌ به‌ عنوان‌ علمي‌ استدلالي، از عرفان‌ كه‌ شهودي‌ است، متمايز باشد؛ حال‌ آن‌ كه‌ سرانجام‌ هر دو به‌ يك‌ جا رسيدند. علت‌ آن‌ است‌ كه‌ اگر نتوانيم‌ به‌ طور مستقيم‌ نقبي‌ به‌ خارج‌ بزنيم‌ و آن‌ را در اختيار گيريم‌ و تا آخر با عينك‌ صورت‌ به‌ جهان‌ خارج‌ بنگريم‌ حتي‌ يك‌ فقره‌ دانش‌ با ارزش‌ نخواهيم‌ داشت‌ و تمام‌ براهين‌ و علوم‌ ما معلق‌ و بي‌اعتبار خواهند ماند. اهميت‌ و ارزش‌ علم‌ حضوري‌ بس‌ والا است‌ و تحقيقي‌ جديد و وسيع‌ مي‌طلبد.
ويژگيهاي‌ علم‌ حضوري‌
با توجه‌ به‌ مطالبي‌ كه‌ تاكنون‌ گفته‌ شد و با دقت‌ بيشتر در علم‌ حضوري، مي‌توان‌ خصائص‌ و اوصافي‌ را براي‌ آن‌ برشمرد تا بتوان‌ بهتر آن‌ را از علم‌ حصولي‌ تفكيك‌ كرد و از درهم‌ آميختن‌ احكام‌ آن‌ دو در امان‌ بود.
1. در علم‌ حضوري‌ واسطه‌ دخالت‌ ندارد، نه‌ صورت‌ خود را ميان‌ عالم‌ و معلوم‌ مي‌افكند و نه‌ عالم‌ با دستگاه‌ و نيروي‌ خاصي‌ به‌ سراغ‌ معلوم‌ مي‌رود. اگر در علم‌ حضوري‌ واسطه‌اي‌ دخالت‌ ندارد و ارتباط‌ عالم‌ و معلوم‌ مستقيم‌ و به‌ صورت‌ مواجهة‌ رو در رو است‌ و اگر در علم‌ حضوري‌ ماهيت‌ و مفهوم‌ نقشي‌ ندارند، پس‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ وجود علمي‌ معلوم‌ همان‌ وجود عيني‌ اوست؛ يعني‌ معلوم‌ با تمام‌ هستي‌ خويش‌ براي‌ عالم‌ ظاهر مي‌شود. از آنجا كه‌ در علم‌ حضوري‌ ماهيت‌ راه‌ ندارد، در اين‌ علم‌ هيچيك‌ از احكام‌ و آثار ماهيت‌ را نبايد وارد كرد. براين‌ اساس‌ اعتبارات‌ ماهيت‌ را نمي‌توان‌ براي‌ علم‌ حضوري‌ ثابت‌ كرد و مقولات‌ ماهوي‌ در اين‌ علم‌ جايي‌ ندارند. از اين‌ رو علم‌ حضوري‌ تحت‌ مقوله‌ نمي‌گنجد9. علم‌ حضوري، نه‌ كلي‌ است‌ و نه‌ جزئي؛ زيرا تنها مفهوم‌ است‌ كه‌ به‌ دو قسم‌ كلي‌ و جزئي‌ تقسيم‌ مي‌شود. همچنين‌ در علم‌ حضوري‌ خبري‌ از مفهوم‌ نيست. البته‌ مي‌توان‌ گفت‌ علم‌ حضوري‌ شخصي‌ است، اما شخصي‌ غير از جزئي‌ است. جزئي‌ وصف‌ مفهوم‌ است، اما شخصي‌ با وجود خارجي‌ مرتبط‌ است‌ مگر اين‌ كه‌ جزئي‌ را به‌ معناي‌ شخصي‌ بگيريم. علم‌ حضوري‌ ارتباطي‌ با مسئله‌ وجود ذهني‌ ندارد؛ زيرا در وجود ذهني، ذهن‌ و مفاهيم‌ مطرح‌ مي‌شوند. در علم‌ حضوري، قضيه‌ و موضوع‌ و محمول‌ راه‌ ندارند. بنابراين‌ به‌ طور كلي‌ مي‌توان‌ گفت‌ هر آنچه‌ كه‌ با ماهيت‌ و مفهوم‌ نسبت‌ و ارتباطي‌ پيدا مي‌كند، از حوزه‌ علم‌ حضوري‌ بيرون‌ است‌ و نبايد احكام‌ آنها را با اين‌ نوع‌ از علم‌ در آميخت، بلكه‌ بايد كوشيد كه‌ دامن‌ علم‌ حضوري‌ را از اوصاف‌ و ويژگيهاي‌ ماهيات‌ و مفاهيم‌ پيراست.
2. علم‌ حضوري‌ عاري‌ از تصور و تصديق‌ است: «و اما تخصيص‌ مقسم‌التصور والتصديق‌ بالعلم‌الحصولي‌ و ان‌الحضوري‌ ليس‌ تصوراً‌ و تصديقاً‌ فهو حق.»10 در آن‌ دو، صورتِ‌ ذهني‌ نقش‌ اساسي‌ را ايفا مي‌كند و ديديم‌ كه‌ در علم‌ حضوري‌ صورت‌ وجود ندارد. اگر در علم‌ حضوري‌ عين‌ حقيقت‌ معلوم، براي‌ عالم‌ حاضر است، هم‌ هستي‌ و هم‌ چيستي‌ آن‌ را با يك‌ نگاه‌ مي‌توان‌ ديد و از آنجا كه‌ منطق‌ شامل‌ دو بخش‌ تصورات‌ و تصديقات‌ مي‌شود، در علم‌ حضوري، منطق‌ و قواعد و اصول‌ آن‌ جاري‌ نيست. علم‌ حضوري، تسليم‌ منطق‌ نبوده‌ و علمي‌ فرامنطق‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر منطق‌ براي‌ سامان‌دهي‌ به‌ علم‌ حصولي، تدوين‌ و تنظيم‌ شده‌ است‌ و قواعدش‌ در حيطة‌ اين‌ علم‌ معنا پيدا مي‌كند. بنابراين‌ تفكرات‌ و تأم‌لات‌ عقلاني‌ از حوزه‌ علم‌ حضوري‌ خارج‌ است. فكر چه‌ تصوري‌ - حد يا رسم‌ - و چه‌ تصديقي‌ - حجت‌ و استدلال‌ - عضو كاروان‌ علم‌ حصولي‌ است. از اين‌ رو انتقالهاي‌ فكري‌ از معلوم‌ به‌ مجهول‌ و بالعكس‌ در علم‌ حضوري‌ كاربردي‌ نخواهد داشت.
تصورات، مراحلي‌ دارند كه‌ عبارتند از: تصورات‌ حسي، تصورات‌ خيالي، تصورات‌ وهمي‌ و تصورات‌ عقلي. اين‌ مراحل‌ به‌ تدريج‌ و به‌ صورت‌ تجريد - براساس‌ نظريه‌ ابن‌ سينا، اما ملاصدرا به‌ نظرية‌ تعالي‌ قائل‌ است‌ - حاصل‌ مي‌شوند. در علم‌ حضوري‌ اين‌ مراحل‌ و حصول‌ تدريجي، وجود ندارند. تجريد و انتزاع‌ از خصوصيات‌ علم‌ حصولي‌ است. در علم‌ حضوري‌ چون‌ عين‌ معلوم‌ نزد عالم‌ حاضر است، تجريد و انتزاع‌ معقول‌ نيست؛ بدين‌ معنا كه‌ علم‌ حضوري، خود انتزاعي‌ و تجريدي‌ نيست، اما مي‌تواند منشأ انتزاع‌ براي‌ علم‌ حصولي‌ باشد.
3. در علم‌ حضوري، خطا قابل‌ طرح‌ نيست. در علم‌ حصولي‌ معلوم‌ يا بالذات‌ است‌ كه‌ همان‌ صورت‌ ذهني‌ است‌ يا بالعرض‌ كه‌ شي‌ و يا شخص‌ خارجي‌ است. اگر صورت‌ علمي‌ كاملاً‌ حاكي‌ از مصاديق‌ خارجي‌ باشد و به‌ تعبيري‌ اگر معلومِ‌ بالذات‌ در حكايت‌ از معلومِ‌ بالعرض‌ صداقت‌ داشته‌ باشد، چنين‌ علمي‌ صادق‌ و صواب‌ است‌ و الا علم‌ كاذب‌ و خطا خواهيم‌ داشت. از آنجا كه‌ در علم‌ حضوري، حقيقت‌ عينيِ‌ معلوم، رخ‌ مي‌نماياند و جايي‌ براي‌ صورت‌ و معلوم‌ بالذات‌ نيست، مسئله‌ حكايت، مطابقت، صدق‌ و كذب‌ قابل‌ طرح‌ نيستند. در علمي‌ كه‌ صحنه‌ حضور و منصة‌ شهود است‌ و علم‌ و معلوم‌ مواجهه‌ مستقيم‌ دارند، جايي‌ براي‌ خطا و كذب‌ نيست. البته‌ به‌ يك‌ معنا مي‌توان‌ گفت‌ علم‌ حضوري‌ هميشه‌ صادق‌ است‌ و آن‌ در صورتي‌ است‌ كه‌ صدق‌ را مطلق‌ عدم‌ كذب‌ بدانيم‌ به‌ نحو سلب‌ و ايجاب، نه‌ به‌ نحو عدم‌ و ملكه. اگر نسبت‌ صدق‌ و كذب‌ را عدم‌ و ملكه‌ بدانيم، بايد در علم‌ شأنيتي‌ براي‌ هر دو قائل‌ باشيم، برخلاف‌ علم‌ حضوري‌ كه‌ شأنيت‌ كذب‌ ندارد. اما صدق‌ به‌ معناي‌ سلب‌ كذب‌ - به‌ گونه‌اي‌ كه‌ نسبتشان‌ سلب‌ و ايجاب‌ باشد و در آن‌ شأنيت‌ راه‌ نيابد - مي‌تواند وصفي‌ براي‌ علم‌ حضوري‌ باشد.
براين‌ اساس، ارزشمندي‌ علم‌ حضوري‌ جاودانه‌ است‌ و عصمت‌ علمي‌ دارد. در مقابل، علم‌ حصولي‌ خطاپذير است؛ يعني‌ در اين‌ محدوده، بروز خطا امكان‌ دارد. خطاپذير بودن‌ به‌ معناي‌ خطا بودن‌ و بطلان‌بردار بودن‌ به‌ معناي‌ باطل‌ بودن‌ نيست‌ بلكه‌ بدين‌ معناست‌ كه‌ علم‌ حصولي‌ شأنيت‌ كذب‌ را دارد. به‌ عبارت‌ ديگر هر علم‌ كاذبي‌ علم‌ حصولي‌ است، نه‌ اين‌ كه‌ هر علم‌ حصولي‌ كاذب‌ است. بنابراين‌ علم‌ حصولي‌ مي‌تواند كاذب‌ باشد و بعضي‌ از آنها نيز كاذبند.
اگر علم‌ حضوري‌ ارزشي‌ ذاتي‌ و هميشگي‌ دارد، مي‌تواند مبناي‌ علم‌ حصولي‌ باشد. يكي‌ از مسائل‌ اساسي‌ در فلسفه‌ كه‌ بيشتر فلاسفه‌ بدان‌ اهتمام‌ ورزيده‌اند، پي‌جويي‌ از ريشه‌ها و مباني‌ آغازين‌ معرفت‌ و سنگ‌بناي‌ كاخ‌ دانش‌ بشري‌ است. آنان‌ پاسخهايي‌ براي‌ اين‌ مسئله‌ فراهم‌ آورده‌اند و در اين‌ باب‌ نحله‌ها و مسالكي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ از قبيل‌ حس‌گرايي‌ و عقل‌گرايي. فلاسفه‌ اسلامي‌ بديهيات‌ را مبنا و پايه‌اي‌ استوار براي‌ همة‌ دانشهاي‌ انساني‌ تلقي‌ كرده‌اند. در اين‌ جا فقط‌ به‌ بيان‌ يك‌ نكته‌ اكتفا مي‌كنيم‌ و آن‌ اين‌ كه‌ مناسب‌ترين‌ مبنا و سنگ‌بناي‌ معارف‌ انسان، علم‌ حضوري‌ است. علم‌ حصولي‌ نمي‌تواند توجيه‌گر اساسي‌ براي‌ علم‌ حصولي‌ ديگري‌ باشد؛ زيرا علم‌ حصولي‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ آميخته‌ با مفاهيم‌ و صور ذهني‌ است، به‌ خودي‌ خود راهي‌ براي‌ اثبات‌ و مطابقت‌ با خارج‌ ندارد.
4. علم‌ حضوري‌ توصيف‌ناپذير، شخصي‌ و غيرقابل‌ انتقال‌ به‌ ديگران‌ است. علم‌ حضوري‌ همگاني‌ و عمومي‌ نيست، برخلاف‌ علم‌ حصولي‌ كه‌ انتقال‌ بردار و تعميم‌پذير است. هرگز نمي‌توان‌ از يافته‌هاي‌ حضوري‌ شرح‌ ماجرا گفت. تنها در صورتي‌ مي‌توان‌ مشاهدات، مكاشفات‌ و حالات‌ عرفاني‌ را دريافت‌ كه‌ خود واجد آنها شويم. هرگز نمي‌توان‌ تجارب‌ شهودي‌ را وصف‌ كرد. عشق‌ يافتني‌ است‌ و نه‌ بافتني.
بشوي‌ اوراق‌ اگر همدرسِ‌ مايي‌كه‌ علم‌ عشق‌ در دفتر نباشد
علم‌ حضوري‌ و يافت‌هاي‌ شهودي، بصيرتي‌ باطني‌ است‌ كه‌ به‌ وصف‌ و استدلال‌ و زبان‌ در نيايند، و بعبارتي‌ نوعي‌ اشراق‌ روشن‌ دروني‌ است. البته‌ مي‌توان‌ از علم‌ حضوري، صور ذهني‌ و مفاهيم‌ عقلي‌ برگرفت؛ يعني‌ آن‌ را به‌ علم‌ حصولي‌ تبديل‌ كرد، ولي‌ سخن‌ در نفسِ‌ علم‌ حضوري‌ است‌ كه‌ وصف‌پذير و انتقال‌بردار نيست.
5. حالات‌ وجداني‌ معمولاً‌ - دستكم‌ در ابتدا - گذرا است‌ و چندان‌ به‌ طول‌ نمي‌انجامد. اگر بر اثر تمرين‌ و رياضت، علمي‌ شهودي‌ نصيب‌ انسان‌ شود، چندان‌ نمي‌پايد و بعد از اندك‌ زماني‌ انسان‌ به‌ حالت‌ عادي‌ بازگشته، خود را در محاصرة‌ علوم‌ حصولي‌ مي‌يابد. اين‌ حكم‌ دربارة‌ انسانهاي‌ كامل، نظير معصومين(ع) نافذ نيست؛ زيرا آنان‌ مي‌توانند جامع‌ علوم‌ شهودي‌ و حصولي‌ باشند.
دانشي‌ كه‌ در بارگاه‌ حضور، فرود مي‌آيد، با نوعي‌ احساس‌ قدرت‌ و نشاط‌ و سرزندگي‌ همراه‌ است. از همين‌ رو است‌ كه‌ راه‌ مكاشفات‌ عرفاني‌ هماره‌ زنده‌ و پويا است، اما فلسفه‌ با نوعي‌ خشكي‌ و سردي‌ توأم‌ است. يافته‌هاي‌ دروني‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ حتي‌ بعد از انقطاع، آثار خود را در روح‌ باقي‌ مي‌گذارد و خاطره‌ عظمت‌ و شكوه‌ آن، گاه‌ براي‌ هميشه‌ با انسان‌ است‌ و كام‌ انسان‌ را شيرين‌ نگه‌ مي‌دارد. قدرت‌ و تأثير اين‌ نوع‌ حالات، چنان‌ است‌ كه‌ گاه‌ زندگي‌ و سرنوشت‌ انسان‌ را دگرگون‌ كرده، حيات‌ و زيستي‌ ديگر براي‌ او به‌ ارمغان‌ مي‌آورد.
 
اقسام‌ علم‌ حضوري‌
حكما براي‌ علم‌ حضوري‌ اقسام‌ و مواردي‌ برشمرده‌اند. برخي‌ از اين‌ موارد آشكار و روشن‌ است‌ اما بعضي‌ ديگر از راه‌ دليل، اثبات‌ مي‌شوند. اقسام‌ علم‌ حضوري‌ عبارتند از:11
1. علم‌ مجرد به‌ ذات‌ خود: حكما سه‌ مورد و سه‌ مصداق‌ براي‌ اين‌ نوع‌ علم‌ نشان‌ داده‌اند:
الف: علم‌ نفس‌ به‌ ذات‌ خود؛
ب: علم‌ واجب‌ به‌ ذات‌ خود؛
ج: علم‌ ساير مجردات‌ به‌ ذات‌ خود.
حكما در هر يك‌ از اين‌ سه‌ مورد، دو مقام‌ را از يكديگر تفكيك‌ كرده‌اند: اول‌ آن‌ كه‌ نفس‌ - مثلاً‌ - به‌ ذات‌ خود عالم‌ است‌ و دوم‌ اين‌ كه‌ اين‌ علم‌ از گروه‌ دانسته‌هاي‌ حضوري‌ است، نه‌ حصولي. ايشان‌ سپس‌ به‌ بحث‌ و گفت‌ و گو در اين‌ زمينه‌ پرداخته‌ و با تنبيه‌ يا برهان، علم‌ حضوري‌ را در مورد نفس‌ و ذات‌ واجب‌ و ديگر مجردات‌ به‌ اثبات‌ رسانده‌اند.
2. علم‌ نفس‌ به‌ صورت‌ ذهني: علم‌ انسان‌ به‌ جهان‌ خارج، از طريق‌ صورتهاي‌ ذهني‌ است، اما علم‌ انسان‌ به‌ خودِ‌ اين‌ صور نمي‌تواند از طريق‌ صورتهاي‌ ديگر باشد؛ زيرا در اين‌ صورت، علم‌ انسان‌ به‌ صورتِ‌ دوم‌ هم‌ به‌ كمك‌ صورت‌ سومي‌ خواهد بود و حال‌ اين‌ سلسله‌ يا در جايي‌ متوقف‌ مي‌شود، كه‌ ترجيح‌ بلا مرجح‌ خواهد بود، يا تا بي‌نهايت‌ ادامه‌ خواهد يافت‌ كه‌ تسلسل‌ و محال‌ است. بنابراين‌ علم‌ انسان‌ به‌ جهان‌ خارج‌ از طريق‌ صورت، علم‌ حصولي‌ است‌ ولي‌ علم‌ انسان‌ به‌ خود صورتِ‌ ذهني، بي‌واسطه‌ و حضوري‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر علم‌ به‌ علم‌ از سنخ‌ علم‌ حضوري‌ است.
3. علم‌ نفس‌ به‌ افعال‌ خود: نفس‌ داراي‌ افعالي‌ است‌ مانند اراده‌ و حكم. اين‌ امور نسبت‌ به‌ نفس، قيامِ‌ صدوري‌ دارند و معلول‌ و فعل‌ نفس‌ محسوب‌ مي‌شوند. علم‌ نفس‌ به‌ افعال‌ خود علمي‌ حضوري‌ است. به‌ بيان‌ دقيق‌تر چون‌ علم‌ علت‌ به‌ معلول، علم‌ حضوري‌ است‌ و امور مذكور، افعال‌ و معاليل‌ نفس‌اند، علم‌ نفس‌ به‌ آنها، از مراتب‌ علم‌ حضوري‌ است.
4. علم‌ نفس‌ به‌ احوال‌ خود: نفس‌ داراي‌ انفعالات‌ و حالاتي‌ است‌ از قبيل‌ لذت، الم، غم‌ و شادي. نفس، اين‌ گونه‌ امور را مي‌يابد. هستي‌ حالات‌ براي‌ نفس‌ حاضرند و اساساً‌ ظرف‌ تحقق‌ اينها نفس‌ است. از اين‌ رو نفس‌ به‌ تأثرات‌ و انفعالات‌ خويش‌ علم‌ حضوري‌ دارد.
5. علم‌ نفس‌ به‌ قواي‌ خويش: حكما براي‌ نفس، اعم‌ از گياهي، حيواني‌ و انساني، قوا و نيروهايي‌ قائل‌ بودند. اين‌ قوا به‌ طور كلي‌ در دو دستة‌ تحريكي‌ و ادراكي‌ جاي‌ مي‌گيرند و هر يك‌ داراي‌ افعال‌ و آثار خاص‌ خود هستند. از آنجا كه‌ قوا از شئون‌ نفس‌ است، علم‌ نفس‌ به‌ آنها علم‌ حضوري‌ خواهد بود.
6. علم‌ علت‌ به‌ معلول: مراد از علت، علت‌ فاعلي‌ و مفيض‌ وجود است. اين‌ نوع‌ از علم‌ حضوري، همانند قسم‌ بعدي‌ بيشتر براساس‌ تقرير حكمت‌ متعاليه‌ از اصل‌ عليت‌ موجه‌ مي‌نمايد.
7. علم‌ معلول‌ به‌ علت: گفتني‌ است‌ كه‌ براساس‌ اين‌ قسم‌ از علم‌ حضوري، انسان‌ مي‌تواند با تمام‌ وجود خويش، حق‌ را دريابد. براين‌ اساس‌ خداشناسي‌ و طبعاً‌ خداجويي‌ فطري، توجيهي‌ فلسفي‌ پيدا مي‌كند.
8. علم‌ نفس‌ به‌ آثار مادي‌ عارض‌ بر اعصاب‌ و مغز: استاد شهيد مطهري‌ قسم‌ ديگري‌ را به‌ اقسام‌ علم‌ حضوري‌ افزوده‌اند12 و آن‌ علم‌ نفس‌ به‌ آثار مادي‌ عارض‌ بر اعصاب‌ و مغز است. هر گاه‌ ادراكي‌ حسي‌ براي‌ انسان‌ دست‌ مي‌دهد، طبيعي‌ است‌ كه‌ همراه‌ آن‌ سلسله‌ اعصاب‌ و مخ‌ و مخچه، تأثراتي‌ خواهند يافت. نفس‌ به‌ اين‌ تأثرات‌ علم‌ حضوري‌ دارد. اما اين‌ سخن‌ با مبناي‌ ديگر ايشان‌ سازگار نيست؛ آنجا كه‌ مي‌گويند: متعلق‌هاي‌ علم‌ حضوري‌ بايد امور مجرد باشند. به‌ ويژه‌ اين‌ كه‌ تعريف‌ ايشان‌ از علم‌ همان‌ «حضور مجرد نزد مجرد» است.
 
اثبات‌ علم‌ حضوري‌ و حصولي‌
آنچه‌ تاكنون‌ آمد مقام‌ تعريف‌ بود، نه‌ مقام‌ تحقق. حاصل‌ مطالب‌ پيش‌ گفته‌ اين‌ شد كه‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ چيست‌ و ويژگيهاي‌ هر يك‌ كدام‌ است. صرف‌ دانستن‌ تعريف‌ و ويژگيهاي‌ آن‌ دو، ما را به‌ مقام‌ تحقق‌ نمي‌رساند؛ يعني‌ اگر دانستيم‌ علم‌ حصولي‌ چيست‌ و اگر به‌ حقيقت‌ علم‌ حضوري‌ دست‌ يافتيم‌ و اگر با اوصاف‌ و خصائص‌ هر يك‌ آشنا شديم، اين‌ معلومات‌ ما را به‌ خارج‌ نمي‌برد. ما بعد از كشف‌ حقيقت‌ هر يك‌ از اين‌ دو علم، براي‌ اثبات‌ آن‌ دو در خارج، به‌ دليل‌ نياز داريم. از اين‌ رو تعريف، به‌ ما تصوري‌ واضح‌ مي‌دهد و دليل، دست‌ ما را به‌ خارج‌ مي‌گشايد. استدلال، ناظر به‌ مقام‌ تحقق‌ است‌ و اوصاف‌ و ويژگيها، راجع‌ به‌ مقام‌ تعريف. تعريف‌ ايضاح‌ ذهني‌ است‌ و دليل‌ اثبات‌ عيني. تعريف‌ پاسخ‌ به‌ مطلب‌ «ما» است‌ و دليل‌ اجابت‌ مطلب‌ «هل». به‌ هر تقدير، تعريف‌ و تحقق، دو مقام‌اند كه‌ مكمل‌ يكديگر بوده‌ و نبايد با هم‌ خلط‌ شوند.
اينك‌ جاي‌ دارد كه‌ از خود بپرسيم: بعد از آن‌ كه‌ دانستيم‌ علم‌ حصولي‌ و حضوري‌ چيست، آيا انسان‌ علم‌ حصولي‌ دارد يا علم‌ حضوري؟ به‌ عبارت‌ ديگر آيا تمام‌ علوم‌ انسان‌ حصولي‌ است‌ يا حضوري؟ يا هر دو؟
پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ ديدگاههايي‌ را برانگيخته‌ است:
 
ديدگاه‌ نخست: اصالت‌ علم‌ حضوري‌
اين‌ ديدگاه‌ حداقل‌ دو تقرير دارد.
تقرير اول: شيخ‌ اشراق، علم‌ حسي‌ را با اشراق‌ و حضور، برابر و مساوي‌ مي‌داند13. وي‌ علم‌ حسي‌ را اصالتاً‌ علم‌ حضوري‌ دانسته‌ و علم‌ حصولي‌ را در مورد آن‌ انكار مي‌كند. سهروردي‌ در مسئله‌ ابصار، آن‌ را از سنخ‌ علوم‌ حضوري‌ معرفي‌ مي‌كند:
«والبصر و هي‌ قوة‌ مرتبة‌ في‌ العصبة‌ المجوفة‌ المدركة‌ لما يقابل‌العين‌ بتوسط‌ جرم‌ شفاف‌ لا بخروج‌ شعاع‌ يلاقي‌ المبصرات‌ ولابانعكاسه‌ ولابانطباع‌ الصورالمرئية‌ في‌الرطوبة‌ الجليدية‌ و لا في‌ ملتقي‌ العصبتين‌ المجوفتين‌ و لا باستدلال‌ لبطلان‌ ذلك‌ كله‌ علي‌ ما سبق‌ بل‌ بمقابلة‌ المستنيرللعين‌ السليمة‌ و هي‌ ما فيها رطوبة‌ صافية‌ شفافة‌ صقيلة‌ مرائية‌ فح‌ يقع‌للنفس‌ علم‌ اشراقي‌ حضوري‌ علي‌ ذلك‌المبصرالمقابل‌ لها فتدركه‌ النفس‌ مشاهدة».14
شيخ‌ اشراق‌ بعد از آنكه‌ عقيدة‌ انطباع‌ و خروج‌ شعاع‌ را در زمينه‌ ابصار، نفي‌ كرد، براساس‌ مباني‌ اشراقي‌ خويش‌ قائل‌ شد كه‌ ابصار نوعي‌ علم‌ حضوري‌ است؛ يعني‌ هرگاه‌ مستنير با عضو حسي‌ كه‌ در آن‌ رطوبت‌ است‌ مقابل‌ و روبرو شود و موانع‌ برطرف‌ گردد، براي‌ نفس‌ علم‌اشراقي‌ و حضوري‌ به‌ محسوس‌ حاصل‌ مي‌شود و نفس‌ با علم‌ حضوري‌ آن‌ را مي‌يابد. او بر اين‌ رأي‌ است‌ كه‌ قواي‌ بدني‌ ساية‌ نور اسپهبديه‌ است‌ و هيكل‌ و بدن‌ طلسم‌ و صنم‌ آن15. اين‌ نور، مدبر بدن‌ و قواي‌ او است‌ و لذا آنها از او غايب‌ نيستند. از اين‌ رو احساس‌ جميع‌ حواس‌ براي‌ او است. اين‌ نور، اشراق‌ به‌ خيال‌ و ابصار دارد و اين‌ اشراق‌ها سبب‌ ديدن‌ مي‌شود.
بدين‌ ترتيب‌ علم‌ حضوري، اصالت‌ يافته‌ علم‌ اشراقي‌ بر تمام‌ حواس‌ انسان‌ چيرگي‌ و نفوذ پيدا مي‌كند. به‌ همين‌ خاطر جايي‌ براي‌ علم‌ حصولي‌ نمي‌ماند و اين‌ علم‌ نزد شيخ‌ اشراق، قدر و شأني‌ ندارد.
تقرير دوم: علامه‌ طباطبايي‌ علم‌ حصولي‌ را اعتباري‌ مي‌خواند:
«العلم‌الحصولي‌ اعتبار عقلي‌ يضطر‌ اليه‌ العقل‌ مأخوذ من‌ معلوم‌ حضوري‌ هو موجود مجرد مثالي‌ او عقلي‌ حاضر بوجوده‌ الخارجي‌ للمدرك‌ وان‌ كان‌ مدركاً‌ من‌ بعيد».16
مرحوم‌ علامه‌ تقسيم‌ علم‌ به‌ حصولي‌ و حضوري‌ را نظر سطحي‌ دانسته، آن‌ را مربوط‌ به‌ مراحل‌ آغازين‌ انديشه‌ مي‌داند، اما علم‌ به‌ طور كلي‌ در نظر عميق‌تر به‌ علم‌ حضوري‌ منتهي‌ مي‌گردد. از اين‌ رو تمام‌ علوم‌ انسان‌ نهايتاً‌ در علم‌ حضوري‌ خلاصه‌ مي‌شود؛ زيرا صور علمي‌ به‌ هر گونه‌ كه‌ فرض‌ شود، مجرد است‌ نه‌ مادي؛ به‌ دو دليل: اولاً‌ در اين‌ صور هيچ‌ قوه‌اي‌ وجود نداشته، فعليت‌ محض‌ و لايتغيرند و از آنجا كه‌ تغير و تبدل‌ از خواص‌ ماده‌ است، صور علمي‌ از سنخ‌ ماده‌ و ماديات‌ نخواهند بود. ثانياً‌ ماده‌ خواصي‌ دارد از قبيل‌ انقسام، زمان‌ و مكان، ولي‌ علم‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ علم‌ است، هيچيك‌ از اين‌ خواص‌ در او نيست، پس‌ علم، مادي‌ نخواهد بود.
گفتني‌ است‌ كه‌ تحقق‌ علم‌ ممكن‌ است‌ نيازمند برخي‌ مراحل‌ مادي‌ باشد؛ چنان‌ كه‌ ديدن‌ يا شنيدن‌ و به‌ طور كلي‌ احساس‌ بدون‌ شرايط‌ مادي‌ حاصل‌ نمي‌شود، اما اين‌ شرايط‌ معِد‌ بوده‌ و در نفس‌ علم‌ دخالتي‌ ندارند. بنابراين‌ علم‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ علم‌ است، غيرمادي‌ و مجرد مي‌باشد.
صورِ‌ علميِ‌ مجرد، فوق‌ مرتبه‌ ماديات‌ هستند و به‌ حكم‌ تشكيك‌ در وجود، علت‌ آنها به‌ شمار مي‌آيند. علم‌ در اين‌ صورت‌ واجد كمالات‌ وجودات‌ مادي‌ خواهد بود و خود براي‌ عالِم‌ با وجود خارجي‌ حضور دارد. علم‌ در واقع‌ و در تحليل‌ نهايي‌ مشاهدة‌ صور است‌ و اين‌ مشاهده‌ ذومراتب‌ خواهد بود. نفوس‌ قوي‌ از نزديك‌ به‌ تماشاي‌ آن‌ صور مي‌نشينند و نفوس‌ ضعيف‌ از دور دستي‌ بر آن‌ دارند. در هر صورت‌ علم، شهود و حضور است. البته‌ مي‌توان‌ به‌ صور علمي‌ مجرد كه‌ نزد عالم‌ حاضرند نگاه‌ آلي‌ و قياسي‌ داشت؛ يعني‌ آن‌ را با خارج‌ سنجيد و مقايسه‌ كرد، اما اين‌ سنجش‌ را كه‌ هيچ‌ اصالتي‌ ندارد، علم‌ حصولي‌ مي‌ناميم. با اين‌ همه‌ نبايد از نظر دور داشت‌ كه‌ علم‌ في‌ حد نفسه‌ با حضور و شهود مساوي‌ است‌ و علم‌ حصولي‌ محصول‌ اعتبار عقلي‌ است‌ كه‌ از سر اضطرار صورت‌ مي‌گيرد.
 
ديدگاه‌ دوم: اصالت‌ علم‌ حصولي‌
در اين‌ نظريه، علم‌ حصولي‌ اصالت‌ دارد و نصيب‌ علم‌ حضوري، انكار است. برخي‌ فلاسفة‌ پراگماتيست‌ نظير پيرس‌ وجود علم‌ حضوري‌ را تكذيب‌ كرده‌اند17. همچنين‌ برخي‌ از فلاسفة‌ دين‌ معاصر مثل‌ پراودفوت‌ با بياني‌ خاص‌ علم‌ شهودي‌ را از صحنه‌ بيرون‌ مي‌كنند18. به‌ عقيده‌ آنان‌ تجارب‌ دروني‌ آميخته‌ با مفاهيم، اعتقادات، توصيفها، زبان‌ و در يك‌ كلمه‌ تعبير هستند. ما تجربة‌ تعبيرناشده‌ نداريم‌ و تعابير و تفاسير، متعدد و متنوع‌اند. از اين‌ رو شهود و تجربه‌اي‌ عريان‌ و بي‌ هيچ‌ تفسير و تعبيري‌ به‌ چنگ‌ انسان‌ نمي‌افتد. بنابراين‌ علم‌ حضوري‌ يا وجود ندارد و يا دست‌ يافتني‌ نيست.
 
ديدگاه‌ سوم: اصالت‌ علم‌ حضوري‌ و حصولي‌
تمام‌ علوم‌ انسان‌ در دو دسته‌ مي‌گنجند. برخي‌ حضوري‌ بوده‌ و پاره‌اي‌ ديگر حصولي‌ است. هرگز در علمِ‌ نفس‌ به‌ خود نمي‌توان‌ ترديد روا داشت‌ و در اين‌ علم‌ هيچ‌ امري‌ واسطه‌ نيست. اين‌ نمونه‌اي‌ روشن‌ از علم‌ حضوري‌ است. از سوي‌ ديگر ذهن‌ مي‌تواند از علم‌ حضوري، صور ذهني‌ بگيرد؛ همانند دوربين‌ عكسبرداري‌ كه‌ از صحنه‌هاي‌ مختلف‌ تصوير تهيه‌ مي‌كند. انسان‌ اگر ترسيد، به‌ هنگام‌ ترس‌ آن‌ را مي‌يابد و همراه‌ با آن‌ صورتي‌ در ذهن‌ پديد مي‌آيد. همچنين‌ هرگاه‌ انسان‌ اراده‌ كرد، ارادة‌ خود را مي‌يابد، لكن‌ با آن‌ صورتي‌ در ذهن‌ نقش‌ مي‌بندد. همچنين‌ در ساير موارد علوم‌ حضوري، صور ذهني‌ و علوم‌ حصولي‌ پديد مي‌آيند. بر اين‌ اساس‌ علم‌ حصولي‌ و علم‌ حضوري‌ هر دو اصالت‌ دارند. علم‌ حصولي‌ همراه‌ با علم‌ حضوري‌ است، نه‌ اين‌ كه‌ به‌ علم‌ حضوري‌ ارجاع‌ داده‌ شود.
ذهن‌ همواره‌ با دستگاهي‌ خودكار، از يافته‌هاي‌ حضوري‌ عكسبرداري‌ مي‌كند و صورتها يا مفاهيم‌ خاصي‌ را از آنها مي‌گيرد، سپس‌ به‌ تجزيه‌ و تحليلها و تعبير و تفسيرهايي‌ دربارة‌ آنها دست‌ مي‌يازد. مثلاً‌ هنگامي‌ كه‌ دچار ترس‌ مي‌شويم، ذهن‌ ما از حالت‌ ترس، عكس‌ مي‌گيرد و بعد از رفع‌ شدن‌ آن‌ حالت، مي‌تواند آن‌ را دوباره‌ به‌ خاطر بياورد. همچنين‌ مفهوم‌ كلي‌ آن‌ را درك‌ مي‌كند و با ضميمه‌ كردن‌ مفاهيم‌ ديگري، آن‌ را به‌ صورت‌ جملة‌ «من‌ مي‌ترسم» يا «من‌ ترس‌دارم» يا «ترس‌ در من‌ وجود دارد» منعكس‌ مي‌سازد. نيز با سرعت‌ عجيبي، پديد آمدن‌ اين‌ حالت‌ رواني‌ را براساس‌ دانسته‌هاي‌ پيشين، تفسير مي‌كند و علت‌ پيدايش‌ آن‌ را تشخيص‌ مي‌دهد19.
نگارنده‌ بر اين‌ باور پاي‌ مي‌فشارد كه‌ انسان‌ داراي‌ علم‌ حصولي‌ است. انكار اين‌ علم‌ با انكار تمام‌ شاخه‌هاي‌ علمي‌ كه‌ از اول‌ تاريخ‌ بشر تاكنون‌ شكل‌ گرفته، برابر است‌ و كسي‌ به‌ چنين‌ سخني‌ رضايت‌ نخواهد داد. علامه‌ طباطبايي‌ هم‌ علم‌ حصولي‌ را در حد‌ علمي‌ اعتباري‌ و قياسي‌ پذيرفته‌اند. همچنين‌ چه‌ بسا بُردِ‌ سخن‌ شيخ‌ اشراق، تا منطقة‌ ابصار يا حداكثر احساس‌ باشد اما بقيه‌ مراتب‌ و مراحل‌ علم‌ حصولي‌ نظير خيال، واهمه‌ و به‌ ويژه‌ تعقل‌ را علم‌ حصولي‌ بداند. بنابراين‌ علم‌ حصولي‌ امري‌ پذيرفتني‌ و قابل‌ قبول‌ است.
 
پي‌نوشتها:
1- شرح‌ منظومه، حكمت، ص‌ 137.
2- جوادي، عبدالله، شناخت‌شناسي‌ در قرآن، ص‌ 67.
3- اين‌ ملاك‌ را در منابع‌ ذيل‌ مي‌توان‌ يافت: جوادي، عبدالله، شناخت‌شناسي‌ در قرآن، ص‌ 67؛ شرح‌ منظومه، حكمت، ص‌ 76؛ حكمة‌الاشراق، ص‌ 38؛ الاسفار الاربعه، ج‌ 1، ص‌ 263؛ مفاتيح‌ الغيب، ص‌ 108؛ نهاية‌الحكمة، ص‌ 210؛ آموزش‌ فلسفه، ج‌ 1، ص‌ 153؛ نظرية‌ المعرفه، ص‌ 48.
4- رسالتان‌ في‌ التصور و التصديق، ص‌ 46.
5- اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئاليسم، ج‌ 2، صص‌ 28-29.
6- آموزش‌ فلسفه، ج‌ 1، ص‌ 153.
7- نهاية‌ الحكمة، ص‌ 237.
8- آموزش‌ فلسفه، ج‌ 1، ص‌ 155.
9- آموزش‌ فلسفه، ج‌ 2، درس‌ 49.
10- الاسفار الاربعه، ج‌ 6، ص‌ 257، حاشية‌ سبزواري.
11- براي‌ تفصيل‌ بيشتر به‌ منابع‌ ذيل‌ مراجعه‌ كنيد: فنائي‌ اشكوري، محمد، علم‌ حضوري، صص‌ 31-91؛ رازي، فخرالدين، المباحث‌ المشرقيه، ج‌ 1، ص‌ 491؛ مفاتيح‌ الغيب، ص‌ 108؛ آموزش‌ فلسفه، ج‌ 1، صص‌ 155 - 153.
12- اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئاليسم، ج‌ 2، صص‌ 47 - 46.
13- ر. ك: حكمة‌الاشراق، ص‌ 273؛ مجموعه‌ مصنفات‌ شيخ‌ اشراق، ج‌ 1، ص‌ 322؛ ديناني، غلامحسين، شعاع‌ انديشه، ص‌ 336؛ فعالي، محمدتقي، ادراك‌ حسي‌ از ديدگاه‌ ابن‌ سينا، ص‌ 315.
14- حكمة‌ الاشراق، ص‌ 454.
15- همان، ص‌ 474.
16- نهاية‌ الحكمة، ص‌ 239؛ ر. ك: الاسفارالاربعه، ج‌ 3، ص‌ 454، حاشية‌ ط؛ اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئاليسم، ج‌ 2، ص‌ 135.
17- اسكفلر، اسرائيل، چهار پراگماتيست، صص‌ 76 - 59.
18- مايكل‌ پترسون‌ و...، عقل‌ و اعتقاد ديني، صص‌ 52 - 50.
19- آموزش‌ فلسفه، ج‌ 1، ص‌ 156.

نقل از فصلنامه ذهن

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است  :  MYDOCUMENT.IR

عرفان آیینه بین صائب تبریزی

ارايه کننده: علي ميرشاهي
 دکتر محمّد امیر عبیدی نیا (استادیار دانشگاه اورمیه)
شیدا عارف (دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد)

1-چکیده
يکي از اساسي ترين نکته ها ی شعر صائب، قرار گرفتن لحظه هاي ناب کشف و شهود شاعرانه ی او در برابر آينه است. آينه يکي از جاندار ترين موتيف هاي نمادين شده در شعر اوست. صائب واژه ی آیینه را در معانی متفاوت به کاربرده است. عرفان یکی از آن معانی می باشد. او فلسفه را با عرفان به هم می آمیزد و به آیینه ی جان رنگ عرفان می دهد. همچون حافظ از زاهدان ریاکار گریزان است، مثل یک واعظ با کمک تمثیل به استدلال می پردازد.
آیینه ی صائب، صوفی و سالکی است که مقام های عرفانی را با گام های عشق، درد طلب، چشم حیرت و    آیینه ی دل می پیماید، با چشم و دل آیینه، شاه ازل را می بیند و در نهایت به فنای مطلق می رسد. آیینه ی وحدت بین او کفر و دین را یکی می بیند و معتقد است که کثرت صورت های گوناگون هستی در اندیشه ی وحدت وجود او تأثیری نخواهد داشت.
این موارد از نكاتي است كه نگارنده بر آن است تا در اين مقال، آن ها را مورد بررسي و مداقّه قراردهد.
کلید واژه ها: آیینه، حق، زاهد، سالک، صوفی، عرفان، عشق.

علایم اختصاری:
ب ................................    بیت
بر  ...............................     برهان قاطع
ج  ................................    جلد
ده .................................   فرهنگ دهخدا
ش ................................    شماره
ص  ..............................    صفحه
صص ............................    صفحات
غ .................................    غزل
نا ..................................     ناظم الاطبّا(فرهنگ نفیسی)
آنن ................................      فرهنگ آنندراج
غث ...............................     فرهنگ غیاث اللغات


2-مقدّمه
در پهنه گستره ی آفاق شعر فارسی، رنگین تر از غزل های صائب تبریزی، سخنی نمی توان یافت. وی که شاید سراینده ترین نابغه ی ایران و یا به طور کلّی سراینده ترین نابغه ی جهان باشد؛ در اشعاری که به احتمال دویست یا سیصد هزار بیت بوده، هرگونه کلامی از مضامین تازه، رنگارنگی سخن، مصاریع برجسته، ترکیب واژگان نوساز، خیال انگیزی ابیات،‌ ضرب الامثال و... را با ذهنی توانا و زبانی گویا در کمند آفرینش نهاده است.
جهان شعر او عالمی پر رمز و راز، دل انگیز، جذّاب، رنگارنگ، تماشایی و حیرت انگیز است که در هر قدم و از هر منظر کشفی تازه و معانی و نکاتی نهفته، در پس هر واژه ای خود را می نمایاند، چندان که آدمی انگشت تحیّر و شگفت بر دندان می فشارد و پی به گوشه ای از ظرافت و خلّاقیت ذهن توانا و شیرینی سخن شاعر می برد.
پژوهش حاضر که بیان گوشه ای از موتیف های شعری این شاعر برجسته است، نشان می دهد که آیینه در ذهن او به صور گوناگون نقش بسته و مایه ی خلق معانی فراوان ازجمله عرفان گشته است.

-بیان مسأله
با توجّه به این که واژه ی آیینه در اشعار شاعران بسامد و کاربردهای متفاوتی دارد و صائب از معدود شاعرانی است که این واژه را به وفور در دیوانش به کار برده و ترکیب های فراوان با صورت های خیال انگیز و زیبا با آن ساخته و معانی متفاوتی را مدّنظر داشته است، این سؤال ها مطرح می شود که: چه ارتباطی بین آیینه و عرفان در  اشعار صائب وجود دارد؟

-مراحل تحقیق
شاعر ما از کثیرالشّعرترین شاعران فارسی زبان است و مجموعه ی ابیاتش را- شاید به اغراق- 200 و حتّی 300 هزار بیت گفته اند و در حال حاضر دیوان 75 هزار بیتی او در دسترس و موجود است.
همان طور که می دانیم صائب در دوران حیات خود منتخباتی را از اشعارش ترتیب می داده و همین باعث    شده است نسخه های مختلفی از دیوان او در دسترس و موجود باشد. در این مقاله کامل ترین نسخه ی موجود یعنی کتاب شش جلدی دیوان صائب که آقای محمّد قهرمان جمع آوری کرده اند مبنای تحقیق می باشد. ابتدا تمام ابیاتی را که دارای واژه ی آیینه یا مترادفات آن بود استخراج کرده و شماره ی غزل، بیت و جلد هرکدام را ذکر نمودم. سپس به تحقیق کتب عرفانی و فرهنگ نامه ها برای یافتن ارتباط آیینه و عرفان پرداختم و متوجّه شدم که بارقه های هفت شهر عرفانی که عطّار در منطق الطّیر پیموده، در لابه لای ابیات صائب قابل رؤیت است. پس بررسی آن را نیز در دستور کار خود قرار دادم. در ضمن ابیات را به دلیل دارا بودن واژه ی آیینه، آیینه اشعار نامیدم. و موضوع مقاله را بر اساس مقاله ی خانم دکتر پروین سلاجقه در مورد عرفان آیینه بین بیدل انتخاب کردم.

-هدف و انگیزه ی تحقیق
هدف از این پژوهش، بیان ارتباط بین واژه ی آیینه و عرفان در اشعار صائب و معرّفی آیینه به عنوان یکی از   واژه های پر بسامد دیوان صائب و در قالب عرفان است و نیز کشف معیارهای ذوقی و جمال شناختی ذهن شاعر که  می تواند نشانگر معیارهای ذوقی عصر شاعر نیز باشد.

-پیشینه ی تحقیق
واژه‌ي آيينه در شعر سنتي كاربرد مهمّي نداشته و جز در چند بيت معدود و انگشت‌شمار و آن هم بيشتر در قالب ضرب‌المثل استفاده نشده است. امّا در سبك هندي كاربرد واژه‌ي آيينه به نهايت و اوج خود مي‌رسد تا آن‌جا كه دكتر شفيعي كدكني، بيدل را شاعر آينه‌ها مي‌نامد، و همین کتاب خود عامل و انگیزه ای شد تا در آثار ادبی دیگر و از جمله اشعار صائب گریزی زده و به بررسی بسامد و معانی آیینه در آن آثار بپردازم.
درباره ی موضوع این مقاله تا آن جا که جستجو کرده ایم، هیچ کتاب مستقلّی تألیف نشده است.

-اجزای تحقیق
پژوهش حاضر چهار بخش را شامل می شود؛ در بخش اوّل از آیینه و ترکیب های آن در اشعار صائب و از نظرگاه عرفانی، و عرفان آیینه بین صائب سخن گفته ایم. بخش دوّم مقامات عرفانی و هفت شهر عشق را در آیینه اشعار صائب جسته، در بخش سوّم ارتباط آیینه را با صوفی و زاهد، و در بخش چهارم، وحدت وجود در آیینه ی مکتب جمال صائب، و ارتباط آیینه با کثرت و وحدت وجود را بازگو کرده ایم.

3-بخش اوّل:آیینه و ترکیب های آن از نظر عرفانی در اشعار  صائب
به عقیده ی متصوّفه، تمامی کیهان مجموعه آینه هایی است که ذات حق به اشکال مختلف در آن نمایان       می شود و به درجات گوناگون اشعه ی ذات یکتا را بازمی تاباند. آینه ها نماد امکاناتی هستند که خداوند در اختیار دارد تا متجلّی شود. (فرهنگ نماد ها،‌ ص 332)
در مثنوی «گاهی این کلمه کنایه شده است از قلب مؤمن و دل صوفیان و مرد کامل که نقوش عالم هستی در آن منعکس است و مولانا در جلد اوّل ضمن حکایت مری کردن رومیان و چینیان  به این نکته اشاره فرموده است.
رومیان آن صوفیانند ای پدر
لیک صیقل کرده اند آن سینه ها
آن صفای آینه لاشک دلست
               بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
پاک ز آز و حرص و بخل و کینه ها
کو نقوش بی عدد را قابلست »

(فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، دکتر سید صادق گوهرین، ذیل آیینه.)
«عارفان این کلمه را به استعارت به معانی متعدّد می گیرند و اغلب به معنی قلب انسان کامل است و انسان را از جهت مظهریّت ذات و صفات و اسما آینه گویند و این معنی در انسان کامل که مظهریّت تامّه دارد اظهر است.» (فرهنگ معارف اسلامی، ذیل آینه)
در اشعار عرفا آیینه و ترکیباتی همچون‌؛ آیینه ی جان و آیینه ی وجود، و ترکیب کنایه ای آیینه در نمد کشیدن گاه در معنی عرفانی به کار رفته اند. صائب نیز در اشعار عارفانه ی خود از این گونه کاربردها برکنار نمانده است:
آینه ی جان: ولی کامل و مرشد راه دان است(فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، ذیل همین ترکیب). عشق صیقل آیینه ی جان است و روی جانان را نشان می دهد پس باید آن آیینه را از غبار معصیت دل مشغولی به غیر خدا پاک کرد:
سخن عشق بود صیقل آیینه ی جان
               از دل سوخته زنگار شرر می چیند
                      غ3551/ب2/ج4
بپرداز از غبار معصيب آيينه ی جان را
               كه در آيينه ي جان روي جانان مي شود پيدا
                           غ 323/ ب 10/ج 1
کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری
               داغ افسوس بر آیینه ی جان نگذاری
                        غ 6833/ ب 1/ ج 6
آینه در نمد کشیدن: برای زدودن گرد و غبار از روی آیینه آن را به نمد یا پارچه مالند، (در اصطلاح عرفا به معنی) صیقلی کردن دل، صفا دادن به باطن وصفای درون یافتن است(فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، ذیل همین ترکیب). سالکان و رهروان طریقت آیینه ی دل را در نمد سینه یا خرقه ی پشمینه پنهان کرده اند:
در نمد هر چند پنهان کرده اند آیینه را
               از صفای سینه آگاه از ضمیر عالمند
               غ2589/ ب4/ ج3
چند توان داشتن در نمد آیینه را ؟
               دست بکش زآستین خرقه بیفکن زدوش
                 غ 5110 / ب 5 / ج5
بر آتش مي گذارم خرقه ی پشمينه ی خود را
               نهان تا چند دارم در نمد آيينه ی خود را؟
                          غ 363/ ب 1/ ج 1
آینه ی وجود: مظهر وجود که دل باشد و تمام موجودات آینه ی حق اند. (فرهنگ معارف اسلامی، ذیل ترکیب فوق). نصیب و بهره ی صائب از آیینه ی وجود جز گفتار نیست:
صائب هزار حیف کز آیینه ی وجود
               چون طوطیان نصیب تو گفتار بیش نیست
                                      غ2053/ ب8/ ج2
-عرفان صائب
در مورد عرفان صائب نظرات متفاوتی وجود دارد و نویسندگان او را حکیم، فیلسوف، متفکّر و اندیشمند، یا عارف و موحّد می دانند،‌ امّا نظر خود صائب این است که شعر او عرفانی و به پیروی از مولوی سروده است:
اقتدا تا به مولوی کرده است                           شعر صائب تمام عرفان است
                                                                                  ‌                               غ 2216/ ب 9/ ج 1
نصرآبادی می گوید صائب؛ ‌«مرآت ظاهر و باطن را به صیقل همواری از رنگ کدورت زدوده، و باب قبول به روی خویش گشوده. در خاک بیزی بدن عنصری، گوهر شریف انسانیّت یافته.» (تذکره ی نصر آبادی، ص 316).
در مورد عرفان صائب چنین نوشته اند:
«شعر صائب حامل حكمتی ویژه است. به عبارتی، صائب به دیده‏ای حكیمانه شاهد اوضاع جهان است. امّا این حكمت حاصل سیر و سلوكی عرفانی به معنای خاصّ آن نیست و همچنین این حكمت نتیجه ی شاگردی اندیشه‏ورزان و فیلسوفان و استادان مدرسه نیست؛ بلكه برخاسته از فطرت و حدّت هوش شاعر و برآمده از نوعی غور و تأمّل آزاد در پدیده‏های گوناگون هستی است.» (صائب تبریزی، نشریه ادبی عروض،‌
www.arooz.com ، 15 بهمن، ‌1385).
«صائب تمایل محسوسی به مطالب عرفانی دارد، ‌ولی آن مطالب نقطه ی محوری قریحه ی وی نیست.» (نگاهی به صائب، علی دشتی،‌ص 26). «صائب را باید شاعر تفکّر و اندیشه و دقیقه یابی فیلسوف و حکیم پیشه خواند، نه شاعری بدیهی گوی و سادگی جوی ومقلّد و تابع دیگران به مضامینی عام و مشترک و مطالبی محدود و متّصل. به همین نظر است که در تمام دیوان او به کلمات و تعبیرات شناخته شده و هزاران بار ساخته شده ی تا زمان او از قبیل:‌ پیر مغان، مغ بچّه، قامت یار، می الست، سبحه ی صد دانه و... بسیار کم برمی خوریم،‌ مگر این که با تعبیری نو و شیوه ی خاصّ خود وی به استخدام تمثیلی مفید فایده ی اخلاقی درآمده باشد. همین طور است، عرفان او که یک عرفان وجدانی روشن و خالی از اصطلاحات مجعول اهل فن است و ابداً با مصطلحات قوم آمیختگی و آشنایی ندارد.»( صائب و سبک هندی در گستره ی تحقیقات ادبی، ‌ صص 6 و 7)
« صائب صوفی نیست. محیط اصفهان آن وقت تصوّف را نمی پسندید. با آن که صفویه از خرقه ی ارشاد به سلطنت رسیده اند ولی سیاست آن ها را به دامن علمای شیعه انداخت که چندان با صوفیان میانه ی خوشی نداشتند ولی از مرور به دیوان او محسوس دیده می شود که معانی عرفانی او را سخت مجذوب کرده است و احترام وی به مولوی از همین بابت است. ابیات بی شماری در دیوان او پراکنده است که او را در عین خداشناسی از صف قشریان خشک و متعبّد دور و به حریم عارفان و موحّدان بزرگ نزدیک می کند:
صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه         مبتلا آخر به عجب خودنمایی می شوند»( نگاهی به صائب، صص 153 و 154)
«صائب شاعری است که مبانی تجربی و نظری عرفانی را در جای جای دیوان خود آورده است و برای بیان بسیاری از مباحث عرفانی و فراسویی،‌ نیازمند زبان و بیانی فراعقلی است و زبان پارادوکس بهترین و زیباترین زبان برای این مقاصد عرفانی است.» ( تصاویر و مفاهیم متناقض نما در شعر صائب تبریزی،‌ صص 249 و 250)
«اگر گه گاه چیزی از تعالیم اخلاقی یا تجارب عرفانی صوفیّه در کلام بیدل و امثال او دیده می شد این رگه های عرفانی اصالت حیات عرفانی را نداشت و نمی توان سبک هندی را آن گونه که بعضی از صاحب نظران عصر ما پنداشته اند تغزّل تصوّفی خواند. همان طور که نشان دادن مفهوم تصنّع(Preciosite) و سبک باروک، ناشی از عدم انس کافی با روح این سبک و مقتضیات آن عصر به نظر می رسد.» ( از چیزهای دیگر، ص 133)
«صائب را بیش تر به عنوان یک شاعر می‏شناسند تا عارف؛ شهرت او بیشتر به خاطر سبک شعریش (هندی) و به خاطر طرزنوش است و از او بیشتر انتظار تازه‏گویی و خیال‏بندی و نکته‏پردازی و مفردات نغز می‏رود تا عرفان.
امّا نگاهی دوباره به شعر صائب، چهره ی دیگری هم از او می‏نماید؛ چهره ی شاعری که به مدد شعر در حریم عرفان پا می‏گذارد و مسیر بزرگانی چون سنایی و عطار و مولوی و حافظ و سعدی و جامی را پی‏می‏گیرد؛ او نه‏تنها از معتقدان این مکتب عرفانی، بلکه یکی از مفسّران و داعیان و مبلّغان بزرگ آن است.»      (صائب تبریزی و مکتب جمال در عرفان اسلامی، ش 231 و232).

-عرفان آیینه بین صائب (برگرفته از : عوامل شاعرانگی در شعر بیدل دهلوی،)
یارب ازعرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
               چشم بینا‌، جان آگاه و دل بیدار ده
                     غ6586/ ب 1/ج6
صائب، با آمیختن رنگ عرفان با آیینه ی جان، ‌به سمت عرفاني بي بديل، گام نهاده و در آن پیش رفته و به کمال دست یافته است. وی سراسر اشعارش را عرفان می داند (شعر صائب تمام عرفان است/غ 2216). صائب که مخالف صوفیان متظاهر و زاهدان خشک طینت و سطحی نگر است، (مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان / که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را )  تصوّف مدّعي را به عرفان بي ادّعا، تبديل کرده است و خود بنيان هاي اصلي آیینه ی عرفان و عرفان آینه بین را در شعر بنا نهاده است:
مپرس از زاهد کوتاه بین اسرار عرفان را
               چه داند قعر دریا را حباب بادپیمایی؟
                     غ 6810/ب 12/ج 6
و همين عرفان آينه ای دل صائب را به شناختي رسانده است که فناي مطلق را در پي دارد و او که نقش فنا را در آینه ی خشت می بیند، از تیغ و برق فنا نمی ترسد و آن را با جان و دل می خرد.
نقش فنا در آینه ی خشت دیده ام
               هرگز پی عمارت دنیا نمی روم
                         ص3529/ج6
از دم تیغ فنا بیجگران می ترسند
               ورنه روشنگر آیینه ی ما شمشیرست
                       غ1467/ ب2/ ج2
چرا آیینه از اقبال صیقل روی برتابد؟
               محال است این که صائب رادل ازتیغ فناریزد
                     غ3056/ب8/ج3
همين عرفان ناب، صائب را را به سمت ترک قیل و قال مي کشاند که نهايت بي ادعايي و اظهار حیرانی در برابر جمال معشوق یگانه ای است که آیینه ی دیده و دل شاعر هرگز از او سیر نمی گردد:
حسن روز افزون او در هر تماشا کردنی
               نشاه ی حیرت دو بالا می کند آیینه را
                         غ235 /ب 5 /ج 1
تشنه ی حسن بود دیده ی حیرت زدگان
               سیر آیینه زدیدار نگردد هرگز
                         غ 4781/ ب3/ ج5
صائب که در مقام حیرت است و دیوار آن را تکیه گاه خود قرار داده است، با فیض جواهر سرمه ی حیرانی، گرد ملال را می زداید:
سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایم
               دیده ی آیینه را نقشی چنین ننشسته است
                        غ 1104/ ب4/ ج2
می برد فیض جواهر سرمه از گرد ملال
               هرکه چون آیینه صائب در مقام حیرت است
                           غ 962/ب11/ج2
و آیینه ی دل را از نقش ساده می گرداند:
در دل پاکم اثر از نقش نتوان یافتن
               حیرت سرشار این آیینه را ستّار کرد
                         غ2358/ ب6/ ج3
و چشم را صیقلی و بی خواب می گرداند:
زحیرت صیقلی گردیده چون آیینه چشم من             ندارد خواب ره در دیده ی بازی که من دارم
                     غ 5560/ ب 6 / ج5
و دل را به مقامی می رساند که بتواند چهره ی یار و معشوق ازلی را بر صورت آیینه اش منقّش کند:
حیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دست
               می توان صائب شبیه چهره ی او را کشید
                        غ2757/ب7/ج3
-آیینه، شبنم و شاعر
يکي از اساسي ترين نکته ها ی شعر صائب، قرار گرفتن لحظه هاي ناب کشف و شهود شاعرانه ی او در برابر آينه است. آينه يکي از جاندار ترين موتيف هاي نمادين شده در شعر اوست که حيرت و حيراني وی را به گستره ی هستي و نقش های نیک و بد آن بازتاب مي دهد.
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
               در نقش بد و نیک به حیرت نگران است
                   غ2146/ب1/ج2
سه عنصر شبنم، آينه و شاعر نمادی از انعکاس و آینگی هستند و هر سه از روی یار در حيرت افتاده اند:
حیرت روی تو از هوش چمن را برده است
               شبنم آیینه به پیش نفس گل دارد
                   غ3311/ب4/ج4
عاشقان دور گرد آیینه دار حیرتند
               شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
                  غ 4838/ ب 6 / ج5
و در نهایت شاعر با مشاهده ی روی یار از خواب حیرت بیدار می شود:
در محفلی که روی تو گردد عرق فشان
               از خواب حیرت آینه بیدار می شود
                     غ4280/ب6/ج4
4-بخش دوّم: مقامات عرفانی در اشعار صائب
با نگاهی دقیق در آیینه شعر صائب، شاعری را می بینیم که مسیر عرفان را با ریاضت کشی پیموده و در این رهگذر با چشم آیینه، جهان هستی و موجودات آن، زیبارویان و دل های پاک انسانی را آیینه ی جمال حق       دیده است. وی در اوّلین گام آیینه ی آهنین دل را با ریاضت صیقلی،‌ زیبا و روشن می نماید:
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود
               آه ازان روز که این آینه پرداز شود
                            غ3595/ب2/ج4
دل روشن از ریاضت بسیار می شود
               آهن ز صیقل آینه رخسار می شود
                     غ4281/ب1/ج4
و با انگیزه ی عشق که «به گواهی دل، مهم ترین محرّک و برانگیزاننده ی عشق، جمال است؛ تا آنجا که جمال را، مادر عشق نامیده‏اند.» (صائب تبریزی و مکتب جمال در عرفان اسلامی، ش 231، ص 76 )راه عرفان را می پیماید و در نهایت بعد از طیّ مسیر و برخورد با موانع و سختی های راه؛ شمع رخسار محبوب ازلی در آیینه ی شاعر تجلّی می کند و شور و نشاط دل او را مانند صبح باصفا می سازد:
خنده ی صبح به فانوس تجلّی دارد
               تا ز شمع رخت آیینه برافروخته است
                         غ1520/ ب5/ ج2

-هفت شهر عشق و صائب
صائب رنگ و بوی عرفان را با چشم آیینه ی دل می بیند و در لابه لای کلام خود مکتوم می دارد تا چشم نامحرم بدان نیفتد. صائب این مسیر را پا به پای عطّار می پیماید با این تفاوت که تنها بارقه هایی از پیمایش خود را منعکس می گرداند به همین دلیل کشف لحظه های او برای ما دشوار است.
صائب در میانه ی ابیات و گوشه و کنار آیینه های شعر و عرفانش، هفت شهر عشق عطّار را انعکاس می دهد. ابیات زیر بازگو کننده ی این حقیقت است که صائب مراحل عشق و شناخت را پیموده و به کمال رسانده است.
- وادی طلب
طلب: در لغت به معنی بازجست، بازجستن، جویایی، جستجوکردن و جستن است و در تداول عامّه و تداول فارسی، مال داین که بر عهده ی مدیون است. مال داده شده مقابل بدهی. (ده. ذیل همين واژه ). «طلب در اصطلاح سالکان آن را گویند که شب و روز در یاد او باشد، چه در خلأ و چه در ملأ، چه در خانه چه در بازار. اگر دنیا و نعمتش و اگر عقبی و جنّش به وی دهند قبول نکند، بلکه بلا و محنت دنیا قبول کند، همه ی خلق از گناه توبه کنند تا دردوزخ نیفتند و او توبه از حلال کند تا در بهشت نیفتد. همه ی عالم طلب مراد کنند و او طلب مولی و رؤیت او کند و قدم بر توکّل کند و سؤال از خلق شرک داند و از حق شرم و بلا و محنت و عطا و منع و ردّ و قبول خلق بر وی یکسان باشد.» ( ده. به نقل ازکشف اللّغات، ذیل همین واژه).
صائب در اوّلین گام، - با خلق تصویر پارادوکسی- نور توبه را موجب زنگ زدگی آیینه ی دل می داند:
جنون از نشأهیهشیاری من ننگ میگیرد
               ز نور توبه ام آیینه ی دل زنگ می گیرد
                                  ص 3504/ ج 6
وی سپس در راه طلب گام می نهد  و آیینه ی دل را بدان سرگرم می دارد و ترسی از زنگ ناملایمات ندارد:
سرگرم طلب باش که چندانکه روان است
               از زنگ خطر آینه ی آب ندارد
                      غ4344/ب6ج4
وی شرط وارد شدن به این وادی را آیینه شدن دل وپاک کردن آن می داند:
آيينه شو وصال پري طلعتان طلب
               اوّل بروب خانه دگر ميهمان طلب
                         غ 920 /ب 1 /ج 1
به نظر وی با سیاه دلی معشوق را طلبیدن، نشانه ی سادگی و کوته فکری است:
چه ساده است توانگر که با سیاه دلی
               صفای وقت ز آیینه خانه می طلبد
                           غ3675/ب6/ج4
درد طلب بلا و دردی است که ضمن آن طالب، درد خود را نمی بیند:
درد طلب بلاست، و گرنه رفیق خضر
               لب تشنگی خویش در آیینه دیده بود
                   ص 3519/ ب 2/ ج 6
- وادی عشق
در اشعار صائب، 58 بار واژه ی عشق به کار رفته است و این کثرت نسبت به وادی های دیگر جای تأمّل دارد.
عشق به معنی دوست داشتنِ به افراط است و در اصطلاح تصوّف و عرفان «عشق به معبود حقیقی، اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب و جوشی که سراسر وجود را فرا گرفته به همین مناسبت است. جمعیّت کمالات را گویند که در یک ذات باشد، و این جز حق را نبود. (آنندراج) تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آن چه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشایی به دیگران، و آن چه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمّل آن کنی، و عشق آخرین پایه ی محبّت است و فرط محبّت را عشق گویند، و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته می شود و بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست است سوخته گردد.»(ده. ذیل همین واژه).
صائب عاشق آیینه ی خود است:
خود را به عشق کم ز خودی متّهم مکن
               آیینه هست، بر نگه خود ستم مکن
                       ص 3533/ ب 9 / ج 6
با وجود عشق کین، کس در دل نمی گنجد:
   زبخششهای عشق ]پاک[ طینت سینه ای دارم           که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد
                                                                                                           غ2993/ب2/ج3
در عشقِ صادق باید از قرب حذر کرد و به نگاهی از دور قناعت کرد:
در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن
               چون آینه از دور قناعت به نظر کن
                                    غ6445/ب1/ج6
عشق در نظر صائب آیینه ی بی زنگ است:
می نماید چون گل خورشید از آب روان
               چهره ی اندیشه از آیینه ی بی زنگ عشق
                                  غ 5177/ ب 2/ ج5
عشق به سان ماهی عمان بی فلس است:
آینه ی اهل دل نقش نگیرد به خود
               فلس ندارد به تن ماهی عمان عشق
                             غ5197/ب6/ج5
پاک کننده ی آیینه ی سینه از علم رسمی است:
میکند از علم رسمی سینه ها را پاک عشق
               روشنی مفلس ز جوهر می کند آیینه را
                          غ 236 /ب 12/ج 1
صائب ما، با تمام وجود عاشق است:
   یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیست              می شود  آیینه  صاحب  جوهر از  تمثال  من
                                                                                                         غ 6133/ ب 7 / ج 6
 درد و داغ عشق است که آیینه ی دل او را روشن ساخته است:
روشن شده است آینه ی ما به نور عشق
               خورشید خال عیب رخ دودمان ماست
                             غ1864/ب12/ج2
سینه ام از دردو داغ عشق روشن می شود
               آنچه زنگ دیگران، آیینه ی من می شود
                 غ2719/ب1/ج3
و پرتو خورشید عشق در آینه ی دل روشن او بی قراری می کند:
عشق در دلهاي روشن بي قراري مي كند
               پرتو خورشيد در آيينه دارد اضطراب
                   غ 861 /ب 7 /ج 1
دل عاشق و حیران او تنها به غذای نعمت دیدار می اندیشد:
فکر آب و نان نگردد در دل حیران عشق
               نعمت دیدار می باشد غذا آیینه را
                  غ 234 /ب 9 /ج 1
آن چه صائب را از بیان راز عشق باز می دارد همنشینی با زاهدان ریایی است:
   صحبت زاهد مرا خاموش کرد از حرف عشق               طوطی  من لال  ازین  آیینه ی  نزدوده  است
                                                                                                                           غ2429/ ب3/ ج3
 مخالف عشق کسی نیست جز حسن سرکش:
           زعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتی دارد            طوطی در نظر  آیینه  را چون  زنگ  می آید
                                                                                                     غ3206/ب5/ج3
هرچند حسن و عشق آیینه ی اسرار همدیگر هستند:
حسن و عشق آیینه ی اسرار پنهان همند
               در میان بلبل و گل ترجمانی گو مباش
                             4891/ ب 11 / ج5
و در نهایت، آن که به دل غم زده ی صائب می پردازد عشق است:
عشق آخر به دل غمزده می پردازد
               بحر روشنگر آیینه ی سیلاب شود
                                غ3585/ب6/ج4
عشق را با وجود درد، دغدغه و اضطراب فراوانش (غ5411/ ب 4/ ج5) نمی توان از سینه بیرون، یا با تدبیر عیسی مداوا کرد پس بیا ای عشق! که داغ جنون، آیینه ی سینه را جلا داده است:
با نفس نتوان غبار از سینه ی آیینه برد
               عشق دردینیستکز تدبیر عیسی کم شود
                        غ2674/ب8/ج3
بیا ای عشق اگر داری دماغ جلوه پردازی
               که از داغ جنون آیینههای خوش جلا دارم
                         غ 5541/ ب 6 / ج5
- وادی معرفت
معرفت یعنی شناختگی و شناسایی(نا.‌ ذیل همین واژه). و نیز «بازشناختن معلوم مجمل در صور تفاصیل... و معرفت ربّوبیّت که مشروط و مربوط است به معرفت نفس، چنان که در حدیث آمده است: مَن عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدٌ عَرَفَ رَبَّهُ . عبارت بود از بازشناختن ذات و صفات الهی در صور تفاصیل افعال و حوادث و نوازل، بعد از آن که بر سبیل اجمال معلوم     شده باشد که موجود حقیقی و فاعل مطلق اوست سبحانه.
و تا صورت توحید مجمل علمی، مفصّل عینی نشود، چنان که صاحب علم توحید، در صور تفاصیل وقایع و احوال متجدّده ی متضادّه از ضرّ و نفع و منع و عطا و قبض و بسط، ضارّ و نافع و مانع و معطی و قابض و باسط حق را بیند و شناسد بی توقّفی و رویّتی، او را عارف نخوانند.» ( مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، ص55).
خداوند خود فرماید: «‌وَ ما قَدَروا الله حقَّ قَدْرِه» (91/ الانعام)
رُوَیْم گوید: عارف را آینه ای باشد، چون در آن جا نگرد مولی او را تجلّی کند. ( کشف المحجوب، ص 391). یعنی خدا را ببیند.
معرفت خداوند بر دو گونه است: علمی و حالی. معرفت علمی قاعده ی همه ی خیرات دنیا و آخرت است و    مهم ترین چیزها برای بنده، ‌شناخت خداوند است. (کشف المحجوب،‌ ص 391). پس« معرفت حیات دل بود به حقّ و اعراض سرّ از جز حق، و قیمت هرکس به معرفت بود... پس مردمان از علما و فقها و غیر آن صحّت علم را به خداوند معرفت خواندند، و مشایخ این طایفه صحّت حال را به خداوند معرفت خواندند.» (کشف المحجوب،‌ صص 391و 392)
صائب که سالک این ره است، در این وادی آیینه ی دل وی همه چیز را از زیبا و زشت می بیند:
    می نماید هر چه هست آیینه از زیبا و زشت              خودستایی در حضور عارفان بی حاصل است
                                                                                                          غ 1024/ ب3/ج2
 و غیر از صفا در دل عارفان نیست:
صائب مجو کدورت خاطر ز عارفان
               غیر از صفای وقت در آیینه خانه چیست؟
                           غ2026/ ب11/ ج2
و نظر آنان به پاکی شبنم است:
عارفان از نظر پاک، چو شبنم صائب
               زنگ آیینه ی دل را چمنی ساخته اند
                       غ3491/ب13/ج4
به این دلیل غبار کثرت در دل آنان جای ندارد:
دل عارف غبار آلوده ي كثرت نمي گردد
               نيندازد خلل در وحدت آيينه صورت ها
                        غ 464/ب 2 /ج 1
و از گلخن دنیا آن چه همراه می برند دل پاک است:
صائب مکن ز چرخ شکایت که عارفان
               از سیر گلخن آینه ی پاک می برند
                        غ4159/ب7/ج4
- وادی استغنا
استغنا به معنی بی نیازی و بی نیاز شدن است. (ده. ذیل همین واژه). در اصطلاح عارفان، بی نیازی از خلق و نیازمندی به خداوند است. عطّار این وادی را عاری از هرگونه ادّعا و بیان معنیی می داند:
«بعد ازین وادیّ استغنا بود
می جهد از بی نیازی صرصری
هفت دریا یک شمر این جا بود
هشت جنّت نیز این جا  مرده  ایست
               نه درو دعویّ و نه معنی بود
می زند بر هم به یک دم کشوری
هفت اخگر یک شرر این جا بود
هفت دوزخ همچو یخ افسرده است»
(منطق الطّیر،ص 200، ب 3578 – 3581)
صائب ما در این وادی در آیینه اشعار خود جز دو بیت نسروده است. وی معتقد است که در مقابل سیه روزان نباید اظهار فضل یا بی نیازی کرد زیرا آنان موجب روشنی دیده ی حقیقت بین هستند:
به ز خاکستر نباشد سرمه ای آیینه را
               از سیه روزان نمی باید به استغنا گذشت
                            غ 1347/ ب7/ ج2
از طرف دیگر خیال حسن محجوبی که به آیینه نمی نگرد و خود را بی نیاز از آن می داند، در دل بدون نقاب مصوّر نمی شود:
کی خیالش میشود در دل مصوّر بینقاب؟
               حسن محجوبی که بر آیینه استغنا کند
                      غ2513/ ب5/ ج3
- وادی توحید
خداوند می فرمایند : «وَ أِلهُکُمْ أِلهٌ واحِدٌ (163/البقره)...،‌ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ(1/الاخلاص) ...و لا تَتَّخِذُوا اِلهَیْنِ اثْنَیْنِ أِنّما هُوَ أِلهٌ واحِدٌ(51/ النّحل) .» (کشف المحجوب،‌ ص 407).
در باب تعریف توحید گفته اند: «حقیقت توحید حکم کردن بود بر یگانگی چیزی به صحّت علم به یگانگی آن. و چون حق تعالی یکی است بی قسیم اندر ذات و صفات خود، و بی بدیل و شریک اندر افعال خود، و موحّدان وی را بدین صفت دانند،‌ دانش ایشان را به یگانگی؛ توحید خوانند.
و توحید سه است: یکی توحید حقّ مر حقّ را، و آن علم او بود به یگانگی خود، ‌و دیگر توحید حقّ مر خلق را،‌ و آن حکم وی بود به توحید بنده و آفرینش توحید اندر دل وی، ‌و سه دیگر توحید خلق باشد مر حق را،‌ و آن علم ایشان بود به وحدانیّت خدای، ‌عزّ و جلّ.» (کشف المحجوب، ص 408)
صائب پاک سرشت ما این وادی را نیز درنوردیده است زیرا در آیینه خانه ی دلش جز نقش یگانه ی بی همتا نیست و با تمام وجود آن را فریاد می زند:
هر پاره از دلم در توحید می زند
               یک نقش بیش نیست در آیینه خانه ام
                                      غ 5805/ ب2 / ج5
او محو یکتایی معشوق می شود و نه تنها دل خود را مملو از وجود یگانه ی بی همتا می داند بلکه جهان را نیز عکس و آیینه ی چهره ی آن نازنین می بیند:
محو یکتایی نقّاش نگردید کسی
               همه چون آینه بر نقش پراکنده زدند
                   غ3507/ب2/ج4
جهان زعکس رخ آن یگانه پر شده است
               مثال واحد و آیینه خانه پر شده است
                             غ1757/ ب1/ ج2
- وادی حیرت
حیرت به معنی سرگشتگی،‌ تعجّب، ‌سرگردانی، ‌بیخودی،‌ والهی و آشفتگی است(نا. ذیل همين واژه).شیخ عطاّر نیشابوری در توصیف این وادی چنین می گوید:
«بعد ازین وادیّ حیرت آیدت
هر نفس این جا چو تیغی باشدت
آه باشد، درد باشد،‌ سوز هم
از بن هر موی این کس نه به تیغ
...گر بدو گویند مستی یا نه ی
...گوید اصلا می ندانم چیز من
               کار دایم درد و حسرت آیدت
هر دمی این جا دریغی باشدت
روز و شب باشد، ‌نه شب نه روز هم
می چکد خون می نگارد ای دریغ
نیستی گویی که هستی یا نه ی
وان ندانم هم ندانم نیز من»
 (منطق الطّیر،‌ص 212)

وادی حیرت همراه با درد و حسرت، آه و سوز،‌ سرگردانی میان بودن یا نبودن، بقا یا فنا، و در نهایت دلی لبریز از عشق یا تهی از آن می باشد. صائب نیز این وادی را درک کرده است زیرا چشم عاشق او از حیرانی جمال یار مژه بر هم ننهاده است:
هر چند ز حیرت مژه بر هم ننهادیم
               چون آینه ما سیر ز دیدار نگشتیم
                                 غ5940/ب12/ج5
چون چشم عاشقان مژه برهم نمی زنند
               از حیرت جمال تو سیمین بر آینه
                         ص3554/ب7/ج6
جمال معشوق، شاعر ما را بیش تر حیران می سازد:
حیرت فزاست بس که جمال تو، می برد
               هر روز تازه نسخه به چشم تر آینه
                           ص3554/ب13/ج6
و بر لب او مهر سکوت می زند:
حیرت روی تو مهر لب صائب گردید
               طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد
                             غ3274/ب10/ج4
حیرت، سرمه ی چشم صائب است:
چشم ما پردگی از سرمه حیرت شده است
               ورنه این آینه رو در ته خاکستر ماست
                             غ1433/ب8/ج2
و آیینه ی دلش را بی نقش چون دل بی مدّعا می کند:
از نقش، ساده چوندل بی مدّعا شده است
               در عهد او ز حیرت سرشار آینه
                                    غ6648/ب5/ج6
و آن چه دیده ی حیران صائب می بیند نظر کنندگان با هزاران چشم نخواهند دید:
به دو صد چشم  نبینند  نظر پردازان
               آنچه آیینه به یک دیده ی حیران دیده است          غ1555/ ب8/ ج2
- فقر و فنا
مقام فقر عبارت است از: «عدم تملّک اسباب...و اسم فقر بر کسی که رغبت دارد به دنیا، اگرچه هیچ ملک ندارد،‌عاریت و مجاز بود.» (مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، ص 261). توصیف شیخ عطّار از این وادی چنین است:‌
«بعد ازین وادیّ فقرست و فنا
عین وادی فراموشی بود
صد هزاران وادی جاوید تو
               کی بود اینجا سخن گفتن روا
لنگی و کرّی و بیهوشی بود
گم شده بینیش ز یک خورشید تو»
(منطق الطّیر، ص 219)
صائب می گوید:
عشّاق را ز فقر مترسان که سادگی است
               نقش مراد، آینه ی پاکباز را
                          غ705/ب4/ج1
دارایی فلک به خاطر فقیران است و آنان به سان ماه نو، آیینه ی دل درویشان را روشن و پاک می سازند:
هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد
               ماه نو صیقل آیینه ی درویشان است
                               غ1495/ ب2/ ج2
فنا عبارت است از «نهایت سیر الی الله». (مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، ص 296). برق فنا خرمن اندیشه ی شاعر ما را می سوزاند و تمام دنیا را آیینه ی وجود حق می گرداند:
عاشق چو محوگشت،دو عالم دوعینکاست
               طوطی چو مست شد،در و دیوار آینه است
                 غ1996/ب7/ج2
با فنای وجودی سالک، چشمان او تیزبین شده و همانند طوطی مستی می گردد که در و دیوار عالم را         آیینه ی حق می بیند.

5- بخش سوّم: آیینه و صوفی و زاهد
صائب تبریزی همچون حافظ شیرازی با زاهدان ریاکار به شدّت مخالف است، وی «با این که مرد متدیّن و نیک نام و متواضعی بوده از زاهدان ریایی نفرت داشته و در آن روزگاران که عالم نمایان شکم پرور اظهار تدیّن می کرده اند اشارات انتقاد آمیزی دارد.»( کلّیّات صائب، ‌ص 5). صائب صحبت و همنشینی با آنان را ناپسند می داند. به اعتقاد وی، زاهد با صوفی مشربان نمی سازد و دل زاهد ریایی با دیدن صوفیان، صاف نمی شود زیرا زاهدان زشت رویانی هستند که با دیدن آیینه ی جلا یافته ی صوفیان، رسوا می شوند.
-آیینه وصوفی
صوفی در اشعار صائب نماد پاکی، ‌صفا و بی ریایی است. صوفیان در مقابل زاهدان ریایی قرار دارند. سینه ی صوفی از علم رسمی زدوده است. آنان قدر خرقه ی پشمین را می دانند و کارشان مصفّا ساختن خاطر است.
در نگیرد صحبت زاهد به صوفی مشربان
               زشت در یک دیدن از آیینه رو گردان شود
                                 غ2678/ب6/ج3
می کند مغشوش جوهر صفحه ی آیینه را
               صوفیان صاف دل از علم رسمی فارغند
                                  غ2492/ ب5/ ج3
از نمد آیینه صائب در حصار آهن است
               صوفیان دانند قدر خرقه ی پشمینه را
                                    غ232 /ب 7 /ج 1
کار صوفی چیست، خاطر را مصفّا ساختن
               از قبول نقش ها آیینه را پرداختن
                          ص 3470/ ب 10/ ج 6
-آیینه و زاهد
زاهد در نظر صائب؛‌ بی بهره از گوهر عرفان، خشک طینت، ‌زنگی، بی بصر و زشت روی گریزان از آیینه ی صاف است که در مقابل او نباید سخن از صفای سینه گفت زیرا حتّی صافی دل صوفی در او مؤثّر واقع نمی شود. او زنگی بی بصر و آیینه ی نزدوده ای است که لیاقت رفتن به کنشت را ندارد.

حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان
               آیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر
                             غ 4746/ ب2 / ج5
دل زاهد نشود صاف به صوفی صائب
               زشت از دیدن آیینه ملالی دارد
                 غ3323/ب18/ج4
پشت آیینه بود پرده ی مستوری زشت
               زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت
                غ1626/ ب1/ ج2
به نظر صائب، پرده ی پشت آیینه، روی زشت زاهد را می پوشاند و او بهتر است که روی آیینه را ننگرد. کعبه از نظر سیاهی استعاره از پشت آیینه و کنشت(کنشت: آتشکده و معبد یهودیان. بت خانه.( بر) و( غث)،‌ ذیل همین واژه) با داشتن آتش و نور استعاره از روی آیینه است.
صائب دل خوشی از زاهد ندارد زیرا وجود او خاموشگر هر کلام پاک و هر سخن عاشقانه ای است:
صحبت زاهد مرا خاموش کرد از حرفعشق
               طوطی من لال ازین آیینه ی نزدوده است
                          غ2429/ ب3/ ج3
طوطي معادل گوینده ی حرف عشق یعنی شاعر، و آيينه معادل صحبت زاهد است. صائب آیینه ی نزدوده را صفت زاهد می داند و خودش راطوطی لال گشته از سخن عشق.
چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد
               به دست بی بصر آیینه ی بلور دهد
                                        غ3993/ب1/ج4
زاهد لیاقت گرفتن شراب را نیز ندارد پس نباید به زور به دست بی بصر او آیینه ی بلوری شراب داد. شراب در این بیت نشانه ی پاکی و صافی، و زاهد نماد ناپاکی و زشتی است.
ازان با صوفیان صافدل زاهد نیامیزد
               که از آیینه گردد زشتی تمثال رسواتر
                     غ 4651/ ب 5 / ج5
صوفی آیینه ای است که زشت رویی زاهد را نمایان تر می سازد به این دلیل زاهد دل خوشی از او ندارد. (بیت حسن تعلیل دارد. آیینه استعاره از صوفی، و زشتی تمثال استعاره از زاهد است.)
دل روشن نمی باید به بزم زاهدان بردن
               ندارد حاصلی آیینه پیش زنگیان بردن
                               غ 6213/ ب2ج 6
باز این زاهدان زشت رو و تیره دل مورد هجوم کلامی شاعر قرار گرفته اند که بردن آیینه ی دل روشن نزد آنان بی فایده است زیرا آنان به پاکی آن آیینه توجّهی ندارند بلکه آن چه می بینند چهره ی کریه و زشت خود است.
تیره منشین در حریم میکشان چون زاهدان
               پیش یوسف طلعتان آیینه را پرداز ده
                                غ 6587/ ب 5/ ج 6
صائب می گساران را یوسف طلعتانی می داند که بایستی در مقابل آنان آیینه ی دل را مصفّا ساخت نه این که چون زاهدان تیره دل بود.

6-بخش چهارم: وحدت وجود در آیینه ی مکتب جمال صائب
«وحدت وجود یکی از بنیادی ترین نگرش های عرفانی است که بسی از دیگر باورهای عارفان درباره ی خدا، انسان، جهان و آفرینش بر آن پای گرفته است؛‌ نیز بسیاری از ستیزه ها، ‌بدبینی ها، تکفیرها و از این ها بالاتر، زدن و کشتن هایی را که در طول تاریخ درباره ی عارفان و صوفیان انجام گرفته است، ‌از پی آورده است.» (عرفان در غزل فارسی، ص 61).
وحدت وجود در تند و تیزترین نگرش و بی پرده ترین گزارش، گویای این است که هستی، حقیقتی یگانه و یکتاست و هیچ گونه کثرت و تعدّد و چندگانگی در آن راه ندارد و این هستی ناب و یگانه، همانا هستی خداوند است. تنها اوست که هست و دیگر پدیدارهایی که با نام های گونه گون انسان، حیوان، زمین، ستاره و... هستی دار می نمایند و در چشم ما جهان را از هستی خویش انباشته اند،‌ هیچ یک بهره ای از هستی ندارند. از این دیدگاه شعار وحدت وجود این است که: «لیس فی الدّار غیره دیّار» و «یکی هست و هیچ نیست جز او».( عرفان در غزل فارسی، ص63).صائب در این باره می گوید:
نیست به جز یک شراب در خم و مینا و جام
               دیده ی غفلت بمال، باده ی وحدت بنوش
                                   غ 5110/ب6/ج5
مکتب جمال بر سه عقیده ی وحدت وجود، زیبایی وعشق استوار است. این سه عنوان با هم، تشکیل یک چرخه را می‏دهند و چرخه از هرکجا که آغاز شود و به هر جهت که حرکت کند، به وحدت وجود خواهد انجامید. در   فلسفه ی «وحدت وجود» وجودی جز معشوق ازلی نیست، هرچه هست از من و تو، ما و شما از اوست و به او بازمی‏گردد. صائب، مسأله ي وحدت وجود را بارها در شعر خود با زبانی هنرمندانه مطرح کرده است. (صائب تبریزی و مکتب جمال در عرفان اسلامی، ص 76). ابیات ذیل به آن اشاره دارد:
زپشت و رو نمی گردد دو تا آیینه ی وحدت
               گهی در کعبه سالک گاه در بتخانه می باشد
                   غ3124/ب5/ج3
پشت و روی آیینه را مانع یکتایی نیست
               کفر و  دین  در نظر وحدت ما هر دو  یکی  است
                                   غ1569/ ب5/ ج2
آیینه ی وحدت بین صائب کفر و دین را یکی می بیند و کعبه و بت خانه برای او فرقی ندارد و هرجا باشد یگانگی خداوند را می بیند.
نیست یک سبزه ی بیگانه درین وحدتگاه
               گر ترا آینه از زنگ دویی پاک بود
                           غ3559/ب2/ج4
اگر آیینه ی دل از زنگ دویی پاک شود خواهد دید که در وحدتگاه، هستی سبزه ی بیگانه ای بیش نیست.

-آیینه و کثرت وجود
نظریه ی کثرت وجود گویای این است که پدیده های گوناگونی که جهان هستی را انباشته اند با نام های انسان،‌ حیوان،‌ زمین ، آسمان، آب خاک و غیره شناخته می شوند، ‌همه به راستی هستی دارند و نیز هستی آن ها همه از خود آن هاست و جدا از دیگر پدیده ها. (عرفان در غزل فارسی، ص 62).
اعتقاد به وحدت وجود، «نظریه ی کثرت وجود را با همه ی آشکاری ظاهری سست بنیاد می نماید.» (عرفان در غزل فارسی، ص 62).
صائب معتقد است که کثرت صورت های گوناگون هستی در اندیشه ی وحدت وجود عارف تأثیری نخواهد داشت:
دل عارف غبار آلوده ي كثرت نمي گردد
               نيندازد خلل در وحدت آيينه صورت ها
                                 غ 464 /ب 2 /ج 1
و آیینه خانه ی وحدت، از تمثال کثرت تنگ نمی گردد:
هر قدر خواهد دلت، عرض تجلّی کن به دل
               خانه ی آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست
                                غ1298/ ب4/ ج2
امّا باز هم آیینه در نقشی متناقض،‌ حيرت انگيزترين پارادوکس تصويري شعر صائب را می آفریند و این بار نشان می دهد که گاهی همین غبار کثرت، خاطر آیینه ی وحدت را کدر می کند پس باید آن گرد را از خود دور گرداند:
خاطر آیینه ی وحدت غبارآلود شد
               گرد هستی را به چوب دار از خود دور کن
                               غ 6088/ ب4 / ج 6

7-وحدت در کثرت و کثرت در وحدت
این نگرش با برخی از نظرها و توجیهات وحدت وجود می تواند همانند شمرده شود. بنیان های فلسفی و برهانی آن به دست صدرالمتألّهین استوار گشته است و ظاهری متناقض نما و پارادوکسی دارد و گویای این است که حقیقت هستی هم یکتا و یگانه است و هم بسیار و چندگانه، امّا بسیاری و چندگانگی ای که با وحدت و یگانگی حقیقت آن ناسازوار نیست. یعنی از یک دیدگاه، ‌یگانه و از چشم اندازی دیگر،‌ چندگانه است؛ ‌اگر ذات و حقیقت او را پیش چشم آوریم، ‌یگانه، و اگر چهره ها و اطوار مظاهر او را بنگریم، چندگانه است. (عرفان در غزل فارسی، ص 70).صائب می گوید:
مشو ز وحدت و کثرت دوبین،که یک نورست
               که آفتاب شود روز و شب ستاره شود
             غ 3984/ب8/ج4
ریسمان را پنبه کردن صرفه ی حلاّج نیست
               در لباس کثرت ای منصور وحدت را ببین
                  غ 6185/ب5/ج6
او با انديشه ای فیلسوفانه، درتلاشي خستگي ناپذير، در صدد است تا حقيقت شگرف زيبايي جهان آفرينش را که درنتيجه ی کشف و شهود شاعرانه، نصيب او شده است، در مسند باور بنشاند، و کثرت را در آن به وحدت متّصل کند. آن جا که می گوید آیینه ی وحدت در آیینه خانه ی هستی یکی بیش نیست و چشم حیران و سینه ی پاک او غبار کثرت نمی پذیرد:
افتاده ای تو در غلط از کثرت مثال
               یک عکس بیش در همه آیینه خانه نیست
                      غ3124/ب5/ج3
زکثرت نیست برخاطر غباری چشم حیران را
               که  خُلق  آیینه  را تنگ از  تماشایی  نمی گردد
                 غ2883/ب6/ج3


نتیجه گیری

نتایج حاصل از این پژوهش نشان می دهد که:
1)صائب، با آمیختن رنگ عرفان با آیینه ی جان، ‌به سمت عرفاني بي بديل، گام نهاده و به کمال دست یافته است.
2)در آیینه اشعار صائب ترکیبات عرفانی نظیر؛ آیینه ی جان، آیینه ی وجود، و ترکیب کنایه ای آیینه در نمد کشیدن وجود دارد.
3)به نظر خود صائب، شعر او کاملاً عرفانی و به پیروی از مولوی سروده است.
4)سه عنصر شبنم، آينه و شاعر نمادی از انعکاس و آینگی هستند و هر سه از روی یار در حيرت      افتاده اند.
5)يکي از اساسي ترين نکته ها ی شعر صائب، قرار گرفتن لحظه هاي ناب کشف و شهود شاعرانه ی او در برابر آينه است
6)با نگاهی دقیق در آیینه شعر صائب، شاعری را می بینیم که مسیر عرفان را با ریاضت کشی پیموده و در این رهگذر با چشم آیینه ای، جهان هستی و موجودات آن، زیبارویان و دل های پاک انسانی را آیینه ی جمال حق دیده است.
7)وی این مسیر را پا به پای عطّار می پیماید با این تفاوت که تنها بارقه هایی از پیمایش خود را منعکس می گرداند و در میانه ی ابیات و گوشه و کنار آیینه ها، هفت شهر عشق عطّار را انعکاس می دهد.
8)صائب همچون حافظ مخالف صوفیان متظاهر و زاهدان ریاکار، خشک طینت و سطحی نگر است. به اعتقاد وی، زاهدان زشت رویانی هستند که با دیدن آیینه ی جلا یافته ی صوفیان زشتی آنان رسوا می شود.
9)صوفی در اشعار صائب نماد پاکی،‌صفا و بی ریایی است. صوفیان در مقابل زاهدان ریایی قرار دارند.
10)وحدت وجود، گویای این است که هستی، حقیقتی یگانه و یکتاست و هیچ گونه کثرت و تعدّد و چندگانگی در او راه ندارد. صائب، مسأله ي وحدت وجود را بارها در شعر خود با زبانی هنرمندانه مطرح کرده است. وی معتقد است که کثرت صورت های گوناگون هستی در اندیشه ی وحدت وجود عارف تأثیری نخواهد داشت.
11)صائب در صدد است تا حقيقت شگرف زيبايي جهان آفرينش را که درنتيجه ی کشف و شهود شاعرانه، نصيب او شده است، در مسند باور بنشاند، و کثرت را در آن جلوه گر ببیند و بنمایاند.

فهرست منابع

1)اسکویی، نرگس، صائب تبریزی و مکتب جمال در عرفان اسلامی، مجلّه ی کیهان فرهنگی، شماره 231 و 232، www.noormags.com   ‌ دی و بهمن 1384.
2)تهرانی، ادیبی، کلّیّات صائب، با تصحیح و مقدّمه ی تهران: نوین، 1362.
3)دریاگشت، محمّد رسول، صائب و سبک هندی در گستره ی تحقیقات ادبی، ‌تهران: قطره، 1371.
4)راستگو، سیّد محمّد، عرفان در غزل فارسی، تهران: علمی و فرهنگی‌، 1383.
5)زرّین کوب، عبدالحسین، از چیزهای دیگر، تهران: اساطیر، چاپ سوّم، 1371.
6)سجّادی، سیّد جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، تهران: کومش، چاپ چهارم، 1379.
7)سلاجقه، پروین، عوامل شاعرانگی در شعر بیدل دهلوی،
www.Bedil Dehlavi.com  ، ‌1388.
8)شوالیه، ژان، و گربران، ‌آلن، فرهنگ نماد ها،ترجمه و تحقیق؛ سودابه فضایلی،‌ تهران: جیحون، 1378.
9)عروض، نشریه ادبی ،‌ صائب تبریزی،
www.arooz.com ، 15 بهمن، ‌1385.
10)قشیری، عبدالکریم بن هوازن، رساله ی قشیریه، مترجم؛ ابوعلی حسن بن احمد عثمانی، تصحیحات و استدراکات؛ بدیع الزّمان فروزانفر، تهران: علمی و فرهنگی، چاپ ششم، ‌1379.
11)کاشانی،‌ عزّالدّین محمود، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، مقدّمه، تصحیح و توضیحات ؛ عفّت کرباسی و دکتر محمّد رضا برزگر خالقی، تهران: زوّار، چاپ دوّم، ‌1385.
12)گوهرین، سید صادق، فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی،تهران: ‌زوّار،‌ چاپ دوّم، 1362.
13)نصرآبادی، محمّد طاهر، تذکره ی نصر آبادی: تذکرة الشّعرا،‌ (مقدّمه، تصحیح و تعلیقات)؛ محسن ناجی نصرآبادی،‌ تهران: اساطیر ،‌1378.
14)نیشابوری، محمّد عطّار، منطق الطّیر(مقامات طیور)، شیخ فرید الدّین به اهتمام و تصحیح؛ سیّد صادق گوهرین،‌ تهران: علمی و فرهنگی،‌چاپ هشتم،‌1371.
15)واحد، اسدالله، تصاویر و مفاهیم متناقض نما در شعر صائب تبریزی،‌ پژوهشنامه ی علوم انسانی، شماره(36 – 45)، بهار و تابستان 1384.
16)هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان، کشف المحجوب، مقدّمه، تصحیح و تعلیقات؛ دکتر محمود عابدی، تهران: سروش، ‌چاپ سوّم

برگزاری همایش بین‌المللی «آموزه‌های دینی و مسأله نفس و بدن»

اندیشه  - پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، همایش بین‌المللی «آموزه‌های دینی و مسأله نفس و بدن» را در دو بخش آموزه‌های اسلامی و آموزه‌های یهودی ـ مسیحی در اسفند ماه سال جاری برگزار می‌کند.

پژوهشکدۀ فلسفه و کلام اسلامی به منظور تبیین آموزه‌های دینی براساس نظریه‌های مطرح دربارۀ مسئلۀ نفس و بدن همایش را در موضوعات زیر برگزار می‌کند.

 آموزه‌های اسلامی :

1- آیات و روایات ناظر به نفس و لوازم آنها برای مسأله نفس و بدن (مانند آیات و روایت مشتمل بر واژه‌هایی مثل «نفس»، «روح»، «انسان»، «بشر» و ...)

2- زندگی پس از مرگ و مسأله نفس و بدن
- آموزه برزخ (چگونگی زندگی در برزخ، حرکت یا تکامل برزخی، چگونگی انتقال از دنیا به برزخ، امکان ارتباط انسان‌های این جهانی با برزخ، پاداش یا کیفر برزخی، چگونگی مرگ برزخی و ...)
- آموزه قیامت (این همانی شخص دنیایی و شخص اخروی، معاد جسمانی و روحانی، اعراف و ...)
- بهشت (ویژگی‌های نامتعارف زندگی در بهشت؛ مانند خستگی ناپذیری بدن و فقدان سرما و گرما)
- دوزخ (ویژگی‌های نامتعارف سکونت در دوزخ؛ مانند تبدیل شدن سریع پوست دوزخیان و ...)

3- رابطه انسان با خدا و مسأله نفس و بدن (توبه، کرامت انسانی در قرآن و روایات، کیفیت آفرینش انسان در قرآن و روایات، نیایش، الهام و ...)

4- خداشناسی و مسأله نفس و بدن (صفات تشبیهی مشترک میان انسان و خدا، تشخیص خدا و ...)

5- نبوت، امامت و مسأله نفس و بدن (وحی،‌ اعجاز، توسل، علم غیب، ولایت تکوینی و تشریعی و ...)

6- عوالم پیش از دنیا و مسأله نفس و بدن (عالم ذر و ...) برگزار می‌شود.

آموزههای یهودی ـ مسیحی

1. واژه‌های مربوط به نفس در عهد قدیم و جدید و لوازم آنها برای مسئلة نفس و بدن («نِفِش»، «نشاما»، «روئَح»، «پسوخه»، «پنئوما»)

2. زندگی پس از مرگ و مسئله نفس و بدن

  • آموزه معاد مسیحی (این‌همانی شخص دنیوی و اخروی، معاد جسمانی یا روحانی در عهد جدید، بهشت، دوزخ و ...)
  • آموزه برزخ

3. رابطه انسان با خدا و مسئله نفس و بدن

  • سرشت انسان، گناه و لطف الهی و لوازم آنها برای مسئله نفس و بدن (آموزه رستگاری در مسیح، آموزه حلول روح‌القدس و ...)
  • سایر آموزه‌ها: وحی، معجزه، نبوت، عشای ربانی


 مهلت ارسال چکیده مقالات تا تاریخ 15 تیرماه 1389 تمدید شده و دریافت اصل مقالات 15 مهر ماه اعلام شده‌ است، داوطلبان شرکت در همایش باید، موضوع مقاله خود را بر اساس نظریه‌های مطرح درباره مسأله نفس و بدن (تجرد، مادیت، نفس به منزله جسم لطیف و ...) در دیدگاه‌های فیلسوفان مشاء اشراق، متعالیه و عرفان نظری، دیدگاه‌های متکلمان مسلمان و دیدگاه‌ مکتب تفکیک، الهی دانان مسیحی - یهودی یا نظریه‌های رایج در فلسفه ذهن معاصر تبیین کنند. 

همچنین علاقه‌مندان به شرکت در این همایش، برای ثبت‌نام به وب‌سایت دبیرخانه به نشانی www.seminars.ir/icrm مراجعه و پس از آن مقالات تایپ شده خود در محیط WORD از طریق وب‌سایت یا همراه با CD به دبیرخانه به نشانی قم، میدان شهداء، ابتدای خیابان معلم،‌ ارسال کنند.

مقالات ارائه شده باید حداکثر30 صفحه 300 کلمه‌ای باشند و نام نویسنده یا نویسندگان به همراه سمت ذکر شود. مقالات می‌توانند به زبان‌های فارسی، عربی یا انگلیسی باشند و مقالات دریافت شده توسط دبیرخانه مسترد نخواهد شد.  همچنین به مقالات پذیرفته شده حق تألیف تعلق می‌گیرد و مقالات برگزیده در یک مجموعه منتشر خواهند شد.

شماره تلفن 7748064 ـ 0251 آماده پاسخ‌گویی به سؤالات داوطلبان و علاقه‌مندان به شرکت در همایش بین‌المللی «آموزه‌های دینی و مسأله نفس و بدن» است.

نخستین شماره فصل‌نامه علمی ـ تخصصی «معرفت ادیان»

 

اندیشه  - نخستین شماره فصل‌نامه علمی ـ تخصصی معرفت ادیان از مجموعه نشریات تخصصی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) منتشر شد.

فصل‌نامه علمی ـ تخصصی «معرف ادیان» با هدف زمینه‌سازی برای بررسی‌های دقیق علمی در عرصه ادیان، شناسایی مباحث جدید و طرح محورهای نوین در حوزه ادیان، ایجاد بستری مناسب به منظور تظارب آراء صاحب‌نظران و اندیشمندان در عرصه‌های مختلف ادیان و آسیب‌شناسی و رفع کاستی‌های پژوهشی در عرصه مباحث ادیان، راه‌اندازی شده است.

بررسی تعلیقی ویژگی‌های نوشتاری کتاب مقدس قرآن کریم، نهضت مکابیان، مسیح در آیین یهود، حقیقت غایی در آیین بودا، مسیحیان و نقد آرای اسکوفیلد و ابراهیم و خاندانش در تورات و قرآن، مقالاتی است که در اولین شماره این فصل‌نامه به جاپ رسیده است.

فصل‌نامه علمی تخصصی معرفت ادیان به مدیرمسئولی سید اکبر حسینی و سردبیری محمد‌علی شمالی و هیئت تحریریه با حضور دانشیاران و اساتید مؤسسه امام خمینی (ره)، جامعة المصطفی‌العالمیة و دانشگاه تهران از جمله حسین توفیقی، امیر خواص، قربان علمی، محمدباقر قیومی، علی‌رضا کرمانی و محمد لگنهاوزن هر سه ماه یک‌بار منتشر می‌شود.

معرفی پژوهشگر

نام و نام خانوادگی :
يوسف غضباني
مدرك و رشته تحصیلی :
کارشناسي ارشد/مدرسي الهيات و معارف اسلامي (دانشگاه قم)
قلمرو پژوهشی :
تصوف و عرفان
نوع عضویت :
پژوهشگر تمام وقت
پست الکترونیکی :
 
نام و نام خانوادگی :
محمدصادق ابوطالبي
مدرك و رشته تحصیلی :
کارشناسي ارشد اديان و عرفان (دانشگاه آزاد تهران) - کارشناسی ارشد ادیان هند از دانشگاه لندن - دانشجوی دکتری مطالعات اسلامی در دانشگاه اکستر انگلستان
قلمرو پژوهشی :
مطالعات اسلامی / ادیان هند
نوع عضویت :
عضو هيئت علمی
پست الکترونیکی :
abutalebi@urd.ac.ir
وب سایت / وبلاگ :
نام و نام خانوادگی :
محمدرضا رجبي
مدرك و رشته تحصیلی :
دانشجوي دکتري اديان و عرفان تطبيقي
قلمرو پژوهشی :
تصوف و عرفان
نوع عضویت :
مدير گروه پژوهشي تصوف و عرفان
نام و نام خانوادگی :
امير جوان آراسته
مدرك و رشته تحصیلی :
کارشناسی ارشد مدرسی الهیات و معارف اسلامی (تربیت مدرس قم)
قلمرو پژوهشی :
تصوف و عرفان
نوع عضویت :
عضو هيئت علمی
پست الکترونیکی :
javan@urd.ac.ir
نام و نام خانوادگی :
محمد نصيري
مدرك و رشته تحصیلی :
کارشناسي ارشد/مدرسي الهيات و معارف اسلامي (دانشگاه قم)
قلمرو پژوهشی :
تصوف و عرفان
نوع عضویت :
مدير گروه وعضو هيئت علمی
پست الکترونیکی :
nasiri@urd.ac.ir
نام و نام خانوادگی :
علي آقانوري
مدرك و رشته تحصیلی :
کارشناسي ارشد/مدرسي الهيات و معارف اسلامي (دانشگاه قم)
قلمرو پژوهشی :
تصوف و عرفان
نوع عضویت :
عضو هيئت علمی
پست الکترونیکی :
aghanoori@urd.ac.ir

یک روز بهاری با مولانا در قونیه

 

اندیشه  - «یک روز بهاری با مولانا در قونیه» نوشته آنه‌ماری شیمل، شرق‌شناس شهیر آلمانی در پی بررسی تطبیق عرفان و ادبیات شرق و غرب و وحدت آنهاست.

به نوشته ایبنا محمد طرف مترجم این اثر، به دلایل ترجمه این اثر اشاره کرد و گفت: علاقه به اندیشه‌های آنه‌ماری شیمل و همچنین تطابق موضوعات این اثر با مسایل اجتماعی و فرهنگی کشورمان سبب شد این کتاب را ترجمه کنم.

وی افزود: این نوشتار سه فصل یا مقاله دارد که عنوان مقاله سوم را برای کتاب انتخاب کردم. نخستین مقاله با عنوان دیوان شرقی و غربی که نامش را از یکی از آثار گوته وام گرفته است، به تأثیرات متقابل شرق و غرب در عرصه ادبیات می‌پردازد.

طرف ادامه داد: مقاله دوم «میعادگاه شرق و غرب» نام دارد که از موضوع نخست دور نیست و در پی اثبات این مدعای شرق‌شناسان است که کشورها ادبیات و شعر می‌توانند به وحدت برسند.

وی آنه‌ماری شیمل را از چهره‌های شناخته شده در ایران برشمرد و گفت: این شرق‌شناس نامدار آلمانی چند سال قبل از فوتش به کشورمان آمد و با استقبال ویژه‌ای روبه‌رو شد. او در زمینه اقبال‌شناسی و مولاناشناسی شهرت جهانی دارد.

طرف این استقبال ایرانیان از شیمل را به دلیل دید مثبت او به شرق ندانست و گفت: این اقبال بیشتر به دلیل عمق علمی آثار و مقالات اوست. وسعت کاری او در زمینه شرق‌شناسی و پرداختن به شعرای ترکیه و عرفاست که یکی دیگر از دلایل این علاقه‌مندی محسوب می‌شود.

کتاب «یک روز بهاری با مولانا در قونیه» از سوی انتشارات گام نو منتشر شده است.

زن در نگاه عرفان

برگرفته از كتاب" زن در آیینه جلال و جمال "

اندیشه  - دراین مطلب برخى از آنچه در کتاب اهل معرفت آمده نقل مى‏شود تا محصول شهود عارفان نامدار روشن گردد.


 قیصرى در شرح فص محمدى از فصوص محى‏الدین چنین مى‏گوید: «اعلم ان المراة باعتبار الحقیقة عین الرجل وباعتبار التعین یتمیز کل منهما عن الاخر..». (1)

یعنى از نظر حقیقت‏بین زن ومرد امتیازى نیست وحقیقت زن عین حقیقت مرد است، فقط از جهت تعین وتشخص از یکدیگر ممتازند وچون اصل هر دو یکى است واز نظر حقیقت‏بین آنها تمایزى نیست، همه مقام‏هایى که براى مرد متصور است نیل به آنها مقدور زن نیز مى‏باشد، چنانکه شیخ اکبر فرموده است: «ان هذه المقامات لیست مخصوصة بالرجال، فقد تکون للنساء ایضا لکن لما کانت الغلبة للرجال تذکر باسم الرجال‏». (2)

امروز غلبه مردان بر زنان در نیل به مقام‏هاى معنوى مورد پذیرش است ولى باید دید آیا این غلبه مربوط به استعداد ذاتى مرد وبى‏استعدادى گوهر زن است ویا در اثر تربیت محیط وخانواده، وسنت وعادت و... است. البته برخى از مردهاى نژادهاى مختلف نیز نه تنها از مردان دیگر کم استعدادترند بلکه از بعضى از زنان نیز نازل‏تر خواهند بود.

 جناب محى‏الدین سر محبوب بودن زن را که در بیان پیامبر گرامى اسلام آمده است در این مى‏داند که چون ذات اقدس خداوند منزه از آن است که بدون مجلى ومظهر مشاهده شود، پس هر مظهرى که بیشتر جامع اسماء واوصاف الهى باشد، بهتر خدا را نشان مى‏دهد. و زن در مظهریت‏خدا کامل‏تر از مرد است، زیرا مرد فقط مظهر قبول وانفعال الهى است، مظهر فعل و تاثیر الهى نیز هست چون در مرد تصرف مى‏کند وآن را مجذوب خویش قرار داده ومحب خود مى‏سازد، واین تصرف وتاثیر نمودارى از فاعلیت‏خداست، از این جهت زن کامل‏تر از مرد است. اگر مرد بخواهد خدا را در مظهریت‏خود مشاهده کند، شهود او تام نیست ولى اگر بخواهد خدا را در مظهریت زن بنگرد، شهود او به کمال وتمام مى‏رسد. لذا زن محبوب پیامبر اکرم صلى الله علیه و اله و سلم قرار گرفت ودر آن حدیث معروف فرمود: از دنیاى شما زن وبوى خوش محبوب من قرار داده شد ونور چشم من در نماز است. (3)

نکاتى که در تبیین گفتار محى‏الدین لازم است عبارت است از:

1 - منظور از محبت در این بحث‏حب الهى است نه شهوت حیوانى، چنانکه خود ابن عربى فرموده است: «ومن احبهن على جهة الشهوة الطبیعیة خاصة نقصه علم هذه الشهوة فکان صورة بلا روح..». (4)

یعنى اگر کسى زنان را از جهت غریزه طبیعى دوست داشته باشد راز این اشتیاق را نمى‏داند، وچون علم به هدف وآگاهى از راز به منزله روح بوده وخود گرایش به منزله صورت وهیکل است، کسى که اهل شهوت بدون محبت الهى است همانند صورت بى‏روح مى‏باشد.

2 - منظور از فاعلیت ومنفعلیت زن همانا نسبت‏به مرد است‏یعنى زن منفعل از مرد بوده وفاعل در اوست نه منفعل از او وفاعل در جنین باشد که در آنجا مظهر خالقیت‏خدا شده ودر سازماندهى جنین در رحم نقش دارد چون خالقیت زن گرچه به نوبه خود داراى اهمیت است ولى از محور بحث کنونى بیرون است، زیرا بحث در تشریح محبوبیت زن نزد رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است واصولا سخن ابن عربى در آغاز فص محمدى تفسیر همان حدیث‏یاد شده است که در آن زن وبوى خوش محبوب پیامبر قرار داده شده است.

3 - آنچه در شرح قیصرى راجع به این موضوع آمده بسیار روشن از مطالبى است که در سایر شروح نظیر مؤیدالدین جندى وملا عبدالرزاق کاشانى و... آمده است.

محى‏الدین در کتاب کبیر فتوحات نکات دیگرى دارد که عبارت است از:

1 - پیدایش زن از مرد مى‏باشد لذا هرگز زن به درجه مرد نمى‏رسد وآیه وللرجال علیهن درجه را تایید این مطلب مى‏داند. (5)

البته پیدایش زن از مرد مطلبى در خور تحقیق وتجدید نظر است، وما در بحث قرآنى به آن پرداختیم.

2 - واصلان به سوى خدا اعم از زن ومردند و وصول به حق اختصاصى به مرد ندارد. (6)

3 - حیض پلیدى وآلودگى است که اغتسال از آن لازم است وهمه پیش‏کسوتان طریقت وریاضت اتفاق دارند که دروغ، حیض نفوس است، یعنى انسان دروغگو حائض وآلوده است چه زن باشد وچه مرد. بنابراین «راستى‏»، غسل از حیض «کذب‏» در مردان وزنان است. (7)

4 - در صورتى که جنازه زن ومرد براى نماز ودفن در قبر آماده وجمع شده باشد وامام بخواهد بر هر دو به یک نماز انجام وظیفه کند، آیا باید جنازه زن را نزدیک قبله ومقدم بدارد وجنازه مرد را به طرف خود قرار دهد یا به عکس، ابن عربى مى‏گوید: بهتر آن است که جنازه مرد را نزدیک قبله قرار داده وجنازه زن را نزدیک خود بگذارد. اما در تبیین اسرار حکم، نظر شریف او این است که چون زن محل تکوین فرزند است وبه مکون حقیقى یعنى خداوند نزدیک‏تر از مرد است لذا سزاوارتر آن است که زن مقدم بر مرد واقع شده وبه قبله نزدیک‏تر باشد تا فرزند او به فطرت توحیدى تولد شود. (8)

5 - در تفسیر:

رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله...

مردانى که هیچ تجارت وخرید وفروشى آنان را از یاد خدا مشغول نمى‏کند.

تصریح مى‏نماید که درجه کمال نسبت‏به زنان محجور وممنوع نیست وزن هم مشمول آیه کریمه مى‏باشد گرچه صریحا نام وى نیامده است. (9)

6 - همین مطلب یعنى عدم عدم محجوریت زن از کمال باتوجه به تقدم مرد در باب هفتاد ودو، نیز تکرار شده است.

7 - در باب هفتاد ودو چنین مى‏فرماید: زن در بسیارى از احکام حج‏با مرد اختلاف دارد زیرا گرچه در انسانیت اجتماع دارند لیکن در اثر عروض ذکوریت وانوثیت از یکدیگر امتیاز یافتند (یعنى انسانیت گوهر آنها را تشکیل مى‏دهد ونر وماده بودن عارضى است). (10)

8 - در باب مزبور مى‏فرماید: گاهى زن در کمال به درجه رجال مى‏رسد وگاهى مرد به طورى تنزل مى‏کند که از نقص زن نیز پایین‏تر مى‏آید. (11)

9 - در باب هفتاد وسوم مردان وزنان نامدارى که به مقام‏هاى منیع بار یافتند مطرح مى‏فرماید ودر بحث‏حافظون وحافظات حدود الهى ودر مبحث‏حلم چنین مى‏گوید:

«ما من صفة للرجال الا و للنساء فیها مشرب تولاهم الله بالحلم...»

و موارد فراوان دیگرى، هم از لحاظ ارائه خطوط کلى بحث وهم از جهت نشان دادن مصادیق بارز آن، از زنان نامور که به دیدار ابن عربى آمده یا وى به ملاقات آنان رفته است مى‏توان در نوشته‏هاى این عارف بزرگوار یافت.

پى‏نوشت‏ها:

1. شرح قیصرى، ص 473 و 478.

2. فص موسوى، ص 452.

3. فص محمدى، ص 478 - 477، شرح قیصرى.

4. ص 480، فص محمدى.

5. فتوحات، باب هفتم، ج‏2، ص‏287 و 248. تحقیق عثمان یحیى.

6. باب چهل وپنج، ج‏4، ص‏109، تحقیق عثمان یحیى.

7. باب شصت وهشت، ج‏5، ص‏391، عثمان یحیى.

8. باب شصت ونه، ج‏8، ص‏89، عثمان یحیى.

9. ج‏8، ص‏151، عثمان یحیى.

10. ج 10، ص‏142، 143، عثمان یحیى.

11. همان.

منبع: کتاب: زن در آیینه جلال و جمال، ص 235

نویسنده: آیة الله جوادى آملى

 

» ایران فرهنگی و تصوف اسلامی

اکنون مدت زمانی است که سخن از «اسلام ایرانی» گفته شده است. منظور از اسلام ایرانی فهم ایرانیان از اسلام است که به صورت ایران فرهنگی۱ در ایران و کشورهایی که اکنون به لحاظ سیاسی جزو ایران نیستند، ظاهر شده است. در واقع ایرانیان با سابقه معنوی خویش، حقیقت معنوی اسلام را پذیرا شدند و مغلوب آن گردیدند. ایرانیان مغلوب اعراب نشدند، مغلوب اسلامی شدند که حاصلش اسلام ایرانی است. البته این بدان معنا نیست که ایرانیان این اسلام را جعل کردند، بلکه آنان پرده از رخسار این شأن معنوی اسلام برداشتند. اسلام ایرانی در ظرف معنوی تصوف و تشیع رشد کرد و حضرت علی(ع) رمز معنوی این اسلام است که همه سلسلههای تصوف رشته خود را به ایشان میرسانند. اینکه مخالفان تصوف در میان اهل سنت، آن را ساخته تشیع و ایرانیان میدانند و اینکه مستشرقان هر دو، یعنی تصوف و تشیع را ساخته ایرانیان میدانند و دلایل مشابهی را در رد منشأ اسلامی داشتن این دو میآورند، موید همین نکته عمیق است. فهم ارتباط این سه رکن یعنی: ایران باستان، تصوف و تشیع ــ که به طریقی جداناپذیر در هم تنیدهاند ــ فهم وضعیت فعلی ایران اسلامی یا اسلام ایرانی را آسان میکند. ما باید مقدم بر هر چیز، تصوف و عرفان و ارتباط آن را با تشیع بشناسیم تا بتوانیم به جایگاه آن در حفظ و اشاعه فرهنگ ایرانی ـ اسلامی پی ببریم. در این باره به ذکر فهرستوار میپردازم: ۱ ) تصوف، یک مکتب سیاسی نیست و اصالتا جنبه دینی و فرهنگی دارد. غفلت از این امر و خلط میان این دو ــ یعنی مسالهای فرهنگی را صرفا از بعد سیاسی دیدن، با توجه به اینکه مسائل فرهنگی را باید ماهیتا ابتدا در حوزه فرهنگ دید و سنجید و فهمید ــ منجر به عدم تشخیص درست مسائل میشود و چهبسا منتهی به قضاوتهایی شود که مخل مصالح ملی، اعم از فرهنگی و سیاسی است. به همین نحو بهرهبرداری از اعتقادات و احساسات دینی و فرهنگی مردم در جهت اغراض سیاسی، بسیار خطرناک است و در درازمدت حتی نتیجه معکوس میدهد. برای مثال از منظر مسوولان سیاسی، یک اجتماع صوفیانه و عرفانی ممکن است به عنوان یک حزب سیاسی با اهداف سیاسی تلقی شود در حالی که از منظر فرهنگی چنین اجتماع دینی و فرهنگیای ماهیتا فاقد جنبه سیاسی است. ۲ ) تکثر فرهنگی و قومی در ایران از قدیمالایام وجود داشته و نهتنها مخل وحدت ملی نبوده بلکه مقوم هویت ایرانی بوده است. ایران فرهنگی، سرزمین ادیان مختلف همچون: زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان و بودائیان و... بوده است. پس از اسلام نیز به مصداق آیه شریفه: وجعلناکم شعوبا و قبائلَ لِتعارفوا،۱ اقوام کرد و لر و عرب و ترک و... با اختلافات فرهنگی در کنار یکدیگر در ذیل عنوان ایران فرهنگی زندگی کردهاند و ملاک تفوق یکی بر دیگری، دنباله آیه قبل ــ انّاکرمکم عنداللّه اتقاکم ــ یعنی تقوی بوده است. احترام به این اقوام و مذاهب مختلف و آنها را جزئی از ایران بزرگ فرهنگی دانستن باعث میشود که آنها نیز تصور «غیر بودن» را نسبت به خود نکنند. اصولا «غیر دانستن» و «غیر کردن» اقوام و مذاهب لطمهای است که به آسانی جبران نمیشود. ظرف چینیای که شکسته شد حتی اگر تکههای پراکندهاش پیدا شود و با چسب قوی دوباره به هم چسبیده شوند نامش «ظرف چینیبندی» شده است و چهبسا که به زودی از هم پاشیده شود. ۳) یکی از اجزای اصلی هویت فرهنگی اقوام اقلیت مسلمان در ایران صوفیبودن آنهاست. برای مثال نزد اکثریت کردها، صوفی بودن ـ مثلا در طریقه نقشبندیه یا قادریه ـ عین مسلمان بودن آنهاست. در واقع حاکمیتهای کاردان، مسوولیت حفظ این وفاق ملی را برعهده داشتهاند و هرگاه از عهده آن برنیامدند، مضمحل شدند. نمونه برجسته آن حکومت صفویه است که با جمع تصوف و تشیع با قدرت آغاز به کار کرد و چون از اواسط آن نتوانست برای یک دستکردن و تحت صورت واحد درآوردن کثرات قومی و فرهنگی این امر بیاعتنایی به لباسهای محلی اقوام مختلف و تحت پوشش واحد درآوردن زنان یا مردان پس از انقلاب اسلامی در ایران بود. حاصل آن شد که با نفی هویت قومی فرهنگی و جغرافیایی، لباسها و پوشش اصیل اسلامی آنان تغییر کرد و اینک پوششهای زشت و ناپسند و خلاف عرف اسلامی و ایرانی، جای لباسهای اصیل قومهای مختلف را گرفت تا بدانجا که برای رفع این مشکل، مسوولان فرهنگی به دنبال طراحی لباس ملی افتادهاند غافل از اینکه مظاهر فرهنگی یک قوم از عمق تفکرشان برمیخیزد و اموری سفارشی و تنجیزی نیست. ۴) تصوف به واسطه سلسلههای صوفیه به شهادت تاریخ، بیشترین سهم را در مسلمانکردن اقوام مختلف در سراسر جهان داشته است و چون این سلسلهها غالبا یا خود ایرانی بوده یا منشأ ایرانی داشتهاند از این حیث قرب خاصی با ایران فرهنگی و به عبارت دیگر اسلام ایرانی دارند که باید آن را مغتنم دانست. ۵ ) تصوف و عرفان، سنتی معنوی در درون اسلام است که عمدتا به واسطه طریقههای تصوف گسترش یافته و مانند همه سنتها خوب و بد دارد. حقیقت تصوف عین طریقههای تصوف و تایید همه آنها نیست؛ چنانکه تشیع نیز عین همه فرقههای شیعه – که انحراف برخی از آنها کاملا واضح است – نیست ولی چون این سنت بسیار با ارزش است مثل دیگر چیزهای باارزش، تقلبی آن نیز رواج دارد مانند سکه طلا که معمولا تقلبی آن با عیار پایین رایج میشود. پس به صرف وجود احتمالا انحرافات در برخی سلسلهها نمیتوان حکم کلی صادر کرد و درباره کل تصوف قضاوت نمود. ۶ ) تصوف در اصل و مبدا خویش، طریق سلوک عملی به سوی خداوند است ولی از حوالی قرن هفتم به بعد با نوعی مباحث نظری که به صورت فلسفی نیست در آثار ملاصدرا درمیآید، روبهرو میشویم و تقریبا از آن زمان به بعد چنین رسم شده که نام عرفان را بر این مباحث نظری و استدلالی در تصوف نهادهاند؛ چنانکه مرحوم استاد مطهری بر همین مبنا، یعنی عملی بودن تصوف و نظری بودن عرفان این دو را تعریف کرده است. اینکه تصوف را مطلقا مذموم و عرفان را ممدوح بدانیم حاصل، عدم توجه کافی یا در بعضی موارد غرضورزی و مخالفت با کل این نحوه سلوک در اسلام است. عرفان همواره در متن تصوف بوده است. از طرف دیگر تصوف مانند اسلام در کشورهای مختلف جهان، رنگ و چهره فرهنگ آن اقوام و ملتها را به خود گرفته است. به هیچوجه اسلام در ایران مانند اسلام در عربستان یا اسلام در چین یا سودان نیست. در واقع ما با طریقههای مختلف تصوف در ایران و خارج از کشور سروکار داریم و آنچه آنها میشناسند همین نحوه سلوک است. ولی عرفان نظری حوزوی فقط در ایران مرسوم شده و مشابه غیرایلانی ندارد. طریقههای موجود در سوریه، سودان و اندونزی چه نسبتی با تصوف و عرفان حوزوی مبتنی بر آرای ابن عربی دارد؟ اطلاق لفظ عرفان به این سبک فکری نظری و جدا کردن آن از جنبه عملیاش یعنی تصوف و منحصرکردن سلوک الیالله به صرف مباحث نظری عرفانی، لااقل خلاف واقعیت تاریخی و عملا منزوی و بیرمق کردن بخش عظیمی از سنت معنوی اسلام در ایران است. ۷) اهل تصوف مانند یک اقلیت مذهبی در ایران هستند، چرا که همانطور که اشاره شد، تصوف از ارکان اصلی هویت فرهنگی ایران بوده است. نه خود پیروان تصوف و عرفان تصور یک اقلیت مذهبی از خود دارند و نه تاریخ اسلام در ایران چنین چیزی را نشان میدهد. با این حال باید توجه کرد که اصولا وضعیت اقلیتهای مذهبی اسلامی در ایران با دیگر کشورهای اسلامی تفاوت دارد. مذهب شیعه در عالم اسلام در اقلیت است ولی اقلیت سنیمذهب ساکن در ایران در عالم اسلام مقدار اکثریت را دارد. در مورد تصوف نیز وضع چنین است. اکثریت غالب مسلمانان جهان با تصوف آشنا هستند و اجداد آنها از این طریق مسلمان شدهاند؛ لذا در جهان اسلام به عنوان اکثریت محسوب میشوند. از این رو باید در رفتار با آنان در خارج از کشور دقت کرد که برخورد با تصوف از منظر اکثریت مسلمانان جهان برخورد با اسلام است و این امر هم از حیث آبروی دینی برای شیعه ضرر دارد و هم از حیث ملی به منزله رویارویی ایران با دیگر کشورهای اسلامی است. ۸ ) عمده دولتهای عرب اگر در مخالفت با اسرائیل به دلیل منافع ملی خویش تاکنون متحد نشدهاند در مخالفت با ایران بهخصوص در شرایط فعلی جهان بسیار احتمال میرود که متحد شوند. یکی از راههای اصلی مورد استفاده آنان در این موضوع تقبیح و تضعیف شیعه در میان مسلمانان جهان است. به همین دلیل تخریب اماکن مذهبی اهل سنت در ایران موجب میشود که در واکنش به آن، تخریب اماکن مذهبی شیعه که جزو اقلیت مسلمانان در جهان هستند، با شدت بیشتری متداول شود، همچنان که تخریب مسجد کوچکی از اهل سنت منجر به بمبگذاری شدید در عتبات عالیات میشود. به همین منوال تخریب اماکن مذهبی اهل تصوف در ایران- مثل تخریب حسینیه شریعت در قم در سال ۱۳۸۴ یا حسینیه سیدالشهدای فقرای نعمتاللهی گنابادی در بروجرد در سال ۱۳۸۶- میتواند بهانهای شود برای مقبولیت یافتن شعیهستیزی افراطیون مسلمان. این مساله را مرحوم استاد شهابی در اوایل انقلاب به صراحت به مسوولان امر تذکر دادند. (ر.ک: «به کجا میرویم؟»، اکبر ثبوت، روزنامه اعتماد ملی، ۲۳ بهمن ۱۳۸۶) در سالهای اخیر نیز علمای شجاع و مدافعی مثل حجتالاسلام مهدی کروبی در مقام حقجویی و نهیاز منکر این کار را تخطئه کرده و صراحتا موضع مخالفت گرفتند. از آنجا که تشیع بیش از همهجا در ایران رونق داشته و دارد و اغلب اهل سنت از قدیم شیعه را رافضی به معنای خارج از اسلام (heterodox) و خود را سنی (orthodox) معرفی کردهاند، بسیاری از اعراب از این فرصت بهره جسته، سعی میکنند مسلمانان ایران را به دلیل شیعه بودن از جهان اسلام خارج بدانند؛ از طرف دیگر چنانکه گفته شد اکثر مسلمانان جهان در اصل و نسب خویش از طریق سلسلههای صوفیه مسلمان شدهاند بنابراین مخالفت با تصوف در ایران در واقع میتواند به عنوان دلیل دیگری در جهت نشان دادن اینکه ایران حقیقتا اسلامی نیست، تفسیر شده و مورد سوءاستفاده مخالفان قرار گیرد. ۹ )مطلب مذکور خصوصا در مورد فرقه وهابیه و سلفیه صادق است. اکنون که بسیاری از علمای سلفی و وهابی قولا و فعلا درصدد امحای تشیع و آثار شیعی برآمدهاند، و با توجه به اینکه مناطق مرزنشین ما عمدتا اهل سنت و غالبا صوفی هستند، از طریق تصوف میتوان با آنها مقابله کرد. چراکه وهابیت، تصوف و تشیع را دشمن متحد و مشترک خود میداند- و البته در این قول صادق است- و چون اکثر مسلمانان جهان، تشیع را اقلیتی خارج از اسلام میدانند، از تصوف میتوان بهنفع تشیع در جلب قلوب مسلمانان به عنوان پل رابط میان تشیع و جهان اسلام استفاده کرد و از طرف دیگر موجب تقریب شیعه و سنی شد. ۱۰ ) پس از حوادث ۱۱ سپتامبر، کشورهای مسلمانی که تفکر قشری مثل وهابیت را در اسلام نپذیرفته و خواهان وجه جهانی برای اسلام هستند، درصدد ارائه و عرضه تعریفی از اسلام هستند غیر از اسلام وهابی یا طالبانی، بدین منظور تقریبا تمامی آنها رو به مشاهیر تصوف آوردهاند که اکثریت آنان از اعضای خانواده ایران فرهنگی هستند. ۱۱ ) تصوف و عرفان اصیل در تاریخ ایران فرهنگی، همواره سهم اساسی در ایجاد و حفظ ایمان دینی و تقید اخلاقی مردم داشته است. تضعیف تصوف منجر به تضعیف ایمان و اخلاق مردم میشود. ترویج و توسعه ظاهر اسلام بدون تقویت باطن آن، امری عبث و بیفایده است. اگر سخن از تهاجم فرهنگی، به عنوان مسبب اصلی این ضعف ایمانی میشود، باید توجه داشت که این وظیفه دفاعی برحسب ماهیت امر، به جنبه معنوی اسلام یعنی تصوف و عرفان و حکمت اسلامی محول است و فقه اسلامی بنا بر ماهیتش نمیتواند مانع از آن شود. باید دید که در تاریخ ایران فرهنگی چه کسانی به احیای علم دین در مواقع مغلوبیت آن پرداختهاند. ۱۲ ) عدم توجه به سنت اصیل تصوف و عرفان اسلامی منجر میشود که در فقدان آن به عرفانهای به اصطلاح کاذب وارداتی توجه پیدا شود؛ چنانکه هماکنون در ایران توجه به مکاتب مختلف عرفانی از هندی تا سرخپوستی بهخصوص نزد جوانان رو به ازدیاد است و اسباب تاسف است که کسانی تصوف اسلامی را همردیف با این قبیل عرفانها میکنند در حالی که دانسته و ندانسته توجه نمیکنند که با اینگونه رفتار چه خلأ معنوی ایجاد میشود. ۱۳ ) ارتباط و نزدیکی و اتحاد تاریخی علمای مسلمان و مشایخ تصوف در ایران فرهنگی مساله بسیار مهمی است. معمولا در ایران قبل از صفویه و هماکنون در اکثر کشورهای مسلمان خارج از ایران و در ایران معاصر، بزرگان تصوف یا با فقهای بصیر ارتباط نزدیک داشته و مکمل یکدیگر بوده یا در بعضی موارد اصولا شیخ صوفی همان عالم دینی بوده است. از حیث بناها نیز مساجد، تکایا، زوایا و خانقاهها در کنار هم بوده است و هیچکدام عملکرد دیگری را نداشته و جای دیگری را نگرفته است. ۱۴ ) مقام تصوف در ایران فرهنگی در حفظ تمدن و فرهنگ اسلامی در برابر هجوم بیگانگان- از ترک و ازبک و مغول- بسیار چشمگیر است. تصوف از جهت تاکید آن بر معنویت و فرهنگ اسلامی، همواره حافظ معنوی آن بوده است. مغولان پس از غلبه بر ایران سیاسی، با اینکه خود حامل فرهنگ و مذهب خویش بودند پس از مدت زمان کوتاهی به واسطه بزرگان تصوف در ایران مغلوب اسلام شدند، به نحوی که از حامیان فرهنگ و هنر اسلامی گردیدند؛ در دوره حکومت شوروی (۱۹۹۱-۱۹۱۷) بر جمهوریهای آسیای مرکزی، سلسلههای صوفیه در برخورد با شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم، از عضویت در سازمانهای حزبی و اتحادیههای کمونیستی کارگری پرهیز میکردند و مقاومت منفی از خود نشان میدادند و همین سلسلهها بودند که اسلام را در دوره حکومت کمونیستی حفظ کردند. ۱۵) ما اکنون در زمانی هستیم که کشورهای مسلمان، هرکدام به نحوی به دنبال احراز هویت فرهنگی و انتساب شخصیتهای بزرگ مسلمان به خود هستند. اکنون ترکها، پس از دهها سال سلطه تفکر سکولاریستی، متوجه احیای اسلام شدهاند و بر همین اساس برای بزرگان تصوف از ترک و غیرترک مراسم بینالمللی میگیرند. کشورهای آسیایمیانه نیز به دنبال کسب هویت فرهنگی هستند که روزی از آن ایران فرهنگی بود. باید متوجه این میراث فرهنگی بود و هم آن را حفظ کرد و هم دیگر کشورهای مسلمان را متوجه سرزمین فرهنگی این بزرگان، یعنی ایران فرهنگی کرد. ۱۶ ) طرح و بررسی آثار متفکران مسلمان از فقیه و متکلم تا حکیم و عارف و اهل هنر در داخل ایران مغتنم است ولی وقتی سخن از تفکر اسلامی در جهان به میان میآید، فقط اهل نظر که حکما و عارفان هستند، مطالبی در خور توجه جهانیان دارند. بهعنوان مثال اکثر کشورهای جهان- از مسلمان و غیرمسلمان- یک صوفی عارف یعنی مولانا را بهعنوان یک شخصیت اسلامی بینالمللی پذیرفتند و هشتصدمین سال تولد وی را گرامی داشتند. اسلام، ایران و تصوف عناصر اصلی تفکر مولاناست که هویت ایرانی- اسلامی ما ایرانیان مسلمان را تشکیل میدهد. فراموش نکنیم که فقط در ایران و در قلمرو ایران فرهنگی است که مثنوی مولانا یا دیوان حافظ پس از قرآن مجید مقام دارد. تضعیف همین عنصر ایرانی فرهنگ اسلامی، در دوره پس از انقلاب در ایران مشکلاتی را به وجود آورد که اکنون شاهد آن هستیم. عدم توجه به مقام تصوف در ایران نیز مشکلاتی را به وجود خواهد آورد که به آن اشاره میشود. عدم اعتنا به این بزرگان- به کسانی مثل عطار و مولوی و شاه نعمتالله ولی و ابنعربی- به اتهام این که اهل تصوف یا حکمت هستند، موجب میشود که خود به خود ایران از صحنه فکری جهان خارج شود. در نامه مرحوم امام خمینی به گورباچف، وی را به خواندن و تامل در آثار چه کسانی دعوت کرد؟ ابنسینا، سهروردی، ملاصدرا و بیش از همه ابنعربی. ۱۷ ) هنر و تمدن و ادب اسلامی، در دامان تصوف و بیش از همهجا در قلمرو ایران فرهنگی رشد و از آن تغذیه کرده است. هماکنون هرگاه میخواهیم مثلا در برابر موسیقی رایج غربی، مثال ایران- اسلامی را بیاوریم مجبوریم به موسیقی سنتی ایران که در بستر تصوف و عرفان اسلامی رشد کرده است، مراجعه کنیم. تضعیف این بستر موجب تضعیف هنر و ادب ایرانی خواهد شد در حالی که ما اکنون در ایران سخن از هنر اسلامی میگوییم ولی هرگونه تفکری مثل تفکر وهابی با انحصار اسلام به صرف احکام ظاهری، اصولا عاری از هرگونه جنبه هنری میداند. زبان فارسی نیز از مهمترین ارکان ایران فرهنگی است. این زبان مدتها پس از عربی زبان مقدس دوم بسیاری از ملل مسلمان بوده است. ادبیات فارسی عمدتا ادبیات صوفیانه است که ادبیات مقدس و دینی بسیاری از کشورهای مسلمان شده مثل کشورهای شبهقاره قبل از سلطه انگلستان بوده است. ۱۸ ) اسلامشناسان غربی معمولا علاقهمند به تصوف بوده و از این طریق مشتاق اسلام شدهاند و بسیاری از آنان از همین طریق وارد یکی از طرایق صوفیه مثل: شاذلیه، نعمتاللهیه، نقشبندیه گردیدهاند. بعضی از آنان اینک از بزرگترین مبلغان و مروجان و مدافعان اسلام هستند. خصوصا پس از حادثه ۱۱ سپتامبر که هجوم تبلیغات از جانب سیاستمداران و مطبوعات غربی آغاز شد، آنان مدافعان اصلی اسلام در غرب بودهاند. هرگونه مخالفت جدی با تصوف یا بیاعتنایی نسبت به آن از جانب ایران – که از منظر آنان سرزمین مقدس تصوف است- موجب روآوردن به دیگر کشورهای مسلمان مثل ترکیه و موجب منزوی شدن ایران فرهنگی بهخصوص در کشورهای غربی خواهد شد. در جریان تخریب حسینیه شریعت قم در سال ۱۳۸۴ نیز اکثر همین اسلامشناسان علاقهمند به ایران به انحای مختلف اظهار تعجب و تنفر نسبت به این عمل کردند و حتی برخی از آنان در کنگره مولانا که در سال ۱۳۸۶ در ایران برگزار شد- خصوصا پس از دیدن بعضی فتواها در مورد مولانا از جانب تنی چند از علمای شیعه شرکت نکردند. در حال حاضر ترکیه میکوشد خود را پایتخت و مرکز فرهنگی جهان اسلام معرفی کند و مسلمانان جهان خصوصا اقلیتهای مسلمان را به خود جلب کند و البته کشورهای غربی نیز از آن استقبال و حمایت میکنند. ۱۹ ) تصوف با اینکه مبدا اصلیاش ایران فرهنگی است اما منحصر به یک قوم و ملت مسلمان نمیشود. پیروان سلسلههای صوفیه منحصر به یک کشور نمیشوند. از این حیث تصوف میتواند مانند زنجیرهای، مسلمانان جهان را – خصوصا آنها را که علاقهمند به ایران فرهنگی هستند- همزبان کند و به واسطه ماهیت معنوی آن، که بیرون از اختلافات فقهی و کلامی مسلمانان است، موجب تقریب مذاهب اسلامی گردد. هماکنون شاهد هستیم که در کشورهای مسلمان مثل کشورهایی که تحت سیطره شوروی بودند و اسلامی صوفیانه داشتهاند اختلافات شیعه و سنی بسیار کمتر از دیگر کشورهای مسلمان است. خلاصه کلام آنکه در سیر اسلام ایرانی یا ایران فرهنگی، تصوف اسلامی همواره موید تشیع بوده و این دو، جز لاینفک ایران اسلامی بودهاند. اسلام از سرزمین اعراب برخاست و بعدها دچار عصبیت عربی شد و بنابراین در سیر تاریخ اسلام بسیار دیده شد که مسلمان بودن با عرب بودن، مساوی دانسته شده و در اذهان بسیاری از مردم جهان هنوز چنین تصور میشود. هماکنون از همین حربه بر ضدایران- که بزرگترین جایگاه فرهنگ و تمدن اسلامی بوده است- استفاده میشود. راه مقابله با این تصور، تقویت ایران فرهنگی و اجزای آن- تصوف، تشیع و ملیت ایرانی –است. تلاش برای جدا کردن تصوف از ایران فرهنگی خصوصا در وضعیت کنونی ایران به صلاح فرهنگی و سیاسی ایران نیست و یکی از اولین نتایج آن این است که ما را یا طرفدار نژاد و ملیت ایران (ناسیونالیست ایرانی) معرفی کنند- چنان که برخی اعراب چنین ادعا میکنند- یا تمامیتخواه اسلامی (انترناسیونالیست اسلامی) بدانند. برعهده مسوولان فرهنگی و سیاسی است که در فعالیتهای خویش به این نکته توجه دقیق کنند، انشاءالله. روزنامه اعتماد ملی ( www.etemademeli.com

» رویکردی جدید به عرفان در آغاز هزاره سوم

قبل از اینکه رئوس مطالب مهمه عرفانی و صوفیه را ذکر نمایم! باید تاکید کرد که یکی از صفات مشترک ادیان، عرفان نظری و عرفان عملی است. جوهر و اسانس و اصل مشترک همه ادیان، عرفان نظری و عرفان عملی است که متاسفانه اینک در مسیر انحراف قرار گرفته است و هدف آن گم گردیده، بهطوری که هدف را یکی شدن و اتحاد با ذات الهی» و «دستیابی به نیروهای مرموزغیبی» و «توانایی پیشگویی» و «انجام اعمال عجیب و غریب»، دانسته اند، اما اگر اعتقاد به سیر تکاملی ادیان داشته باشیم، با بررسی عرفان نوین حقیقی در آغاز هزاره سوم، متوجه میشویم که اصل عرفان، اینک، آشکارتر از گذشته، عنوان گردیده و راه هر نوع انحراف و معضلات همراه را، بسته کرده است، دین الهی، اساسش عرفانی است، هدف اساسی آن تکامل افراد و اجتماع، از طریق تحصیل قوی و کمالات معنوی است. ● تعریف عرفان و تصوف: عرفان در لغت به معنی شناختن است، به معنی علم یعنی دانستن همهست، و گاهی هم لفظ «علم» اعلم از عرفان، ذکر میگردد. به این ترتیب، علم که شامل دانستن کل اشیاء اعم ازمادی و مجرد میگردد، در حیطه خود، «عرفان» را دارد که، عرفان «مختص» میشود یعنی مختص به شناختن مجردات (موجودات غیرمادی و قائم به ذات) میشود، )MYSTIC ISM OR GNOSTICISM( ولی این قاعده کلی نیست زیرا هر دو کلمه در بسیاری از موارد به معنای همدیگر استعمال گردیده است (علم و عرفان.) در دایره المعارف مصاحب، عرفان را چنین تعریف میکند: «عرفان، در اصطلاح حکما و صوفیه، معرفت قلبی است که از طریق کشف و شهود نه بحث و استدلال، حاصل میشود و آن را، «علم وجدانی» هم میخوانند، دانشی را که مبنی بر عرفان است، معرفت میخوانند.» به طور دقیق، عرفان نظری در مقامات و مراتب معرفت حق، در معرفت مظاهر ظهور(پیامبران) و عرفان عملی، در سیر و سلوک از نفس فردی به حق و در شرایط و صفات سالک منظور میگردد. عرفان در آیین مسیحی مفاهیم عرفان نظری و عملی، همواره، همراه مسیحیت بوده که اوج آن در قرون اولیه مسیحیت، ملاحظه می شود، که این مفاهیم با مادی شدن کلیساها و قدرت یافتن اربابان کلیسا، به تدریج تاثیر و نفوذش کاهش یافت، در بررسی های انجام شده، عارفانی هم دیده شدند که به شکل زاهدانه در کوه ها به دنبال وحدت یافتن با خداوند بودند و یا در تجرد و انزوا، می زیستند و هم عارفانی بودند که به فکر روحانی و معنوی کردن دیگران بودند یعنی مریدانی داشتند و هم اینها اکثرا بانیان فرقههای مختلف عرفانی و رهبانیت شدند و یا مسئولیت نظامات امور روحانی را به عهده داشتند مثل کشیشها و پاپها. به طور کلی با مطالعه کتب عارفان مسیحی، این مطالب در عرفان نظری و عملی به عنوان برجسته ترین مطالب به چشم میخورد ▪ وحدت با حق ▪ انزوا و زهد ▪ تمسک به دین و صومعه و خانقاه ▪ زجر جسمانی خود ▪ انحصار داشتن به گروهی خاص ▪ دست یافتن به کرامات و پر شدن از روحالقدس ▪ وجود مرشد و مرید و یافتن مقامات روحانی بر حسب توانایی ها. ● عرفان نظری و عملی در آیین محمدی در کتاب قرآن به وضوح آیاتی را که حاکی از مضامین عرفان نظری و عملی است مشاهده می نماییم. توصیف قرآن از خداوند شامل دو جنبه می باشد، یکی خداوند منیع لایدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هواللطیف الخبیر (سوره انعام، ۱۰۳) و دیگر خدای خالق و در تماس دائمی با جهان؛ «بدیع السموات و الارض انی یکون له ولد و لم تکن له صاحبه و خلق کل شیء و هو بکل شیء علیم. ذلکم الله ربکم، لا اله الا هو خالق کل شیء فاعبدوه و هو علی کل شیء وکیل.» (سوره انعام، ۱۰۱-۱۰۲) خدایی که به بندگانش نزدیک است، صدایشان را می شنود و اجابت می کند (بقره،۱۸۶) و یا در سوره فاطر (آیه ۱۰) اعمال و کلمات پاک و خالص به نزد او، صعود می کند، که در واقع این خدای خالق، شبیه مشیت اولیه در عرفان حقیقی است یعنی واسطه ای که انسانها از طریق او، آفریده میشوند و حق را پرستش، می کنند. آیه دیگر در قرآن که به مفهوم مشیت اولیه و ارتباط با خدا و مظاهر مقدسه (پیامبران) اشاره دارد، آیه نور است؛ «الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوه فیها مصباح المصباح فی زجاجه الزجاجه کانها کوکب دری یوقد من شجره مبارکه زیتونه لاشرقیه ولا غربیه یکاد زیتها یضیء و لو تمسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس و الله بکل شیء علیم (نور آیه ۳۵) هر چند در قرآن مستقیما کلمه «مشیت» استفاده نشده است ولی مترادفات آن در قرآن بسیار آمده و همچنین در احادیث اسلامی و تفسیر مفسرین، این کلمه وارد شده است فیالمثل از جمله صفات منسوب به خداوند در قرآن «ذی العرش» میباشد، در سوره تکویر آیه ۲۰ که از جمله تفسیری که از آن شده، آن را به اراده و مشیت مربوط نموده است، در پرتوی از قرآن چنین آمده است«(در این احادیث آمده که) خداوند، مشیت را خود آفریده، آنگاه، چیزهای دیگر را به وسیله مشیت آفریده، «وعنوان «عرض» اشاره به این مقام است، از این جهت فرمان اراده ازلی و بروز علم و قدرت و فیض وجود در مرتبه آن، عرض مشیت، از مبدا صادر می شود و دیگر انوار قاهره وجود در پیشگاه جلال آن که، مرتبه ای است که از جلال الهی، خاضع اند و از آن کسب علم و قدرت مینمایند. در نهجالبلاغه، آیات بسیار در مورد شناخت حق و پیامبر و اوصاف پروردگار، آمده است، بهترین نمونه معرف عرفان عملی در قرآن کتاب «اوصاف الاشراف» اثر خواجه نصیرالدین محمد طوسی است که حکیم و فیلسوف و متکلم قرن هفتم میباشد که درک عرفانی او کاملا متفاوت با سایر عرفا بوده است. اصطلاح عارف برای اولین بار در ادبیات عرفانی «قرن سوم هجری» به میان آمد، طوری که بایزید بسطامی به جای صوفی، لفظ «عارف» را به کار برد، عارف، همیشه سعی دارد با کشف و شهود و اشراق به حقایق برسد و به علوم ظاهر و باطن دست یابد. ● تصوف چگونه آغاز گردید و سپس چگونه ادامه پیدا کرد؟ نام صوفی و جماعت صوفیه از قرن دوم هجری قمری، در کشورهای اسلامی پیدا شد و نخستین کسی که صوفی نامیده شد، ابوهاشم صوفی (متوفی ۱۵۰ هجری قمری) می باشد. در تصوف قرن دوم، بسیار ساده بودن، بی تکلف و زاهد وار بودن و تعینات خاصی نداشتن و دقیقا به روش و سنت رسول اکرم و صحابه، پیش رفتن، مهم ترین خصوصیات و ویژگیهای اهل تصوف قرن دوم بود. نکته جالب توجه در مورد این عرفا، آن است که بسیاری از آنها علاوه بر بی اعتنا بودن به امور دنیوی، دارای مریدانی بوده و بعضی خود، موسس یک سلسله بودند مثل «معروفیه» که منسوب به معروف کوفی است، صوفیه قرن دوم، فوقالعاده با ورع و تقوا بوده و سخت به امور دنیا، بیاعتنا بوده اند. ▪ اما در قرن سوم: در قرن سوم، تصوف، بسیار گسترش یافته و بلند آوازه شده بود و در حقیقت کم کم از سادگی و زهد و بیاعتنایی صرف به دنیا بیرون آمد و بعضی همانند جنید در تصوف، به اعتدال رسیدند. در قرن سوم بسیاری از صوفیه و عرفا، تصوف را به صورت علمی درآورده و تدریس می کردند. ▪ در قرن چهارم: توسعه تصوف روز افزون شد و شاعران به دنبال عارفان بیشتر به حقیقت و معرفت و عشق حقیقی روی آوردند. ▪ در قرن پنجم: اشعار عرفانی آغاز شد و در دورههای بعد به کمال رسید و شاهکارهایی چون حدیقه الحقیقه سنایی و قصاید و غزلیات عارفانه او و آثار گرانقدر عطار و بعدها اشعار سعدی و حافظ و مثنوی مولانا، به وجود آمد. در این قرون، کتب و رسالات عرفانی صوفیه، شهرت یافته و در دسترس همه افراد قرار گرفت و از آنها در مهد های علمی، نام برده شده است. ▪ از قرن پنجم به بعد: اختلافات فرقه های مختلف شدت یافت. صوفیه هم که دعوی آزاد اندیشی و بی تعصبی افراطی داشتند، از این معارضه ها دور نماندند و در فرقه خود، آرام آرام تعصب ورزیدند. از ویژگی های دیگر تصوف و عرفان قرن پنجم و به بعد، توسعه و گسترش اولین خانقاه ها و حصول نظم و ترتیب و ارشاد صوفیه، در آنها، بوده است. ▪ در قرن ششم: از خصوصیات تصوف عرفانی قرن ۶، دور شدن از آزادی اندیشه و اظهار تعصب و رای و آزادی بیان است. همچنین دور شدن عرفای تصوفی از دین و اصول آن و ناروایی کردن ادبیات احکام دینی و عدم اجازه به ورود احکام و اصول دینی . اینجا در قرن ششم، اهل عرفان و صوفیه هستند که با استدلال و فسلفه و چون و چرای فلسفی، مخالفت شدید می نمایند و بر اثر جدال ها و مناظرات علمی و نزاع های فرقه ای اندک اندک، به فکر استدلالی کردن آراء و نظرات عرفانی تصوفی نشات میگیرد، تا اینکه این تغییر و تحول در قرن هفتم توسط ادبیات ابن عربی، کامل میشود. در همین قرن ۶ هجری قمری است که اختلافات بین فرقه های مختلفه اوج میگیرد. اختلافات شیعه و اهل سنت به جدال کشیده می شود و سرانجام آغاز رویه نویسی کتابی و رساله نویسی مجلسی به طور مشخص، پدید می آید. در همین قرن ۶ هجری قمری است که پارهای از فقهای کرامی و شیعه و دیگر متشرعان، به طور کلی عرفان صوفیه را انکار می کنند و با تصوف شدیدا مخالف می شوند. مخالفتی که از قرن پنجم آغاز شده بود، در قرن ۶ جدی ترین مرحله در پروسه عرفان تصوفی نظری و عملی می گردد. ▪ اما تحول قرن هفتم: تحول ابن عربی (۶۳۸ هجری قمری) در عرفان و حکمت، آغاز گردید و او عرفان و فلسفه را با هم تلفیق کرد و به صورت علمی درآورد که عرفان و تصوف، جنبه کاملا استدلالی و علمی گردید. خانقاه ها، هم در این قرن رونق و رواج بیشتری یافت. در دوره حمله مغول و صوفیگری و درویشی یعنی انزوا و انقطاع از دنیا در پروسه عرفان صوفیه، از همین دوره پیدا شد. سفرهای اهل عرفان و علم هم در این دوره به نقاط مختلف جهان اسلام، علم و عرفان را به نقاط دیگر، انتقال داد. حرکت مولوی از خوارزم به قونیه، حرکت سعدی به شام و حجاز، حرکت عراقی به هندوستان و روم و دمشق و بغداد و مصر، نمایان گری خود را به رخ کشید. ▪ قرن هشتم: اوج تصوف علمی را به صورت مجموعه ای مدون و مرتب، در این قرن ملاحظه می نماییم، و همین مجموعه، مورد آموزش قرار می گیرد و در کتابی به نام «نفایس الفنون» اثر شمسالدین محمد بن محمود آملی،علم تصوف در ردیف سایر علوم، خود را نشان میدهد. همراهی این آموزش در قرن هشتم، تغییر مهم در تصوف را حادث میشود. تشیع و تصوف در کنار هم قرار می گیرند. شیعه، زمام تعلیم و تربیت صوفی را در دست می گیرد و رفتار و کردار و سخنان مولای متقیان، علی علیه السلام و فرزندان او، مورد تاکید شدید واقع میشود. روی این اصل، صوفیان شیعی، در آداب و رسوم با روش صوفیان اهل سنت، کاملا متفاوت می شوند. همینجا، در قرن هشتم، عرفان ذوقی و شاعرانه عارف بزرگ، این غزل سرای نامی ایران قد علم می کند، و عرفان حافظ به اوج کمال می رسد تا غزل هایش نمودار عالی غزل عرفانی، و عشق و شور و مستی صوفی گردد، همراهی دل و جان عارف با وجد، ذوق و حال، امیران و وزیران و دربار را آماده ساختن مدارس عرفانی و خانقاه ها مینماید. فزونی این ابنیه، آغاز می گردد. ▪ قرن نهم: تحول در این قرن از نگاه توجه آمیز تیموریان به صوفیه بغداد، نشات می گیرد و افزونی کمیت های فرقه ای در جهان عرفان و تصوف، کیفیت و عمق و حقیقت جویی عرفان و تصوف را به زیر می کشد. این حرکت کاهش کیفی عرفان و تصوف، در حقیقت، به علت نزدیکی فوق العاده علمای دین و متشرعان و فقها به صوفیه و عرفا و اعلام نظر موافق نسبت به آنها، پدیدار گردید. شریعت و طریقت، نزدیک و نزدیک تر می شوند و در هم آمیخته می گردند و مشایخ بزرگ صوفیه، متصدی امور شیعیان نیز می گردند. تحولات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی یورشهای مغولی و تیموری در عرصه ادبیات انسانی، مردم را در گریز از جهان واقعی و عینی بیرون قرار میدهد و همواری پناه به درون را هر چه بیشتر برای بخصوص عرفا و صوفیه، دامن میزند و کمیتها و تعداد فرق عرفانی و صوفی فزونی مییابد و نهایتا اوج کاستی کیفی فرا می رسد. ▪ قرن دهم: تحول در این قرن، تحول قرن نهم را بدل به حرکتی جدید می نماید. رفتار قزلباشان صوفی نما و بیاعتنایی اهل عرفان و تصوف به احکام شرع، آغاز گرایش مردم از نظر انتخاب تمایلشان نسبت به عرصه احکام شرع و عرفان و تصوف، به سمت علمای دین میچرخد و اهل عرفان و صوفیه آرام آرام، اعتماد مردمی نسبت به خودشان را از دست می دهند. ▪ قرون دوازدهم و سیزدهم: مجددا تمامی تلاش ها در قرن های دوازدهم و سیزدهم، در پدیده جذب مرید، و سود رسانی به سیستم حکومتی و کارهای دیوانی معطوف می گردد، فسادها و نابکاریهای حکومتی فراموش میگردد، و عرفان و تصوف از حقیقت اصلیه، دور و دورتر میشود. قرن دوازدهم، نهضت صدور و گردش گری و صادرات عرفان و تصوف، پا میگیرد. تصوف ایرانی به خارج از ایران، قدم میگذارد. بر مثنوی مولوی، شروح و مطالب، پی در پی نوشته میشود، رسالههای متعدد با محتوای عرفانی و تصوفی در خارج از ایران شکل میگیرد. ▪ قرن یازدهم: مخالفت علمای دین با اهل عرفان و صوفیه، به اوج می رسد. ▪ قرن سیزدهم: وجود دو فرقه مهم اهل عرفان و تصوف به نام فرقه نقش بندیه و فرقه قادریه، ادبیات عرفانی و تصوفی جامعه عثمانی را به شدت دربر می گیرد. فتوحات مکیه، متن عرفانی ابن عربی مورد توجه رهبر فرقه خالدیه یا نقش بندیه قرار می گیرد و سبک صوفی معروف ابن فارض (ابن فرید) مهم ترین سبک اهل عرفان میگردد. عرفان حقیقی، آخرین تغییرات خود را به آغاز قرن ۱۴ انتقال میدهد از جمله مباحثی که در طی قرن و اعصار، همواره زمینه اختلافات در مکتب عرفان و تصوف بوده، کیفیت ارتباط بین خالق و خلق است که مباحثی از قبیل وحدت وجود، اعیان ثابته، عقل اول، کیفیت ظهور تعینات و تکثرات و ماهیات در جهان را به همراه دارد. مشیت اولیه، مقام مظهر امر الهی (پیامبر) در ارتباط با ذکر ربوبیت و الوهیت، اوصاف و القاب حق، در حق مظهر ظهور (که صفات الهی به خاطر نسبتهای تعزیزیه صفات شرفی به مظهر ظهور رجوع میگردد) از جمله مفاهیم نوین است که ادبیات جدیدی را در عرصه عرفان، مطرح می نماید. خداوند در عرصه عرفان حقیقی، «مشیت» را بی هیچ گونه اراده خارجی با علیت خود مشیت، از عدم آفرید و تمام موجودات دیگر را به سبب «مشیت» از طریق هفت مرحله ممکن آفرید ؛ ۱) مشیت ۲) اراده ۳) قدر ۴) قضا ۵) اذن ۶) اجل ۷) کتاب. نیروی فعالی که تمام مراحل خلقت را تاکید میکند، «کلام الهی» است. علاوه بر عرفان نظری، عرفان عملی یا سلوک نیز آداب جدیدی را در سنت عرفانی خود، همراه کرده است. بحثی پیرامون ادبیات عرفان حقیقی الهی جهانی انسانی چون مباحث عرفان نظری و عملی بسیار وسیع میباشد، در بررسی عرفان جهانی الهی انسانی در آغاز هزاره سوم، تنها نکات برجسته آن ذکر می گردد؛ ▪ پیامبران یا مظاهر مقدسه در عرفان و تصوف حقیقی، آینه های الهی هستند که سر نخ، از ذات الهی دارند و این مظاهر الهی هستند که دیده می شوند ▪ لقاء الله در شناسایی یا لقاء پیامبر یا مظهر دین معنای آغازین پیدا می کند ▪ عرفان عملی یا سلوک، توجه به کتب و تعالیم دین که توسط پیامبر(مظهر دین) بیان گردیده، می باشد که هدف و مقصد سلوک، عمل به این تعالیم است ▪ شرط نخستین سلوک (عرفان عملی) برای فرد، انقطاع است ▪ شرایط سلوک یا عرفان عملی، تنها و تنها در «تعامل با دیگران و در جامعه» میباشد و انزوا و دوری از دیگران، محلی از اعراب ندارد ▪ فرد، در ابتدا در قبال عرفان نظری و معرفت نفس خود مسئول است ▪ عارف حقیقی، در طی مراحل سلوک، محدودیت زمانی ندارد و بسته به نفوس مختلف فردی، می تواند این مراحل را در آنی طی کند ▪ اولین مطلب در مراحل سلوک، در عرفان حقیقی، دارا شدن قلبی پاک از غبار علوم اکتسابی، و علاقه های آبی و گلی که به ایجاد آثار حب و بغض افراطی در قلب منجر نشود ▪ علاوه بر بخشش به محرومان و اعانت به آنان در مراحل سلوک (عرفان عملی) یعنی علاوه بر توجه به هیاکل انسانی، به عناصر طبیعت حتی حیوانات هم باید ترحم کرد. ● یافته ها ▪ هدف عرفان حقیقی الهی جهانی انسانی در آغاز هزاره سوم، شناسایی حقیقی پیامبر (مظهر دین) است نه ذات حق ▪ فرد در عرصه عرفان حقیقی الهی جهانی انسانی، باید خالص، پاک و متواضع باشد، و هر چه فرد خالص تر و پاک تر میشود باید متواضع تر نیز گردد. دقیقا برعکس رتبه هایی که اهل عرفان صوفی یا مسیحی و غیره به جهت ترقیات روحانی به خود منسوب مینمایند ▪ فرد در عرصه عرفان حقیقی الهی جهانی انسانی ، هرگز دعوت به انزوا نمی شود بلکه مستقیما در تعامل با دیگران، رشد روحانی مییابد، دقیقا برعکس روش اهل عرفان صوفی و عرفای مسیحی و امثال اینها ▪ نیازی به علوم ظاهری خاص برای طی مراحل سلوک (عرفان عملی) نیست، منتها صفای قلب و انقطاع را به مدد می طلبد ▪ مکان خاصی جهت سیر و سلوک در طول زندگی و در جایی خاص، نیازی نیست. در حقیقت سیر و سلوک در طول و عرض و عمق زندگی، هر کجا که هست میتواند مصداق داشته باشد و نیازی به دیر، خانقاه و صومعه نیست ▪ در ادبیات حقیقی عرفان الهی جهانی انسانی در هزاره سوم، هر فردی خود مستقیما مسئول عرفان و معرفت است که این موضوع نهایت اهمیت را داراست. روزنامه رسالت

» فرق حكمت، كلام و تصوف با یكدیگر

● علم حكمت قدس سره تحصیل معارف حقیقیه و اثبات احكام یقینیه برای اعیان موجودات بر نهجی كه موافق نفس‏الامر بوده باشد از راه دلایل و براهین عقلیه صرفه كه منتهی شود به بدیهیات كه هیچ عقلی را در قبول آن توقفی و ایستادگی نباشد، بی آنكه موافقت‏یا مخالفت‏وضعی از اوضاع یا ملتی از ملل را در آن مدخلی بود و تاثیری باشد طریقه حكما بود، و علم حاصل شده به این طریق را در اصطلاح علما علم حكمت گویند. (۱) واما علم كلام بر دو وجه اعتبار شده: ۱) یكی كلام قدما ۲) دیگری كلام متاخرین. اما كلام قدما، صناعتی باشد كه قدرت بخشد بر محافظت اوضاع شریعتی از شرایع، خواه منتهی شود به بدیهیات و خواه نه. و این صناعت را مشاركتی با حكمت نبود، نه در «موضوع‏» و نه در «دلایل‏» و نه در «فایده‏». چه، در موضوع حكمت‏«اعیان‏» بود نه‏«اوضاع‏»،و دلایل مركب از یقینیات منتهی به بدیهیات باشد خواه مسلم ومشهور باشد و خواه نه، و فایده‏اش حصول معرفت و كمال قوت نظری باشد نه محافظت وضع; و ظاهر است كه این صناعت از طریق تحصیل معرفت نمی‏تواند بود. (۲) و در تعریف كلام متاخرین گفته‏اند كه علمی است‏به احوال موجودات بر نهج قوانین شرع، و به [وسیله] این قید اخیر، احتراز نموده‏اند از علم حكمت. چه، موافقت قوانین شرع یعنی بنای ادله بر مقدمات مسلمه و مشهوره میان اهل شرع در مفهوم حكمت معتبر نیست. چه، مشهورات ومسلمات لازم نیست كه یقینیات باشند. پس اگر به حسب اتفاق، یقینی باشد آن را از این حیثیت‏بكار برند و الا ظنیات را در مسائل حكمیه معتبر ندانند. (۳) ● تصوف و اشراق قدس سره] و باید دانست كه تصوف در برابر تكلم است و اشراق در برابر حكمت; به این معنی كه هرگاه سلوك راه باطن، بعد از سلوك راه ظاهری باشد كه به قوانین حكمت منطبق است طریقه اشراق باشد،و اگر بعد از سلوك راه ظاهری باشد كه به قواعد كلام مطابق است طریقه تصوف بود. (۴) ● كلام الالهی قدس سره از جمله صفات الله،تكلم است و آن راجع شود به قدرت بر ایجاد كلام، و كلام نیست مگر الفاظ مسموعه مقروءه; و آن لا محاله حادث است، اگر چه قدرت بر ایجاد او قدیم است و عین ذات. و اشاعره كلام را دو قسم دانند: كلام لفظی و كلام نفسی، و اول را حادث دانند و ثانی را صفتی قدیم قائم به ذات و واجب تعالی چون سایر صفات; واین معقول نیست. چه، كلام نفسی یا عبارت است از تخیل الفاظ كه حدیث نفس گویند و این درباره واجب تعالی روا نیست; و یا عبارت است از علم به مدلولات و معانی الفاظ و عبارات، و او نیست مگر عین صفت علم. (۵) ● حكمت اشراقیین و مشائیین قدس سره فرق میان حكمت اشراقیین وحكمت مشائیین به چند وجه است وعمده [ آن فرقها] علی ما هو المشهور آن كه: اشراقیین در تحصیل حكمت، طریقه ریاضت و مجاهدات و مكاشفه را قدوه دانند، و هر چه نه بر طبق برهان و قیاس بود التفات به آن نكنند. و نسبت اشراقیین و مشائیین در زمان سالف [پیش از اسلام] چون نسبت صوفیه و متكلمین است در زمان اسلام و حكمای اشراقیین و صوفیه ادعا كنند مطالب كثیره در حكمت و معرفت [را]، كه مشائیین و متكلمین منكر آنند و مؤدای نظر و برهان مخالف مقتضای آن ; و از جمله قول به عالم مثال است: اشراقیین و صوفیه متفقند كه مابین «عالم عقلی‏» كه عالم مجردات محضه و «عالم حس‏» كه عالم مادیات محضه است، عالمی است كه موجودات آن عالم مقدار وشكل دارند و لیكن ماده ندارند، مانند صور خیالیه . لیكن صور خیالیه متحقق‏اند در ذهن نه در خارج، و عالم مثال متحقق است در خارج و این عالم متوسط است‏بین العالمین.

» جستاری در عرفان

ظهور عرفان به عنوان راه، روش یا نوعی از اندیشهورزی در میان انسانها، اگرچه مراتب و مراحل مختلف و متنوعی داشته است، درکل بیانگر تلاش انسان برای بهرهبرداری از توانمندیهای وجودی خویش در راستای دستیابی به پاسخ پرسشهای خود، رسیدن به نوعی آرامش و آسایشروحی و بالاخره ایجاد سهولت و اطمینان در طی طریق و سلوک در مسیر حیات خویش است. از اینرو بررسی آن به عنوان یک مکتب معرفتی - سلوکی و تعیین مراحل تاریخی ظهور و بروز آن، خودبهخود ما را با مسائل و مشکلات متعددی مواجه میسازد که ناگزیر برای دستیابی به اصل ماجرای عرفان باید با عنایتی خاص با آنها روبهرو شویم؛ زیرا در این تصور، عرفان مکتبی است که در کنار سایر مکاتب و گرایشهای فکری و فرهنگی بشری - که با وجود بنیادهای ذهنی و روحی - روانی خاصی که دارد، و در عرصه عملی زندگی نیز وارد شده است - خواهناخواه با امور وموارد عینی و عملی موجود در قلمرو زندگی ارتباط و به هر صورت با آنها تعامل پیدا کرده است. بنابراین در این نوشتار به عرفان به عنوان پدیدهای عینی و ملموس در بستر زندگی نگاه میشود که بهنوبه خود در ماجرای تأثیر و تأثرات وارد شده و میتوان در نقاط خاصی از تاریخ و سرگذشت آن، حالات و اوصاف خاصی برای آن برشمرد و از این رهگذر درباره نحوه مواجهات و تعاملاتی که با مسائل پیرامونی خود داشته است، داوری کرد. برایناساس، عرفان نه به عنوان ماجرایی ماورایی، که منزه و مبرا از هرگونه شائبه مادی است، بلکه به عنوان رویکردی عملی که تفسیر خاصی از قضایای جاری در عالم ماده و معنا دارد، مورد کندوکاو قرار میگیرد؛ زیرا اگر عرفان را حتی در نابترین صورت آن نیز تصور کنیم، بالاخره درباره امور و مقولات نامطلوب خود نیز شرح و بیان خاصی - هرچند سلبی- دارد. ازاینرو اگر آن را به مثابه محوری برای تفسیر و تبیین بسیاری از رخدادهای فکری، فرهنگی، علمی و حتی سیاسی - اجتماعی قلمداد کنیم میتوان ابعاد و جوانب نظری و عملی این رویکرد را درباره حوزههای مذکور کشف کرد. البته یکی از مهمترین حوزههایی که عرفان یا هر شاخه فکری و معرفتی دیگر باید موضع خود را در قبال آن مشخص کند، دین و اصول و مبانی آن است. در اینجا نیز مسأله این است که اگر از چشم عرفان به این مسأله نگریسته شود یا از عرفان خواسته شود دیدگاه و موضع عملی خود را در قبال دین بیان کند، چه چیزی رخ میدهد؟ در نگاه نخست چنین مینماید که طرح چنین مسألهای نوعی سطحیگرایی است؛ زیرا از جزء یک مجموعه انتظار میرود که نظر خود را در قبال کل آن بیان کند. البته اگر همه ماجرا به اینجا ختم شود، این سخن درست است و طرح مسأله قبلی اندکی غیرضروری به نظر میرسد. اما بنابر دیدگاهی که منشأ طرح مسأله قبلی است، اگر موضوع جزء یا کل بودن عرفان و دین، امری مسلم و قطعی بود یا حداقل مقبول و مورد توافق همه صاحبنظران این حوزه بود، مسأله با اندکی شرح و بیان حل میشد. ولی نکته اینجا است که همه اهل فن براین باور نیستند که چنین رابطهای میان دین وعرفان برقرار باشد و حتی عدهای از آنها ضمن تأکید بر جدایی و انفصال قطعی آندو از یکدیگر، ادعای تقابل و عدم توافق آنها را نیز ابراز میکنند. بنابراین اگر چنین موضوعی را حداقل به عنوان یک امر "ممکن" تلقی کنیم - که البته هست - ناگزیر باید به تبیین ارتباط بین و عرفان و نحوه موضعگیری آنها در قبال یکدیگر پرداخته شود. دیده میشود که برخلاف تصور اولیه، موضوع بررسی ارتباط دین و عرفان چندان هم ساده و بیدردسر نیست؛ برعکس بسته به نحوه تلقی ما از هر یک از این دو حوزه، نتایج و آثار خاصی نمایان میشود که گاه برای طرف مقابل نهتنها مقبول و خرسندکننده نیست، بلکه برآشوبنده و تحریک کننده است. ازاینرو در آغاز لازم است این نکته بیان شود که در این نوشته، دین به عنوان محور اصلی تعریف، توضیح، تبیین، تفسیر و خلاصه هرگونه بحث از مقولاتی مانند فقه، کلام، فلسفه، عرفان و … است؛ ازاینرو نتایجی که در پایان گرفته میشود، بر همین اساس است. پس ممکن است نویسنده دیگری که تلقی دیگری از این مباحث دارد، به نتایج و پیامدهای دیگری دست یابد. پس از بیان این مطالب، اکنون باید به مساله دین اسلام، جایگاه شریعت در این دین، پیدایش یا ظهور سازمانیافته عرفان و تصوف در این بستر و علل و عوامل شریعتگریزی و مسائل مربوط به آن پرداخته شود. ● معنای لغوی و اصطلاحی دین و شریعت بهنظر میآید که برای بحث حاضر نیازی به کاوشهای دقیق لغوی و بیان ریشهها، مترادفات و سایر مسائل مربوط به واژه دین نباشد؛ زیرا مقصد اصلی در موضوع کنونی، امری غیر از این است. ازاینرو فقط به تعریفی کلی - که احتمالاً حاوی ابهام و پرسش خواهد بود - بسنده میشود . فقط ذکر این نکته لازم است که با وجود گستردگی لغات و واژگان همریشه دین، ارتباط عمیقی از لحاظ معنایی میان آنها برقرار است و میتوان گفت بعضی از آنها به تنهایی یا با واژگان دیگر، بیانگر یکی از ابعاد و معانی دین است. به هر حال در اینجا در تعریف دین گفته میشود که منظور از دین، برنامه و نظام کامل، شامل و فراگیری است که از یک سو بیانگر وجود فرمانروا و فریادرس مطلقی است که بر اجزاء و اعضای پیدا و پنهان هستی احاطه کامل دارد و از سوی دیگر نمایانگر فرمانپذیر پناهجویی است که وجود، فرمان و قدرت و احاطه آن فرمانروا و فریادرس را پذیرفته است. آنچه میان این دو طرف موجود در تعریف را پر میکند، وجود قوانین، اصول، مبانی و برنامههایی است که از طرف فرمانروا و فریادرس مطلق طراحی و عرضه شده است تا موجود فرمانپذیر و فرمانبر براساس آنها عمل کند و ضمن برآورده ساختن نیازهای خود در این دنیا، انتظار دریافت ثواب را داشته باشد. بدیهی است عدم اجرای این برنامهها علاوه بر پدیدآوردن مشکلات متعددی در این دنیا، عقاب و عذاب اخروی را نیز به همراه دارد. اگر این تعریف از دین را محور مباحث این مقاله قراردهیم، به دو نکته اساسی میرسیم و آن اینکه دین در کل به دو شاخه اصلی تقسیم میشود: یکی عقیدت (عقیده) و دیگری شریعت. بهطور خلاصه منظور از عقیده، پذیرش پارهای حقایق عظیم و سرنوشتساز غیبی و الاهی است که پس از حصول معرفت و آگاهی کامل یا کافی حاصل میشود. این بخش اگرچه به عنوان یک مرحله یا شاخه خاص از اصل دین بررسی میشود، حقیقت این است که با بخش بعدی یا دوم دین هیچگونه فاصله یا انفکاکی ندارد. به عبارت دیگر نمیتوان آنها را بهطور کلی از هم جدا کرد؛ زیرا لازمه بلافصل هرگونه عقیده صادقانه، تعیین موضع و جهتگیری عملی درباره لوازم و مقتضیات آن است. ازاینرو میتوان گفت که شریعت، لازمه و اقتضای قطعی و جداییناپذیر عقیده است. به بیان دیگر اگر عقیده را بعد نظری دین تلقی کنیم، شریعت بخش عملی آن است؛ اما نه عملی که با آن اختلاف و تفاوت داشته باشد، بلکه عملی که حتی در جزئیترین اجزای پیدا و پنهان خود نیز مطابق و موافق آن باشد. بنابراین بهنظر میآید نیازی به تعریف و توضیح گسترده و موشکافانه معانی و مفاهیم لغوی و اصطلاحی شریعت نیز نیست. همین اندازه کافی است که معلوم شود منظور از شریعت در این مقاله، بعد عملی و کردارهایی است که در حوزه امور دینی انجام میگیرد و بههمین سبب باید دارای مستند دینی باشد. بااینحال بهطور خلاصه به توضیح این مقوله نیز پرداخته میشود: شریعت به معنای اصطلاحی عبارت است از احکامی که خداوند بلندمرتبه برای بندگانش تشریع نموده و انبیا آن را ابلاغ کردهاند. بنابراین شریعت یک "وضع" و قرارداد الاهی است نه اجتهاد انسانی؛ علاوه بر این امری ثابت است نه متغیر. ازهمانرو از فقه که عبارت از اجتهاد انسانی در چارچوب شریعت الاهی است جدا میشود. زیرا چنانکه گفته شد، شریعت امری ثابت است؛ درحالیکه فقه امری تحولپذیر است، چون مربوط به فروع است و ناگزیر باید با مقتضیات زمان، مکان، وقایع، مصالح و افهام همنوایی داشته باشد. بنابراین خداوند، شارع شریعت است و نمیتوان او را به صفت فقیهبودن متصف ساخت. پیامبر نیز مبین شریعت الاهی است (نه فقیه). بههمینترتیب نمیتوان فقیه را شارع قلمداد کرد. برایناساس میتوان شریعت را فرمان شامل و فراگیر بهشمار آورد که علاوهبر مسائلی که امروزه در دایره علم فقه قرار میگیرد،مسائل و قضایای مربوط به اخلاق، افکار، تصرفات و حتی باورها و جهتگیریهای اعتقادی را نیز دربر میگیرد. چراکه بعید است پیامبران (ع) صرفاً برای بیان احکام منحصر در دایره فقه و فروع عملی ارسال شده باشند؛ برعکس طبیعتاً علاوه براین بخش و حتی قبل از آن برای ترسیم یا تصحیح بعد ایمانی و نظری آمدهاند. بنابراین شریعت دایره گستردهای است که علاوه بر فقه، مسائل اصول اعتقادی و ایمانی یا آنچه را که در گستره علم کلام نیز مطرح میشود، دربرمیگیرد. ازاینرو میتوان به این نتیجه دست یافت که منظور از شریعتگریزی، صرفاً و مشخصاً سرپیچی از اصول و برنامههای فقهی یا اجتهادات فقها نیست، بلکه علاوهبراین، هرگونه تغییر مسیر نظری یا اعتقادی از چارچوب عقیدتی و ایمانی دین یا حذف و اضافه به این اصول و قواعد نیز مشمول مساله شریعتگریزی است و اگر این برداشت پذیرفته شود، میتوان گفت صرف عمل به مقدار مشخصی از فرامین عملی دینی، اگرچه شخص را به دایره شریعتگزاری وارد میکند، الزاماً و برای همیشه او را از خروج از دایره شریعت یا همان شریعتگریزی مصون و بیمه نمیسازد. زیرا کافی است از لحاظ عملی یا اعتقادی، اندکی از این چارچوب خارج شود یا عقاید واعمالی را انجام دهد که دارای مستند و پشتوانه شرعی نباشد. چون در صورت وقوع چنین اموری، قاعده شریعتگریزی بر آن صدق میکند والبته مشخص است که در این راه، شریعتگریز، چه فرد باشد چه جماعت و چه مذهب یا …. وضعیت یکسانی دارند. با اینحال باید متوجه بود که این قاعدهبندی و تعیین چارچوب هرگز به معنای عدم اجتهاد واقدام به نوآوری یا برداشتن گامهایینو در این حوزهها نیست؛ چراکه خود همین اجتهادهای متوالی و استمرار سنتهای فقهی - اجتهادی دلیل واضحی بر رد این توهم است و … پس باید مرز دقیق میان این دو را به درستی از هم جدا کرد. اما ازآنجا که موضوع کنونی این بحث درباره ارتباط عرفان و شریعت است، کوشش میشود در ادامه اندکی به تفصیل دراینباره سخن به میان آید. بههمین سبب باید مطالب و موضوعات مربوط به عرفان نیز آورده شود تا امکان این مباحث فراهم آید. ● معنا و مفهوم عرفان شکی نیست که توضیح و معرفی یک علم یا رویکرد معرفتی، اخلاقی، علمی و… به فهم و درک درست آن یاری شایانی میکند؛ بویژه اگر آن تعریف و تشریح به صورت دقیق و براساس ارکان اصلی موضوع مورد معرفی صورت گرفته باشد. در این صورت میتوان امیدوار بود که امکان دستیابی به پارهای اوصاف و خصایل آن موضوع پیدا شده و میتوان بر پایه آن درباره خود ماجرا بحث کرد. با اینحال گاه در پی سیطره شرایط و مناسبات خاصی این امکان میسر نیست و نمیتوان با مبنا قرار دادن یک تعریف خاص، انتظار داشت که بر همه اجزاء و اعضای آن موضوع، احاطه و اطلاع حاصل شده است؛ زیرا گاه تعریف موجود بیانگر بعد یا مرحله خاصی از آن موضوع است، گاه به بیان بخش یا طیف مشخصی از آن میپردازد،گاه از جانب اغیار و نامحرمان است و در نتیجه فقط امکان معرفی مظاهر آن را دارد، گاه از سوی اهل خانه است و در نتیجه چنان به بررسی جواهر و باطن آن نظر دارد که فهم همه ماجرا برای همگان دشوار و حتی غیر قابل باور است و… بهنظر میآید که عرفان یکی از اینگونه موضوعات است که بهطور قطع و یقین نمیتوان براساس تعاریف موجود از آن، به کنه و حقیقت وجودی آن پیبرد؛ زیرا بسیاری از موانع و مشکلاتی که درباره تعریف یک موضوع گفته شد، در مورد آن نیز وجود دارد؛ چراکه وضعیت خاص عرفان از لحاظ موضوع و شیوه اجرا، مراحل خاصی که پیموده، تنوع و تعدد فرق، اختلاف سلیقه بزرگان آن و … باعث شده است که نتوان تعریفی از آن ارائه داد که مورد قبول همه فرق و طریقههای آن باشد و حتی همه صاحبنظران عرفانپژوه را قانع و راضی سازد. انگار این سخن درست است که: همه هر چه بگفتند از کم و بیش نشانی دادهاند از دیده خویش یکی از مهمترین موانع موجود برای تعریف دقیق عرفان، اختلاف دید خود عرفا یا افرادی است که از بیرون ماجرای عرفان به آن مینگرند؛ بهطوریکه نگاه درونی عرفا (یا نگاه آنان از درون به عرفان) تعریف و توصیف خاصی از عرفان را ارائه میکند که نگاه بیرونی عرفانپژوهان فارغ از آن است. عرفا امکان شرح و بیان ماجراهای معنوی خود را محدود و حتی دشوار و محال میدانند، عرفان پژوهان امکان ورود به آن عوالم و نظاره آن مناظر را ندارند و بههمینخاطر امکان التقای این دو رویکرد محال و دستکم محدود است. با این حال ناگزیر باید به تعاریف موجود بسنده کرد و با مبنا قرار دادن آنها به کاوش درباره موضوع مورد نظر پرداخت، هرچند امکان ارائه تعریف جامع و مانع نباشد. در یک تعریف ساده، عرفان عبارت است از طریقه معرفت در نزد آن دسته از صاحبنظران که برخلاف اهل برهان، در کشف حقیقت بر ذوق و اشراق بیشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال. اساس آن از جهت نظری عبارت است از اعتقاد به امکان ادراک حقیقت از طریق علم حضوری و اتحاد عاقل و معقول و از جهت عملی عبارت است از ترک رسوم و آداب قشری و ظاهری و تمسک به زهد و ریاضت. با آنکه این تعریف نیز نمیتواند از لحاظ نظری همه مراحل عرفان اسلامی را دربرگیرد یا از جنبه عملی همه شیوههای سلوکی را پوشش دهد، به همین مقدار بسنده میشود؛ زیرا همانگونه که گفته شد، بیشتر تعاریف موجود دراینباره از این خلل خالی نیستند. ● بامداد عرفان این مساله نیز همانند بحث تعریف، موضوعی اختلافی و مورد مناقشه است؛ بهطوریکه هنوز نیل به یک وفاق و اجماع درباره سرآغازهای حقیقی و واقعی آن حاصل نشده و هرکس به طریقی و بنا به رهیافتهایی که دارد، به نتایج و دستاوردهای خاصی رسیده است. بااینحال میتوان دو رویکرد کلی را درمیان همه این آراء و افکار به نحو برجستهای مورد بحث قرار داد: ۱) زمان و شیوه ظهور این مسلک در بستر دین اسلام. ۲) چگونگی و علت ورود این طریقه به حوزههای دین اسلام. بدیهی است که تمسک به هر یک ازاین دو رویکرد نه تنها بیانگر موضع فکری شخص و نحوه نگاه او به این موضوع است، بلکه حاوی دستاوردها و پیامدهایی است که راه آن دو را کاملاً از هم جدا میسازد و جز درمورد پارهای شباهتهای صوری و ظاهری، جایی برای التقاء و اتصال آن دو نمیگذارد. در اینجا با توجه به اهمیت این مطلب و محوریت آن در موضوع مورد بحث، به اجمال نگاهی به آن افکنده میشود: الف) خارجی بودن منبع عرفان اسلامی فرضیه خارجی بودن منبع عرفان اسلامی و اقتباس از آن از مأخذ غیر اسلامی، امری نوپیدا و جدید نیست؛ بلکه مدتها است که طرح شده و بر سیر کاوشهای عرفانی ما خیمه افکنده و به مقتضای خود، آنها را جهت میدهد. با آن که عمر حقیقی بسیاری از آرا به سر آمده و بطلان بسیاری از آنها اثبات شده است و میتوان بحث از آنها را صرفاً بهعنوان آراء و افکاری که به تاریخ پژوهشهای عرفانی ما پیوستهاند طرح کرد، بااینحال دیده میشود که گاه از روزنی پیدا و پنهان روح تازهای درقالب عتیقه آنها دمیده میشود و با احیای مجدد آنها، جریان عرفانپژوهی ما را آشوبزده و مضطرب میسازد. طراحان اصلی این افکار و رهیافتها، مستشرقانی هستند که براساس مبانی فکری و اصولی خود و با توجه به دستاوردهای علمی و اسناد و مدارکی که در اختیار داشتهاند، به این رای رسیدهاند. البته همه آنها به نتیجه واحدی نرسیدهاند و هر یک بنا به تخصص یا محل ماموریت خود، وجهی برای این امر نشان دادهاند. از آن جمله "ثالوک" مدعی شده است که منشا عمده آن آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی بودهاند. "دوزی" هم که از نامآوران قوم است، همیننظر را تأیید کرده است. "ماکسهورتن" تاثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را بویژه در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه - چون بایزید و جنید - قوی یافته است. "هارتمان" به نفوذ هندوان - بهعلاوه بعضی عوامل دیگر- توجه بسیار کرده است و این نظریه را به کمک پارهای قراین دیگر تایید نموده است. "فون کرمر" از تایید عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهر جنید و بایزید است سخن گفته و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصاً حارث محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن برشمرده است.. وجود این عنصر مسیحی را بسیاری از محققان دیگر نیز تأیید کرده و در بیان منشأ تصوف بدان توجه ورزیدهاند؛ از آن جمله "آسین پالاسیوس" "نسینک" و "تور آندرا" تاثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان دادهاند. بعضی محققان هم در بیان منشأ تصوف راههای دورتر رفتهاند؛ چنانکه از آن میان "وینفلد" "براون" و "نیکلسون" به تاثیر حکمت نوافلاطونی توجه ورزیدهاند. "مرکس" به نفوذ حکمت یونانی و "بلوشه" به تأثیر عقاید و مبادی ایرانی اشاره کردهاند و "کارادوو" منشا تصوف را در آیین مسیح، حکمت یونان، ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود بیان میکند. دیده میشود تعداد قابل توجهی از نامداران خاورشناس، از این رای و نظر حمایت میکنند و بر این اعتقادند که ریشه عرفان و تصوف اسلامی در جایی غیر از حوزه تعالیم اسلامی قرار دارد. بااینحال میتوان پرسید که مگر ممکن است امر واحدی به نام عرفان و تصوف اسلامی دارای علل مختلف، متفاوت و حتی متناقض باشد؟ چگونه میتوان براساس تحلیل آرا، افکار یا شخصیت و زندگانی فردی مثل حلاج یا ذوالنون یا هر یک از نامداران عرفان اسلامی به تجزیه و تحلیل سراسر ماجرای عرفان پرداخت؟ درحالیکه هر یک از این افراد فقط در مرحله محدودی از سیر تحولات عرفان اسلامی ظهور کردهاند و حتی اگر آنها را دارای تاثیر و نفوذ فوقالعادهای تصور کنیم، باز هم نمیتوان آنها را آیینه تمام نمای عرفان اسلامی به شمار آورد؛ حتی اگر آنها را به عنوان یک نقطه عطف وواسطهالعقد قلمداد کنیم، نمیتوان آنها را نتیجه کامل مرحله قبلی و مؤثر قطعی مرحله بعدی تصور کرد؛ چون بازهم در قبل و بعد از مرحلهای که این اشخاص وجود داشتهاند، نوع و حتی انواع دیگری از عرفانورزی وجود داشته است که از بسیاری جهات با عرفان این افراد تفاوت داشته ولی کسی آنها را غیر اسلامی ندانسته است. ازاینرو میتوان استقرای مستشرقان درباره عرفان اسلامی را کاملاً ناقص و ناسازگار با طبیعت این عرفان دانست. البته با آن که امروزه دیگر این آرا چندان موجه و معقول نیست و حتی بسیاری از مستشرقان نظیر "نیکلسون" و "ماسینیون" از نظر قبلی خود عدول کردهاند، متاسفانه طرح میشوند و مورد تاکید و اصرار بسیاری از محققان خودی نیز میباشند. ب) اسلامی بودن منبع عرفان اسلامی با نقد و رد نظریه قبلی، طبیعتاً به این نظریه میرسیم که ناگزیر باید عرفان اسلامی از ریشه و منبعی در خود فضای اسلامی پدید آمده باشد؛ زیرا علاوه بر وجود دلایل متعددی برای نفی و انکار رویکرد قبلی، اسناد و مدارک متعددی در دست است که این نظریه را تأیید میکند که عرفان اسلامی در اصل و ابتدای خود، ریشه در تعالیم اسلامی دارد و علاوه بر وجود مایههای عملی و نظری در تعالیم اصیل اسلامی که بعدها جزء اصول و مبانی عرفان قرار گرفتند، شواهد و اظهاراتی از خود عرفای اسلامی در دست است که با صراحت به این مسأله اذعان میکند و حتی دستهای از مستشرقان نیز به این رای و نظر اعتراف دارند. بااینحال منظور از اثبات این رویکرد، نفی هرگونه تشابه یا حتی ارتباط و تبادل معانی و معارف میان عرفان اسلامی با عرفانهای قبلی و آیینهای مشابه در سایر ممالک و مسالک نیست؛ برعکس ضمن اعتراف و اذعان به اینگونه ارتباطات و اقتباسها ، آنچه مورد انتقاد جدی است، اعتقاد به خارجی بودن منبع تصوف و عرفان اسلامی است. ضمن آنکه نمیتوان با صرف ملاحظه شباهتهای صوری و محتوایی میان دو پدیده فوراً وجود رابطه علی - معلولی میان آنها را حتمی دانست یا حتی با ملاحظه عامل زمانی و تقدم و تاخر دو پدیده مشابه از لحاظ زمانی حکم داد که آنکه متقدم است، عامل ایجاد و منشأ امر متأخر است. علاوهبراین در مورد همین اقتباسها نیز باید مسأله سرآغاز و مسیر عرفان اسلامی را مدنظر قرار داد؛ بهطوریکه نباید اخذ و اقتباسهایی که در مراحل خاصی از تاریخ و سیر عرفان رخ داده است، با سرآغاز و ابتدای آن اشتباه گرفت. با اینحال گاهی با مطالعه مراحل متاخری از عرفان اسلامی، نتیجه گرفته میشود که مراحل اولیه وحتی مبدا این عرفان غیراصیل و خارجی است.

» نگاهی به گرایش های عرفانی جوانان

امروزه با نگاهی به لیست کتاب های پرفروش در ایران، مثل کتابهای "پائلوکوئیلو"، "کریشنامورتی"، "کارلوس کاستاندا" و ... درمی یابیم که اقبال و تمایل به نوعی از عرفان مدرن و جدید که نوید بخش آرامش و تعالی است، رو به افزایش است. البته باید گفت که این نوع کتاب ها تنها بخشی از رسانه ای است که مروج این نوع از عرفان است و اقبال و گرایش به این نوع از عرفان، خود را در بسیاری از رسانه های دیداری و شنیداری بازنمایی کرده است. نگاهی به ریشه، خاستگاه و نوع آموزه های معنایی این نوع عرفان های مدرن، بی شک در چرایی اقبال و گرایش به سمت آن ها مؤثر است. در اینجا این مقدمه لازم است که در تقسیم بندی مکاتب عرفانی، دو دسته عمده به چشم می خورد که می توان از آن ها به عرفان های "شریعت مدار" و عرفان های منهای شریعت" یاد کرد. عرفان های شریعت مدار حول محور سه دین اصلی اسلام و مسیحیت و یهود هستند و عرفان های منهای شریعت که حول و حوش آیین های مشرق زمین مانند "هندو"، "بودا"، "ودا"، "شینتو" و ... قرار دارند، آیین های بدون چارچوب شریعت به معنای واقعی آن هستند و تنها آموزه های خود را در قالب مناسک و آیین و رسوم های ویژه ای بازنمایی می کنند. و بیشتر بر روی مراقبه و تمرکز درونی تأکید دارند. نکته قابل توجه در این است که اگرچه بیشتر این عرفان ها یا شبه عرفان ها ریشه و خاستگاه شرقی دارند، اما در عصر حاضر در غرب طرفداران بسیاری پیدا کرده اند و غربی ها با استفاده از قالب های نوین کتاب، شعر، موسیقی و فیلم، آن ها را باز تولید کرده و به کشورهای دیگر به عنوان یک خوراک معنوی جدید عرضه می کنند. در واقع می توان گفت که تمایل به این عرفان ها در جامعه ما پدیده ای خودجوش نبوده است، بلکه بیشتر پدیده ای است که از درون جامعه غربی و بر اساس اقتضائات ویژه آن شکل گرفته و به جامعه ما هم سرایت کرده است. رشد تمایلات معناگرایانه در غرب به عقیده بسیاری از اندیشمندان ناشی از محوریت یافتن حس گرایی و پوزیتویسم عصر مدرن است که در مبانی معرفت شناختی خود به هیچ منبع شناختی فراتر از ماده قائل نبودند. دلزدگی از این نوع افراط ها، هر چند باعث شد که بشر غربی به ندای فطرت خاک گرفته خود پاسخ بگوید و در جستجوی معنا و مفهوم هستی باشد، اما باز هم در تشخیص راه به انحراف رفت. بشر غربی در جستجوی راهی بود که بتواند به پرسش های اساسی زندگی اش پاسخ بگوید و عالم را برایش معنادار کند، اما آنچه که این مکاتب عرفانی به او دادند، تنها یک نوع معنویت گرایی زمینی است که به هیچ غایت بالاتری ختم نمی شود. در واقع می توان گفت که دنیای مدرن به جای این که در جستجوی معنا باشد به سمت نوعی از تجربه های معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق پیدا کرده است که در آن فردگرایی افراطی، درون گرایی، و تکیه بر استعدادهای درونی انسان و اموری از این قبیل به چشم می خورد. در این نوع مکاتب عرفانی، خداوند به موجودی در درون وجود انسان تقلیل می یابد و قابل دسترس می شود و فرد مرید این نوع آموزه ها، باید شدیداً درون گرا و انزوا طلب شود تا بتواند خدا را در درون خود حس کند؛ از این راه می تواند به آرامش عمیقی که وعده اش را داده اند، برسد. با نگاهی کلی به آموزه های ذکر شده در بالا می توان دریافت که مرکز ثقل عرفان های جدید، ریشه در اساسی ترین محور مدرنیته یعنی اومانیسم دارد. به انسان گفته می شود که اگر در درون خودت واکاوی کنی، انرژی و استعدادی بی حد و حصر می یابی که این انرژی می تواند آرامش عمیق و بی پایان را به ارمغان آورد. در واقع می توان گفت که بسیاری از این مکاتب عرفانی بیشتر به نظریه های روان شناسی شباهت دارند که به درون، خود و انسان تأکید می کنند. با یافتن این سرنخ که این مکاتب ریشه اومانیستی دارند می توان گفت که نتیجه محتوم اومانیسم، نیهیلیسم است و بشری که در جستجوی معنا به این وادی رسیده است، بعد از طی مسافتی، خود به پوچ گرایی معرفت شناختی خواهد رسید. چرا که اساساً این مکاتب خود را مقید به پایه ریزی مبانی معرفت شناختی نمی کنند. در اینجا اشاره مختصر و کوتاهی به نسبت بین عرفان ناب و حقیقی اسلام که "سهروردی"، "بایزید"، "حلاج" و ... منادی آن بودند و این عرفان های کاذب، ضروری می نمایاند. قدما راه های رسیدن به حقیقت را سه راه می دانستند؛ شریعت، فلسفه و عرفان، که به تناسب هر کدام از اینها روش و منش هر یک برای رسیدن به حقیقت متفاوت است، ولی هدف و مقصد آن ها یکی است. در واقع تفاوت روش ها بستگی به ابزارهای متفاوت آن ها دارد که یکی عقل و استدلال است و دیگری کشف و شهود. در مورد عرفان که یکی از این سه راه طریق است، باید گفت که عرفان شناخت شهودی پروردگار است که جز از طریق تهذیب نفس و منهای باطن میسر نمی شود. در واقع عرفان هدف نهایی خود را اتحاد با پروردگار می داند که عارف در این راه اتحاد و یکی شدن با پروردگار، از همه تعلقات محدود و شخصی خود دست می کشد و فانی فی الله می شود. در حقیقت عرفان نوید بخش این است که امکان ارتباط مستقیم و حضوری سالک با خدا از طریق شهود و تجربه باطنی وجود دارد؛ مشروط به اینکه انضباط روحی و خودسازی و تهذیب جزء لوازم لاینفک آن می باشد. همان طور که در بالا آمد، هر چند که عرفان به عنوان یک روش خاص امتیازات ویژه ای دارد، از جمله اینکه شناختی که بوسیله عرفان به دست می آید، شناخت حضوری است و نه حصولی؛ اما آفات و آسیب های بسیاری دارد که عرفان های مدرنی که هیچ شباهتی به عرفان ناب و حقیقی ندارند، به اشتباه افتاده اند و اسم خود را عرفان گذاشته اند؛ و حال اینکه هر حالت بی خودی و خلسه ای حالت کشف و شهود عرفانی نیست. خبرگزاری فارس ( www.farsnews.net )

» عرفان و تصوف

  عرفان اعتقاد به عشق مطلق است. این اعتقاد خود را مقید به باور مشخصی از ادیان نمی نماید در عین حال بخاطر بهره مندی از روح لطیف عشق همواره جایگاه ارزنده ای در تمام ادیان و مذاهب داشته و به نوعی با آنها سازگار شده بی آنکه از اصل خود عدول کرده باشد و رمز ماندگاری عرفان نیز همین است. لفظ عرفان از میستیک یا گنوسیسم به معنای مرموز و پنهانی به فارسی ترجمه شده است.در بین محققین عرفان این اتفاق نظر وجود دارد اساس عرفان تلفیق دو تفکر اصالت ماده و اصالت معنویت است. معتقدین به اصالت ماده میگویند آنچه بوسیله حواس ما درک میشوند ،واقعیتی هستندکه با مرگ ما پایان نمی پذیرند. معتقدین به اصالت معنویت در رد این باور میگویند جهان قابل دریافت با حواس ما حاصل تصورات ما یعنی برداشتی از معانی ذهنی هستند. پس آنچه که ما حس میکنیم موجود هست در واقع حقیقت ندارد. عرفان با پیش روی نهادن این روش که جهان مادی برای درک و معرفت انسان از حقیقت هستی و درک نهایی از صاحب حقیقت از ضروریات است اما پایبندی مطلق به آن را رد میکنند و بعنوان یک ابزار اولیه و ابتدایی در طریق تعالی انسان ذکر میکنند که رسیدن به مرحله فرا مادی یا معنویت مطلق است اما نه آن چیزی که در ادیان الهی به آن پرداخته شده که شناخت خداست( بعنوان اصل حقیقت) بلکه شهود آن است که حاکی از یک ارتباط مستقیم و قابل مشاهده با بصیرت معنوی است. تصوف نامی است که بر عرفان اسلامی - ایرانی نهاده اند. اگرچه در وجه تسمیه آن نظر واحدی وجود ندارد اما شواهد گواه بر آنست این نامگذاری ارتباطی با نوع باور آنان ندارد بلکه به جهت پوشش اولیه ای بود که برخی بنام تصوف بر تن میکردند که آن لباس پشمینه ای بود و اعراب بدان صوف میگفتند و صوفی کسی بود که لباس پشمینه می پوشید. اما اشاره به اهل صفا بودن بیشتر نزدیک به باورهای آنان است. صوفیه اعتقادی فراتر از مرزهای شریعت به جهان و هستی دارند که در نهایت به خدا ختم میشود و آن فنا نام دارد که در این مقام چیزی از هستی و نام ونشان او باقی نمی ماند. عده ای با قبول عرفان، بر اندیشه صوفیانه قلم نفی و ارتدادکشیده اند و معتقدند این گروه منحرفان از شریعت هستند که سعی دارند با اظهار کردن آزاد اندیشی دینی ، راه را برای هر گونه فعل آدمی به بهانه رسیدن به سر مستی و شوق فراهم آورند و آنان را متهم به اباحه گری می نمایند. یکی دیگر از جنبه های تصوف میتواند نهضت فکری ایرانیان در قبال اعراب مهاجم ذکر شود و اینکه فرهنگ ایرانیان بسیار غنی تر از آنچه بود که اعراب با خود داشتند. ایرانیان بعد از آشنایی با محتوای فرهنگ اسلامی، مشاهده کردند آنچه که اعراب با خود بعنوان فرهنگ اسلامی به اینان تحویل میدهند مغایرت فاحشی دارد لذا در برابر آنان با بهره گرفتن از میراث عرفانی خود، به اجماع اندیشه های اسلامی پرداختند که حاصل آن تصوف اسلامی -ایرانی بود. هرچند در شناخت سلسله های صوفیه به مواردی برخورد میکنیم که گویای انحرافات برخی در این راه انسان ساز بوده و تحت تاثیر تمنیات نفسانی خود قرار داشتند منتهی از این عنوان مقدس برای ارضاء خواسته هایشان بهره گرفتند. نمونه مشخص این جریان حکومت صفویه در ایران است. متذکر این نکته نیز باشیم در معرفی مکاتب و سلسله های صوفیه به تمام موارد موجود در جهان اسلام اشاره نشده است. آنچه گزینش شده ،بخشی از میراث صوفیه است که از شهرت و فعالیت بیشتری برخوردارند و مختص ایران نیزنیستند. منابع مورد استفاده در بخش عرفان و تصوف: 1-کشف المحجوب هجویری 2-سرچشمه تصوف سعید نفیسی 3-تحولات فکری ایرانیان دکتر موسی بروخیم 4-تصوف عباس شوشتری 5-تشیع و تصوف از آغاز تا سده دوازدهم کامل مصطفی ترجمه: علیرضا ذکاوتی 7-جستجو در تصوف ایران دکتر عبدالحسین زرین کوب 8-تاریخ نهضتهای فکری ایرانیان عبدالرفیع حقیقت 9-تاریخ سلسله های طریقه نعمت اللهی دکتر مسعود همایونی 10- مردان صوفی دکتر محمد جوادنوربخش 11-ارزش میراث صوفیه دکتر عبدالحسین زرین کوب 12-اصول تصوف دکتر احسان الله استخری 13-ابعاد عرفانی اسلام پروفسور آن ماری شیمل 14-تاریخ تصوف در اسلام دکتر قاسم غنی 15-مبانی عرفان و احوال عارفان علی اصغر حلبی 16-سیری در تصوف نورالدین مدرسی چهاردهی 17- تاریخ فلسفه در جهان اسلامی حناالفخوری - خلیل الجر ترجمه : عبدالحمید آیتی 18-فلسفه در ایران باستان و مبانی حکمت اشراق سیدمحمدکاظم امام 19-سلسله های صوفیه نورالدین مدرسی چهاردهی 20-اهل حق سلطانعلیشاه گنابادی 21-تاریخ و فلسفه یارسان گلمراد مرادی

» تاملی در آرای افلاطون در زمینه عرفان و دین

دو شکل کلی وحدتانگاری که در فلسفه و عرفان قابل پیگیری هستند مونیسم۱۱) و وحدت وجود هستند۲۲) که البته نمیتوان هیچیک از این دو را در اندیشه افلاطون، دارای یک تحقق تام و تمام دانست. ممکن است که یک مفسر تمایل داشته باشد به ارائه یک تفسیر مونیستی بر اساس ایده <خیر> و رابطه آن با عالم اقدام کند. چنین رویکردی قطعا به فلسفهای نوافلاطونی منجر خواهد شد که شکل پیشرفتهتر آن در تفاسیر مسیحی و اسلامی نیز یافت میشود، اما بیان چنین دیدگاهی فینفسه از نوشتههای افلاطون - همانطور که در ظاهر قابل مشاهده هستند - بر نمیآید. زیرا در این آثار، ابهامات و نکتههای مشکلساز فراوانی وجود دارد که برای غلبه بر آنها مفسر ناچار خواهد بود از ذوق و قوه تاویل و اندیشه خود نیز بهره ببرد که در این صورت ما دیگر نه با یک تفسیر که با یک فلسفه به کلی جدید مواجه خواهیم شد؛ چنانچه در آرای فلوطین، آگوستین و دیگران نیز با آن مواجه هستیم۳۳.) به همین سبب - یعنی به دلیل امکان بروز تاویلاتی فراتر از حدود آثار خود افلاطون - بهتر است که در وهله اول به سراغ وحدتانگاری در افلاطون از نوع مونیستی آن نرویم. اما شکل دیگری از وحدت انگاری وجود دارد و همانطور که گفتیم، همان <وحدت وجود> است. روشن است که ما در هر حال نمیتوانیم به یک شکل از وحدت وجود در افلاطون دست یابیم که دقیقا مراد از آن براساس همان معنیای باشد که در عرفان و تصوف با آن روبهرو هستیم کما اینکه اصلا وجود عرفان در افلاطون، خود امری است مورد مناقشه؛۴۴) مثلا با اینکه میدانیم او بسیار تحتتاثیر فیثاغورث قرار دارد (که بهطور حتم دارای عنصری عرفانی است) اما باز هم معلوم نیست که این عنصر، خود تا چه حد به او منتقل شده باشد یا اینکه خود مستقلا دارای آن باشد.۵۵) عموم کسانی که به وجود عرفان در افلاطون استناد میکنند، غالبا عباراتی از جمله <میهمانی>۶۶)، <ایون>۷۷)، <فایدروس>۸۸) و <جمهوری>۹۹) را مورد استناد قرار میدهند که به نظر میرسد در آنها یک شور و جذبه قوی - از آن نوعی که معمولا در عرفان با آن مواجه هستیم - وجود دارد که در این مورد اشاره به تمثیلات و اساطیر نیز در برداشت ما از این تفسیر عرفانی نقش برجستهای دارد. همچنین افلاطون گاهی به اموری اشاره میکند که به نظر نمیآید تنها به یک همدلی یا تکرار عقاید مذهبی یونانیان باستان اشاره داشته باشد بلکه در آن به نظر میرسد که نوعی اعتقاد شخصی هم وجود دارد؛ از جمله اعتقاد به وجود <خدا>، <جهان پس از مرگ>۱۰۰)، عقیده به <رویاها و نشانههای غیبی>۱۱۱) و نیز تمسک به برخی آیینهای دینی. ● افلاطون و اجرای آیینهای دینی البته در مورد اعتقاد افلاطون به <اجرای آیینهای دینی>، شاید بتوان گفت نگاه او بیشتر مبتنی بر یک نگاه کارکردگرایانه است تا ایمانی شخصی. او حتی از ضرورت اختراع آیینهای مذهبی۱۲۲) و لزوم وجود <دروغ خوب>۱۳۳) سخن میگوید که طبق معمول، همچون اکثر مباحث او، ما را به موضعی مبهم و دوپهلو در آرای او میکشاند. ما معمولا در مورد دین قائل به وجود مرزهای ایمانی غیرقابل پرسش هستیم. مطلب مورد بحث این است که آیا چنین حدودی در افلاطون وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، دامنه آن تا چه حد است؟ چیزی که اینجا مسلم است، اینکه قطعا حدود پرسشگری در این مورد، در نظر افلاطون بسیار فراتر از آن چیزی است که در تصور عموم یونانیان در این باره وجود داشته. بهترین مثال در این مورد رساله <اثوفرون> است که در آن بهطور خاص به مساله <دینداری> پرداخته شده است. این دیالوگ زمانی رخ میدهد که اثوفرون و سقراط بیرون ساختمان دادگاه آتن ایستادهاند. سقراط قرار است محاکمه و به مرگ محکوم شود؛ با این حال وی مجالی یافته تا به بحث درباره تمایز مهم بین اخلاق براساس باورهای مذهبی و اخلاق برپایه استدلالهای فلسفی بپردازد. افلاطون در این رساله نشان میدهد که استخراج قانون اخلاقی منسجم از خدایان تقریبا ناممکن است۱۴۴.) در یک اندیشه دینی معمولی ما عادت داریم که میان اخلاق و دین قائل به تمایز نشویم و اخذ این تمایز حتی میتواند به نوعی اتهام بیدینی نیز منجر شود (یعنی دقیقا همان چیزی که پس از مکالمه سقراط با اثوفرون در انتظار او است.) قطعا موشکافی در این جزئیات ایمانی چیزی بیش از اعتقادات معمولی یونانیان باستان بوده و به همین سبب اثوفرون از ادامه بحث عذر میخواهد، زیرا به هر حال او میداند عقاید سقراط، همان اندیشههایی هستند که او بهخاطر آنها محاکمه میشود. تا اینجای کار معلوم میشود اعتقادات مذهبی و دینی افلاطون هرچه که باشد، حداقل، مطابق با تفکر عرفی زمان او نیست. اما این بیشتر شامل اجرای آیینها یا طرز تلقی او از مذهب میشود و نه ضرورتا خود دین. چیزی که در این موارد بیش از همه به چشم میخورد، کوشش افلاطون در اخذ یک نگاه فلسفی به مساله است. او از این حیث تا آنجا که میتواند، مطالب را مورد موشکافی قرار میدهد که البته در اکثر موارد هم به نتیجهای قاطع منجر نمیشود. در این موارد ما معمولا با <تجاهل>۱۵۵) یا <نمیدانم> سقراطی روبهرو هستیم و عجیب این است که این <نمیدانم> در جایی که - از نظرها - باید بهکار برده شود، بهکار گرفته نمیشود؛ مساله <زندگی پس از مرگ> و <الهامها و رویاها> و حتی وجود <خداوند>، همگی اموری هستند که از دید یک عقلگرا باید دغدغهبرانگیزتر باشد تا مثلا مساله تفاوت اخلاق دینی و اخلاق فلسفی. اما سقراط افلاطون، گویی همه اینها را از پیش پذیرفته است؛ همچون امور قطعی و کاملا مسلم. او حتی ادعاهای بزرگی هم دارد مانند <ندای غیبی( >دائمونیون) و <پیشگویی>۱۶۶) که هیچیک ادعای کمی نیستند. بسیاری از مفسران (عقلگرا) کوشیدهاند تا ادعاهای سقراط را درمورد ندای غیبی توجیه کنند؛ ازجمله <استهزای سقراطی>، <ندای وجدان>، <ندای عقل> و... همگی تعابیری از این دست هستند.۱۷۷) ما درمورد هیچکدام مطمئن نیستیم، با این حال جنبهای دیگر از سقراط وجود دارد که در بحث ما شاید مهم باشد و آن حالتی است که میگویند گاهی یک شبانهروز بیحرکت غرق در خود باقی میمانده است.۱۸۸) آیا میتوان این را به نوعی جذبه و وصال معنوی از آن نوعی که در عرفان وجود دارد، تشبیه کرد؟ برخی این حالت را <خلسه> و برخی <تمرکز شدید> بر مسالهای دانستهاند که درمورد دوم (سوای از اینکه هیچ متفکر عقلگرایی را نمیشناسیم که اینچنین تمرکزی داشته باشد) باز هم امری عجیب و خارقعادت به حساب میآید. برای توجیه یک حالت عرفانی یا جذبه در سقراط باید به <زیبا> برویم؛ در این مورد عبارات برجستهای از رساله <میهمانی> وجود دارد که بسیار بااهمیت هستند. <کسی که در راه عشق () Eros همه آن مراحل را طی کرد، در پایان راه یکباره با زیبایی حیرتانگیزی که طبیعتی غیر از طبیعت زیباییهای دیگر دارد، روبهرو میشود و آن زیبایی خاص همان چیزی است که همه آن کوششها و سیروسلوکها برای رسیدن به آن صورت گرفته است. آن زیبایی اولا موجود سرمدی است که نه بهوجود میآید و نه از میان میرود و نه بزرگتر میشود و نه کوچکتر. در ثانی چنان نیست که از لحاظی زیبا باشد و از لحاظی زشت یا گاه زیبا و گاه نازیبا، یا در مقایسه با چیزی زیبا باشد و در مقایسه با چیزی نازیبا، یا در مکانی زیبا باشد و در مکانی زشت، یا به دیده گروهی زیبا بنماید و به دیده گروهی دیگر زشت یا جزئی از آن زیبا باشد و جزئی نازیبا. از این گذشته آن زیبایی به دیده کسی که سعادت دیدار آن نصیبش شده است چون زیبایی چهرهای یا دستی یا عضوی از اعضای تن یا مانند زیبایی سخنی یا دانشی یا زیبایی موجودی از موجودات زمینی یا آسمانی نمودار نخواهد شد بلکه چیزی است در خویشتن و برای خویشتن که همواره همان میماند و هرگز دگرگونی نمیپذیرد و همه چیزهای زیبا فقط به آن سبب که بهرهای از او دارند زیبا هستند، ولی این بهرهوری نه چنان است که پیدایش و نابودی آن چیزها بر آن سود و زیانی داشته باشد.>۱۹۹) <زیبا> که سقراط از آن سخن میگوید بهراستی چیست؟ مشخص است که ادراک آن به هیچوجه در سطح خودآگاه و معمول فکر بشری امکان ندارد بنابراین، این زیبا، اگر وجود داشته باشد، فهم به آن در یک علم حصولی یا فلسفه معمولی قابل دستیابی نیست. اما در این صورت پس چه چیزی باقی میماند؟ چه نوع دانایی وجود دارد که قابلتشبیه با توصیفات سقراط باشد یا آنکه آن هم ادعایی شبیه به آن را داشته باشد؟ تنها چیزی که در این مورد وجود دارد و ما آن را تنها در قالب یک واژه میشناسیم، همان <عرفان> است. عرفان، نزدیکترین اصطلاح به این معنی است. هرچند که شاید فورا باید اضافه کرد اگر سقراط یا افلاطون دارای عرفان هستند، این عرفان قطعا از نوع سقراطی یا افلاطونی آن باید باشد، همچنان که ما یک عرفان خاص نداریم و تقریبا هر عارفی هم یک طریق مخصوص به خود دارد (با این همه عارفان همه ادیان در اصول و مبادی خاصی که تفکرشان را بدان سبب عرفانی میکند، مشترک هستند؛ اصولی از قبیل وحدت وجود و تفکر شهودی.) اما فقط اینکه افلاطون واجد نوعی عرفان باشد، مساله اصلی نیست؛ مطلب اساسی این است که حدود و اهمیت این امر تا کجاست؟ و از آن مهمتر اینکه قبول این فرض به چه نتایجی میانجامد؟ بنای ما در این تحقیق این است که بحث از <زیبا>، <عشق> و <عرفان> را به سبب تلازم تقریبا همیشگی این ۳ با هم (تلازمی که در یونانباستان و در تفکر ایرانی - اسلامی قطعا وجود دارد) یکجا بیاوریم. ● پذیرش عرفان در افلاطون اما در مورد این موضوع اساسی که پذیرش عرفان در افلاطون چه نتایجی دربردارد، باید گفت نتیجهها بسیار زیاد است. یک نتیجه مهم، تاویل مفهوم شناخت از نظر افلاطون به معنی <وصال>، <دیدار> یا <علم حضوری> است. کافی است درنظر بگیریم که دیدار با <زیبا>ی نهایی از نظر افلاطون (یا سقراط) چه حالی در انسان برمیانگیزد. آیا این حال را میتوان چیزی جز جذبه هم نامید؟ شاید این امر به تصادف نباشد که افلاطون شرح دو مورد از حالتهای ربودگی سقراط را در ابتدا و انتهای رساله میهمانی میآورد. دقت به جزئیات ریز و پرداختن به ارتباطهای پنهان معنایی همیشه یکی از شگردهای عالی هنرمندی افلاطون بهشمار میآیند؛ چیزی که در <میهمانی> به حد اعلای خود به تصویر درمیآید؛ تناسب نام میزبان (آگاثون = زیبا - نیک) با موضوع رساله، انتخاب دقیق میهمانان (مثلا آگاثون تراژدیپرداز در مقابل آریستومان کمدیپرداز)، ارتباط معنی سیمپوزیوم (بزم شراب) با معنی عشق () Eros، توصیف عشق آلکیبیادس به سقراط (متناسب با فضای بحث) و... همگی آیاتی از این هنرمندی هستند. اکنون اگر سقراط تنها کسی است که توانایی دیدار با <زیبا> را دارد، آیا میان این توانایی و حالت ربودگی او ارتباطی وجود ندارد؟ یعنی نوعی اتحاد و جاذبه معنوی از آن نوع که تنها در عرفان میتوان سراغ آن را گرفت. واقعا چنین انتظاری از کسی که مدعی ندای غیبی هم هست نباید چندان امر عجیبی باشد. اینکه ما دیدار با زیبا را باید در قالب یک وحدت درک کنیم، چیزی است که از بیان خود افلاطون هم چندان دور نیست. به هر حال میدانیم افلاطون دلیل زیبایی در اشیای جزئی را بهرهمندی آنها از ایده زیبا میداند۲۰۰)؛ همچنانکه معرفت نیز از نظر او به یک معنی، رفتن از تکثرهای جزئی به سوی وحدتهای کلی (دیالکتیک صعودی) یا نظاره کردن به این کثرتها در پرتو مفهوم وحدت (دیالکتیک نزولی) است. در واقع <وحدت> یا شناخت واحد، کلید معرفت از نظر افلاطون است. تنها مانع ما در نادیدهانگاشتن چنین نگاه شهودیای از جانب افلاطون به مساله، آن است که بهزور بخواهیم معرفت به ایده (زیبا) را فقط در شناختی عقلی محصور کنیم. در واقع هیچ ضرورتی وجود ندارد که ما حتما بخواهیم یکی از دو راه <شهود> یا <عقل> را برگزینیم؛ میتوان هردوی اینها را با هم در افلاطون مشاهده کرد.۲۱۱) روزنامه اعتماد ملی

» اخلاق در عرفان اسلامی

محور بحث، سیر و سلوك در اسلام است. با توجه به مطالبی كه قبلاً بیان شد، دانستیم كه حقیقت سیر و سلوك الی الله، چیزی جز بندگی كردن نیست و مراحل مختلفی كه برای سیر و سلوك تصور میشود و یا بزرگان گفته اند، چیزی بیش از معرفی مقاطعی از درجات بندگی نیست. بندگی از اینجا شروع میشود كه انسان تصمیم می گیرد از خدای متعال اطاعات كند و اراده خود را در اراده خداوند فانی نماید و استقلال اراده را از خویش بگیرد. اینك آخرین قسمت از این مجموعه از سخنرانی ها را پی می گیریم. ● سیر و سلوك اولین مرحله بندگی، در مقام عمل این است كه انسان تقوا را به دست آورد. به این طریق كه همه واجباتی را كه متوجه او هست انجام دهد و همه محرمات را ترك كند. در مقام سیر و سلوك، مراحلی وجود دارد كه همه سالكان در آنها شریك اند، یعنی اموری در موفقیت انسان برای گذراندن این مراحل وجود دارد كه اگر به آنها توجه داشت باشد و از ؟آنها استفاده كند، در تحقق بخشیدن به شرایط بندگی، موفق است. این اموری عبارتند از »مشارطه« »مراقبه« و محاسبه«. انسان صبح كه از خواب بر می خیزد، باید اندكی تأمل كند كه خداوند متعال، امروز حیات جدیدی به من عطا فرموده و سرمایه جدیدی در اختیارم گذاشته است. ممكن بود كه به هنگام خواب، از دنیا بروم » الله توفی الا نفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها« (زمر: ۴۲) هنگام خواب، خداوند همه روحها را قبض میكند، اما كسانی كه هنوز اجلشان فرا نرسیده است، روحشان را دوباره بر می گرداند. باید توجه داشت به این كه بیدار شدن از خواب، نعمتی است از سوی خدا و سرمایه جدیدی است كه در اختیار او گذاشته است كه با این سرمایه میتواند سعادت دنیا و آخرت را برای خود كسب كد و یا خسارت و شقاوت دنیا و آخرت را به دست آورد. پس از آن كه در این باره تأمل كرد، باید با نفس خود شرط كند كه اصطلاحاً به آن »مشارطه« میگویند. به اعتبار همین شرط كردن و قرار داد بستن است كه در طول آن روز از همه گناهان پرهیز میكند و تمام واجبات را به جا می آورد. گویی نفس انسان, مانند شریكی است كه در مقابل او قرار گرفته است. سرمایه ای را به او می سپارد كه با آن تجارت كند وبا او شرط میكند كه باید با این سرمایه ای, سود به دست آوری و خسارت به بار نیاوری ! این قرار داد با نفس تاثیری روانی به دنبال دارد كه انسان بتواند در طول روز, توجه بیشتری به انجام وظایف خود داشته باشد و دچار غفلت نشود. پس از «مشارطه » نوبت به «مراقبه » می رسد. مراقبه نیز اصطلاحی است كه از روایات و ادعیه به دست میآید. در مناجات شعبانیه آمده است: «فاكنون لك عارفاوعن سواك منحرفا ومنك خائفا مرقبا». وقتی كه با خود شرط كرد و تصمیم گرفت كه از گناه اجتناب كند و كارهای واجب را انجام دهد و در طول روز, همواره مراقب نفس خود باشد, مانند صاحب كاری است كه مواظب كارگرش هست تا كارها را درست انجام دهد. همه ما باید در طول روز, بر نفس خود, نظارت داشته باشیم تا مبادا لغزشی پیش آید و از جاده اطاعت و عبادت خدا انحراف پیدا كند. پس از مراقبه, »محاسبه« است. انسان به هنگام شب كه میخواهد بخوابد, باید لحظه ای درباره رفتار روزانه اش فكر كند و یك یك كارهایی را كه از صبح تا آن زمان انجام داده است, به یاد آورد و از نفس خود, حساب بكشد, مانند صاحب سرمایه ای كه از عامل مضاربه یا شریكش حساب می كشد. باید به كار همه اعضا و جوارحش رسیدگی كند كه آیا وظایفشان را به خوبی انجام داده اند یا از آلان تخلف كردهاند ؟ اگر همه در خط بندگی بوده اند, خدا را شكر كند كه چنین توفیقی به او داده است كه یك روز را به اطاعت او بگذارند و اگر تخلف كرده و لغزشی داشته اند, استغفار كند و تا دیر نشده است, آن را جبران نماید. در روایات آمده است كه وقتی نوشتن اعمال او هستند, مدتی صبر میكنند, اگر توبه كرد, چیزی نمی نویسند و اگر توبه نكرد, آن گاه خطایش را ثبت میكنند. به هر حال, اگر لغزشی از او سر زده است, باید همان شب استغفار كند. اگر واجبی را ترك كرده است, قضایش را به جا آورد. اگر حق كسی را تضییع كرده است, آن را جبران كند و حسابش را تصفیه نماید. این سه امر, یعنی تصمیم در آغاز روز, نظارت در طول روز و محاسبه آخر شب, در تمام مراحل سیر و سلوك وجود دارد, اما مراتب و شدت و ضعفشان فرق میكند كه به آن اشاره خواهیم كرد. پس اولین مرحله, مواظبت بر انجام واجبات و ترك مرحمات است. در این مرحله, لزومی ندارد كه خیلی به مستحبات بپردازد. باید باید اهتمامش بر این باشد كه واجبات را خوب انجام دهد و گناه و لغزشی از او سر نزند, البته این بدان معنا نیست كه همه مستحبات را ترك كند, بلكه می تواند مستحباتی كه به آنها عادت كرده و یا انجام شان راحت است, به جا آورد. مهمترین مساله در مرحله مراقبه, این است كه انجام واجبات و ترك محرمات را درست رعایت كند تا ملكه تقوا برایش حاصل شده و دیگر انجام تكالیف واجب و همچنین ترك گناهان برایش عادت شود. این طور نباشد كه برای ترك هر گناهی نیاز به تامل و تصمیم گیری باشد. روی این مرحله كه البته همه مومنان می بایست آن را پشت سر بگذارند و مقدمه ای است برای سیر عرفانی, تاكید فراوان شده است, هم در روایات و هم در كلمات بزرگان علم اخلاق و عرفان. تا زمانی كه انسان به گناه مبتلاست, هر سعی و كوششی در راه عبادت خداوند, چندان تاثیری برای او نخواهد داشت و درست مانند جیب سوراخی است كه هر چه پول درون آن می ریزند, از آن سوراخ بیرون می ریزد. گناهان اعمال را از بین می برند. اخلاق بد و رذیله, مثل حسد, كینه و سوءظن, ایمان را ذوب میكنند. »ان الحسد یاكل الایمان كما تاكل النار الحطب«. در روایات داریم كسانی كه به گناه غیبت یا بعضی گناهان دیگر مبتلا هستند, اگر گناهی از آنها سر بزند, تا چهل روز عبادت آنها قبول نمی شود, البته اسقاط تكلیف میشود و نباید آن را قضا كند, اما به مرحله قبول نمی رسد و تاثیری كه باید در روح داشته باشد, نخواهد داشت. رعایت تقوا و انجام واجبات و ترك محرمات, شرط موفقیت در مراحل بعدی سیر و سلوك نیز هست. پس از این كه ملكه تقوا در این حد حاصل شد, نوبت به مرتبه ای بالاتر از مراتب مراقبه می رسد. تا كنون سعی او بر این بود كه واجبات را انجام دهد, اما در این مرتبه, سعی میكند كه مشتبهات را ترك كند. مشتبهات كارهایی هستند كه انسان یقین به گناه بوده آنها ندارد, ولی مشتبه به گناه هستند, یعنی در معرض آلوده شدن به گناه است. ممكن است در آغاز, چون یقین ندارد, تكلیفی هم برای اجتناب از آن نداشته باشد, اما پس از انجام عمل متوجه میشود كه كاری حرام انجام داده است. بنابراین, مرحله بعد, اجتناب از مشتبهات است و مرحله بعد, این كه مقداری از مستحبات را هم انجام دهد و نیز بعضی از مكروهات را ترك كند. البته باب مستحبات بسیار وسیع است و اگر انسان تمام شبانه روز را به انجام مستحبات مشغول باشد, باز از عهده انجام همه آنها بر نمی آید. علاوه بر این امروز كه كشور اسلامی ما نیاز به سازندگی دارد, آن قدر تكلیف واجب بر عهده ما هست كه نوبت به مستحبات نمی رسد, اما مستحباتی هم هستند كه مزاحمتی با كارهای واجب ندارند, مثلا, خوانده نماز در اول وقت, مستحبی است كه بسیار بر آن تاكید شده است. خواندن نماز در اول وقت, زمانی بیش از زمان خواندن نماز در آخر وقت نیاز ندارد. این از بزرگترین مستحبات است. یكی از بزرگان و اساتید علم اخلاق فرموده بود كه اگر كسی تعهد كند كه نمازهای واجبش را در اول وقت بخواند, من ضمانت می كنم كه به مقامات بسیار عالی در عرفان نایل شود. یكی دگر از این مستحبات, رعایت حضور قلب در نماز است. این مستحبی است كه وقت اضافی نمی خواهد, اما كیفیت عبادت را صد چندان میكند. یكی دیگر از این مستحبات, رعایت ادب در حضور پدر و مادر است. در میان بزرگان كسانی بوده اند كه تا پدر و مادرشان اجازه نمیدادند, در حضور آنان نمی نشسته اند. اینها مستحباتی نیز هستند كه وقت می برند. چقدر خوب است كه انسان با استاد و مربی اخلاق خود درباره انتخاب این مستحبات مشورت كند و از میان مستحبات فراوانی كه وارد شده است, از قبیل تلاوت قرآن, نوافل یومیه بخصوص نافله شب, بعضی از اذكار مخصوصا تسبیحات اربعه و ذكر شریف »لا اله الا الله« دعاهای ایام, دعاهای اوقات صبح و شام, دعاهای هفتگی و امثال اینها خوب است, ولی ممكن است به تناسب حال اشخاص, بعضی از آنها رجحان و اولویت داشته باشند. آنچه كه مهم است و در روایات شریفه نیز بر آن تاكید شده, این است كه اگر یك برنامه عبادی برای خود قرار دادیم, بر انجام آن مداومت داشته باشیم كه در غیر این صورت, آن اثری را كه می بایست داشته باشد, نخواهد داشت. در اصول كافی روایات متعددی نقل شده كه بر مداومت بر عمل عبادی گرچه كم باشد, تاكید میكنند. روایاتی به این مضمون: »المداومه علی العمل القلیل خیر من العمل الكثیر«. خلاصه این كه آنچه در سیر و سلوك بر آن تاكید شده این است كه در ابتدا باید برنامه هایی انتخاب شود كه آسان و مداوم باشد. این گونه نباشد كه عملی را دو روز انجام دهد و روز بعد نتواند آن را ادامه دهد. باید آن عمل در آید. نشانه ملكه شدن هم این است كه اگر اتفاقا آن عمل ترك شد, ناراحت شود. از رسول اكرمr: نقل شده است كه فرموده اند: »عمل خیر باری مومن عادتی خاص می آورد. به گونه ای كه اگر یك روز آن عمل را انجام ندهد, ناراحت میشود و گویا چیزی را گم كرده و یا مرتكب گناه شده است«. تا این جا سخن درباره عمل بود كه چه كارهایی را انجام و چه كارهایی را ترك كنیم. پس از این, نوبت به مرحله ای بالاتر می رسد كه البته این مرحله نیز با مشارطه, مراقبه و محاسبه توام است. در این مرحله بیشتر توجه انسان باید به قلب و نیات قلبی باشد. زمانی كه روح و جسم انسان, در راه انجام واجبات و ترك محرمات تقویت شدند, به گونه ای كه هیچ گاه از هیچ عضوی انحراف و لغزشی سر نزد و تقوا به صورت ملكه در آمد, در حقیقت, تازه سیر عرفانی از این جا شروع میشود, زیرا آنچه كه مربوط به عمل است و از انسانهایی هم كه در معرفت, بسیار ضعیف اند, صادر میشود. آنچه كه بیشتر جنبه عرفانی دارد, اعمالی قلبی انسان اعمال خود را به نیت خالص, مزین كند. این را باید از واجبات شروع كند و تلاش كند كه در هیچ یك از واجباتی كه انجام میدهد, شائبه ریا نباشد, نخواسته باشد به گوش دیگران برسد كه او چنین عمل خوبی را انجام داده است. ریا به معنای خود نمایی است و سمعه آن است كه گرچه عمل را دور از چشم دیگران انجام میدهد, اما از این كه به گوش آنان برسد, خشنود شود و خوشش بیاید. باید از این آلودگیها پرهیز كند. باید تلاش كند واجبات را برای خدا انجام دهد و گناهان را نیز به خاطر خدا ترك كند نه به خاطر ترس از مردم. خلاصه باید نیت خود را در اعمال و ترك محرمات، خالص گرداند؛ البته این كاری است دشوار، اما شدنی. هر یك از مراحل سیر و سلوك، دشوارتر از مرحله قبل است، اما با الطافی كه خداوند متعال نسبت به بنده اش دارد، آسان و گوارا خواهد شد. اگر انسان در مراحل اولیه، استقامت كند و از امتحانها سر بلند بیرون بیایید، خداوند چنان سرور و لذتی به او عطا میكند كه اگر یك روز، كار پسندیده ای از او ترك شود، بسیار ناراحت و دلگیر خواهد شد. برای اینكه انسان بتواند نیت خود را خالص كند، باید مقدماتی را فراهم كند و توجهاتی داشته باشد؛ زیرا نیت خود را خالص كند، باید مقدماتی را فراهم كند و توجهاتی داشته باشد؛ زیرا نیت خالص، چیزی نیست كه هر گاه انسان بخواهد، بتواند فوراً آن را بدست آورد. كسی كه دوست دارد پیش مردم، محبوب باشد و همه به او احترام بگذارند، خواه ناخواه در نیتش شائبه ای راه پیدا میكند. شخصی میت و اند در كارها نیت خالص داشت باشد كه حب جاه نداشته باشد و برای این كه از ریا و سمعه در امان بماند، باید تا آنجا كه ممكن است، وظایفش را در خفا انجام دهد؛ البته در این جا در لغزشگاههایی نیز هست. بعضی وقتی كه می خواهند عبادتشان را در خفا انجام دهند، دیگر در نماز جماعت حاضر نمی شوند. دلیلشان هم این است كه می خواهیم نمازمان را در خلوت بخوانیم تا ریا نشود. اینها دامهای شیطان است. باید توجه داشت كه دستورات شرع، دقیقاً مراعات شود. باید در نماز جماعت و نماز جمعه شركت كرد. با این عذر كه می ترسم ریا شود، نباید فریب شیطان را بخوریم و دستورات خداوند را زیر پا بگذاریم. بله، عبادتهایی مانند صدقه دادن را می توان از راههای مختلفی كه دیگران متوجه نشوند، انجام داد و به مستمندان كمك كر، اما عبادتهایی را كه جنبه اجتماعی دارند و تأكید شده است كه به صورت جمعی انجام شوند، نباید به بهانه جلوگیری از ریا ترك كرد و در خلوت به جا آورد. یكی از دستور العملهایی كه در این مرحله، بسیار مفید و كار ساز است، این است كه سعی شود دل انسان، با خدا انس بگیرد. اگر ما كاری را برای ارضای تمایلات نفسانی مان انجام می دهیم، به این دلیل است كه به آن كار لذت بخش مادی، علاقه تمایل داریم یا وقتی كه كاری را به خاطر دوستمان انجام می دهیم، به این دلیل است كه به او انس علاقه داریم. وقتی آنان می تواند كاری را برای این كه خدا آن كار را دوست دارد، انجام دهد، كه به جای این محبتها، محبت خدا را در دلش قرار دهد. در مناجات شعبانیه می خوانیم كه: »الهی لم یكن لی حول فانتقل عن معصیتك الا فی وقت ایقظتنی لمحبتك« خدایا! من توانایی این كه دست از گناه بردارم را نداشتم، مگر وقتی كه تو دل مرا با محبت خودت بیدار كردی. آن وقت كه پرتویی از محبت تو در دل من افتاد، اجتناب از گناه برایم آسان شد. اگر انسان بتواند عشق به خدا را در دلش زیاد كند، همه مشكلات و دشواریها برایش آسان میشوند. اگر انسان به خدا عشق پیدا كند، سحر خیزی نه تنها برایش دشوار نخواهد بود، بلكه به عنوان دیدار محبوب، لذت بخش خواهد بود. برای انسانی كه به كسی عشق می ورزد، چه چیزی لذت بخش تر از این است كه در خلوت با او بنشیند و با او سخن بگوید؟ اگر ذره ای از محبت الهی در دل انسان بیفتد, دیگر هیچ چیز برای او لذت بخش تر از این نیست كه در سحرگاهان كه همه چشمها در خواب است، همه درها بسته و همه چشمها در خواب است، همه درها بسته و همه جا خاموش است، راهی به سوی محبوب باز كند. برای این كه محبت خداوند در دل انسان پدید آید، باید نعمتهایی را كه خدا به انسان عطا كرده است، بشناسد و درباره آنها به تفكر بنشیند. میلیونها نعمتی كه اگر یكی از آنها را انسانی به او عطا می كرد تا پایان عمر سپاسگزار او بود. خلاصه، شرط به وجود آمدن محبت پایدار، معرفت خدا و انس با او است. محبتهایی كه میان دو انسان، پایدار می ماند، با یك برخورد و كی نگاه، حاصل نمی شوند؛ بلكه زمانی این محبت، پایدار خواهد شود كه میان آنها انس به وجود آید. محبت خداوند هم كم و بیش در دل همه هست. چگونه میشود خدا را دوست نداشت؟ مگر او چیزی كه دوست داشتنی نباشد هم دارد؟ هر چه كه می تواند ملاك دوست داشتن باشد، در او به طور بی نهایت وجود دارد. پس برای این كه جوانه های محبت در دل هر مسلمان رشد كند و پایدار بماند، باید با خدا انس بگیرد. ● چگونگی انس با خدا اما چگونه میت وان با خدا انس گرفت؟ باید سعی كرد كه در تمام شبانه روز، گوشه ای از دل به او متوجه باشد. اگر انسان به مصیبتی دچار شود كه او را غمگین و ناراحت كند، تا مدتها این حادثه، ذهن او را به خود مشغول میكند و حتی گاهی در خواب هم از خاطرش بیرون نمی رود و پس از مدتها كه از آن واقعه می گذرد، هنوز گوشه دلش متوجه آن مصیبت خواهد بود. به هر كاری كه مشغول میشود، آن حادثه جلوی چشمش حاضر میشود. چنین توجهی را می توان به طور اكتسابی و به وسیله تمرین نیز در خود ایجاد كرد. كسی كه جذبه خداوند، اراده او را تسخیر میكند و بارقه ای از محبت خدا در دلش می تابد، خود به خود، همواره متوجه او است؛ البته كسانی هم كه چنین جذبه ای برایشان ایجاد نشده است، میتوانند تدریجاً و به وسیله تمرین، آن حالت را در خود به وجود آورند. تمرین آن نیز این گونه است كه همواره توجه داشته باشد كه در حضور خداست و خدا ناظر بر اعمالش است. از صبح كه از خواب بر میخیزد، باید به خودش تلقین كند كه خداوند همواره او را می بیند، گرچه او خدا را نمی بیند. پیامبر اكرمr به ابوذر فرمودند:»اعبد الله كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه یراك«؛ به گونه ای خدا را عبادت كن كه گویا او را می بینی و اگر تو خدا را نمی بینی, او تو را می بیند. توجه به این كه خداوند ناظر بر اوست, نیاز به بر نامه ریزی و نشستنت در گوشهای و از همه كارها دست كشیدن ندارد. این توجه, مرتبه ای از مرحله »ذكر« و »توجه قلب « است كه وقتی به حد ملكه رسید, كم كم انسان احساس میكند كه دلش با خدا انس گرفته است و وقتی كه انس گرفت, محبت خداوند در دل بیشتر شد, علاقه به عبادت و بندگی, خصوصاً خواندن نماز و دعا و مناجات هم زیاد میشود. به تلاوت قرآن مجید بیشتر علاقه مند میشود. آیا انسان میل ندارد كه نامه محبوبش را بخواند؟ محبوبی كه انسان از او دور است, برایش نامه ای نوشته است, چند بار آن را می خواند و هر وقت كه فرصتی به دست آید, دوباره آن را بر می دارد و نگاه میكند و می خواند. قرآن هم كلام خداست, اثر او است. وقتی كه محبت خدا در دل پدید آید, انسان بارها آن را با شوق می خواند. به هر حال, این مرحله از» مراقبه « به این صورت است كه به وسیله تمرین, توجه قلبی به خداوند را در خود ایجاد كند و آن را به حد ملكه برساند. اگر این ملكه را در خود به وجود آورد, كم كم دریچه ای به سوی قلبش باز میشود و از طریق دل با خدا سخن میگوید. شاید برای همه ما این حالت پیش آمده باشد كه وقتی انسان مشغول خواندن دعا یا نمازی هست, اگر حالت توجه و انسی به او دست دهد, برای یك لحظه احساس میكند كه خدا را در مقابل خود می بیند و مستقیماً و بدون پرده دارد به او سخن میگوید با ممارست و تمرین می توان این حالت را در خود ایجاد كرد كه گویی خدا را می بیند و با او مستقیماً سخن میگوید. اگر این حالت در انسان ته و جود آمد و تقویت ش, از این مرتبه از مراقبه می گذارد و به مرتبه ای بالاتر می رسد. با ایجاد حالت انس و پس از آن, شدت یافتن محبت و اشتیاق, كم كم حجابهای میان انسان و خداوند یك به یك از بین می روند. دیگر انسان با شوق و لذت به خدا توجه پیدا میكند و از این كه حضور او را احساس میكند, مسرور میشود و اگر لحظهای غافل شود, مانند این است كه از معشوقش جدا شده است. این جدایی برایش بسیار سنگین و غیر قابل تحمل میشود. چنین انسانی غفلت را گناه میداند و به خاطره آن استغفار میكند. استغفار اولیای خدا, استغفار از گناه نیست, بلكه همان طور كه در ادعیه و مناجاتها وارد شده است, استغفار آنان به این دلیل است كه احساس میكنند با این كه در حضور خدا هستند، از او غافل شده اند. این غفلت را بزرگترین گناه میدانند. آنان از این كه در محضر خدا كاری انجام می دهند كه لازمه بعد مادی انسان و شرط زندگی مادی است و به همین دلیل مجبورند كه گوشه ای توجه خود را به این امور معطوف دارند، احساس گناه و شرمندگی میكنند. البته اولیای الهی، هیچ گاه توجهشان به طور كامل به غیر خدا معطوف نمی شود، اما همین توجه جزئی را نیز برای خود، گناه تلقی می كنند و ناراحت اند از این كه چرا نباید تمام توجهشان متمركز در مقام ربوبیت باشد. به همین دلیل، گریه و استغفار میكنند. به هر حال، كسی كه در این مرحله از سیر باشد كه مراقبه اش، توجه به حضور خدا باشد، استغفارش نیز از این خواهد بود چرا لحظه ای از این توجه غافل شده است. اگر این مرحله به كمال برسد و توجهات قلبی، در ساحت قدس الهی متمركز شوند، این جاست كه از انوار الهی در دل انسان می تابد و او را از مراتب پست دنیوی به سوی مقامات عالی انسانی كه همان قرب ربوبی است، می كشاند. آن گاه انسان، دیگر عبادت را با رنج و مشقت انجام نمی دهد، بلكه آن را به عنوان عرض ادب به پیشگاه محبوب خویش میداند و از آن لذت می برد و چنان غرق در این لذت میشود كه همه لذتهای دنیا را فراموش میكند. چنین انسانی اگر بخواهد به حسب وظیفه، به بعضی از امور و لذتهای دنیوی بپردازد، برایش بسیار گران است. از این رو، فقط به خاطر امتثال امر خداوند به این امورمی پردازد نه به خاطر میل به آنها. تصور این حالت، برای ما مشكل است؛ مثلاً شخصی كه در تابستان گرم و در بیابانی سوزان، ساعتها تشنگی را تحمل كرده است، اگر شربت گوارایی را در اختیارش بگذارند، چگونه ممكن است آن را به خاطر لذتش نخورد، بلكه به خاطر بخورد؟ یا مثلاً گاهی حالاتی برای انسان جوان پیش میآید كه اجتناب و خودداری از گناه، برایش كاری بسیار مشكل خواهد بود؛ مانند حالتی كه برای حضرت یوسف در كاخ عزیز مصر پیش آمد. جوانی در بالاترین رشد، برومند، قوی، زیبا، در محلی خلوت، خود را نگه می دارد. این كار بسیار مشكلی است، اما كسی كه دلش با محبوب بالاتری انس دارد و معشوق زیباتری سراغ دارد و دلش متوجه اوست، برایش خودداری، امری بسیار آسان است. وقتی كه به آن معشوق توجه میكند، سایر جاذبه ها برایش هیچ است. برای او مسخره خواهد بود كه كسی غذا را برای لذتش بخورد یا سایر كارهای دنیوی را برای لذت بردن انجام دهد. این كارها برای او مانند بازی های بچگانه است. چرا بزرگترها از بازی با اسباب بازی بچه لذت نمی برند؟ برای این كه لذتهای بالاتری درك كردهاند. اولیای الهی وقتی كه دلشان با خدا انس گرفت و تجلیات جمال او برایشان هویدا شد، از هیچ چیز غیر از جمال او لذت نمی برند. باز هم برای تقریب به ذهن، چاره ای نیست كه از مسائل مادی مثالی بیاورم. اگر انسان در مجلسی نزدیك محبوب خود نشسته باشد، اما آن محبوب، در حجاب باشد و گاهی حجاب را از چهره خود بردارد و به دور از نگاه دیگران اشاره ای و اظهار محبتی به این شخص بكند، و به او بفهماند كه من هم تو را دوست دارم، چه حالتی برای این عاشق به وجود میآید؟ میخواهد بال در بیاورد و پرواز كند. او دیگر لذت خوراك با سایر لذتها را احساس نمی كند و سرا پا غرق در لذت و همان اشاره محبوب میشود. خداوند متعال هم با دوستانش از این اشاره بسیار دارد، اشاره هایی كه دیگران، آن را نمی بینند و درك نمی كنند. آنها نمی دانند كه خداوند با دل دوستانش چه میكند. دوستان خدا هم این اسرار را فاش نمی كنند. ما به قیافه آنها نگاه می كنیم و گمان می كنیم كه مشغول مطالعه كتاب یا تماشای باغ كوه و دریا هستند، اما تنها خودشان میدانند كه چه می بینند. چنان از تماشای جلوه های محبوبشان سرمست می شوند كه همه چیز را فرا موش میكنن�

نظریه جهان بزرگ ایرانی

1 ـ ایران از کشورهایی است که دارای یک بعد جهانی می باشد هر چند فقط از درون نگریسته می شود. شناخت جهان ایرانی می تواند ایران شناسی دقیقی را مطرح کند و در جهان امروز که جهان رسانه، به جای انفعال به طور شدید فعّال شود و بتواند خود را در آینده ترسیم کند و سهم خود را در آینده جهان به دست آورند. 2 - فهم ایران جهانی نیاز به فهم ابعاد جهانی درونی و برونی ایرانی دارد چون ابعاد درونی و بیرونی به صورت منظم و نظام وار تشکیل یک نظام معرفتی - ساختاری، جغرافیائی ـ تاریخی جهانی شدن را می دهند و مبنای سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی ـ ارتباطی از نظام یاد شده، استخراج می شود. کشورهایی مثل ایران که دارای این انرژی متراکم جهانی و اشراق است. اگر فعال نشود به یک نظام فاسد تبدیل می شود که انفعال مداوم و افسردگی مستدام را برای آن رقم خواهد زد. 3 ـ ایران بنابر گفته مشهور؛ بر سر یک چهار راه جهانی گرفته شده و این چهار راهی بودن آن یک «مفهوم فرامفهوم» حاکم بر چهارچوب های معرفتی ساختاری ایرانی است فهم این «جغرافیای معرفتی» اولین قدم فهم ایران جهانی می باشد چهار راه بودن خود جغرافیایی است یک معرفت خاص را ایجاب می کند و آن معرفت عرفان و اشراق است. 4 ـ عرفان که براساس «عقل میان فرهنگی» شکل گرفته است یک معرفت چهار راهی است که در طول تاریخ ایران بر آن مسلط بوده است به گونه ای که هر مذهبی که به ایران وارد می شده است و یا در ایران به وجود می آمده است، اشراقی می شده و یا اشراقی بوده است و علت آن نیز روشن است چرا که عرفان یک «مذهب همدلی» است همدلی که شاید هم زبانی نباشد پس عرفان یک مذهب ناظر به همه فرهنگ ها است تا یک فرهنگ خاص. 5 ـ عرفان یک «مذهب انفسی» است و سپس از آن جا به «مذهب آفاقی» می رسد به عبارت یک مذهب معنایی است که سپس به جغرافیا و تاریخ (دو بعد حاکم بر آفاق) می رسد. پس در یک حالت فراجغرافیائی و فراتاریخی عمل می کند پس عرفان یک معرفت و شناخت و دانش بی مرزی و بی تعین می باشد که چارچوب جهانی معرفت ـ ساختار ایرانی را تشکیل می دهد که جامع این معرفت ـ ساختار، فرهنگ می باشد. یعنی عرفان ایرانی، فرهنگ جهانی را می رساند. 6 ـ شاهد بزرگ این معرفت ـ ساختار، فلسفه های جهانی ایرانی است که در قالب ادبیات و هنر و فلسفه و عرفان ایرانی تجلی یافته است که همه در فرهنگ عمومی ایران ظاهر می شود و آن مهمان پذیری ایرانیان فراتر از زبان و فرهنگ می باشد به گونه ای که تاریخ ایران را بایستی «تاریخ همزیستی اقوام و ادیان» دانست. 7 ـ چون ایران دارای صفت سعه صدر و ذهنیت جهانی در درون است پس در بعد خارجی و بیرونی نیز دارای همین صفت می باشد. یعنی یک «دیدگاه جهانی تعامل گرا» دیدگاه جهانی تعامل گرا، بنیان سیاست گذاری خارجی عام ایرانی تشکیل داد، و خواهد داد تاریخ سیاست خارجی ایران در قبل از اسلام (مثل دوران هخامنشی) و در دوران بعد از اسلام (مثل صفویه) شاهد خوبی بر این موضوع یاد شده می باشد. 8 ـ صلح جهانی بر دو پایه «معنویت و عدالت جهانی» برخاسته از عرفان ایرانی می باشد که می تواند برای جهان آینده در مقیاس جهانی یک ایده و فکر عملی می باشد. صلحی که براساس عقل میان فرهنگ یا عقل فطری یا عقل اشراقی، بنا می شود که فلسفه ملاصدرا آن را برای اولین بار در عهد صفویه بنا کرده است و عقل ایرانی را در قالب یک حکومت تجلی داده است و شروع یک حرکت در تاریخ بشری بوده است ولی به علت نقصان تبیینی در برخورد با عقل جدید غربی یا عقل مدرن و خودمدار غربی به خاموش موقت، گرایید و نتواند رسالت صلح جهانی خود در مقابل عقل جنگ طلب غربی قد علم و راست کند. 9 ـ جمهوری اسلامی که شکل بازسازی حکومت صفویه در جهان امروز می باشد با همان فلسفه ملاصدرا فکر می کند و تنفس سیاسی اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی خود را دائر می کند و عقل میان فرهنگی را مبنای خود گرفته است و براساس همین عقل میان فرهنگی به نظریه دولت ـ مردم به جای دولت ملت معتقد است که به مفهوم امت نزدیک می شود و امامت مبنای رهبری خود قرار داده است. 10 ـ فرهنگ و نژاد ایرانی نیز یک فرهنگ و نژاد جهانی است زبان فارسی ایرانی از زبان های تحلیلی هندو اروپائی است که تمدن سازی آن در سطح جهانی زبانزد است و مبنای تمدن غربی امروز است از طرف دیگر اقوام ایرانی و فرهنگ ایرانی از ایران به جهان امتداد یافته است فرهنگ خراسان از آسیای میانه عبور می کند و به کشمیر (ایران کوچک) می رسد و از آنجا به شمال چین تا منچوری نفوذ می کند که بازسازی این مسیر فرهنگی بسیار مهم می باشد. 11 ـ فرهنگ عرفانی غرب ایران (کردستان و لرستان) از شمال عراق گذشته و به شمال سوریه می رسد و از آنجا به فلسطین و لبنان می رود و سپس شمال افریقا و صحرای بزرگ افریقا تحت نفوذ خود قرار می دهد. فرهنگ خوزستانی به عنوان مدخل تعامل فرهنگی ایران اسلامی و خاورمیانه عربی اسلامی می تواند الگو واقع شود و این تعامل می تواند از جنوب عراق شروع شود که امروز انگلیس سعی در جلوگیری از آن دارد و فرهنگ کرمان و سیستان و بلوچستان از مسیر پاکستان به هند می رسد و از آنجا به آسیای شرقی می رسد. فرهنگ ایرانی شمال غرب ایران (آذربایجان) از دو طرف شمال و جنوب دریای سیاسی به جنوب شرقی و جنوب اروپا می رسد و حوزه فرهنگ کرواسی و مجاری تشکیل می دهد. بازسازی این مسیرهای فرهنگی برای ایران آینده بسیار ضروری است. 12 ـ بزرگ نرم افزار این بازسازی تعامل مذهبی و جهان پدیداری (جهان بینی) می باشد. تعامل با اهل سنت یکی از بنیادی ترین این تعامل می باشد. تعامل با اهل سنت با ولایت و حب محمد و آل محمد شروع می شود و آنچه شیعه ایرانی به اهل سنت می تواند بدهد عرفان شیعی آن می باشد و آنچه اهل سنت به شیعه ایرانی می تواند دهد تاریخ اسلامی و سیره ما از بعد معرفت شناسی و روش شناسی می باشد. که این تعامل به طور ناقص انجام شده است و تعامل با جهان مسیحیت ایرانی (کرواسی و جنوب اروپا) می تواند از طریق ارمنستان و ارمنی ایرانی بازسازی توده و با نظریه انسان کامل و محبت به آن، به تعامل معرفتی و روش شناسی پرداخت همان طور با جهان کوچک یهودیت در تعامل با قالب عقل تاریخی و تجلی خود در تاریخ و رابطه انسان و خدا در تاریخ ما رسید، و با آن به فضای تعاملی در فلسطین آینده نائل آمد. پدیدآورنده: ابراهیم فیاض

مفهوم تجربه دینی و عرفانی در ادب فارسی

پژوهشی در مفهوم تجربه دینی و عرفانی در ادب فارسی انسان با توجه به حضور جنبهای الهی، یعنی روح، در وجود خود، این توان را دارد که با خدای خود نوعی ارتباط معنوی داشته باشد. این ارتباط در حقیقت بین خدا و «خود» انسان به وقوع میپیوندد و نیازی به «غیر» نیست. اما گاهی مقدماتی لازم است تا این ارتباط برقرار شود: دیدن چیزی یا انجام دادن عملی، که نوعی «تجربه» به حساب میآید، میتواند مقدمهای برای یاد خدا و برقراری ارتباط معنوی با او باشد. هر تجربهای که در آن به نحوی از انحاء ارتباطی با خدا ایجاد شود، یعنی نوعی آگاهی از حضور خدا به انسان دست دهد، آن را «تجربه دینی» و گاهی «تجربه عرفانی» مینامند. و چون شناخت خدا با توجه به قدرت عقل و نوع اعتقاد در انسانهای مختلف متفاوت است، لذا میتوان گفت که عقل و اعتقادات شخصی نقش مهمی در تعبیر و تفسیر تجربه دینی ایفا میکند. در چند دهه گذشته، تجربه دینی از موضوعات اصلی در حوزههایی مانند فلسفه دین و جامعهشناسی دین در جهان غرب بوده که غالباً بر اساس اعتقادات و طرز تفکر مسیحیت مورد بحث قرار گرفته است. در این مقاله، مفهوم تجربه دینی وعرفانی در ادبیات فارسی بررسی میشود. ● مقدمه انسان از همان آغاز آفرینش، که از «سُلالهای از گِل» خلق و سپس به صورت نطفه در «قرارگاهی مکین» جای داده میشود، در مسیر تکامل تدریجی به سوی تجرد قرار میگیرد. وقتی تکامل طبیعت مادی به مرحلهای خاص از کمال خود میرسد، آنگاه در آفرینشی دیگر، انسان به ماوراء طبیعت میپیوندد؛ یعنی، روح در بدن کمال یافته و مستعد دمیده میشود. این پیوند طبیعت با ماوارء طبیعت در انسان به وی این قوه و امکان را میدهد که بتواند هم با عالم طبیعت و هم با عالم ماوراء طبیعت ارتباط داشته باشد. تکامل انسان متوقف نمیشود، بلکه او به تدریج رشد میکند و کمال بیشتری مییابد. با توجه به نص صریح قرآن، روح انسان از روح خداست ( نَفَخْتُ فیه مِن روحی)، و همین امر، در عین حال که انسان را موجودی «خداگونه» میکند، این امکان را نیز برای وی به وجود میآورد که بتواند با خدای خود ارتباط برقرار کند، به معرفت خدا نایل آید، و به «حق» بودن او پی ببرد. این آگاهی از «حق» بودن خدا گاهی از طریق رؤیت آیات خدا در «آفاق»، و گاهی نیز مستقیماً از طریق «انفس» و کشف و شهود باطنی به دست میآید. ندایی از فطرت پاک و الهی انسان برمیآید که این جهان و هرچه در آن است خالقی دارد. آنچه بشر در طول زندگی خود در این عالم خاکی در ادوار مختلف همیشه به عنوان یک نیاز روحی به دنبال آن بوده و خواهد بود، شناختن آن خالق است، هرچند که این نیاز هرازگاهی در برخی انسانها به دلایل مختلفی نادیده گرفته شده و یا سرکوب میشده است. در دورههای اولیه که بشر تمدنی نداشته و از آگاهی زیادی برخوردار نبوده است، در پاسخ به این نیاز روحیِ خود اغلب به بیراهه میرفته و در این مورد به خرافات روی میآورده تا شاید جوابی به ندای فطرت خداجو در درون خود داده باشد. «تجربه مقدس، مکان و فضای قدسی، ایده خدا و خداباوری، آخرتاندیشی و باور به عالم یا عوالمی روحانی که در فرهنگ و باور مردمان دورههای بعد در عهد نوسنگی و باستان به ویژه در حوزه فرهنگها و جوامع مدیترانه شرقی مشاهده میکنیم، عمیقاً متأثر و برگرفته از احساس آیینی و تجربه دینی مردمان پیش از تاریخ بوده که در عصر پارینهسنگی به صورت یک تحول عمیق معنوی ظهور میکند.» (ملاصالحی، ۱۳۷۷: ۲۹). انسان، در عین حال که موجودی الهی است، به دلیل ساختار وجودی خود، نیاز به وحی دارد تا از طریق آن راه رستگاری و روش درستِ زندگی را بشناسد، چون سهلانگار و فراموشکار است و لذا همیشه نیازمند تذکر است تا بداند از کجا آمده، در کجا هست و به کجا میرود: رَحِماللهُ إمرأً عَلِمَ مِنْ اَیْنَ فی اَیْنَ وَ اِلی اَیْنَ. پس دین از ضروریات هستی انسان است و با خودِ حضرت آدم، که اولین انسان در روی زمین بوده، آغاز میشود، به این معنی که اولین انسان اولین پیامبر نیز بوده است. «تنها با پیروی از دین، یعنی از روشی الهی برای طرز زندگی، طرز تفکر و طرز زیستن است که انسان واقعاً "انسان" میشود و میتواند معنی زندگی را بیابد. در این معنی است که دین به هستی انسان معنی میدهد»(نصر، ۱۹۷۵: ۲۴). ● ماهیّت تجربه دینی تجربه دینی از موضوعاتی است که در دو قرن گذشته اغلب توسط نویسندگان غربی در حوزههایی مانند روانشناسی دین، جامعهشناسی دین ، فلسفه دین و غیره مورد بحث قرار گرفته است. در کشورهای اسلامی، مانند مصر، پاکستان و ایران نیز این مسئله مورد توجه بوده و نواندیشانی از نویسندگان مسلمان در اینباره مباحثی را مطرح کردهاند. اقبال لاهوری، که در بازسازی فکر دینی نظراتی ارائه کرده، سه عنصر اصلی را در دین تشخیص میدهد: تجربه دینی، معرفت دینی، و حرکت دینی. وی سعی میکند تا این سه عنصر اصلی دین را با نگاهی تازه بررسی کند و درکی جدید از آنها ارائه دهد، و در این مورد به پیشرفتهای علمی بشر نیز توجه دارد: «اقبال مدعی بود که وظیفه احیاگران امروزین آن است که علم جدید را به رسمیت بشناسند و به آن به دیده احترام بنگرند و بکوشند تعالیم اسلام را در روشنای این علم مورد بازفهمی و ارزیابی مجدد قرار دهند. او خود نیز میکوشید تا در عمل مصداقی از این توصیه را به دست دهد، یعنی فهمی متناسب با علوم عصر از معارف دینی عرضه کند» (نراقی، ۱۳۷۸: ۸). نراقی با بیان این مطلب، ضمن اشاره به ناقص ماندن نواندیشی دینی اقبال و اینکه این فکر به طور کامل جامه عمل نپوشید، در مورد ارکان اصلی دین مینویسد: «دین سه رکن اصلی دارد: تجربه دینی، نظام اعتقادات دینی، و عمل یا سلوک دینی. تجربه دینی بنیان اصلی دین تلقی میشود و میتواند به شکلگیری پارهای از اعتقادات اساسیِ شخص مؤمن بینجامد. بنابراین، تجربه دینی به یک معنا موجد نظام اعتقادات دینی (یا دستِ کم اعتقادات اساسی آن) خواهد بود. البته نظام اعتقادات دینی نیز به نوبه خود در فهم و تعبیر تجربههای دینی نقش اساسی ایفا میکند. از طرف دیگر، نظام اعتقادات دینی نیز به نحوی بنیان عمل یا سلوک دینی واقع میشود. در واقع، فقه و اخلاق نظریههای سلوک به شمار میروند و عمل دینداران را بسامان میکنند. غایت سلوک دینی نیز نیل به ساحت تجربههای دینی است. بنابراین، ساختار این مدل متشکل است از سه رکن (تجربه دینی، اعتقادات دینی، و عمل دینی) که به نحوی خاص بر یکدیگر مترتباند» (همانجا، ص۹). همانطور که واژه «خدا» (God) در تاریخ زندگی بشر به غیرخدای حقیقی، یعنی در مورد «خدایان دروغین» (idols) نیز به کار رفته و به هر سه صورت مذکر (اِله god) ، مؤنث (اِلهه= goddess)، و جمع (آلهه= gods) استعمال شده است، واژه دین نیز هم به دین حق و هم به ادیان باطل اطلاق شده است. در سوره ۱۰۹ قرآن آمده: «بگو: ای کافران، من نمیپرستم آنچه را که شما میپرستید، و شما هم پرستنده آنچه من میپرستم نیستید.» این سوره با این آیه به پایان میرسد که: «دین شما برای شما و دین من برای من.» از این آیات میتوان فهمید که دین دو اصل اعتقادی و عملی دارد؛ یعنی، پرستش یک معبود که عمل عبادی و دینی محسوب میشود، ریشه در اصل اعتقادی انسان دارد. حال اگر آن معبود، خدای واقعی باشد آن دین، دین حق است، و اگر معبود، خدایی دروغین بود، دین مبتنی بر آن نیز دین باطل و دروغین خواهد بود. با توجه به آنچه در مورد معانی «تجربه» و «دین» گفته شده، یکی از معانی تجربه دینی آن حالتی از ذهن است که انسان در آن حالت، به نحوی از انحاء، با خدای مورد اعتقاد خود ارتباط برقرار میکند. نحوه این ارتباط و نیز حالتی که در ذهن یا در درون و باطن انسان به وجود میآید، در افراد مختلف متفاوت است. در برخی از انسانها، مانند پیامبران، این ارتباط گاهی به صورت وحی و گاهی به صورت ارتباط زبانی مستقیم و مکالمه دوجانبه واقع میشده است، مانند نزول وحی به پیامبر اسلام و گفتگوی خدا با برخی از پیامبران دیگر آنطور که در قرآن آمده است. تجربههای دینی انسانهای معمولی در سطوح پائینتری قرار دارند. تجربه دینی را میتوان نوعی ارتباط با عالم ماورای طبیعت دانست. ذهن، کاملترین وسیله ارتباطی در وجود انسان است. روح انسان میتواند از طریق ذهن، که در اختیار اوست، هم با عالم طبیعت و هم با عالم ماورای طبیعت ارتباط برقرار کند. هر نوع تفکر و اندیشه نوعی ارتباط با عالم ماورای طبیعت است، اما این طور نیست که هرآنچه به ذهن خطور میکند تجربه دینی میباشد. تجربه دینی تجربهای است که برپایه اعتقادات دینی استوار باشد. در این معنی، تجربه دینی محدود به حالت ذهنی نمیشود، بلکه شامل تمام اعمال دینی نیز میگردد که براساس اعتقاد دینی انجام میشود. بنابراین، هرعمل دینی که با نیت نزدیکی به خدا و ارتباط با او انجام میشود، نوعی تجربه دینی محسوب میگردد. ● تجربه دینی و تجربه عرفانی عرفان «طریقهای است که در کشف حقایق جهان، و پیوند انسان و حقیقت، نه بر عقل و استدلال، بلکه بر "ذوق" و "اشراق" و "وصول" و "اتحاد" با حقیقت تکیه دارد» (یثربی، ۱۳۶۶: ۳۳). نراقی (۱۳۷۸: ۵۹) در بحث از تجربه دینی بر این عقیده است که «تجربه دینی (به معنی اخص آن) عبارتست از ظهور یا تجلی خداوند (به نحوی از انحاء) بر شخص تجربهگر.» بین تجربه دینی و تجربه عرفانی مرز معین و مشخصی وجود ندارد، شاید بتوان گفت که در تجربه عرفانی فرایند استدلال و استنتاج دخالت چندانی ندارد و تجربه اغلب از نوع ذهنی و درونی است که به صورت «کشف و شهود» باطنی به وقوع میپیوندد. به هر حال، تجربه عرفانی میتواند نوعی از تجربه دینی به حساب آید. «در قلمرو تجربه دینی (به معنی اخص آن) تجربه بیواسطه مطلق خداوند در سطحی از تجارب عرفانی رخ میدهد که تمایز میان سوژه و ابژه از میان برمیخیزد. این نوع تجربه در مرتبهای از مراتب "فنا" دست میدهد و مرتبه رفیعی از تجربههای دینی انفسی است. تجربه با واسطه خداوند (به معنی خاص آن)، غالباً در تجربههای عرفانی آفاقی رخ میدهد؛ عارف خداوند را در مظاهر عظیم یا لطیف طبیعی بازمییابد. برای مثال، با مشاهده آسمان پُرستاره یا گلی سرخ (بدون طی فرایندی استنتاجی، بلکه بالمعاینه) از خداوند آگاهی مییابد» (همانجا، ۶۲: ۳). از نظر نراقی، تجربه دینی سه حیثیت اصلی دارد: ۱) حیثیت عاطفی، یعنی احساس تعلق و وابستگی عمیق وجودی، احساس خوف و خشیت، و احساس عشق و شوق ۲) حیثیت ادارکی، به این معنی که تجربه دینی نوعی تجربه ادارکی است، البته نه لزوماً ادراک حسّی ۳) حیثیت تعبیری، و آن اینکه شخص متعلق ادراک خود را به کمک مفاهیم و تحت تأثیر اعتقادات خویش تعبیر میکند. در تعبیر و تبیین دادههای حاصل از تجربههای دینی، عقل نقش اساسی دارد و میکوشد تا براساس اعتقادات دینی بهترین و معقولترین تبیین را به دست دهد. ویلیام جیمز (۱۹۵۸: ۶۵) میگوید:«ما میتوانیم این مسئله را مسلم فرض کنیم که در حوزه خاص تجربه دینی، برخی از اشخاص امور اعتقادی خود را نه صرفاً به صورت مفاهیم مورد قبول عقل میدانند، بلکه آنان آن امور را به صورت واقعیتهای "شبه محسوس" مستقیماً درک میکنند.» این نوع تجربه را که بر اساس اعتقادات، اما نه براساس عقل و استدلال، بلکه به صورت «کشف و شهود» و «مشاهده باطنی» به وقوع میپیوندد، میتوان تجربه عرفانی به حساب آورد. ویلیام جیمز شرحی را از زندگینامه یکی از دوستان دانشمند خود نقل میکند که وی سالها به هنگام ضعف و درماندگی و بیچارگی، بدون اراده، به سوی یک قدرت مافوق طبیعی متوجه میشده و آن قدرت او را از آن ورطهها بیرون میآورده است. اما پس از چندی که دیگر به دعاها و نمازهای رسمی و معمولی نمیپرداخته متوجه شده که دیگر از برقراری ارتباط با آن قدرت محروم گردیده است، و تازه فهمیده که چه چیز مهمی را از دست داده است. در ادامه این شرح از قول آن دوست دانشمند چنین آمده است: «آن حقیقتی که من از او صحبت میدارم آن چیزی نیست که "اسپنسر" آن را یک امر "شناخته نشدنی" مینامد، بلکه درست خدای فطری و شخصی من است که من عالیترین عواطف را نسبت به او داشتم و اکنون نمیدانم چطور شده است که ارتباط با او را از دست دادهام» (جیمز، ترجمه قائنی، ۱۳۴۳: ۴۶). در ظاهرِ سخنان این تجربهگرِ احتمالاً مسیحی دو نکته قابل بررسی است: یکی ردّ مسئله شناختهنشدنی بودن خدائی که او تجربه میکرده، و دیگری فطری و شخصی بودن خدای وی. «در مسیحیت خدا به عنوان رازی ناشناخته تلقی میشود و لذا ایمان به خدا، آنطور که سنت آگوستین گفته، ایمان به این راز ناشناخته است، یعنی خدا از انسان "محجوب" است. در حالیکه در اسلام، این انسان است که در "حجاب" است، خدا در حجاب نیست، مائیم که از خدا "محجوب" هستیم، و بر ماست که این حجاب را پاره کرده سعی کنیم خدا را بشناسیم» (نصر، ۱۹۷۵: ۲۱). نکته دیگر که در آن به فطری و شخصی بودن خدا اشاره شده گویای این معنی است که اولاً انسان فطرتاً خداجوست و از اعماق فطرت خداییِ انسان، ندایی به گوش جان میرسد که خدایی هست؛ ثانیاً شناخت انسان از خدای خود، با توجه به میزان قدرت عقل و ماهیت اعتقادات وی، تا اندازه زیادی شناختی فردی و شخصی است. جیمز (۱۹۵۸) چهار نشانی برای تجربه عرفانی قائل است: ۱) غیر قابل بیان بودن (Ineffability): بهترین نشانی تجربه عرفانی بینشان بودن و غیرقابل بیان بودن آن است، زیرا هیچ بیان مناسبی از محتوای آن نمیتوان ارائه داد. تجربه عرفانی تجربهای است «بیواسطه» و لذا نمیتوان آن را به دیگران اظهار کرد و یا انتقال داد. در این ویژگی، حالات عرفانی بیشتر شبیه حالات احساسی میباشند تا شبیه حالات عقلی... ۲) ذهنی بودن (Noetic quality)؟؟: گرچه حالات عرفانی بسیار شبیه به حالات احساسی هستند، اما برای کسانی که آنها را تجربه میکنند نوعی حالات معرفتی نیز به حساب میآیند. حالات عرفانی دید باطنی از اعماق حقیقت میباشند که با معیارهای عقل استدلالی جور در نمیآیند. این حالات اشراقات و الهامات پرمعنی و مهمی هستند که به زبان در نمیآیند و پس از «وقت»، نوعی احساس قدرت عجیب باقی میگذارند. این دو نشانی در تمام حالات عرفانی یافت میشوند، اما دو نشانی زیر (۳و ۴) آنهایی هستند که وجود آنها در تمام حالات عرفانی قطعی نیست، بلکه به طور معمول در اینگونه حالات یافت میشوند: ۳) زود گذر بودن (Transiency)؟؟: حالات عرفانی دوام زیادی ندارند. جز در موارد استثنایی. به نظر میرسد نیمساعت، و یا حداکثر یک یا دو ساعت وقت، محدوده زمانی دوام آنهاست... ۴) انفعالی بودن (Passivity): گرچه پیدایش حالات عرفانی را میتوان با برخی اعمال مقدماتیِ ارادی مانند تمرکز توجه، انجام تمرینات بدنی خاص و غیره تسهیل کرد، اما همینکه احساس آگاهی از آن حالت دست داد، عارف احساس میکند که اراده او سلب شده و گویی او در دست اختیار و تحت اراده قدرتی برتر قرار گرفته است (صص۳۲۹۲). جفری پریندر (Geoffrey Parrinder، ۱۹۹۶: ۱۸۸) به نقل از اُبرین (O’Brien)، دینشناس آمریکایی که تحقیقی در زمینه عرفانِ عمدتاً مسیحی انجام داده است، مینویسد: اُبرین بر خودجوش بودن و غیرارادی بودن تجربههای عرفانی تأکید میکند... تجربه خود شاهد وجود خود است و هیچ نیازی به شاهد بیرونی برای تصدیق وجود آن نیست. این بررسی نشان میدهد که تجربه عرفانی در هر سنی اتفاق میافتد و اغلب ارتباطی هم با اوضاع و احوال بیرون ندارد. از نظر اُبرین تنوع در تجربههای عرفانی در سنین مختلف امری ظاهری میباشد، زیرا تجربه اتفاق میافتد، چه زمان و مکان دلخواه باشند، چه نباشند. دلیل اینکه این تجربه در برخی سنین اتفاق میافتد این است که در آن سنین توجه بیشتری به آن میشود و لذا بیشتر گزارشات از سنینی است که برای این تجربه مناسبند. به عنوان یک دینشناس، اُبرین با این نظر موافق است که تجربههای عرفانی از منشأ الهی سرچشمه میگیرند و ارتباطی با شرایط اجتماعی ندارند. از دیدگاه فیلسوف فیندلی (Findlay)، نگرش عارفانه به امور تجربهای است که اغلب اوقات به بسیاری از مردم دست میدهد. عرفان به جای اینکه عملی خاص و امکاناً بدعتآمیز باشد کاملترین بسط روش معمولی انسانیت است. در این دیدگاه، کسانی مانند افلوطین، جلالالدین رومی، قدیسه ترزا، و غیره که عارفان بزرگ نامیده میشوند، آنهایی هستند که در یک جنبه کاملاً طبیعی، معمولی و ضروری تجربه انسانی به حد نبوغ رسیدهاند (همانجا: ۱۸۵). پریندر در ادامه همین بخش از کتاب خود سخن دیگری را در همین مورد از فیندلی به این صورت نقل میکند: «من معتقدم عرفان تقریباً به ذهن هر انسانی خطور میکند، و عمومی بودن زمینه این تجربه همانند بازبودن آسمان برای دید است: کسی که این حقیقت را نادیده میگیرد، دچار نوعی نزدیکبینی ملامتانگیز است که از دیدن شکوه و عمق چیزها ناتوان است.» (همانجا: ۱۸۹) در مورد رابطه عرفان با تجربه دینی، پریندر مینویسد: «فرض ما این بوده که بین عرفان و تجربه دینی معمولی رابطهای وجود دارد، و لذا در این زمینه توضیحاتی را ارائه میدهیم: دین religion)) معانی زیادی دارد. برخی از نویسندگان امروزی واژه "دین" را به معنی یکسری مراسم و اعمال ظاهری استعمال میکنند که اغلب کمی بیشتر از واژه "دینداری" (religiosity) معنی دارد. در حالیکه واژه "دین" (religion) مشتق از واژه religio به معنی "پیمان غیر مادی" است که اصطلاحاً به معنی "پیمان بین خدا و انسان" میباشد. حتی برترین ادیان به ابلاغ اراده خدا به انسان از طریق وحی و نیز به وظیفه انسان برای تطبیق دادن زندگی خود با وحی الهی اعتقاد دارند. از دیدگاه تورات و قرآن، بین خدا و انسان "خلیج" غیرقابل پل زدن وجود ندارد، و در هر دو این کتاب سخنانی در مورد حضور الهی و ارتباط با خدا به چشم میخورد. برخی از محققین از سه نوع تجربه دینی سخن گفتهاند: نوع اول شناختی است که بدون نیاز به استدلال و استنتاج، به طور مستقیم و بیواسطه از خدا یا آن حقیقت متعالی و مطلق به دست میآید. در چنین شناختی از خدا یا حقیقت متعالی یا مطلق، هیچ واسطهای در میان نیست و لذا آن را شناختی حضوری یا شهودی مینامند. مصطفی ملکیان (۱۳۸۱: ۳۱۴) نوع دوم تجربه دینی را پدیدهای روانشناختی و معنوی میداند که بر اثر خودکاوی بر آدمی مکشوف میشود و مؤمنان چنین پدیدهای را معلول شناخت و گرایش ذاتی و فطری انسان نسبت به خدا تلقی میکنند. دلیل اینکه این پدیدههای روانشناختی و معنوی «تجربه دینی» نامیده میشود این ادعاست که آنها فقط با فرض و قبول یک وجود فوق انسانی، که از آن به نامهای گونهگون و از جمله «خدا» تعبیر میشود، قابل تبییناند. در این دیدگاه، نوع سوم تجربه دینی، دیدن دست خدا و، به عبارت دیگر، مشاهده دخالت مستقیم و بیواسطه خدا در حوادث خارق عادت و شگفتانگیز، مثل معجزات، کشف و کرامات اولیاء الله و استجابت دعا، است. در مورد رابطه تجربه دینی با تجربه عرفانی، ملکیان (۱۳۸۱) مینویسد: «بعضی از محققان، تجربه وجود یگانه، یعنی خدا، را "تجربه دینی" مینامند و تجربه یگانگی چیزها را "تجربه عرفانی"، و بعضی دیگر هر دو را "تجربه عرفانی" میخوانند. و در این میان، کسانی نیز هستند که اصطلاح "تجربه دینی" را به معنایی عامتر میگیرند که شامل تجربه عرفانی نیز میشود. ماحصل اینکه، به هر حال، تجارب کثرتبینانه و ثنوی با تجارب وحدتبینانه و وحدت وجودی فرق دارند، چه دسته اول را "دینی" و دسته دوم را "عرفانی" بنامیم، چه هر دو دسته را "عرفانی" یا "دینی" بخوانیم.» (صص۳۱۶ ۳۱۵) در قرآن کریم، در گفتههای ائمه و در ادبیات فارسی، سخنان زیادی شناخت خدا و پی بردن به «حق» بودن او را از دو طریق عمده مورد تأکید قرار میدهند: یکی از طریق مشاهده آیات خدا در آفاق، یعنی در تمام موجودات، از کوچکترین ذرّه گرفته تا بزرگترین کهکشانها. دومی از طریق مشاهده آیات خدا در اعماق وجود «خود» انسان. مشاهده آیات خدا، چه در آفاق و چه در انفس، که هر یک با توجه به قدرت عقل و درجه اعتقاد شخص به شناختی از خدا رهنمون میشود، «تجربه دینی» به معنی عام آن است. همانطور که قبلاً گفتیم، از دیدگاه اسلام، این انسان است، و نه خدا، که در حجاب میباشد و پردهای که انسان بر چهره «خود»، یعنی روح خود، دارد مانع او از دیدن خداست، وگرنه به هر کجا که رو کنیم با خدا مواجه هستیم: حجاب چهره جان میشود غبار تنم/ خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم در قرآن کریم (سوره ۲، آیه۱۱۵) آمده است: «للهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَیْنَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ اِنَّ اللهَ واسِعٌ عَلیمٌ: از آنِ خداست مشرق و مغرب، پس به هر کجا که رو کنید با خدا مواجه هستید، همانا خدا همه چیز را فرا گرفته و برهمه چیز داناست.» یوسف علی و میراحمد علی، که از مترجمین و مفسرین معروف قرآن به زبان انگلیسی هستند، کلمه «واسع» را به "All-Pervading" ترجمه کردهاند که به معنی «همه فراگیر» ، «محیط بر همه چیز»، یا «احاطهکننده همه چیز» است . پیکتال (M.Pickthall) و آربری (Arberry) «واسع» را با "All-Embracing" مترادف دانستهاند که به معنی «دربرگیرنده همه چیز»، «متضمن همه چیز»، «احاطهکننده همه چیز»، و یا «محیط بر همه چیز» میباشد. در «فرهنگ لغات واصطلاحات و تعبیرات عرفانی» (سجادی، ۱۳۶۲: ۲۳۹) آمده: «مؤمنان حق را در دنیا به دیده ایمان ببینند و در آخرت به نظر عیان»، و نیز آمده: «آن دیده که او را دید، به دیدن غیر او کی پردازد؟ آن جان که با او صحبت یافت، با آب و خاک چند سازد؟» صاحب «گلشن راز» گوید: وجود اندر کمال خویش جاریست/ تعیّنها امور اعتباریست تعیّن بود کز هستی جدا شد/ نه حق بنده نه بنده هم خدا شد عارف گوید: به دریا بنگرم دریا تو بینم/ به هر جا بنگرم آنجا تو بینم هاتف اصفهانی میگوید: یار بی پرده از در و دیوار/ در تجلی است یا اولی الأبصار که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لا اِله اِلاّ هو باز در «گلشن راز» آمده: به نزد آنکه جانش در تجلی است/ همه عالم کتاب حق تعالی است سعدی گوید: برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتریست معرفت کردگار شیخ عطار گوید: آن خداوندی که هستی ذات اوست/ جمله اشیا مصحف آیات اوست حکیم فردوسی گوید: جهان را بلندی و پستی تویی/ ندانم چهای هرچه هستی تویی مولوی رومی گوید: ما عدمهاییم و هستیهای ما/ تو وجود مطلق و هستی ما در «اسرارالحکم» ملاهاد�

» عاشورا در مکتب عرفان

۱) بلا و ابتلا: عارفان با ایمان نه تنها از بلا نمیگریزند، بلکه آن را نشانه لطف الهی و سبب پاکی روح و جان و تصفیه اعمال میدانند و به خاطر فضلیت و پاداش آن، به استقبالش میروند، امام صادق (ع) میفرماید: «ان الله اذا احب عبدا غته بالبلا» (خداوند هرگاه بندهای را دوست بدارد او را غرق در بلا میکند) از این دیدگاه است که سیدالشهدا (ع) در روز عاشورا در مناجاتی که در آخرین لحظات حیات با خدا دارد، پروردگار را هم به نعمتهای سرشارش میستاید، هم به بلای نیکویش «سابغ النعمه حسن البلا» همچنین روز عاشورا هنگام آخرین وداع با اهل بیت خویش ضمن آنکه آنان را آماده تحمل بلا و رنج میسازد «استعدو اللبلاء» فرجام خوشی برایشان بازگو میکند و میفرماید: خداوند دشمنانتان را با انواع بلاها عذاب میکند، ولی به شما در مقابل این بلا و به عوض آن، انواع نعمتها و کرامتها میبخشد. پس شکوه نکنید و چیزی بر زبان نیاورید که ارزش شما را بکاهد «و یعوضکم عن هذه البلید انواع النعم ۲) یاد خدا ذکر و یاد خدا در همه مراتب و مراحلش امری پسندیده و مورد تاکید است. در آیات خدا توصیه به یاد خدا فراوان شده است «اذکروالله ذکرا کثیرا» سیدالشهدا در بحرانیترین حالات و پیشامدها، با یاد خدا آرامش مییابد و این اطمینان قلبی را به یاران و خانوادهاش نیز منتقل میکند، خطبههایش به نام و یاد خداست. داغ شهیدان و شهادت بستگان، زمینه ذکر خدا میشود. به نمونههایی از سیره او در عرصه کربلا توجه کنید: وقتی برای اصحابش خطبه میخواند آغاز خطبه با ثنا و حمد خداست «اثنی علی الله احسن الثنا ولحمده علی اسراء و للضراء» خدا را به نیکوترین ستایش میستایم و او را در حالت سرور و غم و راحتی سپاس میگویم. در صبح عاشورا، وقتی سپاه دشمن به سوی او میآید میفرماید: «اللهم انت ثقتی فی کل کرب» (خدایا در هر گرفتاری، تو تکیهگاه منی) امام و یاران پاکباز او، شب عاشورا را مهلت گرفتند تا اینکه بتوانند تا صبح به نماز و قرآن و ذکر بپردازند. امام (ع) در روز عاشورا، در اوج سختیهای توانسوز و مدهوش ساز یک لحظه از یاد خدا غافل نبود و گویا خویش را در معرض نگاه پر مهر خدای خود میدید و پیوسته نام آن محبوب را بر زبان میراند و قطره وجودش را به دریای الهی متصل میساخت. اینکه گفتهاند در روز عاشورا امام حسین(ع) پیوسته و مداوم، خدا را یاد میکرد و زیاد میگفت: «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» شاهد این ارتباط قلبی دوستدار، دوست است.حتی برای تحمل پذیر کردن سختترین مصیبتها هم، از اهرم ذکر خدا بهره میگرفت. وقتی کودک شیرخوارش را روی دستانش به تیر زدند و شهید کردند فرمود: «آنچه تحمل این مصیبت و درد را آسان و هموار میسازد این است که جلوی چشم خداوند است و او میبیند و شاهد است «هون علی مانزل بی انه بعین الله» مناجاتهای عاشقانه امام حسین(ع) با معبودش در آخرین لحظات حیات نیز، تداوم همین حالات روحانی و عرفانی را میرساند و به تعبیرهای مختلف، نجواهای گوناگونی از آن حضرت در واپسین دم نقل کردهاند ولی قدر مشترک آنها این است که وقتی از زنده ماندن مایوس شد و یارانش همه به شهادت رسیدند و خود در قتلگاه بر زمین افتاد خدا را میستود و یاد میکرد و مراتب و رضای خویش را ابراز مینمود و خدا را به عظمت یاد میکرد «اللهم متعالی المکان، عظیم الجبروت...» آمیختن حماسه و عرفان و جهاد و یاد خدا از درسهای عاشورا است. دست پروردگان امام عاشورا نیز چنین بودند، یک نمونه، مسلم بن عقیل بود. وقتی دستگیر شد و او را برای کشتن به بالای دارالاماره میبردند، زبانش به ذکر حق گویا بود و دلش به یاد معبود میگفت: «الحمدلله علی کل حال» و پیوسته «الله اکبر» میگفت و از خدا مغفرت میطلبید و بر فرشتگان و فرستادگان الهی، صلوات و درود میفرستاد. پیش از او نیز وقتی «هافی» را به جرم پناده دادن به مسلم و همکاری با او بر ضد خلیفه دستگیر کردند پیش از شهادت، یاد خدا بر زبانش جاری بود و میگفت: بازگشت به سوی خداست، پروردگارا به سوی رحمت و رضوان تو پر میگشایم! در زیارت اربعین میخوانیم «و بزل مهجته فیک لیستنفذ عبادک من الجهاله و حیره الضلاله» «امام حسین خون خویش را در راه تو نثار کرد تا بندگانت را از نادانی و سرگشتگی گمراهی نجات دهد» یاران امام (ع) همه خود را فدای دین و قربانی راه خدا و احیای اسلام کردند و از زندگی دنیوی به خاطر حق گذشتند و جاوید شدند. حضرت زینب (ع) پس از حضور بر بالین سیدالشهدا و در کنار جسد قطعه قطعه او چنین گفت: «اللمه تقبل مناهذالقربان» (خدایا این قربانی را از ما بپذیر) و در تعابیر دیگری هم از آن حضرت به عنوان «ذبیح» یاد کردهاند، چرا که او اسماعیلی بود که در منای حق شهید شد و حیات دین را تضمین کرد. امام خمینی (قدس سره)، درباره نقش فداکاری امام حسین (ع) برای احیای دین خدا میفرماید: «سیدالشهدا (ع) نهضت عاشورا را برپا نمود و با فداکاری و خون خود و عزیزان خود اسلام و عدالت را نجات داد و دستگاه بنیامیه را محکوم و پایههای آن را فرو ریخت، «اسلام چنان عزیز است که فرزندان پیامبر، جان خودشان را فدای اسلام کردند...» امام حسین (ع) خود و تمام فرزندان و اقربای خودش را فدا کرد و پس از شهادت او اسلام قویتر شد. ۳) رضایت و تسلیم: از مراحل بالای عرفان و توحید «رضا» است. «رضا» هم نشان دهنده امواج محبت و دلدادگی به خداوند است و هم نشانه اخلاص کمال و نداشتن هیچ انگیزهای جز پسند و خواست مولی. اهل بیت(ع) در مقابل خواست خدا و تقدیر او کاملا راضی بودند و این را برای خود کمال میدانستند و با پشتوانه «رضا» هر مشکل و بلا و مصیبتی را صبورانه عاشقانه تحمل میکردند. در مسیر راه کوفه، ابا عبدالله (ع) پس از برخورد با فرزرق و آگاهی از اوضاع کوفه فرمود «همواره کار دست خدا بوده و هست. اگر قضای الهی بر چیزی نازل شود که دوست داریم» شعار «رضاالله و رضا نا اهل بیت» از کلمات نورانی امام (ع) و خاندان او در این سفر بود. این کلام را هم هنگام خروج از مکه به سمت کربلا در ضمن خطبهای بیان فرمود. و هم واپسین کلماتی بود که در قتلگاه از حنجره خونین آن امام (ع) شنیده میشد که «الهی رضی بقضائک» خواهرخویش را به تسلیم و رضا دعوت میکرد «ارضی بقضا الله» تا پس از شهادتش بیتابی و نارضایتی از خود نشان ندهد. وقتی هم که میخواست از مدینه خارج شود، هنگام وداع با قبر رسول خدا (ص) از خدا طلب کرد که آنچه که رضای توست برایم انتخاب کن «اسئلک .... ما اضترت من امری هذا ما هو لک رضی» ۴) فوز امام حسین (ع) در حرکت عاشورایی خویش، فوز و سعادت ابدی خود و یارانش را میدید، از اینرو مشتاقانه به سوی این هدف میشتافت و در راه کوفه وقتی آن حضرت، با طرماح ملاقات کرد و او امام را از رفتن به کوفه پر آشوب منع میکرد، امام میفرمود: «ما با آنان قول و قراری داریم که دوست ندارم خلف وعده کنم، اگر همان پیش آید که گریزی از آن نیست، آن هم فوز و شهادت است....« » و ان یکن ما لا بر من ففوز و شهاده انشاء الله» در سخن دیگری که از آن حضرت نقل شده است در شب عاشورا خطاب به همراهان گوشههایی از فرهنگ حیات و فلسفه مرگ و زندگی و سعادت اخروی را بیان فرمود، سپس افزود: «بدانید که تلخ و شیرین دنیا همهاش خواب و خیال است، بیداری و هوشیاری در آخرت است. فائز و رستگار کسی است که در آخرت به سعادت برسد و بدبخت کسی است که به شقاوت آخرت گرفتار آید: ...« و الفائز من فاز فیها و الشقی من شقی فیها» سخن معروف امام حسین (ع) در فارنی لا واری الموت الاسعاده» نیز گویای بینش امام (ع) در مورد مفهوم و ماهیت سعادت و رستگاری است که امام آن را در سایه شهادت در راه خدا میداند. ۵) اخلاص: صحنههای جهاد و کشتن و کشته شدن در تاریخ بشری و تاریخ اسلام فراوان است، اما آنچه برخی از این صحنهها را جاودانه کرده، اخلاص و رنگ الهی و خدایی داشتن است. «صبغه الله» این رنگ بیزوال در حماسه عاشورا دیدنی است. امام حسین (ع) در ضمن خطابهای مفصل که پیش از خروج از مدینه ایراد نمود، هرگونه شائبه دنیاطلبی و ریاست خواهی و جنگ قدرت را رد کرده، و انگیزه خالص «صلاح دینی و اجتماعی» را مطرح ساخت: «خدایا تو میدانی که آنچه از ما بود، هرگز نزاع بر سر قدرت و دنبال کالای دنیا رفتن نبود، بلکه میخواهیم معالم دین و نشانههای مکتب را نشان دهیم و با ایجاد اصلاح در جامعه، مظلومان ایمن شوند و فرایض و سنن تو اجرا شود....» نظیر این سخن را در جای دیگری هم فرمود که «من هرگز به عنوان شورش، خوشگذرانی، سرمستی، فساد انگیزی یا ستم برنخاستم بلکه برای طلب اصلاح و امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم...» در این حرکت خالصانه، ناخالصان چه از اول و چه در مسیر راه کربلا، تصفیه شدند تا حاضران در عاشورا، همه یکدست و خالص باشند. وقتی در طول راه اوضاع کوفه و شهادت مسلم بن عقیل گزارش داده شد، جعی از همراهان، از پیرامون حضرت متفرق شدند و تنها کسانی ماندند که از مدینه همراه حضرت آمده بودند. هرتمثه بن ابی مسلم، در میان راه به امام (ع) برخورد، امام (ع) انتظار یاری و همراهی از او داشت. ولی او ناامنی خانواده خود را بهانه کرد و صحنه را ترک نمود. عبیدالله بن حر جعفی هم در منزلگاه «قصر بنی مقاتل» به فرستاده امام (ع) که او را به نصرت حق فرا میخواند و نیز به دعوت امام حسین (ع) که با او دیدار کرد و او را به یاری فراخواند، پاسخ منفی داد و از این سعادت محروم شد. طرماح بن عدی هم تا چند قدمی این سعادت آمده بود که توفیق همراهی نیافت. خالصان، خلوص خود را در شب عاشورا و روز نبرد کربلا نشان دادند و گاهی آن را در رجزها و سخنان خویش بروز دادند. عایس بن ابی شبیب شاکری در نبرد خویش با سپاه کوفه، این گونه حمایت خالصانه و الهی خود را از اهل بیت پیامبر (ص) بیان میکند «من با شمشیرم در راه شما تیغ میزنم و جهاد میکنم تا به دیدار خدا بروم و با این کار، جز به پاداش الهی چشم ندوختهام و چیزی نمیخواهم.» ۶) قیام برای خدا: آن که برای خدا قیام کند، همه همتش عمل به تکلیف و کسب رضای الهی است. بنابراین نه کمی نفرات، در ارادهاش خلل ایجاد میکند و نه شکست ظاهری او را مایوس و بدبین میسازد. «قیام لله» توصیه و موعظه الهی است، آنجا که میفرماید: «قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فراری» (بگو شما را به یک چیز موعظه میکنم. اینکه دو تا، دو تا و به تنهایی برای خدا قیام کنید) اگر در یک مبارزه این انگیزه باشد، تضمین بیشتری برای ادامه مبارزه تا نهایت توان و تا پایان عمر است و حتی در تنهایی و بییاوری و کمی امکانات هم تکلیف را از خود ساقط نمیداند و با باطل سازش نمیکند. امام حسین (ع) به برادرش محمد حنیفه که از روی نصیحت به آن حضرت سخنانی میگفت، فرمود: برادرم! اگر در دنیا هیچ پناهگاهی هم نداشته باشم، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.» در سخنانی هم روز عاشورا، ضمن رد ذلت تسلیم در برابر دشمن فرمود: «لکد و انی زاجف بهذه الی سره علی قله للعدد و کثره العدو و خذله الناصر» (من با همین گروه اندک، با آنکه دشمن بسیار است و یاوران ترک یاری کردهاند خواهم جنگید) آنچه برای خدا باشد، ماندگار و پایدار میشود، قیام عاشورا چون رنگی خدایی داشت، ابدی و بیشکست شد. به تعبیر حضرت امام (قدس سره) «شکست نبود کشته شدن سیدالشهدا، چون قیام لله بود، قیام لله شکست ندارد» و «آگاه باشند که ما آمدیم ادای وظیفه خدایی بکنیم، آمدیم اسلام را حفظ کنیم» روزنامه رسالت

» عرفان در ورزش

انسان موجودی است ناشناخته و پیچیده. مدام در وجودش خود را جستجو میکند. او به خود فکر میکند و به پیرامونش، به اعتقاد، ایمان و خدا میاندیشد تا خود را دریابد. مجهولات ناشناخته را کشف میکند و در نهایت در خودشناسی به نیکاندیشی و نیکوکاری و از آن به آرامش برسد تا بهتر زندگی کند و به کمال انسانی یعنی معرفت، محبت، همدردی، نوع دوستی، شرافت، عدالت، وفا، احسان، عشق، اراده نیرومند، تفکر برتر، تواضع، فروتنی، صداقت و ... دست پیدا کرده و از هر ناپسندی که مغایر با اصول اخلاق انسانی است همچون خشونت، زورگوئی، ظلم، تفرقه، گناه، خودپسندی، خودخواهی، خیانت، حسادت، دروغگوئی و ... دوری جوید تا خود را دریابد. تلاشهای زندگی در زمینههای گوناگون علمی، هنری، ورزشی در صورتی شایسته مقام انسانی است که در جهت رسیدن به کمال حقیقی انسان و در نهایت رأی مسیر تکاملی شناخته شده و به کار گرفته شود. هر قدر این شناخت روشنتر و آگاهانهتر باشد، امکان تکامل ارادی و اختیاری بیشتر است. جهان درون انسان یعنی حقیقت خویشتن خویش دارای امیال فطری میباشد که چنانچه به کمک نیروها و انگیزههای روان و عناصر فکری بیرونی جهت یابد بهترین راه برای شناختن مقصد نهائی و کمال حقیقی انسان است. در نهایت همه آنها انسان را به سوی بینهایت سوق میدهد (بینهایتی که خدایش نامند). تأمین چنین خواستهای مسیر نیست مگر ارتباط با سرچشمه علم و قدرت مبدأ مشخص است، لکن مقصد انسان متحرک خود اوست باز یافتن خود. در حقیقت انسان از خود آغاز میکند، در خود حرکت میکند؛ با به خود میرسد. اما این رسیدن به خود مرحله بالاتری از خود آغازین است. انسان بهعنوان کاملترین و پیچیدهترین پدیده جهان مادی حلقهای از زنجیر طبیعت به حساب میآید و برای تعادل وجود خود با خویشتن خویش از یک طرف یا طبیعت از طرف دیگر و با مبدأ هستی از جناح دیگر ارتباط منسجمی برقرار مینماید. این پیچیدگی جسم و روح و پیدا شدن ارتباط عمیق جسم فیزیکی و روح متافیزیکی به وسیله رابط جان زمانی اندیشه را به خود مشغول کرد که خداوند فرمود موجودی را که خلق کردم از روخ خود در او دمیدم. حقیقت اصیل و پاک انسانی بحث عمیق و گستردهای است. آدمی ارتقاء نمییابد مگر به علم حرکت من واقعی انسانها یعنی همان نیروی شگرف درون که نهان و خفته است بیدار نمیگردد مگر به کمک حرکت جسمانی که یکی از آنها و شاید بهترینشان هنر ورزیدن و یا علم ورزش است. ورزش اشاره مصدر آن (ش) بر نمودن و شدن میباشد. مصدری از فعل ورزیدن که در نهایت تعبیر یعنی عمل کردن و در انجام کاری پیاپی بودن و اندیشه کردن و توان جسم را بر شمردن. در فعل امر ورزش یا (بورز) که در نام فاعل آن (ورزیده) و به نام مفعول آن نیز (ورزیده) و بهصورت نام مرکب گهگاه استعمال میشود (کارورز) و یا (کارورزی) ورزش تعبیر کیفی بدن در جهت دگرگونی و تحول فکر بر حاصل زمان میباشد. ورزش تغییر فیزیولوژی انرژی انسانی و انشای تن و روان در مجموع برای هم بودن و برای هم زیستن میباشد. اگر به معنای عمیق ورزش اندیشه کنیم، خواهیم دید که هنر ورزیدن در زندگی تحولی است که به دو صورت نتیجه دارد. اول تحول درونی و بیرونی برای شخص ورزشکار و ارتقاء جسم و جان و انشای روح و روان از تغییرات انرژی درون. دوم از حاصل تغییر کیفی بدن اندیشه و کمک و یاری رساندن به خلق حادث میشود. انسان اجتماعی در طول شبانه روز مجبور به ارتباط با همنوع خود میباشد. این ارتباط اگر در راستای خدمت باشد موجودیت حقیقت اصل و پاک آدمی شکوفا گشته و ظهور مقام جانشینی خدا را پیدا نماید. صفات انسان نتیجه بخش بوده و آدمی خود را، وجود خود را در راستای خدمت به خلق ساری و جاری مینماید. در این مقام ورزشکار صفت پهلوانی به خود میگیرد و منزلت رفیع قهرمانی که در درونش آمیزهای از غرور خودپسندی و خوددوستی ایجاد نموده پائین آمده و در رسم و آئین عرفان ورزشی که همانا خدمت به خلق است خود را مستور میدارد. قلب دیده بینا مییابد و شخص به درون اشراف پیدا میکرده و وارد حریم معرفت انسانی میگردد. این ورود آغاز آئین شکوهمند عرفان است که مطلع آن اخلاق و جوانمردی است که فخر بزرگ آدمیان است. گفتیم ورزش کردن و هنر ورزیدن برای هم بودن است، به خاطر هم فداکاری کردن است، میدان محبت را افزودن است، آمده است. پهلوانان و قهرمانان از آن خود نیستند، بلکه آزاد مردانی هستند که خود را وقف کردهاند، تا به مقام رفیع استادی رسیدهاند. استاد کسی که جسم و روح خود را وقف میکند تا دیگران در هنر ورزیدن جاری شوند، استادان پیران طریقت دانائی هستند. استاد مظهر فلسفه اصالت پهلوانی است، استاد حلاوت و صلابت قدرت و راستی و بزرگ منشی است. درود بر آنانی که راه و رسم ستیزه و عرفان و مقام پهلوانی را لمس کردهاند و پهنه هنر رزم را جولانگاه قدرت و عظمت و آهنگ اپرای شکوهمند مقام آدمیت دانستهاند. بدان ای استاد پهلوانی در ورای اندیشه ریاضت هنرهای رزمی نهفته است. مبادا در پیچ و خم این راه اسیر نفس خودپرستی و مقامپرستی گردی و از درک مردی و مردانگی عاجز مانده و نفس اماره را پیشه کرده و در تارهای غرور و نخوت اسیر گردی و قدرتطلبی را بر خداپرستی و مردم دوستی ترجیح داده که در نهایت ظلم به دنبال دارد و هیچگاه هیچ ظلمی مقام شامخ استادی بر خود نگرفت. شکوه و جلال زندگی استادی یعنی عرفان و دست یافتن به رنگین کمان عشق و محبت. به امید روزی که تمام خادمان راه هنر ورزیدن منزلت فلسفه حرکت عارفانه و عاشقانه رزم خودشناسی و خداشناسی را درک کرده و جز او نگویند و جز او نخواهند که توان و انرژی و مقام قهرمانی و پهلوانی از اوست. ماهنامه دنیای کاراته

سیمای انسان كامل در مباحث عرفان

» موضوع بحث، ویژگیهای انسان كامل از دیدگاه عرفانی است كه ضمن آن برخی از ابعاد وجودی امامان معصوم علیه‏السلام را ـ كه بیشتر عرفا به آن پرداخته‏اندـ مرور خواهیم كرد. این بحث در دو محور ارائه می‏گردد: ۱) بررسی شأن و مكانت انسان بخصوص انسان كامل در عالم وجود ۲) تأمل در موضع اسلام و تشیع در این باب انسان در این عالم موقعیتی خاص دارد؛ زیرا اشرف مخلوقات است، عقل و اراده دارد و روح خدا در او دمیده شده است. از دیدگاه عرفان اسلامی انسان تنها موجودی است كه در این عالم، استعداد ظهور و تجلی تامّ و تمام اسماء و صفات الهی را دارد و آینه تمام نمای صفات علما و اسماء حسنای الهی است؛ لیكن اگر انسان بخواهد بالفعل آینه حق باشد باید خودیت و منیّتش فانی شود: " الله نور السموات و الارض" در این‏صورت آنچنان نور خدا در این آینه متجلی می‏شود كه یكپارچه نور می‏گردد، و به همین دلیل هركس اولیای حق را ـ كه كاملترین آینه صفات الهی هستند ـ می‏دید، به یاد حق می‏افتاد چرا كه این آینه حق را نشان می‏داد نه غیر را. منیّت، آینه انسان را كدر می‏كند. "انّ الله خلق آدم علی صوره" یعنی انسان می‏تواند واجد و محل ظهور همه صفات الهی باشد و به همین دلیل عصاره عالم خلقت در وجود انسان خلاصه می‏شود . همانگونه كه ابن سینا در كتاب مبدأ و معاد می‏گوید: كمال عالم هستی در این است كه انسان در این عالم پا به عرصه وجود بگذارد. انسان میوه شجره كون است؛ طبق آیات شریف قرآن، خداوند مقام خلیفة اللهی را به انسان داد و به فرشتگان امر فرمود كه بر او سجده كنند. پس بدیهی است كه باید از لحاظ صفات و ویژگیها شبیه مستخلفٌ عنه باشد. خداوند جامع همه صفات ثبوتیه است؛ پس خلیفه هم باید اینگونه باشد. چون وجود و بقای عالم، بسته به وجود خلیفة‏الله است؛ اگر دلمان برای بقای خودمان بسوزد، باید او را بشناسیم. رابطه خود را با او درك كنیم و سعی كنیم شبیه او شویم. ویژگیهای انسان كامل : انسان كامل بعد از خدا، عالمترین و عارفترین موجودات است؛ زیرا ظرفیت علمی و علم آموزی انسان نامحدود است. انسان توانایی یادگرفتن را دارد "و علّم آدم الاسماء كلّها" و این توانایی از آن نفس ناطقه است . حال هرچقدر انسان كاملتر باشد، شناختش كاملتر است. بدین ترتیب سررشته علوم در دست انسان كامل است چون عالمترین است. انسان كامل عابدترین است و كاملترین عبادت را دارد؛ زیرا شناخت كامل دارد. مقام عبد بودن رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بر مقام رسول بودنش تقدم دارد: "أشهد انّ محمّدا عبده و رسوله". انسان كامل حجت الله است ؛ زیرا روشنترین دلیل بر ذات و صفات حق تعالی است. امام صادق علیه‏السلام فرمود: "انّ صورة الانسانیه اكبر حجة اللّه و هی الكتاب الذی كتب بیده". این انسان كامل همان كتاب الهی است كه در قرآن آمده كه همه چیز در آن مسطور است؛ اصلی‏ترین كتاب، وجود انسان كامل است، و هی الهیكل الذی بنا بحكمه، هیكلش با حكم الهی نباشد، و هی مجموع صورة العالمین، دو عالم غیب و شهادت در اوست. و هی مختصرٌ من العلوم فی اللوح المحفوظ او خلاصه همه امور است و هی شاهدٌ علی كل غائب و هی الحجة علی كل جاحد هر كس سؤالی دارد برود خدمت او، او حجت است. هی طریق المستقیم الی كل خیرة. راه مستقیم نزدیكترین راه است و آن انسان كامل است. و هی الصراط الممدود بین الجنة و النار . صراط راهی است كه از روی جهنم می‏گذرد تا به دروازه‏های بهشت برسد. مؤمنان باید از این راه بگذرند تا به بهشت برسند كه این راه، انسان كامل است. در شأن پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمده است: فان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بصورته و حقیقته و دلیلٌ دالّ علی ربه ؛ او دلیلی است تمام بر پروردگار. روزی كه انسان كامل به عالم بشریت معرفی شد بزرگترین اتفاق رخ داد و این بزرگترین سعادت برای ماست كه با آنها نسبت داریم. و هو اتمّ دلیل لكونه اكمل المظاهرالجمعیة الكمالیة الالهیة الانسانیة و صورته اجمع الصور ایشان جامع جمیع كمالات الهی است. او با این جسم كوچك جامع همه حقایق و صور است . همه چیز در این عالم به اجمال در انسان كامل است. انسان كامل قطب و محور عالم وجود است. حضرت علی علیه‏السلام در نهج البلاغه فرموده: ان محلّی منها محلّ القطب من الرحّی؛ انسان كامل مثل خورشید است كه همه دور آن می‏چرخند. بقای ما وابسته به خورشید است و اگر خورشید خاموش شود، ما و تمام كائنات از بین می‏رویم. محور كل كائنات انسان كامل است. وجود ما از وجود اوست. خدا خطاب به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرماید: لو لاك لما خلقت الافلاك خلق عالم به خاطر اوست. یكی از یاران امام صادق علیه‏السلام از ایشان سؤال كردند: أتبقی الارض بغیر امام؛ آیا زمین بدون وجود امام باقی می‏ماند؟ فرمود: لو بقیت الارض بغیر امام لساخت؛ "زمین اهل خود را فرو می‏دهد، اگر امام روی زمین نباشد." انسان كامل واسطه فیض است. عالم كون به اراده خدا به وجود آمد. انسان كامل واسطه‏ای است میان عالم مُلك و ملكوت، خاك و افلاك، تجرد و مادیّت و این واسطه، بهترین مخلوقات است. او با عالم ملك و ملكوت وجه مشترك دارد؛ به همین دلیل نیز پیامبران هم ویژگیهای بشریت را داشتند و هم متصل به عالم بالا بودند. بدین ترتیب خدا ابتدا بر وجود مبارك انسان كامل متجلی می‏شود و بعد از آن فیض به سایر موجودات سرایت می‏یابد. ما از انسان كامل فیض می‏یابیم. پس وظیفه ما نسبت به این بزرگان سنگین است. ابن عربی در كتاب فتوحات مكیّه درباره انسان كامل می‏گوید: فالانسان الكامل ظهر كمال الصورة و هو قلب لجسم العالم الذی هو كل ما سوی الله". قلب ما سوی الله انسان كامل است و صورت كامل به وسیله او ظهور پیدا می‏كند. "و هو بیت الحق ". خانه خدا اوست نه كعبه. به این دلیل كه خدا می‏فرماید : "و وسعنی قلب عبدی المؤمن، لا وسعنی ارضی و سمواتی " ؛ زمین و آسمانها با این همه گنجایش جای من نیست؛ بلكه خانه من قلب بنده مؤمن است. در ساحت دین اسلام انسان كامل در قالب معصومان: ظهور پیدا كرده است و تمام ویژگیهای انسان كامل در "ولایت" خلاصه می‏شود و "امامت" ظهور ولایت است؛ ولایتی كه حق دخل و تصرف در امور مولی علیه است . ولایت از آن خداست كه از رگ گردن به ما نزدیكتر است . و ولایت خدا از مجرای انسان كامل اعمال می‏شود، "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم" ،"انّما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزكوة و هم راكعون" ؛ ولایت منحصر به خدا، رسول خدا و كسانی است كه در نماز زكات می‏دهند. شیعه و سنّی معتقدند این مسأله فقط در مورد حضرت علی علیه‏السلام رخ داده است. از دیدگاه شیعه چون ائمه علیهم‏السلام همه نوری واحد هستند. این آیه در مورد وجود مبارك ایشان نیز صدق می‏كند. می‏دانیم ولایت دو قسم است : ۱ـ تكوینی ۲ـ تشریعی ولایت تشریعی یعنی حق دخل و تصرف در امور ارادی بنده. شارع بودن فقط از آن حق تعالی و ابلاغ و انذار از زبان پیامبران است. اما پیامبر به استقلال حق وضع قانون را ندارد. "ما ینطق عن الهوی ان هو الاّ وحیٌ یوحی." اما ولایت تكوینی یعنی حق دخل و تصرف در كائنات و نظام آفرینش. حال چگونه انسان حق دخل و تصرف در كائنات را دارا می‏شود. انسان كامل جامع جمیع اسماء و صفات الهی است. اما اینها فقط لفظ نیستند. بلكه حقایق اند و انسان كامل واجد همه حقایق وجودی است. چون تمام عالم در وجود مبارك انسان كامل جمع است؛ لذا به همان راحتی كه ما می‏توانیم دستمان را بالا و پایین ببریم انسان كامل به اذن خداوند می‏تواند در كل عالم دخل و تصرف كند. لذا در این ساحت كرامات و معجزات را می‏بینیم. پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرمایند: "اول ما خلق الله نوری و نور من اولین چیزی بود كه خدا خلق كرد. عرفا بر اساس این حدیث اولین مخلوق را كه از تجلی حق تعالی صدور یافته است، حقیقت محمدیه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نامیده‏اند. این حقیقت در سیر نزولی در عوالم مختلف ظهور پیدا می‏كند . در عالم اسماء به صورت اسم اعظم كه همان انسان كامل است، در عالم روح به صورت روح محمدی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و در عالم كون در قالب انبیاء از آدم تا خاتم: ظهور و تجلی نموده است و اینها همه از آثار مظاهر وجود مبارك انسان كامل است. منبع:فصلنامه ندای صادق ، شماره ۲۰ خبرگزاری فارس

احياگري نوانديشانه ميراث عرفان ايراني

به انگيزه انتشار تصحيح تازه آثار عطار نيشابوري توسط استاد دکتر شفيعي کدکني ● نويسنده: فرزاد - زادمحسن ● منبع: روزنامه - اعتماد - تاريخ شمسی نشر 29/04/1387 1- در آغاز سخن از ذکر اين غبه قول اصوليينف مقدمه واجب يا تمهيد الکلام بحث ناگزيرم که هر اثر تازه از «استاد دکتر محمدرضا شفيعي کدکني» تاکنون در پاسخ يکي از نيازهاي جامعه امروز به کليت ميراث سنت، فرهنگ و آيين معنوي، تاريخي و فکري ادبيات اين سرزمين بوده است. رويکرد او به آثار ادبي کلاسيک (از تصحيحات منحصر به فرد و منقح او با حواشي و تعليقات ممتع و مستوفا که عمدتاً بر ارزش و غناي متن و ادراک جديد و امروزين آن بسي افزوده تا احيا و معرفي دوباره بسياري از گوهرهاي ناشناخته و نايافته اين ميراث که يا مستقيماً توسط خود او يا از طريق شاگردان و مشاوره و راهنمايي و ارائه ايده به آنان در رساله هاي دانشگاهي و دکترا انجام گرفته) با درک ضرورت هاي زمان ما و انسان امروز متناظر بوده است؛ انساني که در زيست بوم جهان کنوني با همه پرسش ها و ترديدها و تناقض هاي دروني و خلاءها و فقدان هاي عظيم معرفتي و بحران هاي انديشگي و چالش هاي فلسفي بي شمار و بي پايان و خيزاب ها و گرداب هاي پياپي روحي و رواني مي زيد- که همه هم يکسر خاص همين انسان امروز است- و هر بار با نگاهي جست وجوگر، کاشف و معني ياب و در نهايت و به غايت هوشمندانه و خلاق به بخشي از اين کليت که خود متصل به تماميت هويت فرهنگي و تاريخي ماست پرتوي تازه افکنده و چيزهايي تازه از آن پيش چشم آورده است. اين رويه را حتي در مقدمه ها و پيشگفتار و پاورقي هاي او و برگزيده هايي که از انوري و عطار و حزين لاهيجي و بيدل و مولانا گرد آورده و به چاپ رسانده مي توان ديد. اين نظر به «امروز» و «اکنون» داشتن و با ايده يي روشن و انديشه يي راهگشا به سراغ متون و مواريث کهن ادبي به مثابه مظهريتي از يک ساختار و منظومه عظيم تر رفتن را مي توان حتي در کارنامه شاعري او نيز مشاهده کرد؛ واژه ها از دل سنت خراسان پرشکوه و افسانه يي قديم به رقص درمي آيند و از خواب قرون و اعصار برمي خيزند و در بستر نگاهي انساني- به شدت انساني- و آزاده وار و آزادانديش، که گاه به تناسب زمان، عصيانگر و پرخروش، نبض تند و تپنده روزگار خويش را به دست گرفته و گاه ملايم و نرم و آرام، روي در ابديت هستي دارد و پيرانه سر در مکاشفه راز آفرينش، سازگار و هموار به جهان و انسان نظر مي افکند، هويت و معنايي ديگرگونه به خود مي گيرند و رسالتي از نو مي يابند. از اينجاست که اسطوره آرمانشهر «نشابور» و صبح و کوچه باغ ها و نقش هاي کهنش رخ مي افروزد. 2- سلوک و سياحت مستمر و درازمدت شفيعي کدکني در دنياي عارفان خراسان و از جمله «پير نيشابور» سفري است با اشراف و استشعاري کامل به همه زوايا و ساحت هاي اين سنت فرهنگي به عنوان يک آفاق متبلور از فرهنگ، جامعه شناسي، زبان شناسي، فرماليسم و زيبايي شناسي و ساختار ادبي و نوآوري ها و بداعت هايش و در مجموع، يک منظومه تمام عيار معرفتي با همه تاثيرگذاري ها و موج آفريني هايش در جريان تاريخي تکامل روانشناسي اجتماعي، سنت هاي ادبي و روح جمعي قوم ايراني که اين عرفان را آميزه يي از تمامي ويژگي هاي بازتابنده منش قومي و آينه يي شفاف از منشور خصلت هاي سرشت نماي جمعي در بحران خيزترين هنگامه هاي تاريخي مي آفريند. خرده گيري پاره يي افراد بر نگاه سخت آکادميک، روشمند، ضابطه گرا و علمي، نقادانه و نيز فرماليستي شفيعي به ميراث عرفان اسلامي- ايراني و تعريف مشهور او از عرفان به عنوان «نگاه هنري و زيباشناسانه به الهيات و دين» ناشي از فقدان اين نگاه سيستماتيک و منظومه وار به عرفان است که در رويکرد شفيعي نه فقط طريقت که بستر تکوين بخشي از هويت تاريخي و سپهر معرفت، جامعه شناسي فرهنگ و سنت هاي اجتماعي مردم ايران و خاستگاه زاد و زيست بسي از جريان هاي عمومي فراگير در اين سرزمين است؛ نگاهي کليت محور و کلان نگر که در ضمن، همه جزييات اين منطق و منظومه را در کنار هم مي بيند و مي نهد. 3- شاعر «سفرنامه باران» که اتاقش در انتهاي آن راهرو طبقه چهارم دانشکده ادبيات، به قول «قيصر امين پور» پايتخت همه جهان است و سال ها است که هر سه شنبه انگار در آن اتاق، سنايي و عطار و مولانا و بايزيد و بوسعيد گردهم مي آيند و پرده مي گشايند و پروبال مي افشانند اينک دوستداران ادبيات فاخر ايران را به ضيافتي ديگر از پس پرکاري و سختکوشي مجدانه و چندين ساله خويش غکه ده سال آن را حداقل خود از نزديک شاهد بوده امف فرا مي خواند؛ رونمايي سه اثر ديگر از عطار به تصحيح استاد دکتر شفيعي کدکني با آن همه سختگيري و دقت و وسواس و تقيد کامل به منطق و روش شناسي علمي و آکادميک براي همه آنها که در اين سال ها ديده اند استاد هر جا رفته، کوله بار کلمات پير نيشابور را همراه خويش برده (از توکيو تا هاروارد) و دمي از کار تصحيح اين آثار نياسوده خبري است حقيقتاً خوش از آن رو که نشان از تداوم يک افق انديشه و استمرار حضور يک نگاه و شيوه همچنان پيشرو و پويا در عرصه پژوهش و نقادي ادبي و مطالعات تاريخ عرفان اسلامي، ايراني دارد. 4- پيش از هر چيز خلاء جدي و انکارناپذيري که در عرصه پژوهش تاريخ ادبيات و عرفان داريم عظمت کار شفيعي را دوچندان مي نماياند چنانکه گويي استاد، بار بسي از فقدان ها و نقصان ها را باز هم يک تنه بر دوش مي کشد و خود، کاري مي کند که کمتر همت و جديتي مصروف آن مي شود و هنوز هم هموست که تاکنون به مثابه الگويي بي رقيب- در همين سال هاي اخير- از چنين نگرش و رهيافتي به ادبيات در دل منظر و ميدان عظيم تري به وسعت فرهنگ و تاريخ ايران به جا مانده و گويي براي بسي از کارهاي سترگ بايد همچنان منتظر بمانيم که خود، تنها دست به کار شود يا کار را به رهرواني بسپرد که در آيين او شيوه رهروي و طي طريقت آموخته اند. اول؛ نگاه هستي شناسنانه به سنت عرفان اسلامي- ايراني و به ويژه خاستگاه و تبلور ملي آن (در مکتب خراسان) در يک بافت تاريخي، معرفتي و در امتداد تکوين و تداوم جريان هاي فلسفي، کلامي، حوادث تاريخي و چالش هاي سياسي، اجتماعي. دوم؛ نگاهي از درون ساختارهاي فرهنگ، انديشه، هويت تاريخي و روح مليت ايراني و نقش آنها در استمرار و تکامل اين سنت عرفاني که اين همعناني در نهايت به شکل گيري يک «اسلام ايراني شده» و نفوذ و جذب آن به درون هاضمه فرهنگي اين قوم مي انجامد، يک پيوند متعادل، ارگانيک و منظومه وار که بنيادهاي فکر ايراني را فرا نموده است. سوم؛ ويژگي همچنان منحصر به فرد او اين است که شعر و شيفتگي را هرگز با تحقيق و تدقيق و تعمق درنمي آميزد و منطق و روش اين دو را که از اساس با يکديگر در تضادند در يک طراز و ترازو نمي نهد؛ يعني اولاً حضور او در عرصه تصحيح متون حامل يک پيام اصلي و محوري است؛ آشنايي با روش علمي، انتقادي تصحيح متون يعني اشراف بر حوزه هاي زباني، مفهومي، تاريخي و فرهنگي يک دوران با همه ابعاد و زواياي خود و اين رهيافت و منظر کلي براي همه پژوهشگران و دانشجويان ادبيات است. زورآزمايي و دست و پنجه نرم کردن با دشواري هاي تصحيح انتقادي که فرآيندي پيچيده و زمانبر و گاه فرساينده و ديربازده است اما حاصل آن اگر با روش شناسي و متدولوژي علمي خاص خود توام باشد بسي درخشان خواهد بود. چرا «تولدکه» و «نيکلسون» بايد اين کليد را يافته باشند و طلبه ادبيات اين سرزمين نه؟ اين مستقل شدن و به «اجتهاد» رسيدن صد البته محتاج تربيتي است و تادبي. ثانياً و مهم تر از همه تصحيح انتقادي متن براي «استاد شفيعي کدکني» وسيله و ابزاري است که در آن آفاق مجسمي از يک سنت و روش «احياگري نوانديشانه» را پيش چشم عيان کند. يعني با «نگاه» و «نياز» و «سنت» امروز به سراغ متن- منظومه يي رفتن اما در دل همان روش و با همان کليد واژه ها و پايبند و مقيد به همان سنت هاي زباني- معرفتي و در متن همان روايت و قرائت انسان شناختي و از عمق همان جهان بيني و اين کاري است به غايت دشوار و همان گونه طاقت آزما و مردافکن که راه رفتن بر لبه تيغ؛ اينکه خوانش متن را با وفاداري کامل به پارادايم، چارچوب ها، پس زمينه ها، ساخت مايه ها و در يک کلام درون ذات و به يک معنا گفتمان محوري و مسلط آن و مبتني به شيوه يي علمي و کاملاً خارج از سطحي انديشي و سهل انگاري و ذوق و تفنن سامان دهيم و در عين حال نگاه خويش را با دوران و دنياي امروز و با دريافتي منطبق کنيم که روي با افق معرفت و انگاره هاي انسان اين عصر دارد. از مباحث دراز دامن خرد و عقلانيت و اشعريت و اعتزال در ديسکورس هاي شعر فارسي تا متعددهاي «مفلس کيميافروش» و «زبور پارسي» و خلاصه هر اشاره و نکته يي که در هر جا از او يافته ايم سايه پررنگ اين خودآگاهي و بصيرت تاريخي و ديدن همه عناصر در يک استمرار و کليت و مبتني بر آسيب شناسي و تحليل انتقادي را به وضوح مي بينيم. خود اين پرداختن به عطار- به عنوان يکي از روشن ترين و اصلي ترين نمايندگان همان عرفان ايراني با همه شاخصه هايش- مي تواند توجيه يک ضرورت باشد که اصلاً چرا عطار؟ چه پيامي از آفاق حکمت و عرفان عطار براي زيستن خود خواهم آموخت؟ نگاه دوباره به عطار دعوت به کدام انديشه و حامل تفکر بازگشت به کدام سرچشمه هاست؟ عرفان عطار به نوعي معدل و محصل تجارب عرفاني پيش از خود است و به نوعي از سرچشمه سنت هاي اصيل عرفاني متقدم سيراب شده و عناصر اين مکتب ها را در خود با گذر از صافي فرهنگ، زيبايي شناسي و زبان و هويت تاريخي قوم ايراني ته نشين و حل و جذب کرده است. به گونه يي مي توان گفت اين عرفان از همه سازگارتر با عناصر و بن مايه هاي آن وجدان جمعي، روانشناسي و رفتارشناسي فرهنگي و روح تاريخي است؛ اعتزال، انسان گرايي، نزديکي به عقلانيت و پرسشگري از متعالي ترين و مقدس ترين حقايق و مفاهيم، اصالت و بداعت و نيالودن به پيرايه هاي الفاظ و تکلفات و تصنعات ترمينولوژيک و واژه پردازانه و توهمات تخديري و هوروقليايي و سلسله بازي و مريدنوازي و محفل گزيني و همه آنچه از بعد ابن عربي و شاه نعمت الله ولي و... تا روزگار انحطاط و زوال عرفان هاي صوفيانه و مسلکي و خانقاهي عهد صفويه گذشت و نيز مولفه هاي زيبايي شناسانه و زبان شناختي خاصي که جنبه هنري اين نگاه معنوي و مينوي به هستي را متمايز و منحصر به فرد مي نماياند هم از اين شمارند. بازگشت به يکي از اصيل ترين سنت ها و سرچشمه هاي ذوق و خرد عرفاني اين سرزمين در اين روزگار خود يکي از جنبه هاي مهم و فراموش ناشدني کار شفيعي است؛ روزگاري که همه داعيه هاي مطلق انگار و فراگير رنگ باخته و تنگ نظري در انحصار آفاق فراخ و بيکران هستي شناسي و سلوک و معرفت ديني به چارچوب شريعت و نيز انباشت آگاهي هاي ساختارگريز و متکثر و مجازي عصر پست مدرن، بسياري را به جست وجوي حقيقتي، سرپناهي، تسکيني و پاسخي به سمت تجربه هاي توهم آلود بي سامان، تخديرگر و خلسه آور شبه عرفاني و انواع رويکردهاي متافيزيکي- ماورايي و ترکيبات روانشناسي و علوم غريبه و جادو و آيين هاي کهن از انواع بدوي و سرخپوستي تا چيني و هندي و شبه دين ها و فرقه هاي خودساخته و رو به تراکم و انبوهي مي کشد که همه در ذات خود مروج ماديت محضند و آنچه فاقدند تجربه عرفاني ناب و قرين با خلوص و تجرد و استغراق و يگانگي با امر الوهي و قدسي و غيبي است. در چنين شرايطي و بر چنين زمينه جامعه شناختي و روانشناسانه يي از وضعيت، هويت و رهيافت مخاطبان بالقوه عرفان و تعاليم معنوي، عرفاني است که نگاه و عنايت ويژه او به عطار با همه آن پس زمينه و پشتوانه عظيم فرهنگي و تاريخي اش سخت معني دار و قابل تامل به نظر مي رسد. با آنکه استاد به وامداري از ميراث سنت تحقيق و تتبع علمي و پايه گذاران نقد و شرح روشمند و دانشگاهي ادبيات در ايران از تقي زاده و کسروي و بهار و فروزانفر تا قزويني و مينوي و... و در احياي همان رويکرد پژوهشي موشکافانه و نقادانه به آثار و مواريث فرهنگ و ادب اين قوم در شيوه متبع خويش تنها به آنچه نظر دارد و در رفتارشناسي ادبي خود نيز مدام در کار آموختن و اشاعه و بسط آن به ديگران است؛ هر چه روشمندتر، دقيق تر و نيز هر چه منصف تر و معتدل تر بودن در تصحيح و تحقيق و هر چه بيشتر متکي ماندن به اصول و ضوابط و بايسته هاي روش علمي و نقادانه است اما در پس اين سياحت مجذوبانه در حال و هواي انديشه هاي عارفانه و اين سير و سلوک خستگي ناپذير و تنفس شيفته وار در منظومه و اتمسفر عرفان خراساني و ايراني- با همه انسان گرايي و آزادمنشي آن - که گاه پهلو به رياضت مي زند نبايد کمي به دورتر تفکر کنيم؟ به آن آفاق «احياگري نوانديشانه» که از کوچه باغ هاي نيشابور آرماني و لامکاني شاعر- محقق ما- که دير زياد و بهارآفرين تر- چهره مي گشايد و به يک چشم انداز جهاني و انساني- به شدت انساني- روي مي نهد؟ «اي نهال آرزو، خوش زي، که بار آورده اي»...
http://bashgah.net/pages-23129.html